دفتر شعر

می خواستم عالم پر از نام علی باشد

تنها اگر ماندم ندارم غم علی دارم
حتی اگر باشد سپاهم کم علی دارم

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است
وقتی که هم عباس دارم هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم علی دارم

آری عصای دست دارم، قامتم روزی
از داغ عباسم اگر شد خم علی دارم

با خویش می گفتم اگر روزی نبودم هم
زنها نمی مانند بی محرم، علی دارم

دو رو برم کم کم شد از اصحاب هم خالی
اما دلم خوش بود می گفتم علی دارم

می خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک یک عالم علی دارم


25 شهریور 1397 56 0

زمین بلند شد و آسمان به خاک افتاد

فلق زد و نظر آسمان به خاک افتاد
تمام روشنی کهکشان به خاک افتاد

شهید را سر ماندن نبود در ملکوت
پرنده‌تر شد و از آشیان به خاک افتاد

چکید جوهر اشراق بر صحیفه ی چشم
نوشته‌‌اند که:  وقتی جوان به خاک افتاد،

زمان سیاه شد و عرش و فرش درهم ریخت
زمین بلند شد و آسمان به خاک افتاد

فرشتگان! به‌درآیید گاهِ خشم خداست
که روی ماه خدا آن‌چنان به خاک افتاد...

نوشته‌اند ولی... جرأت نوشتن نیست
چگونه جان جهان نیمه جان به خاک افتاد

شکسته است بگیرید زیر بال‌اش را
میان روضه خود روضه‌خوان به خاک افتاد

خیال نیست مَثل نیست أحسن القصص است
بر این رواق مگر می‌توان به خاک افتاد،

ولی ندید خدا را؟! گواهِ من چشمی است
که سجده‌سجده در این آستان به خاک افتاد


06 مهر 1396 273 0

تو کدامین گلی که دیدن تو صلواتی محمدی دارد...

ای که بر روشنای چهره ی خود نور پیغمبر سحر داری
نوری از آفتاب روشن تر رویی از ماه خوبتر داری

تو کدامین گلی که دیدن تو صلواتی محمدی دارد
چقدر بر بهشت چهره ی خود رنگ و بوی پیامبر داری

هجرتت از مدینه شد آغاز کربلا شاهد سلوک تو بود
کوفه چون شام ماند مبهوتت تا کجاها سر سفر داری

باوری سرخ بود و جاری شد اولسنا علی الحق از لب تو
چه غرور آفرین و بشکوه است مقصدی که تو در نظر داری

با لب تشنه بودی و می سوخت در تف کربلا پر جبریل
وقت معراج شد چه معراجی ای که از زخم بال و پر داری

از میان تمام اهل جهان عرش پایین پا نصیب تو شد
عشق می داند و جنون که چقدر شوق پابوسی پدر داری

شوق پابوسی تو را داریم حسرت آن ضریح شش گوشه
گوشه چشمی  عنایتی لطفی تو که از حال ما خبر داری

در مدیح تو از مدایح تو یا علی هر چه بیشتر گفتیم
با نگاهی پر از عطش دیدیم حسن ناگفته بیشتر داری



17 اردیبهشت 1396 2903 1

مجنون علی اکبر لیلام به مولا

می ایستم امروز خدا را به تماشا
ای محو شکوه تو خداوند سراپا

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا...»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

مجنون علی شد همه ی شهر ولی من
مجنون علی اکبر لیلام به مولا


17 اردیبهشت 1396 7596 0

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون...

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش
به درخشندگی ماه که عباس عمویش

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن
که بریدند خدایا که شکستند سبویش

روضه‌خوان تاب نیاورد، عمو آب نیاورد
روضه‌خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش
 



18 مهر 1395 4103 0

روضه خوان صبر کن این روضه ی پیغمبر شد

 

نام زیبای کسی آمد و چشمم تر شد

گریه کن بلکه کمی حال تو هم بهتر شد

 

روضه خوان گفت: علی، کنده شد از جا قلبم

هر کجا نام علی بود دلم خیبر شد

 

روضه خوان گفت : علی، فاطمه آمد یادم

گفت: سادات ببخشند، دلم پرپر شد

 

مصطفی سیرت و صورت، نبوی خصلت و خوی

روضه خوان صبر کن این روضه ی پیغمبر شد

 

باز هم گفت: علی، بعد به تکبیر بلند

وسط روضه اذان گفت، علی اکبر شد

 

حیرت لشکر از این بود نبی می آمد

تیغ وقتی که کشید آینه ی حیدرشد

 

صفت آینه صدق است چو لشکر را دید

پس به ناچار علی یک تنه یک لشکر شد

 

وای از این شیر که شمشیر چه می چرخانید

زیر سم دانه ی شن هر چه نوشتم سر شد

 

به عقیق لب مولا عطشی داشت علی

به نگین بوسه که می زد لبش انگشتر شد

 

