دفتر شعر

باز لبخند بزن سنگ مسلمان بشود 

هر دلی در پی آنست که ویران بشود 
جای شک نیست اگر ملک سلیمان بشود 

هر کسی غم شده دارایی عمرش، امروز 
لمس لبخند تو کافیست که سلمان بشود... 

باز لبخند بزن آب شود سینه ی کوه 
باز لبخند بزن سنگ مسلمان بشود 

تو که لبخند به لب پا به زمین بگذاری 
عشق سرمایه ی هر ذره ی بی جان بشود 

کودکان وقت گذر راه تو را می بندند 
تا که همبازیِشان حضرت باران بشود 

(شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای) 
خواستی ثروتشان وسعت ایمان بشود 

آمدی مهر تو بالا ببرد "دختر" را... 
آمدی معنیِ "زن" واژه ی انسان بشود 

آمدی تا برود راه جهنم از یاد 
آمدی بنده ی دلتنگ فراوان بشود 

سنگ دندان تو را...آه، چه آمد به سرت 
تا مگر یک نفر از جهل پشیمان بشود 

باز لبخند بزن ای که به یک لبخندت 
غم صد ساله ی عالم همه جبران بشود 

آنچه گفتیم و نگفتیم و تو خود میدانی 
باز لبخند بزن قسمت ما آن بشود 


24 فروردین 1397 126 0

صدا کن مرا تا به نام تو باشم

کویرم ، پریشانی ام حد ندارد
دلم با کسی رفت و آمد ندارد

کویرم ، سکوت مرا زیر و بم نیست
حیات مرا حاصلی جز عدم نیست

چنانم که نای تبسم ندارم
فقیرم ، می تازه در خم ندارم

صدا کن مرا ای جمالت بهشتی
لب و خنده و خط و خالت بهشتی

صدا کن مرا ، ای صدای تو از دور
صداکن مرا نور !  نور علی نور

شب و روز شیرین و تلخم فدایت
خراسان و بسطام و بلخم فدایت

صدا کن مرا تا به نام تو باشم
گرفتار زنجیر و دام تو باشم

به یک جلوه غرق صفا کن دلم را
پر از ذکر "یا مصطفی" کن دلم را

پناهم بده زیر بال محمد(ص)
به حق محمد و آل محمد(ص)
 


24 فروردین 1397 96 0

و باز می‌رسد از جانب حجاز سواری

همین بس است به مدحش محمد است محمد
حمید و حامد و محمود و احمد است محمد

قسم به شوق اویس و قسم به بهت بحیرا
که آفتاب کمالات بی‌حد است محمد

چه کوچه‌ها که نشستند در مسیر عبورش
به نور و عطر و تبّسم زبانزد است محمد

ستاره ی شب مکه، طلوع صبح مدینه
به یُمن آینه خورشید مشهد است محمد

اگر چه بین رسولان سر آمد است سرآمد
به رسم حسن ختام آخر آمده‌ست محمد

و باز می‌رسد از جانب حجاز سواری
که هر که دید بگوید محمد است محمد


14 آذر 1396 200 0

من دنیای کور را نمی خواهم

سیگار می کشد
پای کوه نور
حاجی دارد حج بیست و یکمش را به جای می آورد
پدر زنده به گور میکند
دختر قرن بیست و چندمش را
بقال محله ترازویی دارد
که کارهای عجیب و غریبی می کند
میوه فروش کرم های سیبش را هم
کیلویی چند حساب می کند
زنی سپیدی تنش را به سیاهی سکه ای می فروشد
تا دوباره برای خودش
رژ لب صورتی بخرد
رنگها هیچ کدام جای خودشان نیستند
شب های رو سفید
روزهای سیاه بخت
و رنگین کمانی که رنگهایش را کش رفته اند
و ما بالا می رویم
بالا و بالاتر
از پله هایی که
هیچ وقت به هیچ کجا نمی رسند
دنیا پر شده است
از سرنوشت کوزت های یتیمی که
باید واکس بزنند کفش های دختران تناردیه را
و بنشیند و بنشینند تا...
اما ژان والژانی از راه نمی رسد
پینوکیو
با هر دروغی که می گوید
دماغش را عمل می کند
و پدر ژپتوی پیر
کلیه اش را می فروشد تا...
سیندرلا بازهم به اکس پارتی می رود
و کفش های نقره ای عفتش را گم می کند
باغ ها پر شده است
از گیلاس هایی که طعم زردآلو می دهند
زردآلوهایی که طعم هندوانه
و هندوانه هایی که مزه ی هیچ چیزی نمی دهند
من نمی دانم بمب هسته ای چیست
شاید هسته ی گیلاسی باشد که
بهینه سازی شده است
اما هر چه هست چیز خوبی نیست
همین هفته ی پیش
با هسته ی یک گیلاس
چشم پسر همسایه مان کور شد
من نمی خواهم دنیا کور باشد
من دنیای کور را نمی خواهم
من همان دنیایی را می خواهم
که یک روز
مردی از کوه نور
برایمان آورد.
 



