دفتر شعر

نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود

نسیم ساده ی دلخواه خوبی بود
شب تنهایی ام را ماه خوبی بود

به من یک بار هم مادر نگفت اما
برای مادرش همراه خوبی بود

کتابم را چه شرحی داد سرنیزه
کتابم قصه ی کوتاه خوبی بود

صدای خنده هایش مانده در گوشم
چه آهی می کشیدم... آه خوبی بود

نفهمیدم چگونه طی شد این مدت
نفهمیدم ولی شش ماه خوبی بود


30 اردیبهشت 1397 79 0

رباب آب شد اما علی که آب نخواست

مگر که گریه کند چاه زمزمی دیگر
که خشک مانده لب ذبح اعظمی دیگر

امید، مشک عمو بود و هر کسی می گفت
رباب گریه نکن صبر کن کمی دیگر...

عمودِ خیمه رطب های تازه می ریزد
اگر اراده کند باز مریمی دیگر

ولی رباب که سر گرم ذکر یا رب بود
غمی نداشت بخواهد خدا غمی دیگر

دل از تمامی عالم برید و با لبخند
روانه کرد علی را به عالمی دیگر

رباب آب شد اما علی که آب نخواست
سه جرعه آمد و نوشید مرهمی دیگر

دو دست خالی خود را تکان تکان می داد
که جز خیال علی نیست همدمی دیگر
 


06 مهر 1396 267 0

شش ماهِ تمام منتظرمانده علی

اینگونه که با عشق رفاقت دارد
هر لحظه لیاقت شهادت دارد

شش ماهِ تمام منتظرمانده علی
یک طفل مگر چقدر طاقت دارد


06 مهر 1396 205 0

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت

زخم را اینبار بر قلب پدر می خواستند
مادر بی تاب را بی تاب تر میخواستند

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر می خواستند

دشمن نام علی بودند... ورنه چله ها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند

تیغ های ظالم بی رحم، خون می ریختند
نیزه های وحشی خونخوار، سر میخواستند

از کبوترها کبوتروار تر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر می خواستند
 


03 مهر 1396 252 0

پرسش ما را جواب تازه ای برخاسته


از حرم طفل رباب تازه ای برخاسته
شال بسته با نقاب تازه ای برخاسته

گرچه افتادند روی خاک ها خورشیدها
تازه مغرب، آفتاب تازه ای برخاسته

باد دارد از مسیر چشم هایش می وزد
لاجرم بوی شراب تازه ای برخاسته

بیشتر شد تشنگی ها، او خودش آب است، آب
پیش پایش آب آب تازه ای برخاسته...

آن همه لبیک گفتن یک طرف این یک طرف
پرسش ما را جواب تازه ای برخاسته...

 

 

با حذف چند بیت



27 مهر 1394 1027 0

ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم

 

قبول دارم؛ در کربلا صواب نکردم

ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردم


همه توان خودش را گذاشت حرمله اما

خداگواه؛ به سمت علی شتاب نکردم


به زهر کام مرا تلخ کرد حرمله اما

هوای بوسه بر آن شیشه ی گلاب نکردم


هزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد

ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم


دو راه داشتم: اصغر... حسین... ساده بگویم

که چشم را بستم و از این دو انتخاب نکردم


به تیره بختی من تیر نیست در همه عالم

که هیچ کار برای دل رباب نکردم

 



02 آذر 1393 1345 2

ای تیر به حرف حرمله گوش نکن

 

ای تیر، کجا چنین شتابان؟...آرام
قدری به کمان بگیر دندان...آرام
 
ای تیر به حرف حرمله گوش نکن
برگرد!...نرو تو را به قرآن!...آرام


09 آبان 1393 1860 3

خیز که شمشیر تو غلاف ندارد


خیز که شمشیر تو غلاف ندارد
جز هوس رزم در مصاف ندارد

شهر جنون نیست غیر دامن صحرا
مسجد این شهر، اعتکاف ندارد!

گرم ستیزند عقل و عشق، ولیکن
عقل تو با عشق اختلاف ندارد

عارف واصل! بگو حقیقت عرفان
قصه عنقا و کوه قاف ندارد!

مرد، هوای غبار معرکه دارد
مرد، هوای هوای صاف ندارد

یوسف جانت کجا و چشم خریدار؟!
پیش تو حتی کسی کلاف ندارد!

رو به منا می روی حقیقت مشعر
حج دلیران مگر طواف ندارد؟!

با لب تیری ز مرگ بوسه گرفتی
عشق تو آری حد کفاف ندارد!