جمع شد مستی عالم همه در آن بوسه

پس پدر چون خم می بود و پسر ساغر شد

 

آیه ی بوسه به لب های علی نازل کرد

العطش خواند که تفسیر لبش کوثر شد

 

باز برگشت به میدان، نه علی شد، نه نبی

به نگاه پدرش آینه ای دیگر شد

 

علی این بار حسین آمد و از برکت زخم

زیر سم ها تنش انگار که اکبرتر شد

 

سر به زانوی پدر داد و به رویش خندید

روز هجران و شب فرقت یار آخرشد



18 مهر 1395 1216 0

این جا پدر از آخر قصه خبر دارد


گاهی پدر از خانه و کاشانه اش دور است
گاهی برای مدتی قصد سفر دارد

از بابت خیلی مسائل خاطرش جمع است
در خانه وقتی چند فرزند پسر دارد

فرزند کوچک تر عصای پیری باباست
فرزند بعدی جانشین اوست در خانه

فرزند آخر غیرت باباست او باید
بار بزرگی را ز روی دوش بردارد

حالا حسین است و سه تا شمعی که می خواهد
در ظلمت شب های بی حیدر بر افروزد

با بوسه راهی می کند تا عرش اکبر را
این جا پدر از آخر قصه خبر دارد

دل کندن از فرزند ارشد کار دشواری ست
نزد پدر قدری قدم برداشت آهسته

می گفت تنها یک قدم مانده ست تا معراج
بابا دعایم کن دعای تو اثر دارد

این حرف ها را با خودش گفت و قدم برداشت
پیغمبری از دور دشمن را به شک انداخت

آمد جلو کفتارها ترسان و لرزان از
این که کمربند علی را بر کمر دارد

اِنّی عَلیُّ بنُ الحُسَینُ بنُ عَلی... ای قوم
نَحنُ وَ بَیتُ الله اَولی بِالنَّبی... ناگاه

از هیبتش پشت تمام کوه ها لرزید
الله اکبر کیست او؟ این سان جگر دارد

اکبر به میدان رفت و بابا با خودش فکر
روزی که کودک تازه راه افتاد را می کرد

یاد رسول الله وقتی که کنارش بود
با این شباهت ها که او از هر نظر دارد

فرزند گاهی مدتی قصد سفر دارد
در خانه مادر دائما دلشوره می گیرد

بابا ولی از او همیشه خاطرش جمع است
وقتی دعای مادرش را پشت سر دارد

 



29 مهر 1394 941 0

از کجا آمده در عین عطش این همه مستی


عجبا این همه غیرت! عجبا این همه مستی!
تو که هستی که چنین مستی و شمشیر به دستی؟

نه شرابی، نه سرابی، نه لبی خورده به آبی
از کجا آمده در عین عطش این همه مستی

تو سبوی ملکوتی که ملک مست شد از او
که فلک مست شد، افتادی از دست و شکستی

تو که شوری و شراری، تو رجز خوانده ای، آری
که رمیدند سواران تو که بر اسب نشستی

تو علی بن حسین بن علی زاده ی عشقی
تو الست بن الست بن الست بن الستی

این من شاعر ناشی چه بگوید که تو باشی!؟
این همه هستی و این ها همه ات نیست... که هستی!؟



29 مهر 1394 1148 0

فردا روز ولادت باران است

فردا اکبر مؤذن میدان است
فردا روز ولادت باران است
 
فردا سر شمر می رود بر نیزه
فردا جشن رهایی انسان است


21 آبان 1393 1455 0

بعد از تو خاک بر سر دنيا علي علي...

 
دلتنگي هميشه ي بابا علي علي!
سردارِ لشگر من تنها علي علي!
 
قدري بمان، به دل نگراني هاي اين حرم
مهلت بده براي تماشا علي علي!
 
بايد «وَ إن يکاد» بخوانم که دور باد
چشمان بد از اين قد و بالا علي علي!
 
يک سوي خيره چشم همه: اين پيمبر است
يک سوي باز مانده دهان ها: علي... علي
 
اين گونه پا مکش به زمين، مي کُشي مرا
بنگر نفس نفس زدنم را علي علي
 
از هم گسست رشته ي تسبيحم آه... آه...
از هم گسست... ارباً... اربا... علي... علي...
 
جز آب چشم و آتش دل بعد از اين مباد
بعد از تو خاک بر سر دنيا علي علي...
 


10 آبان 1393 1815 0

این جوان روی زمین حوصله‌اش سر رفته

چقدر لحن رجزهاش به حیدر رفته
كیست این شیر كه بر اسب به منبر رفته؟
 
قد و بالاش به باباش، به لیلا موهاش
چشم و ابروش به جدش به پیمبر رفته
 
نعره اش غرش شیرانه ی «جاء الحق» است
هرچه كفتار و شغال است كجا در رفته؟
 
پس كجـایید؟ بیایید سـواران بـلا
این جوان روی زمین حوصله‌اش سر رفته
 
خون به مهمانی شمشیر و خطر می رقصد
باده با پای خود این بار به ساغر رفته
 
شاه شمشاد قد از زین به زمین می افتد
تبر ای وای به پابوس صنوبر رفته
 
باغبانی كه حسین است نمی دید ای كاش
كه چه ها بر سر این لاله ی پرپر رفته
 
گریه كمتر كنی ای آب كه از پیش فرات
جای دوری كه نرفته، لب كوثر رفته


10 آبان 1393 1342 0

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد


ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده ی رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

آمدآمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله ی در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده ی لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

مست از کام پدر، زاده ی لیلا، سر مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بارچرا دست به پهلو داری؟

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟

مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟

من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم


20 آبان 1392 3570 4

از جنس صفین است شور نهروانش


باران ندارد ابرهای آسمانش
باران نه اما چشم های مهربانش...

می خواست در سینه غمش پنهان بماند
نگذاشت اما گریه های بی امانش

دارد نفس های خودش را می شمارد
با هر قدم پشت سر آرام جانش

او می رود دامن کشان آرام آرام
مولای ما می ماند و داغ جوانش

چندین ستاره منتظر تا بازگردد
تا باز هم باشند محو کهکشانش

روی لب شمشیر او بانگ تفرّوا
از جنس صفین است شور نهروانش

آیا شنیدید إبن ملجم های کوفه
فزت و ربّ الکربلا را از زبانش؟

پاشید از هم چون اناری دانه دانه
در لحظه ی سرخ غروب بی کرانش

تأثیر آن دیدار آخر خوب پیداست
از عطر سیبی که می آید از دهانش

عمرش شبیه یک نماز صبح کوتاه
آمد سلام آخرش روی لبانش

پایان ابیات من و وقت نماز است
فرصت نشد دیگر بگویم از اذانش



20 آبان 1392 1832 2

لب‌تشنه است و آینه کوثر است، این

ای روزگار سفله! علی‌اکبر است، این
آیینه‌ ملاحت پیغمبر است، این

بابش امام مطلق و جدش رسول حق
از تیره‌ شریف‌‌ترین مادر است، این

دردانه‌ عزیز حسین است، این جوان
ماه علی نشان و علی گوهر است، این

تیغش چه می‌زنید؟ به خونش چه می‌کشید؟
آخر ز احمد آینه‌ای دیگر است، این

ای سفلگان! هر آینه باور که می‌کند؟
لب‌تشنه است و آینه کوثر است، این

ای کوفیان! که در ظلمات است، جانتان
ماه تمام، آیت روشن‌گر است، این

این هدیه‌ حسین به دامان فاطمه است
شاخ شکسته است، گل پرپر است، این

گر چشم آهوانه‌ او، خون گرفته است
صبح بهشت در نظرش مضمر است، این

راوی نوشت: یاد حرم کرد و باز گشت
نزد حسین آمد و گرم نیاز گشت


02 آذر 1391 1269 0

رونق شق القمر شکست


در رزمگاه عشق نه فرق پسر شکست
گویی درست، شیشه ی عمر پدر شکست

پشتی که جز مقابل یکتا دوتا نشد
پشت حسین بود و ز داغ پسر شکست

تا شد سپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر، شد دوتا و رونق شق القمر شکست

شد با سر شکسته ز زین سرنگون ولیک
با آن شکست، داد به بیدادگر شکست

سرسبز شد به اشک، نهالم، ولیک خصم
تا خواست این درخت برآرد ثمر، شکست

مادر در انتظار، وز این بی خبر که تیغ
از تو سر و از او دل و از من کمر شکست

.....
.....


02 آذر 1391 1954 0

کنار کشته ی تو با خدا معامله کردم

گمان مدار که گفتم برو دل از تو بریدم
نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم

محاسنم به کف دست بود و اشک به چشمم
گهی به خاک فتادم گهی ز جای پریدم

دلم به پیش تو، جان در قفات، دیده به قامت
خدای داند و دل شاهد است من چه کشیدم

دو چشم خود بگشا و سؤال کن که بگویم
ز خیمه تا سر جسم تو من چگونه رسیدم

ز اشک دیده لبم تر شد آن زمان که به خیمه
زبان خشک تو را در دهان خویش مکیدم

نه تیغ شمر مرا می کشد نه نیزه ی خولی
زمانه کشت مرا لحظه ای که داغ تو دیدم

هنوز العطشت می زد آتشم که ز میدان
صدای یا أبتای تو را دوباره شنیدم

سزد به غربت من هر جوان و پیر بگرید
که شد به خون جوانم خضاب موی سفیدم

کنار کشته ی تو با خدا معامله کردم
نجات خلق جهان را به خون بهات خریدم

بگو به نظم جهان سوز "میثم" این سخن از من
که دست از همه شستم رضای دوست خریدم


02 آذر 1391 2904 0