دفتر شعر

شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است

فتنه نوازنده‌اش یکی است جماعت
مطرب و خواننده‌اش یکی است جماعت

حرمله یا شمر؟ یا سَنان؟ چه تفاوت
نیزۀ درّنده‌اش یکی است جماعت

ناو مسافرکُش و مسلسل داعش
شرکت سازنده‌اش یکی است جماعت

متن سخنرانی شغال و سگ زرد
هر دو نویسنده‌اش یکی است جماعت

خندۀ روباه عین گریۀ تمساح
گریه‌اش و خنده‌اش یکی است جماعت

چندم سپتامبر بود بازی ایّام
بازی و بازنده‌اش یکی است جماعت

هرکه در این عرصه ظلم دید و نجنگید
مرده‌اش و زنده‌اش یکی است جماعت

شعر اگر زینبی نبود، یزیدی است
کفر، سُراینده‌اش یکی است جماعت

صیحۀ واحد* شنیده ای؟ دَم مولاست
نعرۀ کوبنده‌اش یکی است جماعت

ماه زیاد است، آن که کرب‌و‌بلایی است
ماه درخشنده‌اش یکی است، جماعت
 


23 مهر 1396 200 0

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب...

هنوز اين آسمان آلودهٔ پرهای كركس‌هاست 
و از خون تو، تر، دامان خشكی‌ها و اطلس‌هاست 

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب 
هنوز آن سوی، دست بيعت (خشک‌مقدس‌ها)ست 

چنان پاشيده از هم نقش‌های روزگار انگار 
زمين يک كاشیِ افتاده از طاق مقرنس‌هاست 

در آن سو گربه ‌رقصانی شامی‌هاست و اين سو
شتر‌ها پای می‌كوبند و ميدان دست ناكث‌هاست 

به دنيا برنگرد ای ذوالجناح تشنه! در اين عصر 
اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعث‌هاست!


01 مهر 1396 213 0

دیگران کجا شبیه حیدرند

هان بگو بایستند ، نگذرند
حاضران به غایبان خبر برند

حاضران و غایبان که غایبند
غایبان و حاضران که حاضرند

حاضران چشم باز و گوش کر
این جماعتی که کور و هم کرند

دست بسته پای بسته در عبور
چشم بسته گوش بسته ناظرند

ما همیشه حاضران غایبیم
غایبیم اگر درست بنگرند

غایبان نسل های بعد از این
کاشکی به یادمان بیاورند

ما که عشق را ز یاد برده ایم
عاشقان به هیچ مان نمی خرند

کاش عاشقانه تر نظر کنند
آن جماعتی که اهل جوهرند

آن جماعتی که خود سرآمدند
آن جماعتی که بر سران سرند

یا جماعتی که روز رستخیز
هیزم شراره های محشرند

روز رستخیر هان چه می کنند؟
اهل بیت مصطفی چو بگذرند

اهل بیت مصطفی نه جز علی ست
دیگران نه با علی برابرند

از فضایل علی همین که او
خود مدیح حضرت پیمبرند

جز علی امیرمومنان نبود
دیگران بر این لقب نه درخورند

دیگران کجا شبیه مرتضی
دیگران کجا شبیه حیدرند

چار یار مرتضایی علی
خاک هست و باد و آب و آذرند

تا علی ست یار اول نبی 
دیگران نه با علی برابرند
 
جز مدیح حضرت امیر نیست
خطبه غدیر را چو بنگرند

بیعتی کنیم بیعتی شگفت
بیعتی که مان به خاطر آورند

بیعتی کنیم سخت استوار
بند بندمان اگر برآورند

بیعتی که با زبان و دست نیست
بی هراس از آن که دست و سر برند

ای تفو بر آن جماعت پلید
کز تبار خدعه اند و خنجرند

آن جماعتی که ظهر کربلا
غیر چشم و گوش و سر نمی درند

آن درندگان و آن خزندگان
کز گراز و خوک و خرس کمترند

نام شان مگوی و ریش شان مبین
از تبار و اصله ی بز گرند

مسلم است و کوچه ها پر از غریب
دشت ها پر از حسین بی سرند

این جماعتی که داعش اند جز
آبروی عشق را نمی برند

از کتاب و اهل بیت مصطفی
هیچ از کتاب او نمی خرند


خطبه غدیر را گذاشتند 
زود باوران دیر باورند

از حدیث منزلت سخن مگو
پی به غربت علی نمی برند

یا علی! زمانه تیر حرمله ست
تیرها پی گلوی اصغرند

از حرا بگیر تا شب وفات 
چشم کو که بر غم تو بنگرند

راه ها به چارراه می رسند
راه ها چقدر گریه آورند
 
راه شام و راه مردم عراق..
مردمی که با علی برادرند

یک طرف مدینه، یک طرف یمن
توشه از حدیث تازه می برند

از یمن علی ست می رسد کنون
مردم یمن اویس دیگرند

آن جماعتی که پیش رفته اند 
مردمی که در صفوف آخرند

کاش این توقف سه روزه را
لحظه ای فقط به خاطر آورند

نیست همچو خشم مرتضی دلیل
دشمنان او عذاب می خرند

جحفه عصر یک دوشنبه غریب
صبر کن که بگذریم و بگذرند...
 


16 شهریور 1396 195 0

شما که گنبد آهنین دارید

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم

می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم

شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم

دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟

بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم

عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، ‌چیا داریم

اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم

سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم

شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.
 


13 مرداد 1396 266 0

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 277 0

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!


02 تیر 1396 768 0

مرتضی ماند و زخم های مدام

 
بحث استادمان بصیرت بود
در کلاسی صمیمی و آرام
بغض هایش همیشه حسن شروع
اشک هایش همیشه حسن ختام
 
هفته ی پیش آمد اما دیر
سینه ای صاف کرد و گفت:
سلام
بحث امروز زود باوری است
که زده ضربه بر تن اسلام
 
حیدری ایستاد اجازه گرفت
گفت:
لطفا مثال هم بزنید
-مثلا ماجرای جنگ احد...
فکر کردند جنگ گشته تمام
 
دشمن از سوی دیگر آمد و...خب
خودتان قصه را که می دانید
عده ای جا زدند و برگشتند
مرتضی ماند و زخم های مدام
 
جنگ صفین
یک مثال عیان
مکر برنیزه کردن قرآن
یک قدم مانده بود تا پایان
که به مالک رسید این پیغام:
برسان خویش را علی تنهاست
دست فتنه به کار افتاده
باز لشکر سوار جهل شده
شورش افتاده در پیاده نظام
 
حکمیت مثال بعدی ماست
قصه ی غفلت ابوموسی
نقل انگشترش که معروف است
مرد منفور در خواص و عوام
 
آه سردی کشید و گفت:
هنوز
عده ای در صف نبرد دمشق
مست جان بازی اند و یک عده
مست مال و منال و نام ومقام
 
خواست از جام زهر دم بزند
سرفه ی شیمیایی اش گل کرد
مصرع بعد سرفه بود فقط
مصرع بعد سرفه بود پیام
 
شهریاری بلند شد
پرسید:
جای این زودباوری
آیا می شود گفت جهل و خوش بینی؟
یا خیانت به خط فکر امام؟
 
خنده ای تلخ بر لب استاد
مهر تایید زد به پرسش او
گفت:
امروز هم...
که زوزه ی زنگ
درسمان را گذاشت بی فرجام


21 خرداد 1396 404 0

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!

 

با شمایم ای شمایان بشکه ی دشداشه پوش
با وقاحت روی فرش نفت و خون می ایستید
 
ای شما لات و هبل های ابوسفیان تراش
سال ها در خانه ی امن الهی زیستید

ننگ بر نیرنگتان با ماست روی جنگتان
ما که می دانیم اینک در هراس از چیستید

سید ما  آفتابی از تبار مصطفاست
ای شیوخ شب زده! از دودمان کیستید؟

نفتتان روزی به پایان می رسد آل سقوط!
بی گمان امروز اگر هستید فردا نیستید

 



12 خرداد 1396 2106 1

زهراست مادر من و من بی قرار او

عاشق شده ست دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خون دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهن خزان
بسته حنا به پینه ی دستان شاخسار

در سرزمین گرم، انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شکر است بر زبانش، فی اللیل و النهار

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن میوه ای که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم اما نه بی وضو
دل را به آب می زنم اما نه بی گدار

جبریل آن زمان که در خانه اش نشست
برخاست ان قیامت عظمی به اختیار

رفت ان چنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه، تنگ ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به احد ماند استوار

برگشت زخم خورده ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام فاطمه را می زنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ی تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خون این تبار

از کربلا یه واقعه ی فخ رسیده ایم
از عمق ناگوارترین ها به ناگوار

محمد غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاری ست تا هنوز
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علی ست روی لب شیعه آشکار

بیت از هلالی جغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار:

جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صدهزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار

فرق است فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از ان دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را م یآورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هر جا نگاه می کنم انجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم...امیدوار...



