دفتر شعر

سرگشته اند قبله نماهای روزگار

ای وای کاروان به کجا می رود کجا؟
این ماهِ مهربان به کجا می رود کجا؟

سرگشته اند قبله نماهای روزگار
این کعبه ی روان به کجا می رود کجا؟

از مسجدالنبی است صدای اذان ولی
گلدسته ی اذان به کجا می رود کجا؟

ای رودهای همسفر! این ماهی غریب
برگشته ناگهان به کجا می رود کجا؟

این سر که خون صبح ازل جاری است از او
تا آخرالزمان به کجا می رود کجا؟

تاریخ را به پشت سر خویش می کشد
با مردم جهان به کجا می رود کجا؟

همراه می برد کلمات شهید را
این متن خونچکان به کجا می رود کجا؟

راوی نوشت ظهر دهم سر بریده شد
ننوشت خونِ آن به کجا می رود کجا؟
 


01 مهر 1396 284 0

آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

پرسید از قبیله كه این سرزمین كجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین كه بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه كه آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی كشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیكرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود كه می‌آمد از كمان
بر دوش باد دید كه پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی كه فكرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید كه در آسمان، عزاست



12 مهر 1395 2016 0

کاروان جاری است در تاریخ


کاروان، کاروان شور آور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی تاب چون نسیم سحر

همه دلباخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله ی هاجر

عارفان قبیله ی عرفات
شاعران عشیره ی مشعر

هر یکی در مقام خود ساقی
هر یکی در مرام خود ساغر

سروهایی به قامت طوبی
چشمه هایی به پاکی کوثر

هم رکاب حماسه های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جان کاروان اکنون
می تپد این نهیب، این باور:

نکند شوکران شود معروف!
نکند نردبان شود منکر!

مَرحبا بر سلاله ی زهرا
هان! فَصَلِّ لربّک وَانحَر
::
می سزد حُسنِ مطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا شانه ی علی اکبر
پای عباس، پله ی منبر

سرزمین، سرزمین گل ها بود
پهنه ی عشق! وه چه پهناور!
::
شد پدیدار صحنه ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
کنده شد برگه هایی از دفتر!

کاش دستان باد می شد خشک
کاش می شد گلوی گل ها تر!

کیست مردی که می رود میدان
که ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر...

آه! از زین روی زمین افتاد
پاره ی جان احمد و حیدر

وَ زَنی روی تلّ برای نبی
صحنه را می شود گزارش گر

که بیا جای بوسه های شما
شده سرشار بوسه ی خنجر!

می بَرَند از تن عزیز تو جان
می بُرند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنه ی شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم آور

رفته از پای دختران خلخال
رفته از دست مادران زیور!
::
کاروان می رود به کوفه و شام
کاروان می رود به مرز خطر

کاروان می رود ولی خالی است
جای عباس و قاسم و اکبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر...

 



08 آبان 1393 1698 0

شعر کتیبه دور سرم چرخ می زند

حسی درون توست که دلگیر و مبهم است

اینجا سکوت و ناله و فریاد درهم است

شعر کتیبه دور سرم چرخ می زند

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

انگار دم گرفته کسی در وجود من

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

یک پرده ی سیاه ، که سرداده یا حسین

بر نیزه ای که خاسته تاعرش اعظم است

پرده کنار می رود و دست های ماه

یک دست ، مشک آب وَ یک دست پرچم است

یک پرده بعد ، دست ز کف داد و گفت : آب...

لب تر کند حسین ، برایش فراهم است

دارد گریز می زند از چشم روضه خوان

لب تشنه ای که دستی و مشکی از او کم است

با ناله ی بُنَیَّ ابالفضل ... فاطمه

هم ناله اش تمامی ذرّات عالم است

در امتداد پرده ، کسی گفت یا اخا!...

حالا قد حسین هم از داغ او خم است

_ _ _

سقا به دست ، کاسه ی آبی گرفت و گفت:

اول شما! که شاعر تکیه مقدم است

قلبی شکست ، پرده ی آخر وَ حال شعر...

چیزی میان شور و غزل، نوحه و دم است

ای پرده پرده پرده عزا ، می کشی مرا

ای رستخیز عام که نامت محرم است

 



15 آبان 1392 1711 0

عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم

بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم

دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر

عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک

اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم

ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم

ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »

شمر را  – بعدِ سلامی به تو –  لعنت کردیم

سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی

بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم

تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات

از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم

هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد

واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم

( همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند )

از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم

وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش

بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم

و سری از سر افسوس به دیوار زدیم

و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم

تا قیامت بنویسیم برای تو کم است

ما که در سایه ی آن قامت اقامت کردیم

...

کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 

 



15 آبان 1392 1652 0

زبان حال جبرئیل با امام حسین (علیه السلام)

آورده‌ام دو ظرف پر از رنگ، سبز و ســرخ
یک رنگ را برای خودت انتخاب کن
این رنگ، سرنوشت تو را نقش می‌زند
سنگینی‌اش به پای خودت، انتخاب کن!‍

انگار جز به ســرخ تمایل نداشتی
یک‌راست دست بر دل خونم گذاشتی
می‌ریزم اشک با همه جبرئیلی‌ام
مولا! مرا به جای خودت انتخاب کن!

آورده‌ام به هیأت کلبی برایتان
سیب بهشت، انار و گلابی از آسمان
تو ســیب را به مقصد خونین کربلا
تا لحظه فنای خودت انتخاب کن

یک پشته نامه است و هزاران طوافگر
چند آشنا و دوست، برادر، زنان، پسر
وقتش رسیده است، رفیقان راه را
در شأن کربلای خودت انتخاب کن

گفتی رسیده‌ایم، چه صحرای محشری!
با چشم زینبی که به گودال بنگری
روزی به خاک خون شده اش سجده می‌بری
این خاک را سرای خودت انتخاب کن

تا کی به زیرهروله پر پر شوی و من
تنها به بال بال زدن اکتفا کنم؟
بگذار تا ملائکه را با خبر کنم
هل مِن...؟ نه! با رضای خودت انتخاب کن!

سرخی شبیه سیب همان رنگ کودکی
لبخند می‌زنی، چه وصال مبارکی
خون را چگونه پاک کنی از جبین خود؟
بال من و قبای خودت، انتخاب کن…


04 آذر 1391 2058 0

آری درست آمده ای کربلا منم

بوی بهشت می دهی ای زن تو کیستی؟
من سال هاست خواب زنی را... تو نیستی؟

آن زن درست مثل تو لبخند می زد و
با خنده زخم های مرا بند می زد و

آرام سر به سجده ی این خاک می گذاشت
شاید از آنچه قسمت او شد خبر نداشت

می خواست سال ها بنشیند برابرش
هم خواهر حسین شود هم برادرش

احساس می کنم که تویی خواب هر شبم
قدری بایست! مقصدت اینجاست زینبم

آن جا که گفته اند پر است از بلا منم
آری درست آمده ای کربلا منم

ای که فدای تو همه چیزم؛ خوش آمدی
زینب به خاک حادثه خیزم خوش آمدی


هر جا غم تو را ببرم شعله می کشد
حتی فرات -چشم ترم- شعله می کشد

گرمای من به خاطر ذات کویر نیست
این داغ توست بر جگرم شعله می کشد

در بندبند هستی من رخنه کرده ای
روحم، دلم، تمام سرم شعله می کشد

این پچ پچ از دودل شدن نارفیق هاست
این حرف های پشت سرم شعله می کشد


زینب نبین تو را به خدا شاعرانه نیست
جنگ است جنگ! جنگ که دیگر زنانه نیست

اینجا جدال حنجره و تیغ و خنجر است
اینجا جدال بینِ...نگوییم بهتر است

هرچند آمدی که بمانی... خوش آمدی
سر روی خاک من بنشانی... خوش آمدی

شرمنده در اسارت مشتی زمینی ام
بانوی من مگر که تو زیبا ببینی ام



26 آبان 1391 3945 0

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...


جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده ست به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد، می بالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

دست عباس به خون خواهی آب آمده است
آتش معرکه پیداست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم

کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید
آب مهریه ی زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده ست چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم


24 آبان 1391 2958 0