 



09 آبان 1393 1370 0

از منبر دستان پدر بالا رفت

توفان شد و موج و از دل صحرا رفت
رود کوچک به یاری دریا رفت
 
می خواست که خطبه ای بخواند با خون
از منبر دستان پدر بالا رفت


09 آبان 1393 1098 0

صخره ها به دست موج هاي مضطرب شکسته اند

 
کودکي درون گاهواره، غلت مي زند
کودکي به ماهواره، خيره مانده است
کودکي به ماه
 
صخره ها به دست موج هاي مضطرب شکسته اند
واژه هاي خون تو هنوز
از سکوت کوه هاي آسمان
برنگشته اند
 


09 خرداد 1393 96 0

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادّعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت



19 آبان 1392 1779 0

من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

فکری به حال ماهی در التهاب کن
بابا برای تشنگی من شتاب کن

دردی عمیق در رگ من تیر می کشد
من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

هل من معین توست که لبیک می دهم
اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن

من روی دست های تو قد می کشم، پدر
از این به بعد روی نبردم حساب کن

داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است !
با خون من محاسن خود را خضاب کن

گهواره هم که تاب ندارد بدون من
فکری به حال خاطره های رباب کن

وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند
هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن




19 آبان 1392 2023 5

در میان دو رود سرگردان ماهی تشنه در بغل داری...

آسمان تشنه، اشک ها جاری
چشم ها شور و زخم ها کاری

در میان دو رود سرگردان
ماهی تشنه در بغل داری

دست و پا می زند نگاه فرات
آه باران، چرا نمی باری؟!

کودکی تشنه باشد اما تو
دست را روی دست بگذاری؟!

تشنگی، دلهره، پریشانی
یک زن و این همه گرفتاری

به فدای دل پریشانت
این تویی که در اوج ناچاری

می روی مثل مادر موسی
کودکت را به نیل بسپاری

دل به دریا زده است چشمانت
می کنی باز آبروداری

آه بانو، چقدر دشوار است
در خودت گریه را نگهداری

"آیت الکرسی" است روی لبت
در دلت حرف های بسیاری

...

" وَ مِنَ الماءِ کُلُّ شَی ءٍ حَیّ "
که حسین است زندگی ...آری


19 آبان 1392 3035 7

تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد



وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
شاهی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را

پروانه به هم ریخته گهواره خود را
تا باز كند از پر قنداق، پرش را

تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد
سخت است كه پنهان بكند چشم ترش را

دور و برش آن‌قدر كسی نیست كه باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را

مادر نگران است، خدایا! نكند تیر
نیت كند، از شیر بگیر پسرش را

هم چشم به راه است كه سیراب بیارند
هم دلهره دارد كه مبادا خبرش را
...
ای وای از آن تیر و كمانی كه گرفته‌ست
این بار سپیدی گلویی نظرش را
 
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را


03 مرداد 1392 2952 0

شش ماه دیگر می شود فهمید...


فرزند وقتی که پسر باشد، از ذوق مادر می شود فهمید
سرّ "علی" نامیدن او را، از دیده ی تر می شود فهمید

آمد...ولی مولا دلش خون بود، لب های او را بوسه باران کرد
آنجا که حرف عاشقی باشد، با بوسه بهتر می شود فهمید

دستان او را خواهرش بوسید، پرسید: مادر؟ او شبیه کیست؟
در پاسخش مادر به نرمی گفت: شش ماه دیگر می شود فهمید

شش ماه دیگر آه...می گرید، کودک دوباره شیر می خواهد
آینده را از سرخی رنگ لب های اصغر می شود فهمید

سرباز آخر فاتح جنگ است، پیغمبری در دامن مولا
اعجاز او را می توان در آن روزی که پرپر می شود... فهمید



01 آذر 1391 2787 0

خون تو جاذبه ی زمین را بی اعتبار کرد


با خودم فکر می کنم اصلاً چرا باید


رباب
با آب
هم قافیه باشد؟

روضه خوان ها زیادی شلوغش کرده اند
حرمله آن قدر ها هم که می گویند تیرانداز ماهری نبود
هدف های روشنی داشت

تنها تو بودی که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

خون تو جاذبه ی زمین را بی اعتبار کرد
حالا پدرت یک قدم می رود برمی گردد
می رود برمی گردد
می رود...
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد
تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

رباب می رسد از راه
با نگاه
با یک جمله ی کوتاه
آقا خودتان که سالمید ان شاءلله؟...



30 آبان 1391 2379 0