27 اسفند 1395 725 0

بانو وضو گرفتنت آنک، آغاز آب‌های جهان است

بسم الله الرّحمن الرّحیم
انّا انزلناه فی لیلة القدر...

مثل نزول لحظه‌ی توحید در قطره‌های نازک باران
آن سوی اشک‌های خداوند، «لیله» زنی است روشن و پنهان

با لیله داستان بلندی‌ست در سینه‌ی سترگ خداوند
پیراهنش سپیدتر از نور با چادری سپیدتر از آن

بیش از هزار ماه، درخشان، پیش از هزاره‌های نیایش
روح هزار ساله‌ی مهجور در کوچه‌های شهر رسولان

فانوس در اطاق خدا بود، فانوس را گرفت و کمی بعد
از ناودان عرش الهی جاری شد آیه‌های درخشان

برداشت چادر سفرش را، یک پرده از غم پدرش را
می‌خواست تا نخوانده نماند، آیات بکر روضه‌ی رضوان

وقتش رسیده بود که باران بر خاک‌های مرده ببارد
وقتش رسیده بود که کم کم آدم شود طبیعت بی‌جان

شیرین‌ترین بشارت ایزد، قرآن‌ترین کلام محمّد
بار امانتی که نشسته‌است بر دوش جهلِ حضرت انسان

آنقدر مختصر شد و کوتاه تا قدر آسمان و زمین شد
پیراهنی سیاه به تن داشت با یازده ستاره به دامان

«لیله» زنی که بغض نگاهش، در خنده‌های گاه به گاهش
آواز عارفانه‌ی قوهاست در آفتاب ظهر زمستان

آنگاه چشم‌های ترش را... یا فکر کن که بال و پرش را...
اصلا تمام دور و برش را... ای وای وای وای بر انسان

یا فکر کن که سوخته باشد وقتی که چشم دوخته باشد
در چشم کودکان هراسان در عصر خیمه‌های فروزان

زنهار تا نسوخته باشد وقتی هزار سال کشیده‌ست
چشم انتظاری پسرش را ـ ارواحنا فداه ـ به دندان

با «لیله» داستان بلندی‌ست، اینجا مجال بیشترش نیست
امّا همین قصیده‌ی کوتاه، تاریخ را رسیده به پایان

پاکیزه‌ای که میل وضویش، آغاز آب‌های جهان است
در قامتش تمامِ تمدّن، سجّاده‌اش حقیقت ادیان
::
ای خون‌بهای وحدت مستور، بانوی بی‌نهایتِ رنجور
بودی و آفریده شدی باز در وسعت تجلّی سبحان

توصیف سجده‌های تو... یاحق! تسبیح اشک‌های تو... یاهو!    
از بی تو ماندگان به هیاهو جز یاوه چیست در صف عرفان؟

تعظیم اگر به پای تو باشد، مریم شوند خیل ملائک
تقدیر اگر هوای تو باشد، «سلمان» کوچکی است «سلیمان»

از داغ‌های کهنه یکی را در من بریز و تازه‌ترم کن
یا با نگاه خویش نگه دار، یا در پناه خویش بسوزان


22 بهمن 1395 519 0

مرگ بر قطعنامه های بستن فرات

 

مرگ بر

            تازیانه ها

           تازیانه های بی امان

              به گرده های بی گناه بردگان

مرگ بر

       مرگ ناگهانی

                صد هزار زندگی

                              - در یكی دو ثانیه-

                                   با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر

        كشتن جوانه ها

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها

مرگ برفصاحت دروغ

مرگ بر

            بوق های بووووق

مرگ بر

          سیم های خاردار و كشتزارهای مین

مرگ بر

                  گورهای دسته جمعی و

                              بندهای انفرادی زمین

 

مرگ بر بریدن نفس

مرگ بر قفس

مرگ بر شکوه خار و خس

مرگ بر هوس

مرگ بر حقوق بی بشر

مرگ بر تبر

مرگ بر شراره های شر

 

مرگ بر سفارت شنود

مرگ بر

       کودتای دود

 

زنده باد زندگيِ او

زنده باد زندگيِ من... تو... ما

یك كلام:

مرگ بر

            آم...ری...كا

مرگ بر ابولهب

مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد

مرگ بر

              زاده ی زیاد

            بگو بلند: بیش باد!        

مرگ بر

     قطعنامه های بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تیر مانده بر گلوی كودك رباب

مرگ بر

     قتل خنده های روشن علیرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید

             روی خاطرات آرمیتا

یك كلام:

        مرگ بر

               آمریكا



20 بهمن 1395 3655 2

ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه ی دل های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغ های سینه ها از سروها خالی شدند
عشق ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساس های ماورایی پوک شد

آتشی بی رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره ی بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

از همان دست نخستین کج روی ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل ها هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

آن چه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله ی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت

* * *
اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند

* * *
ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهراً خشکیده از بن زنده شد

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

* * *
من ز پا افتادن گل خانه ها را دیده ام
بال ترکشخورده ی پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج

 دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ی افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

گردش تابوت های بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیدهام در فصل های مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست؟ نیست؟
زهر این دل مردگی را پادزهری هست؟ نیست

ساقه ی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

* * *
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا طپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«قطره ی سرگشته ی عاشق» خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

«یاعلی» می تابد و عالم منور می شود
باغ دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

قلب من با قلب دریا هم سرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بی وقفه ی امواج، در دریا «علی»

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند
صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند
روی پل تابوت ها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند

* * *
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد



05 مهر 1395 3225 0

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

زیارت کردمت دریای من!با چادر آبی

اگر در عکسها افتاده ام چون رود بی تابی

 

زیارت کردمت با گریه بر آن لحظه هایی که

دوان هستند دنبال ردایت چند مرغابی

 

چه چیزی از سفر در عمق اقیانوس زیباتر؟

برای قصه ی ماهی_سیاه تلخ تنگابی

 

ببخش ای شاه اگر من_این گدای مست شیرین عقل_
نمیجویم برای گفتگویت هیچ آدابی
*
شب است و مرغ حق آواز سر داده است با یادت:

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

 

چه می ماند کنار عدلت از قانون کشورها
به جز لوحی گلی تر از قوانین حمورابی
*
زیارت کردمت یک روز از نزدیک از نزدیک

تو ای صحن و سرای آسمانی که در این قابی

 



06 تیر 1395 730 0

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه ست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
اين فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنيدم
اين رمز را از پنج دفتر برگزيدم
اين بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
اين عطر را از باد در برزن گرفتم
اين جاده را با ريگ صحرا پويه كردم
اين ناله را با موج دريا مويه كردم
اين نغمه را با جاشوان سند خواندم
اين ورد را با جوكيان هند خواندم
اين حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
اين ساحرى را با يهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چيدم اين حكايت
با راويان نجد، ديدم اين روايت
اين چامه را چون گازران از بط شنيدم
وين شعر را چون ماهيان از شط شنيدم
شط اين نوا را در تب حيرت سروده است
وين نغمه را در بستر هجرت سروده است

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
در آب و خاك و باد، در صلصال راندم
چل سال راندم در طلب، چل سال راندم
مانا كه در طوفان حريف نوح بودم
زان پيشتر در آسمان با روح بودم
در كتم صحراى عدم مركب دواندم
منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم
از پير مكتب زحم تأديب آزمودم
ظلمات زندان سرانديب آزمودم
عمرى به سوداى غمش بيگاه كردم
وين كاروانگه را نشستنگاه كردم

اى كاروانى را مسافر نام كرده
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد اگر نى، در كمندند
دانى كه مردان مسافر كم‏شكيب‏اند
گر در زمين، گر آسمان، هر جا غريب‏اند
دانى غريبان را دماغ رنگ و بو نيست
در سينه‏هاى تنگشان ذوقى جز او نيست
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

