دفتر شعر

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 57 0

این میان دل من است شرمگین و روسیاه

در خرابه دختری نشسته گریه می کند
دلشکسته، دست بسته، خسته گریه می کند

زین واژگون کنایه از نبودن کسی است
ذوالجناح بال و پر شکسته گریه می کند

باز، این چه شورش است دشت را که بعد تو
کوه هم نماز را نشسته گریه می کند

تاب دیدن کبودی دوباره را نداشت
آسمان که با دل شکسته گریه می کند

این میان دل من است شرمگین و روسیاه
در عزای بیعتی که بسته گریه می کند!

تازیانه ها غلاف می شود، زنی هنوز
بر مزار کودکی نشسته گریه می کند



20 مهر 1395 1245 0

عشق به پایان رسید؛ خون تو پایان نداشت


شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


07 مهر 1395 3634 0

دست ها بسته به زنجير ولي گرم قنوت...


دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»

شام اي شام! چه کردي که شد انگشت نما
کارواني که فقط ديده جلال و جبروت

نيزه اي رفته به قد قامت سرها برسد
دست ها بسته به زنجير ولي گرم قنوت

شهرِ رسوا، به تماشاي زنان آمده است
آه! يک مرد نديده است به خود اين برهوت

«آسمان بار امانت نتوانست کشيد»
کاش باران برسد، يَوْمَ وُلِد، يَوْمَ يَمُوت...



23 آبان 1394 1130 0

زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود


زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود
شهر، دشت زوزه ی سگ های تیپا خورده بود

خسته، روی شانه ی دیوارِ شب، گل های اشک
زیر آوار سموم زیستن، پژمرده بود

«ماه» در گرمای دل ها گرچه می پاشید نور
زیر تیغ غصه ها از زندگی آزرده بود

در گلو، آواز باران داشت، در دل بانگ رعد
ابر، در گهواره ی شب طفل مادر مرده بود

کاش! بر می خواست با جاروی زرد آفتاب
شب که در تابوتِ سردِ کوچه خوابش برده بود

ای بهار جان! که در رگ های امنت عشق ها...
خون گرم زندگی را ارمغان آورده بود

شام، بی آیینه ی روی تو نورانی نبود
نبضِ عشقِ زیستن در بند بندش مرده بود

شهروندانش نشسته در سکوتی مرگبار
آتش دل در تنور سینه ها افسرده بود

 



17 آذر 1393 1063 0

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها

 

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها
 
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرّر به کجاها
 
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها
 
بر سر نیزه تجلّیِ سر کیست؟ خدایا!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
 
بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد؛
« می روی با جرس شوق، برادر! به کجاها؟!»
 
شب گرگ است و شقاوت، شب سیلی به شقایق
تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجاها
 
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجاها
 
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آن جا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آن جا


16 آبان 1393 1320 0

جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
 
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
 
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
 
این گل، گل صدبرگ، نه هفتاد و دو برگ است 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
 
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
 
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی!


13 آبان 1393 1142 0

انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود


پرده اول

آن شب که آســـمان خدا بی ستاره بود
مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــرامیان
بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خیمه های عطش ، زار می‌گریست
مشــــــکی کـــه در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود
از شـــــور نینوایی یک گاهواره بود

می دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود

پرده دوم

از کوچه‌های شب‌زده کوفه می‌گذشت
پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت
مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرمگاه خون
آیینه در محاصره سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها
در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت
بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود

پرده سوم

روزی که رفت این خبر شوم تا به شام
چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی
آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت
فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریز اغلب «قاضی شریح»‌ها
آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب
میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند
گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت
اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود!


وقتی رسید قافله کربلا به شام
آغاز برگزاری یک جشنواره بود!

 



22 آبان 1392 1890 0

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خونْ فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود

بعد از آن فتوت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هر چه دانه داشتند سنگ شد، پشت هر بهار، صد کویر بود

بعد مکه و مدینه، دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتابِ سربلندِ سایه سوز، در حصارِ نیزه ها اسیر بود

الامان ز شام، الامان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کش، کاش کوفه ی بهانه گیر بود

هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه! بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود

کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه می روم به خود نمی رسم!
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود!


11 آبان 1391 6357 0

و "شام" چه اسم با مسمایی بود

... نه پرسش و نه شاید و امایی بود
خورشید برایشان معمایی بود
معنای طلوع را نمی فهمیدند
و "شام" چه اسم با مسمایی بود


02 آبان 1391 2096 0