دفتر شعر

سراغت را نه از شمشیر از سجاده می گیرم

برای بردن نامت وضو با باده می گیرم
سراغت را نه از شمشیر از سجاده می گیرم

فقط شان تو را معصوم میداند نمیدانم
چرا وصف تو را اینقدر گاهی ساده می گیرم

چرا مثل علی دستان پر مهرت پر از پینه است؟
جواب از نخل های تازه خرما داده می گیرم

و  با نام تو هم کباده میگیرند هم حاجت
و من عباس را هم معنی آزاده می گیرم

جنونم را از آن چشمان در خون خفته می دانم
بهشتم را از آن دست به خاک افتاده می گیرم
 


07 مهر 1396 221 0

کتاب فضل پدر تو بودی که باب فضل پدر تو بودی

سیاه چشم و کشیده ابرو به قبله مایل ابوالفضائل
درخت طوبی و سرو موزون و ماه کامل ابوالفضائل

خلیل عصمت، کلیم غیرت، مسیح سیما، ذبیح سیرت
حسن کرامت، حسین قامت، علی شمایل ابوالفضائل

کتاب فضل پدر تو بودی که باب فضل پدر تو بودی
کسی نگفته تو را ز فضل پدر چه حاصل ابوالفضائل!

لبان عطشان شنیده بودم ولی به دریا ندیده بودم
رسول باران، امیر طوفان، امام ساحل ابوالفضائل

چه دست افشان و پای کوبان و اشک ریزان و مشک خیزان
ابوالعجائب، ابوالغرائب، ابوالخصائل، ابوالفضائل...

مدافعان حرم کجایند تا علمدارشان تو باشی
که سر نکوبد دوباره زینب به چوب محمل ابوالفضائل!...

همینکه ماه من از در آید، خروش از هر طرف برآید
ابوالفضائل  ابوالفضائل  ابوالفضائل  ابوالفضائل



10 اردیبهشت 1396 496 0

باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

باید حسین دم بزند از فضائلت
وقتی حسینی است تمام خصائلت

تعبیرهای ما همه محدود و نارساست
در شرح بیکرانی اوصاف کاملت

بی شک در آن به غیر جمال حسین نیست
آئینه ای اگر بگذاری مقابلت

ای کاشف الکروب عزیزان فاطمه
غم می بری ز قلب همه با شمائلت

در آستانة تو گدایی بهانه است
دلتنگ دیدن تو شده باز سائلت

با زورق شکسته ی دل سال های سال
پهلو گرفته ایم حوالی ساحلت

بی شک خدا سرشته تو را از گل حسین
سقای با فضیلت و دریا دل حسین

تو آمدی و روشنی روز و شب شدی
از جنس نور بودی و زهرا نسب شدی

در قامتت اگرچه قیامت ظهور داشت
الگوی بندگی و وقار و ادب شدی

هم چشمهای روشنت آئینه ی رجاست
هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدی

باید که ذوالفقار حمایل کنی فقط
وقتی که تو به شیر خدا منتسب شدی

در هیبت و رشادت و جنگاوری و رزم
تو اسوة زهیر و حبیب و وَهب شدی

در دست تو تلاطم شمشیر دیدنی ست
فرزند لافتایی و شیر عرب شدی

فرمانده ی سپاهی و آب آور حسین
ای نافذ البصیره ترین یاور حسین

بی شک تو صبح روشن شبهای تیره ای
خورشیدی و به ظلمت این شام چیره ای

تسخیر کرده جذبه ی چشم تو ماه را
بی‌خود که نیست تو قمر این عشیره ای

عصمت دخیل تار عبای تو از ازل
جز بندگی ندیده کسی از تو سیره ای

قدر تو را کسی نشناسد در این مقام
وقتی برای امر شفاعت ذخیره ای

ما را بس است وقت عبور از پل صراط
از تار و پود بیرق تو دستگیره ای

چشم امید عالم و آدم به دست توست
باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

فردوس ِدل همیشه اسیر خیال توست
حتی نگاه آینه محو جمال توست

تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی
این آب نیست زمزمه های زلال توست

ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر
تنها بیان مختصری از کمال توست

در محضر امام، تو تسلیم محضی و
والاترین خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه می خورند
فردا تمام عرش خدا زیر بال توست

باب الحوائجی و اجابت به دست تو
تنها بخواه، عالم هستی مجال توست

ای آفتاب علقمه: روحی لک الفدا
ای آرزوی فاطمه: روحی لک الفدا



10 اردیبهشت 1396 2317 1

با عطش وارد شويد!