اين قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است
بر عرشه در طوفان دريا نوح خوانده است
در شهر خاموشان خروش آمد كه برخيز
بر نخبه انسان سروش آمد كه برخيز
هان، در تباهى چند ذوق اين ديارت؟
اى نوح! هجرت كن به نام كردگارت

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
دانى كه در غربت سخنها عاشقانه است
اين قصه را با من بخوان، باقى فسانه است
وين قصه را پيوسته با تكريم خواندند
هم اين حكايت را بر ابراهيم خواندند
كآواى هجرت را بلى گوى سفر شو
حالى ز حران سوى كنعان رهسپر شو
هم اين ندا در طبع سارا كارگر شد
تا هاجر از سوداى انسش بارور شد
خود اين نوا در جان سارا آذر انگيخت
تا چون ذبيح از دامن هاجر درآويخت
هم زين حكايت هاجر آهنگ سفر كرد
وين راز را سربسته در عالم سمر كرد
اى رازدان عالم بالا! خدا را
رازى شنيدى سر به مهر و آشكارا؟
اين است آن سرّى كه با عام اوفتاده است
اين است آن طشتى كه از بام اوفتاده است
اين است جولانى كه مرسوم طرب نيست
اين است عرفانى كه موقوف طلب نيست
اين سير ملّاحان نحوى بر قراضه است
صرف افاضه است اين افاضه است اين افاضه است

آنك برآمد هاجر، اسماعيل با او
بر بوقبيس استاده جبرائيل با او
پا بر بلند عرصه مشعر نهاده
تمكين احكام ازل را سر نهاده
بر اوج حيرت روح را پرواز داده
آنگه خليل‏اللَّه را آواز داده
كاى پيشتاز! افتاده را واپس گذارند؟
اى راعى! آخر گلّه را بى‏كس گذارند؟
زين سو به شهر و واحه راهى هست آيا؟
ما را در اين وادى پناهى هست آيا؟

هاجر فراز قلّه غمناك ايستاده
بر صخره ابراهيم چالاك ايستاده
كاى عورت! از من نيست فرمان مى‏گذارم
گردن به تيغ حكم پنهان مى‏گذارم
هاجر به پرسش كين غرامت بارى از اوست؟
در پاسخ ابراهيم، كاى زن! آرى از اوست
از اوست آرى، ما هم از اوييم ما هم
من سر به فرمان مى‏نهم، اكنون شما هم
چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو
آرى مرا مالك شبانى داد بر تو
حالى تو را در مرتع خود دوست دارد
چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد
گيرم تهى‏دستم - كه هستم - غلّه از اوست
از او شكايت كى توانم؟ گلّه از اوست
جاى تغافل نيست، ما پيغبرانيم
هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانيم
آن‏گه فرو شُد بت‏شكن با بردبارى
آن قامت بشكوه، گم شد در صحارى

اى كاروانى را مسافر نام كرده!
ما را پرستوى مهاجر نام كرده
اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
مر لوط را بر قوم خود قيّوم كردند
او را به هجرت راهى سدّوم كردند
از هفت شهرش هفت كس فرمان نبردند
عمريش بارى يك‏نفس فرمان نبردند
در فسق، در افساد، در فحشا تنيدند
تا رب انصرنى على القومش شنيدند
آنگه ملايك دررسيدند آتشين‏خو
بر جملگى نفرين و بر لوط آفرين‏گو
كاى لوط! هجرت را بساز اينك كه گاه است
تا صبحِ نزديك اختر شب عذرخواه است
چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد،
برق غرامت بيخ اين ظلمت بسوزد
پس لوط از آن وادى كليم‏آسا برآمد
از محنت آن قوم جانفرسا برآمد

هم قصه يعقوب از اين فصل بلند است
در شهر عشق از قصه‏هاى دلپسند است
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازيمان دمى بود
اين نى عجب شيرين‏زبانى ياد دارد
تقرير اسرار نهانى ياد دارد
مسكين به عيّارى چه درويش است با او
در عين مهجورى عجب خويش است با او
در غصه‏هايش قصه پنهان بسى هست
در دمدمه‏ى او عطر دَم‏هاى كسى هست
زآن خم به عيّارى چشيدن مى‏تواند
چون ذوق مى دارد، كشيدن مى‏تواند
خود معرفت موقوف پيمانه است گويى
وين خاكدان بيغوله ميخانه است گويى
تقدير ميخانه است با مطرب تنيدن
از ناى شكّر جستن و از دف شنيدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب كه هستم
وز شور خود بر دف زند سيلى كه مستم
اى كاش ما را رخصت زير و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازى‏مان دمى بود
لاكن مرا استاد نايى دف تراشيد
نى را نوازش كرد و من را دل خراشيد
زآن زخمها رنگ فراموشى است با من
در نغمه‏ام جاويد و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذيرد
در باد نسيان شعله خاموشى پذيرد

حالى طراز نامه مطلوب است، بشنو
افسانه پرواز يعقوب است، بشنو
طالب به كنعان آمد و مطلوب را برد
سوداى راحيل آمد و يعقوب را برد
قهر محبان محض طنازى است گاهى
در بى‏سبب‏سوزى سبب‏سازى است گاهى
مقصود ابريشم‏فروش از كرم، پيله است
هجرت جوان را مى‏برد، راحيل حيله است

افزون دويده روز در دامان جاده
چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده
تا خود شبانگاهى نهانش در كشيدند
چون ذره از اين خاكدانش بركشيدند
ممهوره‏هاى آسمان را بر گشودند
اين قلعه ذات‏الصور را در گشودند
نامحرمان را پاسبانى برنهادند
وز بام گردون نردبانى در نهادند
بر آن ملايك در فرودى عاشقانه
لولى‏صفت گرم سرودى عاشقانه
آنگه ندا كردندش از اعماق آفاق
كاينك منم، من، رب ابراهيم و اسحاق
آنك تويى يعقوب، فحل برگزيده
خاص خلافت را ز كنعان بركشيده
حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى
ذرّيه‏ات را در زمين چون ريگ وادى
هر جا كه باشى با تو باشم، شادمان باش
خود من تورايم تو مرايى، كامران باش

يعقوب در مستى از آن سامان برآمد
در گرمگاه واحه بر لابان درآمد
راحيل را از خيمه او آرزو كرد
خود را به كيش آرزو تسليم او كرد
مر چارده سالش به مزد و رايگانى
آموختند آموزگارانش شبانى
آنگه به شور نغمه پنهان قدم زد
يعنى كه هجرت كرد و در كنعان علم زد

اى نطق مرغان مهاجر فهم كرده!
اسرار ابراهيم و هاجر فهم كرده
خوانده طلسمات معانى سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را
احوال عالم را سراسر راز ديده
هر ذره را سيلى‏خور پرواز ديده
در جمله هستى فهم كرده سرخوشان را
در رقص و جولان ديده كوه و كهكشان را
سنجيده جذب جذبه‏هاى كوه‏كش را
پرواز نرم صخره‏هاى مرغ‏وش را
برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق‏الطير غزلهاى سليمان
درسى به‏غير از دفتر فطرت نخوانده
حرفى، مگر در لوحه هجرت، نرانده
خود چيست هجرت؟ حركت دايم در عالم
هستى است ابر بركت دايم در عالم
اسرار رويش در بهاران است هجرت
فهم سلوك برگ و باران است هجرت
هر ذره‏اى اينجا به سودا مى‏خرامد
هر قطره‏اى غرق تمنّا مى‏خرامد
هر ساجدى ذوق جلال خويش دارد
هر واجدى رو در كمال خويش دارد
وادى به وادى مى‏روند اين كاروانها
تا شهر شادى مى‏روند اين كاروانها
آنان كه حيرت‏نامه فطرت نوشتند
اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند
ليكن به نفس خود به فتواى تقابل
مجبور و مختار است هجرت در تكامل
مجبور را در نطفه امشاج راندت
شصت قضا چون تير تا آماج راندت
مختار را خود فهم كن از اين معانى
هجرت كن از كنعان به مصر كامرانى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
يوسف به كنعان بلا مستور بوده است
فيروزه در بازار نيشابور بوده است
جرم عقيق اندر يمن قيمت ندارد
يعنى اويس اندر قرن قيمت ندارد
آشفته بازارى كه در وى گوهرى نيست
در وى نقود پُربها را مشترى نيست

يوسف گرامى‏گوهر افزون‏بها بود
كنعان تهى از مردم گوهرستا بود
اول به لطف آيينه در پيشش نهادند
آنگه به انكار بدانديشش نهادند
گاهى كه از قدر خودش آگاه كردند
او را به كام مردم بدخواه كردند
خود مهر و ماه و يازده كوكب دميدند
در پيشگاه حرمت و عزّش خميدند
در سجده محراب ابرويش فتادند
تعظيم را در پا چو گيسويش فتادند
يوسف حكايت را بر اهل خويشتن برد
از عيش خسرو قصه پيش كوهكن برد
راحيل و يعقوبش به حيرت ايستادند
با او برادرها به غيرت ايستادند
در رشك او حيلت به حيلت در فزودند
تا بى‏پناه از حصن يعقوبش ربودند
در پا چو هابيلش به زارى درفكندند
در چاه كنعانش به خوارى درفكندند

قعر زمين بود، آسمان شد، چاهِ يوسف
در چاه چون عزلت‏گزين شد ماهِ يوسف
آن‏كس كه دردش داد، درمانش فرستاد
برگ تسلى‏هاى پنهانش فرستاد
گم كرد راهش را و دادش راهتوشه
در زرع معنى دانه‏اى را داد خوشه
اخوان به وادى از بد خود در اسارت
در چاه، يوسف گرم تحسين و بشارت
زآن‏سو ز »مديان« كاروانى خسته از راه
رحل اقامت در فكنده تشنه بر چاه
آويخته در كام چَه دلو هوى را
تا خود چه كام و آرزو باشد قضا را
يوسف به رنگ آب روشن در سبو ريخت
در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ريخت
فعل و عمل خود در يد آن كهنه‏كار است
اين انتخاب زشت و زيبا اختيار است
پس آن عطشناكان به دلوش دركشيدند
از چَه به ذوق دلو آبش بر كشيدند
يوسف به سير عرصه دلخواه وادى
چون ماه نخشب سركشيد از چاه وادى
جلعاديان را حسن يوسف بر دوانيد
لختى رمانيد از وى و واپس كشانيد
گفتند شايد ماهى چاه است يوسف
وآويخته در ريسمان ماه است يوسف
خود ماه را پيوسته جا بر آسمان است
اين فتنه، ماه آسمان در ريسمان است
با رشته ماه آسمان را نسبتى نيست
خود آسمان و ريسمان را نسبتى نيست

در آسمان و ريسمان آن تشنه‏كامان
تا در رسيدند آن ظلومان از بيابان
كاينك غلام حلقه در گوش است ما را
كز غيبت او جوشش از دوش است ما را
با بخت خويش از نوش خوارى مى‏ستيزد
هر چند گه از نابكارى مى‏گريزد
ما در تكاپويش به زحمت مى‏خروشيم
اينك گرش كس مى‏ستاند، مى‏فروشيم

يوسف به انكار حسودان ايستاده
مهر سكوت از دُرج شكّر برگشاده
كاينان مرا در نسبت اخوان‏اند، اخوان
فرزند »شكيم«اند و كنعان‏اند، كنعان
آنان به حاشا كاين برادر نيست، بَرده است
بفروختندش، اين زيانكارى كه كرده است؟
جلعاديان آن ماه‏وش را برگرفتند
محمل فروبستند و ره از سر گرفتند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى چنين خواندم كه در مصر محن زاد
چون غنچه در پاييز خونريز چمن زاد
از گلبنش ناچيده، در آبش فكندند
بر زورق قسمت به غرقابش فكندند
در صحبت موجش به درياها سپردند
او را به كشتيبان ناپيدا سپردند
در لجّه بر نى سنبلش را تاب دادند
خوبان عجب دسته‏گلى بر آب دادند

مى‏رفت و بر نى لطمه غرقاب مى‏خورد
از موج بازيگوش دريا تاب مى‏خورد
مى‏رفت و با او جامه دل خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او آرزوها غرق مى‏شد
بر نيل از نى رسته جايى نيزه‏اى چند
در گِردَش از فرعونيان دوشيزه‏اى چند
ديدند تابوتى سبك در دام دريا
چون كشتى بى‏ناخدا در كام دريا
از لجّه‏اش حالى به زحمت در كشيدند
چون يونسش از كام دريا بركشيدند
جستند و از رأفت فشردندش به سينه
بى‏نوح بر جودى فرود آمد سفينه

موسى به ذوق جذبه پنهان كشش يافت
بر سفره فرعونيان از او خورش يافت
آن غنچه كز بيگاه زادن در محن شد،
باليد و چون سرو سهى زيب چمن شد
شاخى كه از بيگاه روييدن بلا داشت،
از لطف سر بر طارم اعلى برافراشت
برق عنايتهاى پنهانى عيان شد
چشم و چراغ حلقه فرعونيان شد
تا در دماغش بوى هجرت حيرت انگيخت
سوداى پنهان در مزاجش غيرت انگيخت
روييد در جان نژندش بيخ شادى
بيرون كشيد از مصر آبادش به وادى

اى بستر بى‏تابى انديشه، صحرا!
اى عرصه مردان عاشق‏پيشه، صحرا!
اى پهنه دريادلى در خشكسالى
اى جلوه انديشه را روح مثالى
اى قالب اوهام و تمثيل معانى
اى خيمه‏گاه لعبتان آسمانى
اى نقشبند اين مصيبت‏نامه، صحرا!
اى جلوه‏گاه حيرت و هنگامه، صحرا!
اى در تو صد داوود و يحيى روح در اوج
اى با تو صد موسى و عيسى نوح بر موج
از هفت گنج دولت ماكان اول
در هفت‏خوان هجرت ما خوان اول
اى تا ابد يعقوب و يحيى خرقه‏پوشت
آنك رسيد از مصرِ معنى جرعه‏نوشت
آنك رسيد از گرد ميدان شهسوارت
اى سرمه در چشم سبك‏تازان غبارت
اى وجد! مفتونت رسيد از ره، برآشوب
اى نجد! مجنونت رسيد از ره، برآشوب
اين حسرتى را ذوق پنهان مى‏دواند
اين هجرتى را سوز هجران مى‏دواند
موساست اين، از مصر حسرت مى‏گريزد
از محنت هجران به هجرت مى‏گريزد
او را به چشم مردمى مهمان خود كن
سيراب جام چشمه حيوان خود كن

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
موسى به ارض قدسى »مديان« درآمد
خضر عاقبت بر چشمه حيوان درآمد
زخم سفر را مرهمى درخورد جسته
رنج عطش را گنج آبشخورد جسته
از تشنه‏كامى‏هاى وادى رانده خرّم
چون كاروان حاجيان بر چاه زمزم
جان برده از خون‏ريزى تيغ ملامت
بر چاه مديان رانده از مصر غرامت
ره جسته از خوف بيابان در پناهى
بر چاهسار واحه از نخل و گياهى
زرع و نخيلى در رهش بر چاه رسته
چون بيخ ايمان از دل آگاه رسته
در سايه او اشتران و ساروانان
و آن‏سوى‏تر دوشيزه‏اى چند از شبانان
همچون شقايقهاى در صحرا نشسته
چون آفتاب روز ابرى روى بسته
در تنگناى عرض فرصت ايستاده
بر آسياب چَه به نوبت ايستاده
موسى در آمد بر سر چَه تشنه‏آسا
وز تشنگى بر آب‏گيران دشنه‏آسا
نوشيد و نوشاند آن زنان محتشم را
سيراب كرد از مردى آن خيل و حشم را
و ايشان دعاى خير آن بيگانه خواندند
گفتند تحسينى و معصومانه راندند

موسى بدان بيغوله غمناك دل بست
ملّاح مصر آرزو، بر خاك دل بست
پيوست با خيل و نخيل و ساروانان
شهزاده فرعونيان گشت از شبانان
از خرمن »يترون« كاهن خوشه مى‏برد
تيمار هجرت را از او رهتوشه مى‏برد
بى‏باغبان اين كشته را آفات و عيب است
پير شبان وادى ايمن »شعيب« است

شب بود و شب‏بو بود و شب قول و غزل بود
موسى به آيين شبانان در جبل بود
آنان كه »صهبا« را ز مينا مى‏شناسند،
»حوريب« را بر طور سينا مى‏شناسند
»حوريب« بر دامان سينا جايگاهى است
نى نى، غلط شد، جايگاهى نيست، راهى است
راه عروج سرخوشان تا بى‏نشان است
راه فرود مهوشان از كهكشان است
راهى است زاو حيران دل آگاه مانده
راهى است موسى اندر او گمراه مانده
بر قله‏هاى آتشين راهى است »حوريب«
دلدوز گفتم، دلنشين راهى است »حوريب«
شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود
موسى به بويى با صبا در صخره‏ها بود
گم كرده دامان از گريبان در سياهى
ناگه پريشان ماند و حيران در سياهى
پوشيد لَختى ديده و بگشاد لختى
از نور و نيران چون توان ديدن درختى؟
موسى ز وحشت سر نهاد و ديده پوشيد
وآن كوهساران ناگهانى برخروشيد
كاينك منم من، »اَهيَه« هستم آن‏كه هستم
پس فاعبدونى گفت، يعنى مى‏پرستم
آن‏گه به تعليم رسالت رتبتش داد
يعنى پس از بيگانگيها قربتش داد

گل كرد پنهان بيخ شادى بار ديگر
موسى به مصر آمد ز وادى بار ديگر
موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد
اسباط را در بندگى تابندگى داد
بر طبع ديوان ازل فالى عيان زد
آتش شد و و در خرمن فرعونيان زد
درماندگان را وعده لطف نهان داد
آن قومِ در ره مانده را توش‏وتوان داد
تا نغمه هستى به غربت ساز كردند
وآن هجرت مردانه را آغاز كردند
در بستر ره نيل رهجويان روان بود
موسى چو رايت پيشتاز كاروان بود
مى‏رفت و با او شوكت صد روح بر اوج
مى‏رفت و با او هيبت صد نوح بر موج
مى‏رفت و با او تيرگيها خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او ظلم و حرمان غرق مى‏شد
مى‏رفت و حكم فتنه را مطلوب مى‏خواست
مى‏رفت و از فرعونيان آشوب مى‏خواست
مى‏رفت و آن قوم شقى شمشير بسته
خنجر به كين حنجر تقدير بسته
مى‏رفت و آن زورآوران از پى شتابان
تا نيل خونين برگشايند از بيابان
موسى و قوم از آرزو تا نيل راندند
وآن‏گه به عجز خاكيان بر آب ماندند
بيرون ز حكم رفته كس گردن نيارست
بر آب جز ماهى گذركردن نيارست

بر نيل، ماهى‏وش به ساحل پشت كرده
موسى در آمد آن عصا در مشت كرده
بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى
عالم ز سهم آن بلندى يافت پستى
بر سنگ زد عقد كياست را كه بگشا
بر نيل زد چوب سياست را كه بگشا
بحر مشيت موج زد تقدير بشكست
وآن سد نيل از نعره تكبير بشكست
موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند
فرعونيان از بيخودى بر آب ماندند
لختى تماشا را به حيرت مانده بر جا
آنگه ز غيرت رانده چون موسى به دريا
آن موجها ناگه ز يكديگر بريدند
در عرصه آن راه رحمانى دويدند
موسى و قوم از نيل سرخوش برگذشته
و آب از سر آن نابكاران درگذشته
در فصح هجرت يوم حق يوم رهايى
آغاز شد با موسى اين كوچ خدايى

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف بر نبشتم
اين فصل را خواندم ورق را در نبشتم
از هر گياهى سرو بستان بركشيده است
و ز دفتر ما اين ورقها برگزيده است
از فصلها نيكوترين فصلى بهار است
اين نوبهار چار فصل روزگار است

افسانه كردند آنچه را افسانه كردند
تا كعبه را هم در زمين بت‏خانه كردند
در محضر هستى عدم را بركشيدند
ارباب تردستى »صنم« را بركشيدند
بيخ درخت كفر را در گِل نشاندند
لات و هبل را بر سرير دل نشاندند
پاى تغافل بر سر پيمان نهادند
اصنام را در معبد يزدان نهادند
در شرك گم شد قبله‏گاه بت‏شكن‏ها
چون دير كاهن از صنم‏ها و وثن‏ها

مى‏رفت كز نسيان بخشكد شاخ امّيد
مى‏رفت كز كفران، برآيد بيخ توحيد
مى‏رفت كآواز خدا خاموش گردد
ميراث ابراهيميان فرموش گردد
مى‏رفت تا در تيه سرگردان بمانيم
مى‏رفت تا جاويد در حرمان بمانيم
مى‏رفت تا لوط از اجابت مانده گردد
موسى به تيه آرزوها رانده گردد
مى‏رفت تا يحيى به كوه و بيشه سازد
مى‏رفت تا عيسى خموشى پيشه سازد
مى‏رفت تا نوح بنى فرموش گردد
مى‏رفت تا بانگ خدا خاموش گردد

در گرمگاه نيستى، در سوك توحيد
عطر محمد در دماغ مكه پيچيد
عطر محمد عطر باغ انبيا بود
عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود
بوى خداى نوح و آدم، بوى توحيد
بوى خدا در كوچه‏هاى مكه پيچيد
آن بوى را برزن به برزن برتنيدند
و ز باد برزن عطرگيران درشنيدند
با او فراهم آمدند آن باده‏نوشان
در غربت مسكين آن بيهوده‏كوشان
از جامهاى نغز معنى مست گشتند
در نيستى از جام هستى مست گشتند
بر شد ز شور و مستى آن طرفه ساغر
از شهر بتها نعره اللَّه‏اكبر

برخاستند از قوّت آن گفته از جاى
آن زورمندان ظلوم خفته از جاى
خواندند از تكبير و وحيش بيم ديگر
ديدند در ديدارش ابراهيم ديگر
گفتند اينك از تبار پارسايان
خصم دگر، خصم هبل، خصم خدايان
سهل است اگر كيشى دگر بنياد سازد
بنياد كيش كهنه را برباد سازد
تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشيم
وقت است اگر در طرد و آزارش بكوشيم

بستند ميثاق آن ظلومان بار ديگر
روييد در صحراى معنى خار ديگر
بر راه باليد از همه سوى و گران شد
و اول بلاى نازكان كاروان شد
و آن نازك‏انديشان رهزن بر گذرگه
چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره
از كين احمد دشنه‏ها را زهر دادند
آن‏گه ندا در واحه‏ها و شهر دادند
كآنك غلامانى كه دل با او نهادند
خود دين و دفتر را بدان جادو نهادند
در طبعشان جز ريمنى هرگز مبادا
از زخم ماشان ايمنى هرگز مبادا

آشفت خواب ناز شمشير از غلامان
پر شد ركاب كند و زنجير از غلامان
در چارميخ فتنه از فرط جراحت
پژمرده شد شاخ فراغت، مرد راحت
چون در بهاران كوه و دشت از رازيانه
پر شد فضا از بوى زخم و تازيانه
پرمايه شد از زخم آن ميثاق، بيداد
رونق گرفت از تخته و شلاق، بيداد
ز ابن هشام و شبيه و آل اميّه
ياسر فروافتاد و در خون شد سميّه
خون ريخت ز آغاز محبت عشق از ايشان
و آخر ز حرمان جمع ايشان شد پريشان

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود
تا سيّد ايشان را به ترك مكه فرمود
فرمان هجرت داد و آن پاكان شنيدند
همچون پرستوهاى عاشق پَركشيدند
چون آهوان بر ريگ صحرا پا نهادند
و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

سيّد مضيق مكه را ميدان لا ديد
داد ولا داد و بلا ديد و بلا ديد
بس خارها كز فتنه در راهش نشاندند
بسيار خاكستر كه بر رويش فشاندند
بر قامتش سنگ مصيبت آزمودند
اين‏گونه او را در محبّت آزمودند
سيّد همان حرف نخستين دَرج مى‏كرد
عمرى به اميد عنايت خرج مى‏كرد
تا در كمين كعبه روزى آن جهولان
آن هرزه‏لايان، نابكاران، بوالفضولان
دستى بر آيين رذالت برفشاندند
با دست بوجهل آن ولى را در كشاندند
آن عقل عالم را چو خود ديوانه خواندند
راندند از بيهوده‏گويى، آنچه راندند
آن‏گه حجاب مردمى از رخ نهادند
دست تعدّى بر ولىّ حق گشادند
ايشان در اين هنگامه، كز پى خاست گردى
اسبى، سوارى، شيرگيرى، شيرمردى
بانگ از جماعت خاست كاكنون حمزه آمد
شاهين كوه و شير هامون، حمزه آمد

آن مرد مردانه فرود آمد چو كوهى
و ز سهم او در جان نامردم شكوهى
در دست كرده آن كمان ايزدى را
كاينك بدى بين، كاين جزا آمد بدى را
پس آن كمان را بر سر بوجهل بشكست
لختى فراتر رفت و در معشوق پيوست

سيد، سلام ايزدى بر جان او باد
بر پيروان و عترت و ياران او باد
ديد آن ولايت تنگنايى دردناك است
آزاده مردم را بيابان هلاك است
وامانده خود در كار اذن هجرت خويش
واماندگان را اذن هجرت داد در پيش
آن‏گه سروش آمد كه، برخيز اى محمد!
اى خوب، اى پاك، اى دلاويز، اى محمد!

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
دردانه‏اى در طبع هر سودايى‏اى هست
هر كور را در كار خود بينايى‏اى هست
كيل سماع راست را مستى نوشتند
معيار دور باده را هستى نوشتند
پيران ما در نفى طاقت مى‏سرودند
ناكشته را با داس طاعت مى‏درودند
پيران ما از چيستى حرفى نراندند
در گوش ما جز نيستى حرفى نخواندند
ما را ز رشك كيش و ملّت منع كردند
پيران ما، ما را ز علّت منع كردند
ز ايشان به غير از عاشقى‏مان ملّتى نيست
جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نيست
ما را به غير از اهل ما چون مى‏شناسد
آن‏كس كه ليلى ديده مجنون مى‏شناسد
جويند اگر آشفته را در نجد جويند
گويند اگر ناگفته را در وجد گويند
در وجد اين ناگفته را بى‏كاست گفتم
اى ديرباور! هر چه گفتم، راست گفتم
گفتم اگر در خرمنى گيرد اگر نه
گفتم اگر طبع تو بپذيرد اگر نه
از من چه آيد مر تو را جز دلق‏بخشى؟
من لقمه‏بخشى مى‏كنم نى حلق‏بخشى
بر جاده‏هاى هجرتت زين پيش بردم
تا قله‏هاى حيرتت با خويش بردم
اى همسفر! صد نكته دلكش گرفتى
گيرم كه دست از دور بر آتش گرفتى
ليكن كجا ناباروان عبرت پذيرند
تا چون سمندر خيره در آتش نميرند
صدق و حيا مقبول طبع صافى افتد
رمز و اشارت عاقلان را كافى افتد
حرف صفا البته با غَش در نگيرد
با چون تويى، دانم جز آتش درنگيرد
ور نه مرا زان مايه حرفى چند باقى است
وصف شكر راندم، و ليكن قند باقى است
قند است آن هجرت كه حيدروار باشد
آن باقى اندك بود و اين بسيار باشد
سير حسن در وادى هجرت چه دانند؟
آنان كه از افسانه جز حيرت نخوانند
از مكه تا »تف« از حسينش حيرتى نيست
هركس كه خون‏آلودِ زخمِ هجرتى نيست
وين اوليا را سربه‏سر تا ميرِ موعود
آيا چه داند آن‏كه جز افسانه نشنود؟
حالى تو اى افسانه‏پرداز عيان‏بين
چشم نهان بگشا و در اسرار جان بين
ور اين ميسر نيستت، اى مرده‏باور!
همچون سمندر رخت خود در آتش آور

هنگامه ميعاد خونينى دوباره است
باور كن، اينك رجعت سرخ ستاره است
بردند گويى مژده عود فلق را
بر بام گردون رايت سرخ شفق را
بوم سياه شب‏سُرا را پر بريدند
شب را به تيغ فجر خونين سر بريدند
در جان عالم جوشش خون حسينى است
اينك قيام قائم مهدى، خمينى است

اى قاصد خونين مرغان مهاجر!
فرزند صدق مصطفى، فرزند هاجر!
اى وارث خون حسين و خون يحيا!
ميراث‏دار مرتضى، دلبند زهرا!
اى مرج عذرا را تو وارث! نوبت توست
اى آل طه را تو وارث! نوبت توست

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
شبگير غم بود و شبيخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود
قابيليان بر قامت شب مى‏تنيدند
هابيليان بوى قيامت مى‏شنيدند
جان از سكوت سرد شب دلگير مى‏شد
دل در ركاب آرزوها پير مى‏شد
امّيدها در دام حرمان درد مى‏شد
بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد
ديگر شده عشق از نزارى در هوسها
خو كرده مرغان صحارى با قفسها
شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه
طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه
از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند
پنداشتى خود آرزوها مرده بودند
ديدم شبان خفته را، تبدار ديدم
بر خفته شب شبروى بيدار ديدم
مردى صفاى صحبت آيينه ديده،
از روزن شب شوكت ديرينه ديده
مردى حوادث پايمال همّت او
عالم ثناگوى جلال همّت او
مردى به مردى ديو را در بند كرده
با سرخوشان آسمان پيوند كرده
مردى نهان با روح هم‏پيمان نشسته
مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته
مردى شكوه شوكت عيسى شنيده
موسى‏صفت بر سينه سينا تنيده
مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام ديده
مردى شكوه و عزّت اسلام ديده
مردى به مردى دشنه بر بيداد بسته
در خامشى قدقامت فرياد بسته
مردى تذرو كشته را پرواز داده
اسلام را در خامشى آواز داده
كاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو؟
گيتى فسرد از فتنه، تا كى خفتن تو؟
ابر و نباريدن، چه رنگ است اين چه رنگ است؟
تيغ و نبريدن، چه ننگ است اين چه ننگ است؟
ياد شهيدانى كه در بدر آرميدند
نامردم آزردند و مردى آفريدند
ياد عزيزانى كه بر خندق گذشتند
سنگين بساط ناروايى درنبشتند
ياد احد، ياد بزرگيها كه كرديم
آن پهلوانيها، سترگيها كه كرديم
شبگير ما در روز خيبر ياد بادا
قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا
كو آن بلندآوازگيها، چيرگيها
استيزه چون شمس و قمر با تيرگيها
كو آن اباذرهاى آشوبى خدايى؟
پيغمبران زهد و آزادى، رهايى؟
عمارها كو، زيدها مقدادها كو؟
آن دادگرها در شب بيدادها كو؟
كو ميثم، آن خرمافروش نخل طاها؟
كو اَشتر آن دست على در روز هيجا؟
اينك كه آيا ضامن اين دين و دَين است؟
آيا كدامين دست نصرت با حسين است؟
اى حزب روحانيت، اى حزب خدايى!
تا كى خموشى، مردگى محنت‏فزايى؟
ناموسها مردند و مرديها فسردند
بردند ديوان خاتم و افسانه بردند
مردم به كام دشمن خونريز ماندند
در اضطراب شام محنت‏خيز ماندند
از بى‏كسى آزادگان را مهترى نه
زنجيرها سنگين شد و زورآورى نه
وقت است اگر همّت بسوزد ميغها را
عريان كند در دست مردان تيغها را
وقت است اگر بر ماديانها زين ببنديم
از سرخى خون بر زمين آذين ببنديم

فيض ازل بر گفتِ رهبر دل‏گماريد
خون شد به رنگ ابر و در فيضيّه باريد
مردان روحانى به ميدان پا نهادند
آنك جواب عشق را مردانه دادند
جانانه در ميدان دل پيكار كردند
طاغوت را از خوابِ خوش بيدار كردند
طاغوت را اين زخم جانفرسا برانگيخت
تا حكم خونين راند و نامردانه خون ريخت
از سيل خونها بر زمين تكبير روييد
هر قطره‏اى بذرى شد و شمشير روييد

گفتند از اين هنگامه‏هامان پند بايست
آن شير شمشيرآفرين در بند بايست
پس نازك‏انديشانشان تدبير كردند
شير خدا را خسته در زنجير كردند

