دفتر شعر

سلام ما به شهیدی که از عشیره ی شعر است

سلام بر رمضان و طلوع ماه تمامش
هزار بار درود و هزار بار سلامش

سلام ما به شهیدان شعر در شب دیدار
علی الخصوص به شوریدگان دعوت عامش

سلام ما به حسن آن شهید حسن و کرامت
که دست فتنه سرانجام زهر ریخت به کامش

سلام ما به حسن آن که روشنان دو عالم
هماره سکه ی خورشید می زنند به نامش

سلام ما به شهیدی که از عشیره ی شعر است
گشوده ایم همه روزه را به شهد کلامش

در این زمانه ی دشوار در کنار علی باش
به غیر خون جگر هر که هر چه خورده حرامش
 


13 خرداد 1397 157 0

تو شاه شدی شاه من العزة للّه

ای روشنی روی تو تابنده تر از ماه
گیسوی سیاه تو پر از عطر سحرگاه

من عبد شدم عبد تو المنه للعشق
تو شاه شدی شاه من العزه للّه

دل تنگم و دل باخته، دلگیر و دل آشوب
دل رحمی و دل سوخته، دل خونی و دل خواه

کوتاه نشد سایه ی تو از سر این شعر 
هر چند که دستش شده از وصف تو کوتاه

هر قدر شماتت شدی از سوی ذلیلان
هرگز نگرفت آینه ی قلب تو را آه

شد عاقبت از غربت تو خون، جگر تشت
زینب چه کشیده ست در آن لحظه ی جانکاه!


04 آذر 1396 290 0

دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است

دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است
که موی تیره و روی سفید با حسن است

مبین ز نسل حسن هیچ کس امام نشد
به حسن بینی اگر هر امام را حسن است

به کفر گفت که دست حسن دوایی نیست
درست گفت برادر، خود دوا حسن است

حسین می شنوم هرچه یا حسن گویم
دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است

حسین نهی به قاسم دهد حسن دستور
ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است

بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت
بیا که کنیه شیرخدا اباحسن است


21 خرداد 1396 449 0

ماه مبارک رمضان روی ماه توست

 

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت

شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟

سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

 

 

 



19 خرداد 1396 2069 0

زیر پایش خدا غزل می ریخت

زیر پایش خدا غزل می ریخت
غزلی را که از ازل می ریخت

آن امامی که تا سحر دیشب
روی لب های من غزل می ریخت

آن که در جیب کودکان یتیم
قمر و زهره و زحل می ریخت

آن کریمی که در پیاله ی دست
هر چه می ریخت لم یزل می ریخت

از هر آن کوچه ای که رد می شد
حُسن یوسف در آن محل می ریخت

تیغ خشمش ولی زمان نبرد
رنگ از چهره ی اجل می ریخت

شتر سرخ را به خون غلتاند
لرزه بر لشکر جمل می ریخت

آن امامی که روز عاشورا
از لب قاسمش عسل می ریخت


19 خرداد 1396 4305 1

نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت
همراه با نجوای زیبای دعایت

در جام چشمان زلالت شور داری
در کیسه با خرما مگر انگور داری؟

دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو
شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو

با نان و خرما مي‌رسي، من هم يتيمم
اما نه خرما، مست دستان کريمم

مي‌زد به پايت بوسه لب‌هاي مدينه
اي خوش به حال نيمه شب‌هاي مدينه

در دست هايت ياکريمان لانه دارند
وقت قنوتت قدسيان پيمانه دارند

نوشيده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر
نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر

از واژه‌ها مِی مي‌چکيد و مي‌نوشتم:
سرمست آقاي جوانان بهشتم

شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی
با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی

ميخانه‌ خاکي غبارش هم شراب است
اِنعام صحن خاکيت هم بي حساب است

این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد
روح القدس گویی هوای این غزل کرد

«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد
نامت قلم را محو نوری در ازل کرد

من در زمان آواره‌ آن لحظه هستم،
وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد

آنگونه او را خوش در آغوشت کشیدی
تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد

دست کریمت یاکریمان را غذا داد
شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد

با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست
نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

آورده‌ای از آسمان نور خدا را
چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را

پای تو دوش مصطفی را عرش کرده
جبریل بالش را برایت فرش کرده

پای پیاده کعبه می‌آید به سویت
لب های زمزم تشنه‌ آب وضویت

روح تو را از نور زهرا آفريدند
از اسم تو اسماء حسنا آفريدند

نام حسن يعني تمام حُسن دنيا
حالا من و دست کريم آل طاها


19 خرداد 1396 1626 4

و کربلای سکوتی و چارده قرن است...

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو


فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
 



17 آبان 1395 3314 2

کریمی که از کودکی می شناسم...

صبوری به پای تو سر می گذارد
غمت داغ ها بر جگر می گذارد

کمی خواستم از غریبی بگویم
نه؛ این بغض سنگین مگر می گذارد؟

و حتما شبیه همان مرد شامی
نگاه تو در من اثر می گذارد

کریمی که از کودکی می شناسم
قدم روی چشمان تر می گذارد

دلم باز با یاد غم هایت آقا
غریبانه سر روی در می گذارد
....
نمک ریخت یک شهر بر زخم مردی
که دندان به روی جگر می گذارد



17 آبان 1395 2624 9

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!

 

از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را می بیند آن چشمی که باز است

در عکس ها دیدم مزارت را و عمری ست
شمعی به یادت در دلم در سوز و ساز است

از هر غریب و آشنا پرسیدم از تو
گفتند بیش از هر کسی مهمان نواز است

مردی که زانو زد جمل با ضرب تیغش
می لرزد آن وقتی که هنگام نماز است

در باد، بیرق های خونین محرم
در امتداد پرچمت در اهتزاز است

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!
بیش از تمام دردهایت جانگداز است

اما نشد - آنقدر اندوهت کهن بود -
بنویسم از چشمان تو شعری که تازه ست



17 آبان 1395 1161 0

هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت

هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت
آن قدر که پيش کرمش، خواسته کم داشت

در خانه ی او بود که در اوج غريبي
دل هاي غريبان جهان، راه به هم داشت

دلخوش به نفس هاي مسيحايي او بود
شب هاي مدينه که فقط غربت و دم داشت

داغي شده بر سينه ی غم هاي وسيعش
 يک کوچه ی باريک که بيش از همه غم داشت

راحت شد از اندوه جفاکاري ياران
اي کاش که ياري به وفاداري سم داشت

اي آينه ها آينه ها! ذکر بگيريد
اي کاش حرم داشت حرم داشت حرم داشت ...



01 تیر 1395 1751 6

امامی که یک عمر زخم زبان خورد

 

چه شد؟ عاقبت زهر را بی امان خورد
امامی که یک عمر زخم زبان خورد

امام کریمی که یک عمر، دنیا
فقیرانه از سفره اش آب و نان خورد

امام بزرگی که هر لقمه اش را
نشست و کریمانه با کودکان خورد

امامی که از کودکی داغدار است
که از کوچه ای سیلی ناگهان خورد

چه باید نوشت از دل بیقرارش؟
از آن خون دل ها که از این جهان خورد

چه خون جگرها که از دشمنانش
چه زخم زبان ها که از دوستان خورد

چه شد؟ عاقبت زهر را بی امان خورد
امامی که یک عمر زخم زبان خورد

 



20 آذر 1394 735 0

آخر چه نسبتي ست ميان «شهيد و صلح»

 
شاعر چنان شکست در اين غم، که هم زمان ـ
با مرگ ماه، پير شد و جان سپرد، جان!
 
آن که نبود و بود، صدا زد: بمان، نرو!
عمرت به نيمه هم نرسيده، نرو، بمان!
 
آن وقت در جنازه ي او از خودش دميد
دستور داد: زنده شو! لب باز کن! بخوان!
 
