دفتر شعر

کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

زمین از کربلا تا شام باران خورده است انگار
در این شام غریبان ماه هم افسرده است انگار

یتیمان می رسند و چشم خون بر آستین دارند
دل هر میهمان از میزبان آزرده است انگار

مگر راه عبور آب را بر باغ ها بستند
که حتی غنچه ی نشکفته هم پژمرده است انگار

سری می آید اما حیف با او نیست آغوشی
کنار سر کسی آرام خوابش برده است انگار

ندارد تاب دلتنگی، خرابه جای ماندن نیست
قفس را باز کن دیگر! پرنده مرده است انگار


30 اردیبهشت 1397 12 0

این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!

شاید که برای تعزیت می‌آید
تشییع تو را به تسلیت می‌آید

این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!
سوی تو خلاف جمعیت می‌آید


01 مهر 1396 183 0

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

سراغ سرت را من از آسمان و
سراغ تنت از بیابان بگیرم

تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه
من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم...

قرار من و تو شبی در خرابه
پیِ گنج را کنج ویران بگیرم...

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل
برای تو از عشق پیمان بگیرم


01 مهر 1396 295 0

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها


از راه می رسند پدرها غروب ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها
آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست
زیباترین ترانه ی دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

اینجا پدر، خرابه ی شام است ، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخم ها زده ست
دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من
بابا ز راه می رسی آیا غروب ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده ها بیایی...اما غروب ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد
از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها






14 آبان 1395 1606 0

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست


با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست



14 آبان 1395 1340 0

مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد

 
ابرِ مستي تيره گون شد باز بي حد گريه کرد
با غمت گاهي نبايد ساخت، بايد گريه کرد
 
امتحان کردم ببينم سنگ مي فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد؛ گريه کرد
 
اي که از بوي طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد
 
با تمام اين اسيران فرق داري، قصه چيست؟
هر کسي آمد به احوالت بخندد گريه کرد
 
از سر ايمان به داغت گاه مي گويم به خويش
شايد آن شب «زجر» هم وقتي تو را زد گريه کرد
 
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشيده شد
آن زن غساله هم اشکش درآمد، گريه کرد
 


13 مهر 1395 1950 0

من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد
آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه
روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور
در بین جمعیت تو را گم کردم اما
با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

من بودم و تو، نیمه شب، دروازه ی شام
در چشم من دردی و در چشم تو دردی
من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم
تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود
ای آشنای چشم های خسته ی من
زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو
خار مغیلان زد به پای خسته ی من

ای لاله من نیلوفرم، عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی



17 آذر 1392 3973 9

منم، همان که صدا مي زدیش: دختر بابا

بخواب بر سر زانوي خسته ِ ام، سر بابا

منم، همان که صدا مي زدیش: دختر بابا

دلم گرفت از این کوچه هاي سرد غریبه

چه دیر آمدي اي سر؟! کجاست پیکر بابا؟

میان شام سیاهي که یک ستاره ندارد

دلم خوش ست به نور حضور پرپر بابا

چرا نبود در آن روز، فرصتي که خدایا

ِمن سه ساله شوم پاسدار سنگر بابا؟

چه خوب مي شد اگر مي شد این پرنده ی کوچک

میان خون و پریدن، فداي باور بابا

صبور باش! سرت سر بلند باد! مبادا

نگاه دشمني افتد به دیده ی تر بابا

بخوان براي من امشب در این سکوت خرابه

که خواب سرخ ببینم، بریده حنجر بابا

دلم گرفت از این کوچه هاي سرد غریبه

چه دیر آمدي اي سر!؟ کجاست پیکر بابا؟

مرا ببر به دیارم، به کوچه هاي مدینه

به خانه مان، به همان کلبه ی محقر بابا

بخواب بر سر زانوي خسته ام...


و چند لحظه ی بعد، آن صداي گریه نیامد

رسیده بود گل کوچکي به محضر بابا



15 آبان 1392 1671 0

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟

ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟

یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟

درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟

گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟

بابا! دلم برای تو یک ذره شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟



19 آذر 1391 2823 0

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد

پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد

غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد


پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر

که من از تشنگی پر پر زدم، باران نمی گیرد؟


علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد

علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد


به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم

ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد


نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی است

دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد


نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب

تمرد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد


پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد




27 آبان 1391 1889 1