05 اردیبهشت 1396 496 0

یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله



04 اردیبهشت 1396 2435 0

زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

باد را با گیسوانت در عذاب انداختی
باز در فکر پریشان پیچ و تاب انداختی

آی ساقی! آی میراب عطش های کویر!
ای که زیر پوست این خاک آب انداختی!

لطف کردی ای عزیز! ای عشق! ای عشق عزیز!
در حضیض چاه بودیم و طناب انداختی

چشمه ها خشکیده بود و رخت دنیا چرک بود
زندگی را شستی و در آفتاب انداختی

صبح را با خنده ات بیدار کردی صبح زود
روی هر خمیازه ی شب رختخواب انداختی

سفره ی صبحانه را چیدی به صرف نان و نور
در تمام چای ها عطر گلاب انداختی

«هر چه» می خواهیم هست و «هرچه» می خواهیم هست!
سفره ای «بی انتها» از «انتخاب» انداختی

سیب روی شاخه بود و باغ هم دیوار داشت
با نسیمی ناگهان، سیبی به آب انداختی

گر چه دیدی تاک ها از ریشه ها خشکیده اند
صبر کردی... صبر کردی... تا شراب انداختی

تا جهانی را که ویران است ویران تر کنی؛
رو به دریا سیل در چشم خراب انداختی

پاک کردی عشق را از تاردید حاشیه
عشق را پررنگ در متن کتاب انداختی

این که گفتی گاه دل سنگ است و گاهی سیب سرخ
شاعرت را فکر یک پایان ناب انداختی؛

می شود حالا خدا را دید در سنگ و درخت
از رخ او -از نگاه ما- نقاب انداختی...


04 اردیبهشت 1396 2317 0

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی


سلام بر تو ای رسول! نه! علیکم السلام
که پیشتازِ هر سلامی و شروعِ  هر کلام

تو می‌رسی و من نشسته‌ام که خوش نداشتی
کسی به پایت ای بزرگ! پا شود به احترام

به پای تو که ایستاده آسمان به حرمتت
تویی که پیشِ دخترت همیشه می‌کنی قیام!

تبسّمت جوابِ خشم‌ها و کینه‌های دهر
فقط نگاه کن!  سکوتِ تو پُر است از پیام

یتیم بودی و پدر شدی برای امّتی
مسیح هم نمی‌رسد در امتش به این مقام

نمازها به نامِ نامی‌ات عروج می‌کنند
فقط به عشقِ نام تو بلال می‌رود به بام

صراطِ مستقیم می‌شود مسیرِ کوچ تو
و روح زندهٔ تو می‌شود دوازده امام...


04 اردیبهشت 1396 710 0

باري اگر دوباره درآيي ...

 با ريگ‌هاي رهگذر در باد
با بوته‌هاي خار
در خيمه‌هاي خسته بخوانيد
در دشت‌هاي تشنه
با اهل هر قبيله بگوييد
لات و منات و عزي را
ديگر پاك و عزيز مداريد
اين ماه و مهر را مپرستيد
اينك ماهي دگر برآمد و خورشيد ديگري
آه اي امين آمنه ايمان!
باري اگر دوباره درآيي
روي تو را
خورشيدها چنان‌كه ببينند
گل‌هاي آفتاب‌پرست تو مي‌شوند
اي آتش هزاره زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
اي امي امين!
ميلاد تو ولادت انسان است
انسان راستين
آن شب چه رفت با تو، نمي‌دانم
شايد
خود نيز اين حديث نداني
با تو خدا به راز چه مي‌گفت؟
باري تو خود اگرنه خدا گونه‌اي بوده‌اي
يارايي كلام خدا را نداشتي!
گر بعثت تو سبب عصمت نبود
آنك چگونه عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رساندي؟
ميلاد تو اگرنه همان عصمت بود!
هان اي پرنده مهاجر
آنك پرنده‌اي كه به هجرت رفت
بي آن‌كه آشيانه تهي ماند
آن شب مشام خالي بستر
از بوي هجرت تن او پر بود
اما به جاي او
ايثار
زير عباي خوف و خطر خوابيد
تا چشم‌هاي خويش فرو بست
گفتي
آيينه تمام‌نماي خدا شكست!
آه اي يتيم آمنه ايمان!
دنيا يتيم آمدنت بود
دنيا يتيم رفتنت آمد!
خيل فرشتگان
با حسرتي ز پاكي جبرآلود
در اختيار پاك تو حيرانند
تو
اسطوره‌اي ز نسل خداياني؟
يا از تبار آدمياني؟
ترديد در تو نيست
در خويش بنگريم و ببينيم
آيا خود از قبيله انسانيم؟
در وقت هر نماز
من با خدا سخن ز تو بسيار گفته‌ام
بس مي‌كنم دگر كه تو را بايد
تنها همان خدا بسرايد



04 اردیبهشت 1396 2666 1

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست ....

مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خويش راهت داد

هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي
خدا پناه در آن دوره‌ سياهت داد

خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي ‌مانند
همان که عصمت پرهيز از گناهت داد

همان که جان نجيب تو را مراقب بود
همان که سينه خالي از اشتباهت داد

توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي
خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد

بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد

خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد

چقدر واقعه‌ آسماني و شفاف
خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد

خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد
خدا که آينه را نور با نگاهت داد

قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد

خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد
خدا که شعله روشن به جاي آهت داد

خدا که جان تو را از الهه ‌ها پيراست
خدا که غلغله قوم لا اله ‌ات داد

يتيم آمده ‌ام ، مانده ‌ام ، پناهم ده
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد...

 


26 آذر 1395 1564 0

که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد

همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد

از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد

تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد

ببخش ای محرمان در نقطه ی خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد




26 آذر 1395 2269 0

گل ها به عادت صلواتت مقیدند

چشمان قدسی تو بهشت مؤکدند
اعجاز جاودانه و امداد ممتدند

در هست و نیست ، واسطه ای بی نهایتند
در شرق و غرب عشق، به مستی ، زبانزدند

خورشید نیستند، که خورشید و ماه نیز
گرم ستاره بازی این زوج مفردند

... تنها نه آن دو تا .. که نفس ها و فصل ها
با جزر و مد اشک تو در رفت و آمدند

شب ها به یاد خنده ی تو پر ستاره اند
گل ها به عادت صلواتت مقیدند

حتی ستارگان هم در اقتدا به تو
با عاشقان مساعد و با فارغان بدند

سعدی درست گفته که انگار سرو و ماه
یک عمر در هوای تماشای آن قدند...

از کوهسار رد شدی و هر چه جویبار
هر بار ، دوستار سجود مجددند

آری... به چشم مستان ، ذرات کهکشان
دلداده ی محمد و آل محمدند...

 



25 آذر 1395 1543 0

بشنويد اينك خدا را ، بشنويد !

نور « اِقرَأ » ، تابد از آيينه ام

كيست در غار حراي سينه ام ؟ !

 

رگ رگم ، پيغام احمد مي دهد

سينه ام ، بوي محمّد مي دهد

 

گل دمد از آتش تاب و تبم

معجز روحُ القُدُس دارد لبم

 

من سخن گويم ، ولي من نيستم

اين منم يا او ؟ ! ندانم كيستم ؟ !

 

جبرييل امشب دمد در ناي من

قدسيان ، خوانند با آواي من

 

اي بتان كعبه ! در هم بشكنيد

با من امشب از محمّد دم زنيد

 

دم زنيد از دوست ، خاموشي چرا ؟

اي فراموشان ! فراموشي چرا ؟

 

از حرا ، گلبانگ تهليل آمده

ديده بگشاييد ، جبريل آمده

 

اينك از بيدادها ، ياد آوريد

با امين وحي ، فرياد آوريد

 

بردگانِ برده بار ظلم و زور !

دخترانِ رفته زنده زير گور !

 

كعبه ! اي بيت خدا عزّ وجل

تا به كي در دامنت لات و هبل ؟ !

 

مكّه ، تا كي مركز نااهل ها ؟

پايمال چكمه ی بوجهل ها ؟

 

كارون نور را ، بانگ دَراست

يك جهان خورشيد در غار حَراست

 

دوست مي خواند شما را ، بشنويد !

بشنويد اينك خدا را ، بشنويد !:

 

يا محمّد ! منجي عالم تويي

اين مبارك نامه را ، خاتم تويي

 

مردگان را گو كه : صبح زندگي است

بردگان را گو كه : روز بندگي است

 

اي به شام جهل و ظلمت ، آفتاب

از حرا بر قلّه ی هستي بتاب

 

جسم بي جان بشر را ، جان تويي

اين پريشان گلّه را ، چوپان تويي

 

كعبه را ، ز آلايش بت پاك كن

بتگران را ، همنشين خاك كن

 

بر همه اعلام كن : زن ، برده نيست

 

برده ی مردانِ تن پرورده نيست

 

باغ زيبايي كجا و زاغ زشت ؟

ديو شهوت را برون كن از بهشت

 

اي تو را هم مهر و هم قهر خدا

تا به كي ابليس درشهر خدا ؟ !

 

با علي ، بت هاي چوبين را بكش

وين خدايان دروغين را بكش

 

تير از ما و كمان در دست توست

اختيار آسمان ، در دست توست

 

مكتب تو ، مكتب عمّارهاست

اين كلاس ميثم تمّارهاست

 

ما تو را داريم در بين همه

يك خديجه ، يك علي ، يك فاطمه

 

تا قيامت جاودان ، آيين توست

فاطمه رمز بقاي دين توست

 

اي زمام آسمان ، در مشت تو

مَه دو نيمه از سرِ انگشت تو

 

جاي تو ، ديگر نه در غار حراست

در دل امواج توفان بلاست

 

دست رحمت از سر عالم ، مدار !

گر تو را خوانند ساحر ، غم مدار !

 

يا محمّد ! اي خرد پابست تو

اي چراغ مهر و مه در دست تو

 

ابر رحمت ! رحمتي بر ما ببار

بار ديگر ! از حرا بانگي برآر

 

ما كوير تشنه ، تو آب حيات

ما غريقيم و تو كشتيّ نجات

 

ما به قرآن ، دست بيعت داده ايم

از ازل ، با مهر عزّت زاده ايم

 

عترت و قرآن ، چراغ راه ماست

روشني بخش دل آگاه ماست

 

عترت و قرآن ، نجات عالمند

چون دو انگشت محمّد باهمند

 



15 اردیبهشت 1395 1752 1

مصطفی بخوان که خواندنت خوش است

ای بلند آفتاب بی شفق
صبح روشن ای ستاره ی فلق

قل أعوذ ُ ای کسی که عاشقی
در پناه دل ز شرّ ماخَلَق

کیست این؟ برادر تو جبرئیل
می زند کلون خانه تقّ و تق

سینه سینه مژده ی پیمبران
خنده ی فرشتگان طبق طبق

مصطفی بخوان به نام آفتاب
مصطفی بخوان به نام اهل حق

نون والقلم؛ به مکتب آمدی
نانوشته ها همه ورق ورق

مصطفی بخوان و مصطفی بخوان
مست حق تویی، جهان چه مُستحق

در سکوت چشم های منتظر
در قنوت دست های بی رمق

مصطفی بخوان که خواندنت خوش است
إقرَ باسم ربّک الذی خَلق



15 اردیبهشت 1395 1347 0

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزل های فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
::
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیّر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو دراین شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد

 



15 اردیبهشت 1395 1958 2

فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر


ما برّه‌های گم‌شده بودیم در بیابان
مسحور ماه، ماهِ مه‌آلود، ماهِ پنهان

غمگین از این‌كه هر قدم از جمع ما یكی نیست
غافل از آن‌كه سخت رفیقند گرگ و چوپان

تا پای عقل می‌رسد امكان زندگی، كم
تا چشم كار می‌كند آوارگی فراوان

شهری پر از تورّم چیزی به نام عادت
شهری پر از تهوّع لفظ همیشه نان

زن‌های رنگ‌رنگ در اندازه مناسب
ارقام سخت نازل و برچسب‌های ارزان

مردانِ «دوست دارمت البته شرط دارد»
مردانِ «عاشق تواَم البته یك خیابان...» !

مردانِ «كاش عاشق من می‌شدی، عزیزم!»
مردانِ «بی‌خیال شو اصلاً ندارد امكان...» !

مردانِ چند فصل كتك‌خورده در معابر
مردانِ چون مجسمه‌ها یخ‌زده به میدان

مردانِ «من برادر كوچك‌تر تو هستم»
مردانِ «هیچ وقت ندارم، برو پدرجان»

مردانِ در صفوف طویل نیازمندی
رفتن به سینمای هوس، با بلیطِ «ایمان»

كودك گدا نبوده، ولی مادرش مریض است
كودك نشسته گل بفروشد، پدر به زندان

زن با لباس‌های گران، بچه اخم كرده
كودك به فكر دادن آدامس‌های ارزان

شاعر دوباره بی‌خبر از پشت، زخم خورده
شاعر همیشه بیشتر از بادها، پریشان

مردی در اولین شب عاشق شدن، شكسته
مردی در اولین پُكِ سیگار، گشته ویران

با دستبند، پیرهن راه‌راه، غمگین
مردی به فكر لحظه فرمان تیرباران

بر نعش ابر، حفره چشم ستاره خونین
در چنگ باد، جمجمه گیج ماه، لرزان

دوزخ زبانه می‌كشد از برگهای انجیل
«زقوم» سبز می‌شود از لابه‌لای قرآن

افتاده‌اند سایه بت‌ها به روی كعبه
وارونه است، نقشه دنیای رو به پایان

ای مرد «استعینوا بالصبر و الصلاه»
ای مردِ «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»

فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر
كمی به سمت پنجره‌های جهان بچرخان

این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین روز؟
این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین‌سان؟

ما را فقط دو پلك نظر كن، چه جای حجت
ما را فقط دو نعره بشوران، چه جای برهان

خورشید آخرین شب دنیا بگو بیاید
این نقشه دریده وارونه را بسوزان

 



07 دی 1394 860 1

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می ‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌ شوی
 
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌ شوی
می رسی از راه و پایان فراقش می ‌شوی
 
غصه ‌اش را محو در چشم سیاهت می کند
خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می کند 
 
با «حلیمه» می ‌روی، تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
 
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند 
 
خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌ کنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌ کنی 
 
دید نورت را که در مهتاب بی حد می‌ شود
آسمانِ خانه‌ اش پر رفت و آمد می‌ شود
 
مست از آیین ابراهیم هم رد می شود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می شود 
 
گشت ساغر تا به دستان بنی‌ هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید 
 
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
 
ناز ِلبخندت قرار از سینه‌ ی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت 
 
بی ‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌ طاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیده‌ ست: عشقت ثروت است
 
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
 
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو 
 
بوسه تا بر گونه‌ ات اُم ابیها می ‌زند
روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌ زند 
 
دل به دریا می‌ زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می‌ بری توفان ما
 
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما 
 
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسینی» چنین می ‌خواست «او ادنی» شدن 
 
خوشتر از داوود می‌ خوانی، زبور آورده‌ ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ ای؟
 
جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ ای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ ای 
 
گوشه چشمی تا منات و لات و عُزا بشکنند
اخم کن تا برج‌ های کاخ کسرا بشکنند 
 
ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ ها
 
«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ ها
بُرده ‌ای یاسین! دل از تورات‌ ها، انجیل‌ ها 
 
بی عصا مانده‌ست، طاها!دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر 
 
باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌ رسد
منجی دلهای پُر، دستان خالی می‌ رسد
 
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می ‌رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌ رسد 
 
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او


07 دی 1394 1216 2

حک شد که بعد از اين پدران مهربان شدند

 
فوج ملک به ظن غلط در گمان شدند
با طرح نکته اي همگي نکته دان شدند
 
طوفان شک وزيد و ملائک از آسمان
با کشتي شکسته به دريا روان شدند
 
عرش از درون به لرزه در آمد که بس کنيد
از اين به بعد اهل زمين در امان شدند
 
شک شد يقين و «کن فيکون» بانگ برگرفت
بود و نبود، آن چه نبودند، آن شدند
 
برقي زد آسمان و زمين غرق نور شد
يک يک ستارگان همگي کهکشان شدند
 
مردان گوژپشت و درختان پير و خشک
قد راست کرده، باز نهالي جوان شدند
 
بر قبرهای کوچک و بي نام و بي شمار
حک شد که بعد از اين پدران مهربان شدند
 
هر سنگ: شاخه اي گل و هر سخره: جنگلي
انبوه رنگ ها همه رنگين کمان شدند
 
«کسري» شکست و آتش «آتشکده» نشست
«رود» از خروش ماند و علائم عيان شدند
 
اهل زمين بدون پر و بال پر زدند
مردم تمام سالک هفت آسمان شدند...
 


29 آذر 1394 133 0

و محمد خود او بود و نفهمید کسی...

 

شب همان شب که سفر مبدأ دوران می‌شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد، مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می‌رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می‌رقصید

مرد آن است که تا لحظه آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
"جگر شیر نداری سفر عشق مکن"

عنکبوت آیه‌ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم‌تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟

یازده قرن به دل سوخته‌ام می‌دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته‌ام می‌دانی

باز هم یک نفر از درد به من می‌گوید
من زبان بسته‌ام و خواجه سخن می‌گوید
 
"من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب‌زده خون می‌خورم و خاموشم"

طاقت‌آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

 



24 آذر 1394 1168 0

با جهل خود مُثله کردند، پیغام قرآنی ات را!


وقتی که زلفت فرو ریخت، حجم پریشانی ات را
آیینه ها خواب دیدند، آغوش نورانی ات را

اشکی که در بغض دل بود، جاری شد ای راهيِ کوچ
وقتی که نی شعله سر داد، آهنگ هجرانی ات را

شصت و سه دیوار شب را، با بال ماتم پریدی!
جز روح چشمه نفهمید، پرواز روحانی ات را!

ای چلّه نوش ریاضت، ما در نگاه وداعت
دیدیم چون نبض دریا، چشمان بارانی ات را!

نسلی که در عشق با تو، پیمان اندیشه بستند
با جهل خود مُثله کردند، پیغام قرآنی ات را!

آن تیره روزان شب پوش، مثل غباری در آفاق
در قابِ هستی ندیدند، تصویر انسانی ات را!

در نقطه ی کور تاریخ، هم خوابه ی خاک و گل شد
آن کس که در خواب می دید، رؤیای ویرانی ات را

 



18 آذر 1394 691 0

در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست


در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست
با خودم می گویم: «امّا حال من بد نیست»

درد، آن دردی که روحم را بسوزد، هست
ابر آن ابری که بر جانم ببارد نیست

زندگی این جا که من هستم، همه درد است
درد، حدی دارد؛ این جا درد را حد نیست

مرگ، در شهری که من هستم، نمی میرد
زندگانی نیز جز مرگ مجدد نیست

آدمی، این جا که من هستم، دلش تنگ است
هیچ جا مانند این جا، غم زبانزد نیست

با وجود این، پر از آرامش است انسان
شادمانم من؛ ولی آرامشم صد نیست

گاه با ایمان خود در شک و تردیدم
گرچه در کفر خود این جا کس مردد نیست

مرده سوزان است این جا آدمی سنگی ست
خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست

آدمی تنها تر از تنهایی خویش است
آدمی این جا بجز روحی مجرّد نیست

با وجود این، دلم، روحم خراسانی ست
هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست

گرچه نام «رام» و «لچمن» نیز نام اوست
در نگاهم هیچ نامی چون «محمّد» نیست

در دلم تا «اشهد ان لا اله» اوست
گوش جانم وام دار زنگ معبد نیست

بین هفادودو ملّت، عقل اگر جنبد
بینِ شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست

بین هفاد و دو ملّت، عشق اگر باشد
هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

 



02 شهریور 1394 184 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها