دفتر شعر

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
 
تو را نه از صدای دلنشین روز های قبل
که از سکوت غصه دار حنجرت شناختم
 
تو شعر عاشقانه بودی و من این قصیده را
میان پاره پاره های دفترت شناختم
 
قیام در قعود را، رکوع در سجود را
من از نماز لحظه های آخرت شناختم
 
غروب بود و تازه من طلوع آفتاب را
به روی نیزه، از سر منورت شناختم
 
شکست عهد کوفه... این گناه بی شمار را
به زخم های بی شمار پیکرت شناختم
 
تو را به حس بی بدیل خواهر و برادری
به چشم های بی قرار خواهرت شناختم
 
اگرچه روی نیزه ای ولی نگاه کن مرا
نگاه کن...منم...سکینه... دخترت...شناختی؟



03 آبان 1394 1278 0

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است


برای دردانه ی امام حسین "ع" بانو سکینه..


چنان خون می چکد از رنگ و روی دامنت بانو !
که گل شرمش می آید از گل پیراهنت بانو !

بگو بر چهرات خون کدامین لاله پاشیده ؟
چه پاییزی گذر کرده  ز باغ دامنت بانو ؟

نگو خونگریه های ظهر عاشوراست... می دانم..
که رد تازیانه مانده بر روی تنت بانو !

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است
که گردیده است گردنبند دور گردنت، بانو !

همه گوشند سرها بر فراز نیزه ها امشب
مگر لب تر کنند از جوی قرآن خواندنت، بانو !

 

شب سردی ست... در دلهای ما شام غریبان است..
زمین را گرم کن با چشم های روشنت، بانو!

 

.............

با حذف یک بیت



29 آبان 1393 1114 0

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را
چشید طعم نفس های گرم مادر را

چگونه لب به وصیت گشاید او این دم
چگونه بار ببندد وداع آخر را

به چشم خسته ی او خیره می شود لختی
که بغض کرده گلو پاره های اصغر را

کشید دست به لب های خشک و لرزانش
و پاک کرد رَدِ اشک های پرپر را:

-اگرچه مایه ی آرامش پدر بودی
بیا و تجربه کن حس و حال دیگر را

رباب را به تو من می سپارم از امروز
غزل کن آتش آن خاطر مکدّر را

عمو نداشت، برادر نداشت، دشمن داشت
پدر، چگونه رها کرده بود دختر را؟


25 خرداد 1391 1072 0