دفتر شعر

نداری مگر آشنایی غریبه؟

چقدر آشنا می نمایی غریبه!
بگو از کجا از کجایی غریبه؟

در این شهر و این شب چه بی سرپناهی
نداری مگر آشنایی غریبه؟

دل نخل ها تازه شد از عبورت
مگر تو ولیّ خدایی غریبه؟

تو در آسمان نگاهت چه داری؟
که کردی دلم را هوایی غریبه

غبار کدامین سفر بر تو مانده ست؟
که گرد از دلم می زدایی غریبه...

تو را می شناسم تو را می شناسم
تو هم رنگ خون خدایی غریبه

کمین گاه دیو است این شهر این شب
مگر در دل من درآیی غریبه...


با حذف ابیات

 


06 خرداد 1397 165 0

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا، دیگر نداری خانه در این شهر...

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را
می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!
پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست
جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

هر کس که روزی نامهٔ یاری برایت داد
شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند
انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما
کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر
 


08 شهریور 1396 348 0

عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

شانه هاي زخمي اش را هيچ كس باور نداشت
بار غربت را كسي از روي دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسي
عابر دلخسته جز تنهائي‌اش ياور نداشت

بام هاي خانه هاي مردم بيعت فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

مي چكيد از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگي
نخل هاشان ميوه اي جز نيزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پيشاني او پا مي زدند
نسبتي نزديك اگر با حضرت حيدر نداشت

روي گلگون و لبي پر خون و چشماني كبود
سرنوشتي بين نامردان از اين بهتر نداشت

سر سپردن در مسير سربلندي سيره اش
جز شهادت آرزوي ديگري در سر نداشت


20 شهریور 1395 2238 0

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت
مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند
در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود
درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها
این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند
فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد
در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند
سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد
شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند
با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند
خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود
در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد



 



20 شهریور 1395 3884 1

با سنگ، پای بیعت او مهر می زدند

 کارش میان معرکه بالا گرفته بود

‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

 

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر

‏انبوه کینه دور و برش را گرفته بود

 

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود

‏امّا دلش به خاطر فردا گرفته بود

 

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین

‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟

 

‏با سنگ، پای بیعت او مهر می زدند

‏باور نکرد از همه امضا گرفته بود

 

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او

‏او شب برای مردمش احیا گرفته بود

 

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی

‏آن شعله ها برای همین پا گرفته بود

 



11 مهر 1393 940 0