دفتر شعر

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست...


می آید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه اما فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال اما به ژرفای دریاست

در چشم او می سراید مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است اما در اوج بلنداست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز در عرصه هایی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست


23 مهر 1395 2675 1

مي خواهم اينجا نباشي وقتي که جان مي سپارم

اي اسب بي صاحب من! برگرد، کاري ندارم
مي خواهم اينجا نباشي وقتي که جان مي سپارم

مي داني اي اسب زخمي هنگام کوچم رسيده است
گاه وداع من و توست، ديگر مجالي ندارم

اي کاش مي داد رخصت تا در کنارش بمانم
داغم ازين بي نصيبي، از روي او شرمسارم

اي شيهه ی غربت من رو خيمه ها را خبر کن
اکنون که گودال خون را در پشت سر مي گذارم

تصوير از دود وآتش در چشم من مي نشيند
در خيمه آتش فتاده است يا من سراپا شرارم؟

منظومه ی شمسي انگار پاشيده از هم در اين دشت
يا طاق گردون شکسته است يا من برون از مدارم!

داغم ز دلواپسي ها، با اين همه بي کسي ها
آيا نبايد بسوزم؟! آيا نبايد بـبارم؟!

زينب خداحافظ تو، رفتم که از جانب تو
بر سينه ی زخمي او آلاله اي را بکارم

آن کشته را مي شناسم از عطر سيبي که دارد
مي خواهم آنجا بميرم، آنجا کنارسوارم

داغش برون از شماره ست، زخمش فزون از ستاره
آغاز کار است و دارم هفتاد را مي شمارم

او را به غربت سپردم وقتي که مي گفت: برگرد!
من هم در اين دشت حسرت خود را به او مي سپارم


05 آذر 1391 1350 0