شوريد از اين هنگامه گيتى بار ديگر
اى شور عاشوراى ما تكرار ديگر
آخر بهاى زندگانى چند باشد؟
ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد
هيهات بر ما از كساد قيمت او
اى جان صد چون ما فداى همّت او
او كيست ما را گر حيات و زندگى نيست
بى او حيات و زندگى جز بندگى نيست
بى نور آيا اخترى تابنده ديدى؟
يا بى‏حيات آيا كسى را زنده ديدى؟

جوشيد خلق از چارسوى ملك ايمان
خه، آفرينا، حبّذا وقت كريمان
از ملك شيراز و رى و دشت ورامين
در ابر خونين تيزپَر شد مرغ آمين
از خاك مشهد شهد رحمت انگبين شد
از قم، »فقم« در گوش عالم در طنين شد
بر باد نسيان نبيه بيداد دادند
مردانِ مرد اين‏سان صلاى داد دادند
دژخيم طاغوت از حوادث سنگ خورده
زخم حقارت ديده، داغ ننگ خورده
از كند و زندان و ستم طرفى نبسته
زين بازى طفلانه پيشانى شكسته
برداشت زنجير از امام پاكبازان
قهرآوران، خصم‏افكنان، دشمن‏گدازان

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
پير خرابات خدا دير مغان را
بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را
ياران! سماع راست را آيين ببنديد
ميخانه را با شمع و گل آذين ببنديد
تا كى خمار، اى خستگان! تا كى خموشى؟
امشب دماغى تَر كنيد از باده‏نوشى
جان را كمر ببنديد و با جانان بخوانيد
اى مطربان شنگ خوش‏الحان! بخوانيد:
كاى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
از زمره زنجيريانت بسته‏تر ما
در جلوه‏گاه عرض استغنا و حاجت
بگسسته‏تر ما از تو و پيوسته‏تر ما
با زخم صيدانداز چشم دلشكارت
از جعد زلف سركشت بشكسته‏تر ما
اى با خيالت از رهايان ما رهاتر
از هر دو عالم در كمندت رسته تر ما
تا چند استغنا و هجران تو... تا چند
دلبسته تر ما با تو و بگسسته‏تر ما
ياد آر از زنجيريان جعد مويت
اى از اسيران كمندت خسته‏تر ما
هر چند مستى‏ها فزون شد، غصه پژمرد
آن شب غم از رشك حريفان خون دل خورد
آن عقلِ كامل حلقه را رنگ جنون داد
بيگانه را انس حريفان جام خون داد
ديدند با طوفان هستى برنيايند
با آن خماريها به مستى برنيايند
از خشم يكسر گشته چون تَنَدر خروشان
گفتند: هان! اين باده دور از باده‏نوشان
پس سوك بنيان‏سوز خود را عيد كردند
آن قائد فرزانه را تبعيد كردند

اى چاره‏فرماى جهان، اى از جهان بيش!
اى دين خنجرخورده، اسلام، اى بهين كيش!
اى زخم اعصار و قرون بر پيكر تو
پيوسته زنجير حوادث لنگر تو
آيا بشر را طرفه پيرى زاده چون تو؟
آيا جهان را دستگيرى زاده چون تو؟
آيا در عالم جز تو كيش دلپذيرى است؟
آيا تو را در شفقت و رحمت نظيرى است؟
آيا مخالف پرتوان‏تر ديده از تو؟
آيا منافق مهربان‏تر ديده از تو؟
اين مايه طرد و ترك تو، فرياد از انسان
واى از ظلومتى و جهولى، داد از انسان
در حضرتت زين غم فسرديم از خجالت
اى كيش خنجر خورده! مرديم از خجالت
زين‏مايه تقصير و عنا شرمنده مانديم
خصمان ما كردند و ما شرمنده مانديم
شرمنده از قرآن و دين و دفتر خود
شرمنده از حلم و شكيب رهبر خود
آيا كدامين ژاژ را بر او نخواندند؟
آيا كدامين زخم را بر او نراندند؟
زآن نابكاريها كه قم را سوخت يكسر
فيضيه‏ها از سوز او افروخت يكسر
زآن حصرهاى بى‏دريغ رهبر ما
و آزردن مردان فحل ديگر ما
از ترك آيين و ادب در روى رهبر
وآن رهزنى‏ها در حريم كوى رهبر
از آن‏همه جور جفا و غدر و تقصير
از محبس تنگ امام و زجر و زنجير
از رنج تبعيد و جفاى ترك و رومى
وآن فتنه‏هاى پارسى، آن مايه شومى
از بدسرى‏هاى عرب در ملك بغداد
و آن جيره‏خواران نجف، آن مايه بيداد
شرمنده‏ايم، اى روح قرآن! تا قيامت
شرمنده‏ايم از روى اسلام، از امامت
شرمنده‏ايم از كربلاهاى حسينى
مديون الطاف حسينيم از خمينى
اين پير رهبر با اسيران در بلا بود
با ما حسين‏آسا به دشت كربلا بود
گو اين‏كه از وى مدتى مهجور مانديم
لاكن به معنى كى ز مهرش دور مانديم؟
ما را سزاوار مروت سرورى كرد
با ما به هرجا بود و ما را رهبرى كرد
با ما نمود از رفق و رحمت وز مدارا
رمز امامت را در عالم آشكارا
وآن نايبانش حق‏گزارانند ما را
بر كِشتِ جان تشنه بارانند ما را
الطافشان تا حشر در گفتن نيايد
در باقى آويزم كه شكر از من نيايد

غولان عزاى كفر و كين را عيد كردند
اسلام را از ملك خود تبعيد كردند
راندند از كوى محبت آشنا را
خاموش كردند از نواى ناى وفا را
رندان شب كاشانه را بى‏نور كردند
آن باده را از باده‏نوشان دور كردند

لبريز شد جام ضلالت بار ديگر
پژمرد ايمان و اصالت بار ديگر
صدق و امانت مرد و اغوا شعله‏ور شد
سالوس در ايوان تقوى جلوه‏گر شد
تزوير و حيلت جلوه ايمان گرفتند
ماران سرماديده، از نو جان گرفتند
زاغان سپاه كين به باغ دين كشيدند
از عندليبان خوش‏آوا كين كشيدند
در گلشن ايمان حق كفران نشاندند
تيغ و تبر بر ريشه ايمان نشاندند
از باغ گل سر و صنوبر را شكستند
شاخ درختان تناور را شكستند
از خون صاحب‏همتان جيحون گشادند
از چشمه‏هاى چشم مردم خون گشادند
تا دين و دفتر را بشويند از حقيقت
پيرايه بستند عارفان را در طريقت
جهل و جنون را دين و دانش نام كردند
از كين و غدر و حرص و خواهش دام كردند
از خون و خوان ما به دشمن كام دادند
وين طرفه رندى را تمدن نام دادند
كفر فرنگ و جهل هندو بار كردند
اسلام را از جور و جادو خوار كردند
از فتنه‏هاشان پارسى‏گو روسيَه شد
ماهيت اسلام و ايرانى تبَه شد
امّيد را بيم عبوس از پا درافكند
توحيد را شرك مجوس از پا درافكند
معيار ما شد در جهان ويران‏پرستى
ايزدپرستيهاى ما، ايران‏پرستى
از كورُش و داراى مسكين باج بردند
محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند
ما را به جام بيخودى مدهوش كردند
بر سفره ما خون ما را نوش كردند
از نام عالمگير ايران ننگ ماندند
از ما در عالم سايه‏اى بى‏رنگ ماندند
از سنت و خوى كهن رسمى تهى ماند
از شعر و فرهنگ و هنر اسمى تهى ماند
خاموش شد عرفان و نورانيّت ما
فرموش شد ايمان و روحانيّت ما
جز سايه‏اى زآن ملّت دانا نبوديم
بوديم ما در خانه، امّا ما نبوديم

در ما فراموشيد وحشت لاتخف را
و ز ياد ما آن حكمت‏آموز نجف را
اسلام، شد با كافران از خاطر ما
رفت آن امام مهربان از خاطر ما
بى او صراط مردمى باريك‏تر شد
با دورى او رنج ما نزديك‏تر شد
طغيان طاغوت آتشى از كين برآورد
كفران دمار از دودمان دين برآورد
خاك مذلّت بر سر قوم خدا ريخت
پيدا و پنهان تيغ راند و خون ما ريخت
بسيار سرها در سر كار وفا شد
تن‏ها بسى آماج زخم تيرها شد
بسيار دست و پا و پيكر، آشنايى
فرموش كردند از دم تيغ جدايى
از بى‏كسى‏ها مردى و گردى گم آمد
تا كاردها بر استخوان مردم آمد
شبهاى ظلمت‏زا نويد قدر دادند
در خامشيها وعده‏مان از بدر دادند

اين فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است
باز آن قيامت قامت بنشسته برخاست
پشت و پناه امت بشكسته برخاست
برخاست در كف تيغ طرد و ترك و حاشا
آن نوح موسى‏قامت يوسف تماشا
احياء دين و قلع و قمع كفر و كين را
آغاز كرد آن هجرت شورآفرين را
رايت به قمع فتنه بيرون از نجف زد
بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد
چون مصطفى راهى شد از جور عنودان
آتش فكند از قهر، در جان حسودان
با شور ابراهيميان عرض و لا... كرد
گوئى حسين از كعبه قصد كربلا كرد

از عمق جان اسلاميان خواندند او را
از كفر، سيلى‏خوردگان راندند او را
با آنكه ميلش سوى اهل خويشتن بود،
پير پدر مشتاق ابناى وطن بود
در غربت از پوينده خالى شد ركابش
يعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

بر كفر ايران نوبتى ديگر خروشيد
اسلامِ سيلى‏خورده بر كافر خروشيد
در دل نه بيمش ديگر از گرمى نه سردى
طاغوت را آواره كرد از پايمردى
آخر به مردى چاره سردرگمى يافت
داد بزرگى داد و عزّ و مردمى يافت
چشم جهان، حيران كافرسوزى‏اش شد
تا قابليت از رشادت روزى‏اش شد
وز آن قبولى آن امام رفته ما
مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما
در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش
از مغرب عالم برآمد آفتابش
مژده‏است گويى در خبر آخر زمان را
خورشيد از مغرب فروزد آسمان را
گيتى به كام خلقِ بازيگر نمانَد
و ز توبه كس را بهره‏اى ديگر نمانَد
آنك ز مغرب مطلع شمس امامت
اينك به مشرق تيغ و ميزان و غرامت

اين قصه گو پايان ندارد تا به محشر
حالى »معلم« اين سخن بگذار و بگذر
زين مايه در درمان درد حيرت خويش
شو، چاره‏اى كن در بسيج هجرت خويش
زين بيخودى‏ها مركب غيرت برانگيز
گامى برون نه از خود و با وى درآميز



11 بهمن 1394 4119 3

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا

سوختيم از داغ غفلت ، سوختيم اي خام ها!
دانه ها را چيده اند اما به سوي دام ها

هر که پاي برگه ها را، مست، امضا مي کند
پاي خون را باز خواهد کرد در حمام ها

اين جماعت نيست! جمعي از فراداهاي ماست!
ساز خود را مي زند تکبيرة الاحرام ها

اي مسلمان! دين نداري لااقل آزاده باش
کفرها گاهي شرف دارند بر اسلام ها

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها

آه اگر مولا چراغ خيمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاريکي ابهام ها

آه از آن بزمي که بعد از لقمه هاي چرب و نرم
جام هاي زهر مي نوشيم از «برجام»ها

تيغ شعرم تيز شد اما غلافش مي کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!



01 آبان 1394 1237 1

شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

ساقی! امشب باده از بالا بریز
باده از خمخانه ی مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شب های من!
می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی! درویش و صوفی نیستم
فاش می گویم که کوفی نیستم

لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی! لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین

مستِ مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد هدایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند
 کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان؟ رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند
صلح آمد، لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبرزین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند

موج ها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو

باز کن دیباچه ی توحید را
تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی! بار دگر اعجاز کن
مشت های کوفیان را باز کن

باز کن چشمان ناز آلوده را
بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست
آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم
سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لبریز شد
زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند در جان و تنم
کاین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرهم کجاست؟
مرهم زخم بنی آدم کجاست؟

مرهم ما جز تولای تو نیست
یوسفی، اما زلیخای تو کیست؟

ای که هر دم، دم ز حیدر می زنی
بر یتیمان علی سر می زنی؟

شاهد اقبال در آغوش کیست؟
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست؟

کیست آن کس کز علی یادی کند؟
بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان! جوانمردی چه شد؟
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد؟

شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پُرکن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت

باده ی «ممّا رَزُقناهُم» بنوش
«یُنفِقون» بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
«لَن تَنالوا البرّ حتی تُنفِقوا»

جست وجویی کن سبوی باده را
شست و شویی کن به می، سجاده را

هر چه هستی، جان مولا، مرد باش
گر قلندر نیستی، شبگرد باش

سیرکن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی

ای خروس بی محل! آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیأتیم؟

با یتیمان چاره «لاتَقهَر» بود
پاسخ سائل «ولا تَنْهَر» بود

دست بردار از تکبّر و از خطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

چیست درویشی به جز فانی شدن؟
در دل گرداب، طوفانی شدن

موج گردیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات

گر تو درویشی، دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن

شیعه یعنی شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام و حلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل
یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا! حرف حق را گوش کن
شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم
در مسیر چشم حق، پَروا کنیم

این دو روز عمر، مولایی شویم
مرغ، اما مرغِ دریایی شویم

مرغ دریایی به دریا می رود
موج برخیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند
خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است
روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید؟
غافل از قصّاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو
کِشتِ صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر
بین نان خشک خود با یک اسیر

یا علی! امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمنها مانده ایم

یا علی! شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن

مشک ها در راه، سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین می روند

مشک های خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک
تاب و تاول چهره و چین و چروک

سالها صورت ز صورت بافتیم
تا ز صورتها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود
یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم
از قلم نقش مرکّب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون
کس نشد واقف بر سرّ «یسطرون»

سرّ حق مستور مانده در کتاب
عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر! عالمان بی عمل
همچو زنبورند، لیکن بی عسل

علم ها مصروف هیچ و پوچ شد
جان من! برخیز، وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگیر
سیر معنا را از مجنون یادگیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شوی
هر نفس «لا» گوی «الاّ»یی شوی

تا به کی در لفظ مانی همچو من؟
سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

زین همه الفاظ بر هم بافتن
لبّ معنا را نخواهی یافتن
 
همچو یحیی گر نهی سر در طبق
می شود عریان به چشمت سرّ حق

هر کسی از سرّ حق آگاه شد
نور مطلق شد، فنا فی الله شد

تیغ بند از بال مردان باز کرد
هر که در خون غرقه زد، پرواز کرد

غیر ممکن نیست پروازی چنین
چشم دل بگشای و عاشورا ببین

جوشن بی پشت بر تن کن، که باز
طبل می غرّد که بر پا کن نماز

این نماز، ای دل! نماز باطن است
با وضو در جامه ی خون ممکن است

شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون
شیعه طوفان می کند در کاف و نون

شیعه یعنی نشئه ی جام بلا
شیعگی یعنی قیام کربلا

شیعه یعنی تندرِ آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب، شیر روز

شیعه یعنی شیر، یعنی شیرمرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی «سابقون السابقون»
شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آبها را گِل کند
خطّ سوم را به خون کامل کند

خطّ سوم، خط سرخ اولیاست
کربلا بارزترین منظور ماست

کربلا گفتم، کَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر در غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اکبر می کنند

شیعه یعنی بازتاب آسمان
بر سر نی، جلوه ی رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت «انّی لا اری الموت» تو را

پرچم زلفت رها در باد شد
و از شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود
تا به گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند
در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن، نی از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه
در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر
تا بگوید سرّ بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

شیعه یعنی دِعبِل چشم انتظار
می کشد بر دوش خود چل سال، دار

شیعه باید همچو اشعار کُمَیت
سر نهد بر خاک پای اهل بیت

یا پرستووار در پیش هشام
ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده ی جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل
می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست
اکبر اوییم و او لیلای ماست

این سخن کوتاه کردم، والسلام
شیعه یعنی تیغِ بیرون از نیام



04 خرداد 1394 8579 2

مرگ بر...

 

مرگ بر

     قطعنامه هاي بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تير مانده بر گلوي كودك رباب



12 آبان 1392 1370 0

مرگ بر...

 

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها



12 آبان 1392 1167 0

مرگ بر...

 

مرگ بر

        كشتن جوانه ها



12 آبان 1392 1326 0