حضرت ِ عباسي آمد شعر، دستانش طلاست
چشم شيطان کور! حالم امشب از آن حال هاست!


با عطش وارد شويد! اينجا زمين علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست


جمع بي‌پايان ما را نشمريد آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشماريد هفتاد و دو تاست


جاي دنجي خواستي تا با خدا خلوت کني
اين حسينيه که گفته کمتر از غار حراست؟


اشک را بگذار تا جاري شود شور افکند
هرچه پيش آيد خوش آيد، اشک مهمان خداست


شانه خالي کرده‌ايم از کلّ يومٍ اشک و آه
گريه‌ي حرّي است اين شب گريه‌ها، اشکِ قضاست


اذن ميدان مي‌دهند اينجا به هرکس عاشق است
با رجزهاي ابالفضلي اگر آمد سزاست


هروله در هروله اين حلقه را چرخيده‌ايم
هاي! اي هاجر! بيا در اين حرم، اينجا صفاست


شورِ ما را مي‌زند هر تشنه کامي گوش کن!
حلقِ اسماعيل هم با العطش‌ها همصداست


ايها العشاق! آب آورده‌ام غسلي کنيد
شامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدي مناست


خنده‌ي قربانيان پر کرده گوش خيمه را
من نفهميدم شب شادي است امشب يا عزاست؟!


گريه هاتان را بياميزيد با اين خنده‌ها
سفره‌ي اين شب‌نشينان تلخ و شيرينش شفاست


آب باشد مال دشمن، ما تيمم مي‌کنيم
آب‌هاي علقمه پابوسِ خاک کربلاست


ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادي است
همهمه هر قدر هم باشد صداي ما رساست


أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والاي من است
أشهد أنَّ علي إلّاي بعد از لافتاست


يک نفر از حلقه بيرون مي‌زند وقت نماز
سينه‌ي خود را سپر کرده مهياي بلاست


اي مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشيدند آسمان‌ها، پس علي اکبر کجاست؟


گفت قد... قامت... جوان‌ها گريه‌شان بالا گرفت
راستي! سجاده‌هاي ما همه از بورياست!


از علي اکبر مگو! مي‌پاشد از هم جمعمان
يک نفر اين سو پريشان، يک نفر آن سو رهاست


چاره‌ي اين جمع بي‌سامان فقط دستِ يکي است
نوحه‌خوان مي‌داند آن منجي خودِ صاحب لواست


گفت «عباس!»، آن طرف طفلي صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردي، گام‌هايش آشناست


مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زير لب يکريز مي‌گفت از من آقا آب خواست


حضرتِ عباسي از من ديگر اينجا را نپرس
آسمان‌ را از کمر انداختن آيا رواست؟ 



20 مهر 1395 3500 9

مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی؟

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی


19 مهر 1395 604 0

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه

ماه عشق است ماه عشّاق است
ماه دل‌هاي مست و مشتاق است

در ميخانه ی کرم شد باز
الدخيل اين حریمِ رزاق است

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين
جرعه نوشش تمام آفاق است

بي‌حساب است فضل این ساقی
شب جود و سخا و انفاق است

بين دل‌هاي بيدلان امشب
با سر زلف يار ميثاق است...

«قبره في قلوب من والاه»
حرمش قبله گاه عشّاق است

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه
کربلا می‌رويم! بسم الله

السلام اي پناه مُلک و مکان
در يد قدرتت عنان جهان

رفته قنداقه ات به عرش خدا
تشنه ی پاي بوسي‌ات همگان

در طوافت قيامتي شده است
مي‌رسد هر فرشته با هيجان

پَر قنداقه ی تو مي‌بخشد
پر و بالي به فطرس نگران...

از سر انگشت پاک مصطفوي
جرعه جرعه بنوش شيره ی جان

خواند جدّت «حسينُ منّي» را
«وَ أنا مِن حسين» را تو بخوان

با تو جود و شجاعت نبوي‌ست
اي شکوه حماسه‌هاي عيان

در نمازت شبيه فاطمه اي
بين ميدان علي ست جلوه کنان

چشم‌هاي تو مرز خوف و رجاست
قَهر و مِهر تو آتش است و امان

رحمت محض! يا ابا الأيتام!
پدري کن براي عالميان

اي که آقایي تو بي‌حد است
باز ما را به کربلا برسان

شب جمعه شميم سيب حرم
منتشر مي‌شود کران به کران

روضه‌هايت بهشت اهل ولاست
چشم ما چشمه‌هاي کوثر آن

«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَيءٍ حَيّ»
اشک‌ها از غمت هميشه روان

السلام اي شهيد روز دهم
السلام اي امام تشنه لبان

تا ابد در فراز پرچم توست
خون سرخت هميشه در جَرَيان

کربلاي تو از ازل بوده‌
مبدأ حرکت زمين و زمان

شب سوم رسيده‌اي، اي ماه
السلام عليک ثارالله

السلام اي نگين عرش برين
سروِ بالا بلند اُم بنين...

جذبه‌هاي نگاه هاشمي‌ات
ماه را مي‌کشد به سوي زمين

عبد صالح! مُواسِيِاً لله!
پدر فضل! روح حق و يقين!

به حضورت گشوده دست، فلک
به قدوم تو سوده عرش، جبين

وقت هوهوي ذوالفقار علي ست
به روي مرکب حماسه نشين

مي‌شود با اشاره ی تو دو نيم
هر کسي آيد از يسار و يمين

زينبت «إن يکاد» مي‌خواند
آسمان محو هيبت تو! ببين

کاشف الکرب اهل بيت نبي!
بازوان توأند حصن حصين

ماه من بازوي رشيد تو را
که برافراشته است بيرق دين ـ

زده بوسه علي به گريه چنان
چيده از آن حسين بوسه چنين...

سائلان تو بي‌شمارند و ...
گوشه چشمي به ما! بس است همين

شب جود و کرامت و بذل است
شب چارم شب اباالفضل است

السلام اي حقيقت جاري
روح تقوا و زهد و بيداري

سيد السّاجدينِ شهر رسول
عبد مسکينِ حضرت باري

روزهايت مجاهدت، ايثار
نيمه شب‌هات بخشش و ياري

در مناجاتت ای صحيفه ی نور
آيه آيه زبور مي‌باري

همه مجذوب ربنای تواند
محوِ این سِیْر و این سبکباری

گوش کن اين صداي داوود است
که به شوق تو مي‌شود قاري

پا برهنه به حجّ که مي‌آيي
کعبه را هم به وجد مي‌آري...

واژه‌های تو تیغِ برّانند
ثانی حیدری و کراری...

در مصاف تو سهم دشمن تو
چیست غیر از مذلت و خواری

وارث عزت و سخای حسین
ای که بعد از عمو، علمداری

به محبان خود نظر فرما
بیشتر موقع گرفتاری

رو سياهي من گذشت از حدّ
تو برايم مگر کني کاري

در نماز شبت دعايم کن
تو عزيزي تو آبروداري

دلم از بند هر غم آزاد است
شافع من امام سجاد است

 

...............

با تلخیص

 



20 اردیبهشت 1395 2194 2

از ساحل تو آب عطشناک می‌رود

تا دست بسته باز کنی مشت آب را
داغت شکست هفت کمر پشت آب را

نقش هزار زلزله بر شط پدید شد
تا ریختی به روی زمین مشت آب را

دستت به آب لب نزد و لب به آب ، دست
حیران نهاده‌ای به لب، انگشت آب را

از ساحل تو آب عطشناک می‌رود
در حسرت لب تو طمع کشت آب را

با آب دست و پنجه کمی نرم کرده، سخت
مالیده‌ای به خاکِ ادب پشت آب را

 



01 آبان 1394 954 0

تصویر یک شجاعت بی دست می کشید


دستی که طرح چشم تو را مست می کشید
صد آسمان ستاره از این دست می کشید

بُرد بلند شرقی پیشانی ات به روز
خورشید را به کوچه ی بن بست می کشید

دست هزار عاطفه در کارگاه عشق
هر جلوه را به نام تو دربست می کشید

عاشق ترین، قشنگ ترین، با وفا ترین
انگار هرچه درخور عشق است می کشید

اما... کنار علقمه دستان روزگار
تصویر یک شجاعت بی دست می کشید

مشک پر آب، چشم مرا ریخت بر زمین
تیری که خصم خونی بدمست می کشید

خون می گرفت صورت عباس و او، هنوز
شرمنده کز برادر خود دست می کشید

 



01 آبان 1394 1128 0

سقای حرم، سید و سالار آمد

فردا همه گویند سپهدار آمد
سقای حرم، سید و سالار آمد
 
در دشت خروش و ولوله می افتد
گویند اباالفضل علمدار آمد


01 آبان 1394 1546 4

کنار پیکر خود التهاب را حس کرد


کنار پیکر خود التهاب را حس کرد
حضور شعله ورِ آفتاب را حس کرد

هنوز نبضِ نگاهش سرِ تپیدن داشت
که گرمیِ نفسِ هم رکاب را حس کرد

و پیش از آن که بگوید: برادرم دریاب
حضور فاطمه را، بوتراب را، حس کرد

نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت
که در تبسّم زهرا جواب را حس کرد

عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار
صدای گریه ی بانوی آب را حس کرد

لبان زخمیِ فرق سرش دوباره شکفت
چه خوب زخم گلوی رباب را حس کرد

به عمقِ آبی چشمان او کسی پی برد
که در تلاطم دریا سراب را حس کرد

کدام داغ به جان امام ِ عشق نشست
که با تمام وجود التهاب را حس کرد

همین که ماه به یاد دو دستِ او افتاد
قلم قلم شدنِ آفتاب را حس کرد

و شیهه ای و سواری که می شود از دور
خروشِ شعله ورِ انقلاب را حس کرد

 



29 مهر 1394 1252 0

آمدی رود دلش زیر و زبر شد در آب

 

آمدی رود دلش زیر و زبر شد در آب

چشم واکردی، چشم تو قمر شد در آب

 

آب می خواست برقصد که دلت را ببرد

آب رقصید، ولی چشم تو تر شد در آب

 

رود را آه تو آتش زد و خاکستر کرد

غیرت چشم تو بارید و شرر شد در آب

 

دست در آب زدی دست تو را تا دیدند

گریه ماهی ها خون جگر شد در آب



21 مهر 1394 221 0

داغی که ماند بر دل هفت آسمان فقط

 

داغی که ماند بر دل هفت آسمان فقط
داغ تو بود و غربت این کودکان فقط

یک مشک پاره پاره و قلبی شکسته است
میراث جاودانه ام از این جهان فقط

دستی نمانده تا بگذارم به شانه ات
آن روز در مقابل چشمم بمان فقط

آقا هنوز روی دو زانو نشسته ام
یعنی که در برابر تو می توان فقط...

شرمنده ام که بعد من ای عشق سهم توست
باران تیر و نیزه فقط خیزران فقط

یک مشک آب، علقمه، آتش، عطش، غروب
خون واژه است آخر این داستان فقط
::
امشب به این نتیجه رسیدم که کربلا
یعنی دل شکسته ی صاحب زمان فقط

ای شام تیره یک دو قدم مانده تا سحر
از گرد راه می رسد و ناگهان فقط...

 



02 شهریور 1394 201 0

رباب از نفس افتاده، جبرئیل کجاست...


خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد

امام مشک و علم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد

چه می شود که خداوند ذولجلال به من
برای شعر نوشتن کمی توان بدهد

چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد

که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید که سنگ اذان بدهد

رباب از نفس افتاده، جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد

هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد اگر امان بدهد

 



02 شهریور 1394 215 0

من جامع تمام صفات کمالی ام


از تنگنای دست و دل و دیده خالی ام
من جامع تمام صفات کمالی ام

هر شب پر از توسّل ناب است محضرم
هر شب مقیم خلوت دل های خالی ام

من بال با کفایت پرواز شاعران
با شعرهای جوششی و ارتجالی ام

از من مخواه آب بنوشم که سال هاست
هم شأن آب در نفحات زلالی ام

حالا نگاه کن که در آفاق علقمه
با خیل زخم، زخمه زده خسته حالی ام

یک دشت لاله می دمد از چشم های من
از بس به فکر باغ در این خشکسالی ام

مردی کمرخمیده تر از موج می رسد
من شاهدِ شرافتِ قدّی هلالی ام

با کاروان بگو که من از کوفه تا به شام
بر بام نیزه، همسفری احتمالی ام
::
حالا در ابتهاج تشرّف به باغ یاس
گل های شوق خیمه زده در حوالی ام

 



23 آذر 1393 1309 0

چشمه اي از ماجراي دست تو

کاش مي گشتم فداي دست تو
تا نمي ديديم عزاي دست تو
 
خيمه هاي ظهر عاشورا هنوز
تکيه دارد بر عصاي دست تو
 
از درخت سبز باغ مصطفي
تا فتاده شاخه هاي دست تو؛
 
اشک مي ريزد ز چشم اهل دل
در عزاي غم فزاي دست تو
 
يک چمن گل هاي سرخ نينوان
سبز مي گردد به پاي دست تو
 
گلشني از لاله هاي زخم شد
ابتدا تا انتهاي دست تو
 
رود شد، دريا شد، اقيانوس شد
چشمه اي از ماجراي دست تو
 
مي شود آن سوي اقيانوس رفت
تا خدا با ناخداي دست تو
 
در شگفتم از تو اي دست خدا
چيست آيا خونبهاي دست تو؟


13 آذر 1393 1496 0

محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد


چه اشراقی دل از این لحظه های ناب می خواهد؟
چه شوری سینه از این اشک چون سیلاب می خواهد؟

من از این سیر آفاقی دو چندان می شوم بی دل
که چشمی منتظر در خیمه از من آب می خواهد

و آن سوتر کسی در دست داسی دارد و حتماً
تمام غنچه ها را از عطش سیراب می خواهد

ادب با دست شستن از دل و دستم به دست آمد
مگر درس ادب آموختن آداب می خواهد؟!

نمانده در تنم دستی و گرنه خوب می دانم
محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد

بیا موسی که هارونت به رغم سامری خواهان
فقط از معجز چشم تو اسطرلاب می خواهد!

وضو از خون، اذان با یا اخا، سجاده ام صحرا
بیا ای بهترین، این لحظه ها محراب می خواهد

و من ماه ـ بنی هاشم ـ یقین دارم که بعد از این
مدینه هر شب از ام البنین مهتاب میخواهد!

 



12 آبان 1393 1411 0

فرات از دست عباس آب خورده است


غمت پُر می کند تنهایی ام را
به آتش می کشد شیدایی ام را
به دنیایی نخواهم داد هرگز!
دو بیتی های عاشورایی ام را
::

نه خود را بر سر نی می شناسد
نه راهی را که شد طی می شناسد
شبیه اشک های خویش، عاشق
سر از پای خودش کی می شناسد؟
::

عطش را از نگاهی ناب خورده است
که پیچیده است بر خود تاب خورده است
اگر امروز می بینی که جاری است
فرات از دست عباس آب خورده است
::

ز داغ نینوایت می نویسم
تو را تا بی  نهایت می نویسم
تو را مانند مشک زخم خورده
جدا از دست هایت می نویسم
::

سراپا شد شکوفا رفت بالا
تمام آسمان را رفت بالا
دو دستش نردبانی شد که از آن
بدون دست بالا رفت، بالا

 



11 آبان 1393 196 0

چشم مرغان حرم می دود از دنبالش


تیر کمتر بزنید از پی صید بالش
چشم مرغان حرم می دود از دنبالش

کرم حاکم کوفه است که فرزند علی
تیر، باید ببرد سهم ز بیت المالش!

عطش و آتش از آن لب به هم آمیخته است؟!
یا که خورشید دمیده است روی تبخالش؟!

کیست این شوکت پر شور که در دشت حضور
یک چمن یاس شکفته است به استقبالش؟!

گوش وا کرده زمین تا شنود تکبیرش
چشم وا کرده سماوات به استهلالش

و شنیدیم به تفصیل ز مردان خدا
ماجرایی که چنین است چنین اجمالش:

هرگز از آّب ننوشید علمدار حسین
یاد کرد از لب او، از جگر اطفالش

گفت واللّه احامی ابداً عن دینی
با لب از عطش و عاطفه مالامالش

به براهین شهودی سخنش منتج شد
هرکه شد منطق او پایه ی استدلالش

 



11 آبان 1393 1424 0

هرگز جریان دست تو قطع نشد


یک لحظه صدای مست تو قطع نشد
آهنگ جنون پرست تو قطع نشد
بستند شریعه را به رویت اما
هرگز جریان دست تو قطع نشد

خورشید نهاده بود بر داغ، جبین
زخمی شده بود، بال جبریل امین
دنبال تو می گشت و نمی یافت تو را
آسیمه سر آسمان، سراسیمه زمین

در آینه ی حضور لبخند زدی
رفتی و به پای ماندنت بند زدی
تو رابطه ی برادری را با عشق
با قطع دو دست خویش پیوند زدی

با تلخی ایام و شکر خنده ی تو
آمیخته شد غم فزاینده ی تو
پرپر شدی آنچنان که رویید به دشت
آلاله از آغوش پراکنده ی تو

با خیل ستاره فوج در فوج بمیر
طغیان کن و با ترنم موج بمیر
این است پیام عشق از چوبه ی نی
همواره پرنده باش و در اوج بمیر

آیینه به پابوس تماشا می ریخت
وقتی که عطش به جان دریا می ریخت
دیدند که از نگاه خشکیده ی مشک
انگار که قطره قطره سقّا می ریخت

 



11 آبان 1393 1329 0

دست و علم و مشک سه حرف عشق است


ای ساقی سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده

دست و علم و مشک سه حرف عشق است
افسوس، ز هم این سه جدا افتاده

 



11 آبان 1393 3605 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها