دفتر شعر

از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام/ سامرا

خسته ام از راه، می پرسم خدایا پس کجاست
شهر..آن شهری که می گویند:"سُرَّمَن رَای" ست

تابلوهای کنار جاده می گویند نیست
چند فرسخ بیشتر از راه ما، تا راه راست...

*

رو به رویم ناگهان درهای بازِخانه ات
بر لبم نام کریمی، چون امامِ مجتبی ست

احتمال ریزش یکریز باران قطعی است
در دلم اندوه عصر جمعه های کربلاست

آسمان یک کاشی از محراب تو، دریا فقط
گوشه ی سجاده ات در نیمه شب های دعاست

از کراماتت چه باید گفت وقتی با تو است
آنچه یک حرفش فقط با آصف بن برخیاست

از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست

راستی! حال کبوترهای بامت خوب شد؟
در صدای من طنین انفجار گریه هاست

سکّه ها جاری است از چشمانم اما باز هم
دست هایم رو به سویت کاسه های سامراست



17 آذر 1395 3403 1

شرمنده ام که شعر ندارم برای تو

شرمنده ام که شعر ندارم براي تو
شعري که واژه واژه بگريد براي تو
 
اين شعر نيست، بغض فروخورده ي من است
بغضي که سال ها شده دردآشناي تو
 
هر بيت شعر بر سرم آوار مي شود
تا مي کنم نگاه به صحن و سراي تو
 
اينجا بقيع نيست ولي غرق حيرتم
يعني چه آمده سر گلدسته هاي تو؟
 
در چشم هاي ابري من خيمه مي زند
يک شب هواي گريه  و يک شب هواي تو
 
با دست خالي آمدم اين جا، مرا ببخش
شرمنده ام که شعر ندارم براي تو
 


17 خرداد 1393 6 0