شاعر نفس کشيد، دوباره نفس کشيد
اما به سمت عقربه ها نه، به عکس آن؛
 
يعني پس از جواني و پيري و بعد مرگ
اين بار مُرد و پير شد و باز شد جوان
 
وقتي نشست، شعر دوباره شروع شد
هر واژه شد مسافر و هر بيت، کاروان
 
پس کاروان رسيد به مردي خداي وار
فرزند آب و آينه،دريا و کهکشان
 
لب که گشود، عطر بهار از لبش وزيد
لب را که بست، قافيه خشکيد و شد خزان
 
با او کمي فضاي غزل عاشقانه شد
شاعر نوشت: مي شود از چشم هايتان ـ
 
شعري سرود تا همه ي شاعران شهر
حيران شوند و واله و انگشت بر دهان
 
اما چگونه مي شود از دردتان نوشت؟
از درد، درد رسيده به استخوان!
 
از دردهاي مرد سترگي که لشکرش:
يا «بندگان» شهوت و يا «بندگان» نان
 
مردي شگفت، «کوخ» تباري که جاي «جنگ»
با «صلح» داد هيبت هر «کاخ» را تکان
 
با همسري به هيأت جادو، زني که داشت ـ
در عمق چشم هاش دو تا جام شوکران
 
عمري «کبوتر»ي که خود از عرش بود، بود ـ
با «جغدِ» هم پياله ي شيطان، هم آشيان
 
آخر کدام درد، از اين درد، دردتر»
مردي درون خانه ي خود بين دشمنان!
 
«خون جگر»؟ نه، «خون» و «جگر» آمدند و شد ـ
درياي نور، چشمه ي خون از لبش روان!
 
لبريز تير شد کفنش، شهر، کِل کشيد
ننگ آن قدر که لوح و قلم، اَلکن از بيان
 
آخر چه نسبتي ست ميان «شهيد و صلح»
يا بين «دفن و شادي» و «تابوت با کمان»؟!
 
سوگ آنچنان وزيد که شاعر به باد رفت
بادي چنان سياه که تاريک شد جهان
 
هر بيت: کاروان عزا و عذاب شد
هر واژه: يک مسافر زخمي و ناتوان
 
شاعر نوشت: کشت مرا سوگ اين سفر
بس کن غزل! بمير قلم! لال شو زبان!
 


19 آذر 1394 860 0

در ازدحام تهمت و تیغ و تزویر


در ازدحام تهمت و تیغ و تزویر
راحت نمی شود گرفت
وقتی که
بعد از مرگ نیز
تیرباران شوی؟!
 



18 آذر 1394 1223 0

چه حلم دامنه داری، چه صبر باصبری

صدای درد به آن سوی زور و زر نرسید
صدا مقابل خود ماند، دورتر نرسید

صدا نجیب تر از قطره های باران بود
ولی به هرزه علف های کور و کر نرسید

مگر کبود به پهلوی مادرش ننشست؟
مگر که سرخ به پیشانی پدر نرسید؟

مگر مصیبت یاران رفته نوش نکرد؟
هزار زخم به بال و پرش مگر نرسید؟

چرا پس آن  همه را این زمانه برد از یاد؟
چرا غریبی این عاشقی به سر نرسید؟

یگانه پرچم سرخ حسین را او دوخت
چه غم به دامن کرب و بلا اگر نرسید

::
چه حلم دامنه داری، چه صبر باصبری
رها نکرد تو را تا که بر جگر نرسید



28 آبان 1394 1107 0

باز با اسم تو گریه کردم

چشم های تو عین الیقین بود
ردپایت صراط المبین بود

مقصد و مبدات عرش اعلی
خاک بوست زمان و زمین بود

لطف تو بیشتر از توقع
سهم تو کمتر از خوشه چین بود

باز با اسم تو گریه کردم
اشک با نامت از بس عجین بود

ای کریمی که زخم زبان خورد
ای امیری که تنهاترین بود

خنجر جهل سایه به سایه
در پی قتل تو در کمین بود

عاقبت ریخت زهر خودش را
همسرت مار در آستین بود



28 آبان 1394 1054 0

در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها

 


در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها
گل می کنند در نفس او شمیم ها

در دست هاش یاس و انار و کبوتر است
وقتی که می رسند کنارش یتیم ها

بر شانه آسمان اجابت نشانده است
پر می زنند دور و برش یاکریم ها

غلطانده است آن شتر سرخ را به خون
تا بیش از این شکسته نگردد حریم ها

از کوچه ها و خاطره هایش گریز نیست
خونین دل است خاطر او از قدیم ها

شیرین تر از عسل به لب قاسمش رسید
وقتی که کشته شد به بلای عظیم!... ها!

 



27 آبان 1394 1225 0

بگذار باشد آخر اين داستان باز

چشمان تو راهي است سوي آسمان  باز
دستت گره ها کرده از کار جهان باز

بر دوستدارت در نخواهي بست وقتی
بوده دراين خانه رو به دشمنان باز

حق داشتی از من نگاهت را بگیری
آغوش وا کردی برایم مهربان باز

ای وای از آن روزی که جانت را گرفتند
اي واي ازآن روزي كه شد در ناگهان باز

ديدي میان  کوچه حیدر دست بسته است
پهلوي در ديدي كه مادر هست جانباز

سخت است از اين بيشتر روضه بخوانم
بگذار باشد آخر اين داستان باز

 



29 آذر 1393 1045 0

این اتفاق همیشه نمی افتد


... این اتفاق
همیشه نمی افتد
که انسان
از دست آب، آتش بگیرد
 



29 آذر 1393 1780 0

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 

روی تـــو از نسیــــم سحــر دلنــوازتر

گیســوی توست از شب یلـــدا درازتر

 

روی تو باز بــــود و در خانـــه ی تو باز

ای چشمهایت از همه مهمان نواز تر

 

هرگــز یتیـــم های مدینــــه ندیده اند

از ذکر مهربان حســن (ع) چاره سازتر

 

صلح تو شد دلیل سرافرازی حسین(ع)

ای از تمــام اهــل جهـــان سرفــرازتر

 

امــا شریک زندگـی ات دشمن تو بود

مولا کــــدام داغ از ایــن جانگــــداز تر ؟

 

از تیـــرها نگفتم و تابوت زخمــی ات

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 



29 آذر 1393 2207 8

رنجی که من کشیده ام از آشنایی است


دل بی شکیب از غم فصل جدایی است
جان، بی قرار لحظه ی وصل خدایی است

این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال
این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است

این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست
این کوزه نیست، چشمه ی حاجت روایی است

هرگز ننالم از غمِ بیگانه، ای دریغ
رنجی که من کشیده ام از آشنایی است

شد روزگارِ من، سپری سال های سال
با همسری، که شیوه ی او بی وفایی است

من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت
این شاهد شهید مدینه، کجایی است

یارانِ من، ز باغ وفا گل نچیده اند!
آیینِ مهرورزیِ آنان، ریایی است

در تنگنای سینه ی من، این دل صبور
آیینه ی مجسّمِ صبرِ خدایی است

دارم هزار عقده به دل، باز طبعِ من
مثل نسیم، عاشق مشکل گشایی است
*
فرمود با برادر خود: غنچه ی مرا
با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است

 

تو باغبانِ گلشنِ عشق و شهادتی
این ارغوانِ عاشقِ من، کربلایی است

فردا که تیر، بوسه به تابوت من زند
بال و پرِ بلندِ عروجِ نهایی است

دانی که در بقیع چرا چلچراغ نیست؟
خورشید، بی نیاز ز هر روشنایی است

اشک ستاره، دسته گل تربت من است
شعر «شفق» اشاره ای از غربت من است

 



29 آذر 1393 1060 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها