دفتر شعر

تو را زمانه نفهمید و خواند بیمارت

در آن نگاه عطش دیده روضه جریان داشت
تمام عمر اگر گریه گریه باران داشت

گرفت جان تو را ذره ذره عاشورا
که لحظه لحظه آن روز در دلت جان داشت

چه سنگها سرت از دست نانجیبان خورد
چه زخم ها دلت از شام نامسلمان داشت

اسیر بودی و از خطبه ی تو می ترسید
به روشنای کلامت یزید اذعان داشت

و بر امامت تو سنگ هم شهادت داد
به قبله بودن تو کعبه نیز ایمان داشت... 

تو را زمانه نفهمید و خواند بیمارت
و پشت این کلمه عجز خویش پنهان داشت


10 مهر 1396 157 0

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

آرزوی کوه‌ها یک سجده‌ی طولانی‌اش

آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی‌اش

 

دست‌هایش شاخه‌ی طوباست، مشغول دعاست

ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی‌اش

 

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین

شام‌ها ویرانه‌ی هر خطبه‌ی توفانی‌اش

 

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است

عبدودها کشته از شور حماسی خوانی‌اش

 

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا

چشمه‌ها می‌جوشد از هر واژه‌ی قرآنی‌اش

 

 



11 اردیبهشت 1396 1411 0

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

بسته است همه  پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 



11 اردیبهشت 1396 4013 1

لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود



زیور و زر داشت، اما غیر ویرانی نبود
لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود

گرچه بعضی ها بر آن نام اسارت می نهند
غیر آزادی، خودت هم خوب می دانی، نبود

آشنا پیشانی ات با سجده ی توحید شد
چون که پیشانی نوشتت نامسلمانی نبود

تا بساط غیر "او" از سینه ات بیرون شود
هیچ چیزی در دلت جز عشق زندانی نبود

جز به درگاه خدا سر خم نکردی هیچ جا
جز به هنگام دعا چشم تو بارانی نبود

اینکه با خون خدا در یک بدن جاری شود
بی تو حتی در خیال خون ایرانی نبود

عشق مادرزاد را شاید اگر با خود نداشت
سجده ی سجادت این اندازه طولانی نبود

مرگ پیش اهل حق سهل است، اما از حسین-
شک ندارم دل بریدن کار آسانی نبود


06 آبان 1395 566 0

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

 

زمین کربلا تب دارد آیا، یا تو تب داری؟

دل زینب فدایت پا برون از خیمه نگذاری

بخوان در نیمه شب هایم " الهی لا تؤدّبنی"

بگو صد بار دیگر "ربِّ خلِّصنا من الناری:

غل و زنجیر بر گردن چهل منزل بیا با من

که فردا باز فردا یوسف تنهای بازاری

تو تب دار ابالفضلی که سقا بود و عطشان بود

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

تو را هر روز عاشوراست... یا سبوحُ یا قدّوس

ملایک بر سر سجاده ات جمع اند بسیاری

الهی یا الهی سیدی ربّی و مولایی

و یا سبحانک اللّهمّ خلّصنا من الناری



06 آبان 1395 2517 2

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

 

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را

چشمم سرود وسعت ان اتفاق را

تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست

یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را

هر شب عبور قافله ای باز می کند

در من مسیر تازه ی شام و عراق را

بگذار تا ز خاک سجودم برآورم

هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را

بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی

در من بریز باده ی لبریز داغ را

در آب و خاک... آتش من گر گرفته است

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان

شاعر! بخوان و گریه کن آن اتفاق را

 



21 مهر 1395 1891 0

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه

ماه عشق است ماه عشّاق است
ماه دل‌هاي مست و مشتاق است

در ميخانه ی کرم شد باز
الدخيل اين حریمِ رزاق است

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين
جرعه نوشش تمام آفاق است

بي‌حساب است فضل این ساقی
شب جود و سخا و انفاق است

بين دل‌هاي بيدلان امشب
با سر زلف يار ميثاق است...

«قبره في قلوب من والاه»
حرمش قبله گاه عشّاق است

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه
کربلا می‌رويم! بسم الله

السلام اي پناه مُلک و مکان
در يد قدرتت عنان جهان

رفته قنداقه ات به عرش خدا
تشنه ی پاي بوسي‌ات همگان

در طوافت قيامتي شده است
مي‌رسد هر فرشته با هيجان

پَر قنداقه ی تو مي‌بخشد
پر و بالي به فطرس نگران...

از سر انگشت پاک مصطفوي
جرعه جرعه بنوش شيره ی جان

خواند جدّت «حسينُ منّي» را
«وَ أنا مِن حسين» را تو بخوان

با تو جود و شجاعت نبوي‌ست
اي شکوه حماسه‌هاي عيان

در نمازت شبيه فاطمه اي
بين ميدان علي ست جلوه کنان

چشم‌هاي تو مرز خوف و رجاست
قَهر و مِهر تو آتش است و امان

رحمت محض! يا ابا الأيتام!
پدري کن براي عالميان

اي که آقایي تو بي‌حد است
باز ما را به کربلا برسان

شب جمعه شميم سيب حرم
منتشر مي‌شود کران به کران

روضه‌هايت بهشت اهل ولاست
چشم ما چشمه‌هاي کوثر آن

«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَيءٍ حَيّ»
اشک‌ها از غمت هميشه روان

السلام اي شهيد روز دهم
السلام اي امام تشنه لبان

تا ابد در فراز پرچم توست
خون سرخت هميشه در جَرَيان

کربلاي تو از ازل بوده‌
مبدأ حرکت زمين و زمان

شب سوم رسيده‌اي، اي ماه
السلام عليک ثارالله

السلام اي نگين عرش برين
سروِ بالا بلند اُم بنين...

جذبه‌هاي نگاه هاشمي‌ات
ماه را مي‌کشد به سوي زمين

عبد صالح! مُواسِيِاً لله!
پدر فضل! روح حق و يقين!

به حضورت گشوده دست، فلک
به قدوم تو سوده عرش، جبين

وقت هوهوي ذوالفقار علي ست
به روي مرکب حماسه نشين

مي‌شود با اشاره ی تو دو نيم
هر کسي آيد از يسار و يمين

زينبت «إن يکاد» مي‌خواند
آسمان محو هيبت تو! ببين

کاشف الکرب اهل بيت نبي!
بازوان توأند حصن حصين

ماه من بازوي رشيد تو را
که برافراشته است بيرق دين ـ

زده بوسه علي به گريه چنان
چيده از آن حسين بوسه چنين...

سائلان تو بي‌شمارند و ...
گوشه چشمي به ما! بس است همين

شب جود و کرامت و بذل است
شب چارم شب اباالفضل است

السلام اي حقيقت جاري
روح تقوا و زهد و بيداري

سيد السّاجدينِ شهر رسول
عبد مسکينِ حضرت باري

روزهايت مجاهدت، ايثار
نيمه شب‌هات بخشش و ياري

در مناجاتت ای صحيفه ی نور
آيه آيه زبور مي‌باري

همه مجذوب ربنای تواند
محوِ این سِیْر و این سبکباری

گوش کن اين صداي داوود است
که به شوق تو مي‌شود قاري

پا برهنه به حجّ که مي‌آيي
کعبه را هم به وجد مي‌آري...

واژه‌های تو تیغِ برّانند
ثانی حیدری و کراری...

در مصاف تو سهم دشمن تو
چیست غیر از مذلت و خواری

وارث عزت و سخای حسین
ای که بعد از عمو، علمداری

به محبان خود نظر فرما
بیشتر موقع گرفتاری

رو سياهي من گذشت از حدّ
تو برايم مگر کني کاري

در نماز شبت دعايم کن
تو عزيزي تو آبروداري

دلم از بند هر غم آزاد است
شافع من امام سجاد است

 

...............

با تلخیص

 



20 اردیبهشت 1395 2141 2

هستي ام را به راهت فنا کن!


اي حديث قلم را بهانه!
شعرِ ديباچه ي عاشقانه!

باغ اگر روحِ سبزينه دارد
از تبارِ تو دارد نشانه

از بهارِ حضور تو آموخت
گل، الفباي سرخ ترانه

پشت نجواي سبزِ درختان
مي زند شعرِ شادي، جوانه

قصه ي سجده ي کهکشان را
گوش جانت شنيده ست يا نه؟

سر زد از آسمانِ ولايت
آفتابِ بلند آشيانه

با شکوهِ شب افروزِ خورشيد
عشق، از قلبِ محراب جوشيد

اي عطش! روح باران، مبارک!
خنده ي گل به ياران، مبارک

روي لب هاي خشک بيابان
بوسه ي چشمه ساران،  مبارک

بر سکوتي که در دشت جاري ست
نغمه ي جويباران، مبارک

بر لبِ صخره هاي عطشناک
ريزشِ آبشاران، مبارک

بر تنِ سبزِ دشتِ نيايش
نبض آيينه داران، مبارک

عشق، آيين ديگر پذيرفت
زندگي، رنگ باور پذيرفت

کوچه را باز با گل ببنديد!
باغ را بهرِ بلبل ببنديد!

روي آبي ترين آسمان ها
مثل رنگين کمان، پل ببنديد!

باز بر شانه ي روشن روز
گيسواني ز سنبل ببنديد!

مثل خورشيد، باغِ نظر را
در مسيرِ تکامل ببنديد!

همچو زنجير، بر پاي دل ها
رشته اي از توکل ببنديد!

بر حريمِ نگاه خود از شوق
چلچراغِ توسل ببنديد!

عشق، در روحِ سجّاد جاري ست
شب، ز فانوس کويش فراري ست

تا تو بالا زدي آستين را
بر گرفتي به کف، دست دين را

از تو اي آسمانِ دعاپوش
سجده فهميد علم اليقين را

بي حضورِ تو دريا سراب است
قطره آموخت از آب، اين را

بي تو خورشيد در کوچه گم کرد
آسماني ترين همنشين را

ماه هم بي نگاه تو نگذاشت
روي سجاده ي شب، جبين را

سر کن اي خامه! در خانه ي نور
جلوه ي سيّد السّاجدين را

کز گلِ روي او در ظهور است
آن چه در حجمِ خورشيد، نور است

آسمان! چشم باراني ات کو؟
قلبِ درياي توفاني ات کو؟

بر درختان خشکيده ي يأس
باغبانِ پريشاني ات کو؟

ما اسيران جسميم اي عشق!
دستِ جان بخش روحاني ات کو؟

باز در بسترِ غم فتاديم
اي خدا! دستِ درماني ات کو؟

تا حريمت رهي نيست اي عشق!
دشتِ تبدارِ پيشاني ات کو؟

بي تو بنيان هستي بر آب است
اي بناي شرف! باني ات کو؟

گرچه از آيه ي آب خوانديم
در ديارِ عطش تشنه مانديم!

غصه اي را که در دل نهان داشت!
از زمين شعله تا آسمان داشت!

آسماني تر از سَيزِ خورشيد
خانه در کوچه اي بي کران داشت!

خسته در بسترِ غم، به سر برد
تا که در وادي عشق، جان داشت!

هُرمِ داغي که در سينه اش بود
ريشه در عمقِ آه و فغان داشت!

روي آيينه ي چشم هايش
دشت در دشت، از غم، نشان داشت!

زيرِ نجواي رودِ نگاهش
آبشاري به دامن، روان داشت!

بس که از آتش گريه افروخت
«ماه» در برکه ي آسمان سوخت

چيست دريا؟ سبوي مدينه
جرعه نوشي ز جوي مدينه

چون نگاهِ شفق از عطش سوخت
باغ، در آرزوي مدينه

هرچه برخاست، افتاد بر خاک
ذرّه از شوق کوي مدينه

نبضِ گرم قناري، شب و روز
مي چکد از گلوي مدينه

مي زند شانه با اشکِ مهتاب
باد، هر شب به موي مدينه

روح دريايي ام چون پرستو
مي کشد پر به سوي مدينه

کاش اي بهترين آيه ي عشق!
با تو بوديم همسايه ي عشق

باغِ آيينه ها کن دلم را!
سبز کن دشتِ بي حاصلم را!

چون گلوبندِ خورشيد در شب
روشن از نور کن، محفلم را

در مسير نيايش  بيفکن
روي سجّاده ي گُل، گِلم را

گرچه تا مرزِ بن بست، جاري ست
از نگاهم بخوان مشکلم را!

با فروغ محبت در اين دشت
آشنا کن دلِ غافلم را!

تا بيايم ز انوار عشقت!
در شبي تار، سر منزلم را:

عشق را با دلم آشنا کن!
هستي ام را به راهت فنا کن!



11 مرداد 1393 110 0

تقويم، بي تو، هرچه که باشد قشنگ نيست

 
پيراهن سپيد ستاره سياه بود
تابوت شب روان و بر آن نعش ماه بود
 
خورشيد: کوهي از يخ و هر چه درخت:سنگ
بي ريشه بود هر چه که نامش گياه بود
 
دنيا مکدر از عبث هر چه هست و نيست
در خود زمين: تکيده، زمانه: تباه بود
 
بي شک «هبل» خداي ترين خدايگان
«عزي» براي جهل عرب تکيه گاه بود
 
کعبه پر از شکوه و شعف، شور و زندگي
اما براي روح بشر قتلگاه بود
 
شهري پر از کنيزک و برده، که هرچه مست
خمرش به جام و عيش مدامش به راه بود
 
با هر پسر وليمه و شادي، ولي چه چيز
در انتظار دختر يک «روسياه» بود؟1
 
در چشم هاي وحشي بابا، دو دست گور
تنها پناه دخترک بي پناه بود
 
بابا به روي ننگ قبيله که خاک ريخت
تنها سؤال دخترکش يک نگاه بود
 
لبريز بغض ، بر دو دهاني که مي شدند
هر بار باز و بسته، «دعا»؟ نه، دو «آه» بود!
 
روشن: سياه و خوب: بد و هر چه خير: شر
عصيان: ثواب و صحبت از ايمان: گناه بود
 
سير سقوط، معني سير و سلوکشان
اوج صعودها همه در عمق چاه بود
 
اين گونه شد که نعره زد ابليس: اي خدا
حق با من است، خلقت تو اشتباه بود...
 
فوج ملک به ظن غلط در گمان شدند
با طرح نکته اي همگي نکته دان شدند
 
طوفان شک وزيد و ملائک از آسمان
با کشتي شکسته به دريا روان شدند
 
عرش از درون به لرزه در آمد که بس کنيد
از اين به بعد اهل زمين در امان شدند
 
شک شد يقين و «کن فيکون» بانگ برگرفت
بود و نبود، آن چه نبودند، آن شدند
 
برقي زد آسمان و زمين غرق نور شد
يک يک ستارگان همگي کهکشان شدند
 
مردان گوژپشت و درختان پير و خشک
قد راست کرده، باز نهالي جوان شدند
 
بر قبر کوچک و بي نام و بي شمار
حک شد که بعد از اين پدران مهربان شدند
 
هر سنگ: شاخه اي گل و هر سخره: جنگلي
انبوه رنگ ها همه رنگين کمان شدند
 
«کسري» شکست و آتش «آتشکده» نشست
«رود» از خروش ماند و علائم عيان شدند
 
اهل زمين بدون پر و بال پر زدند
مردم تمام سالک هفت آسمان شدند...
 
اما  دوباره بوي شب و بوي شر رسيد
يعني که وقت رفتن خورشيد سر رسيد
 
سکّويي از جهاز شتر که درست شد
و هرچه بازمانده که از پشت سر رسيد ـ
 
خيل ستاره ـ مرد و زن ـ آن دشت را گرفت
خورشيد لب گشود: زمان سفر رسيد!
 
پيوندها گسست و پل آسمان شکست
صبحِ امان گذشت و شب آمد، خطر رسيد
 
خورشيد روز هر که منم، بعد من فقط
ماه شبش کسي ست که اکنون اگر رسيد ـ
 
در دست هاي عرشي من، دست هاي او
دست «قضا» ست اين که به دست «قدر» رسيد
 
واي کسي که شک کند اين ماه را، و بعد:
از انس تا به جن و مَلَک اين خبر رسيد
 
عالم تمام همهمه شد، منتها خبر
گويا فقط به لال و به کور و به کر رسيد
 
خورشيد چشم بست و زمستان شروع شد
ميراث هر چه ريشه به هر چه تبر رسيد
 
انکار ماه باب شد و هر چه رعد و برق
با ابرهاي نعره کش و شعله ور رسيد
 
آتش گرفت خانه ي ماه و شکست و سوخت ـ 
پهلوي «آن» که آمد و تا پشت در رسيد
 
پيغمبر جديد به شيطان که سجده کرد
نوبت به ثبت معجزه ـ شق القمر ـ رسيد
 
محراب غرق خون شد و تاريخ مسخ شد
وقت صعود شرّ و سقوط بشر رسيد...
 
شاعر چنان شکست در اين غم، که هم زمان ـ
با مرگ ماه، پير شد و جان سپرد، جان!
 
آن که نبود و بود، صدا زد: بمان، نرو!
عمرت به نيمه هم نرسيده، نرو، بمان!
 
آن وقت در جنازه ي او از خودش دميد
دستور داد: زنده شو! لب باز کن! بخوان!
 
شاعر نفس کشيد، دوباره نفس کشيد
اما به سمت عقربه ها نه، به عکس آن؛
 
يعني پس از جواني و پيري و بعد مرگ
اين بار مُرد و پير شد و باز شد جوان
 
وقتي نشست، شعر دوباره شروع شد
هر واژه شد مسافر و هر بيت، کاروان
 
پس کاروان رسيد به مردي خداي وار
فرزند آب و آينه،دريا و کهکشان
 
لب که گشود، عطر بهار از لبش وزيد
لب را که بست، قافيه خشکيد و شد خزان
 
با او کمي فضاي غزل عاشقانه شد
شاعر نوشت: مي شود از چشم هايتان ـ
 
شعري سرود تا همه ي شاعران شهر
حيران شوند و واله و انگشت بر دهان
 
اما چگونه مي شود از دردتان نوشت؟
از درد، درد رسيده به استخوان!
 
از دردهاي مرد سترگي که لشکرش:
يا «بندگان» شهوت و يا «بندگان» نان
 
مردي شگفت، «کوخ» تباري که جاي «جنگ»
با «صلح» داد هيبت هر «کاخ» را تکان
 
با همسري به هيأت جادو، زني که داشت ـ
در عمق چشم هاش دو تا جام شوکران
 
عمري «کبوتر»ي که خود از عرش بود، بود ـ
با «جغدِ» هم پياله ي شيطان، هم آشيان
 
آخر کدام درد، از اين درد، دردتر»
مردي درون خانه ي خود بين دشمنان!
 
«خون جگر»؟ نه، «خون» و «جگر» آمدند و شد ـ
درياي نور، چشمه ي خون از لبش روان!
 
لبريز تير شد کفنش، شهر، کِل کشيد
ننگ آن قدر که لوح و قلم، اَلکن از بيان
 
آخر چه نسبتي ست ميان «شهيد و صلح»
يا بين «دفن و شادي» و «تابوت با کمان»؟!
 
سوگ آنچنان وزيد که شاعر به باد رفت
بادي چنان سياه که تاريک شد جهان
 
هر بيت: کاروان عزا و عذاب شد
هر واژه: يک مسافر زخمي و ناتوان
 
شاعر نوشت: کشت مرا سوگ اين سفر
بس کن غزل! بمير قلم! لال شو زبان!
 
اما سفر براي ابد بود و شعر هم ـ
بايد سروده مي شد، بي هيچ بيش و کم
 
پس صبح صلح، شب شد و تقدير اين سفر
با جنگ خورد فاجعه در فاجعه رقم
 
شاعر شنيد:«کيست که ياري کند مرا؟»
پس با قلم نوشت:«منم آن...» که لاجرم ـ
 
شمشيرها کشيده شدند و به خاک ريخت
 
واژه به واژه خون غزل از رگ قلم
 
خون لخته لخته ريخت و بر خاک نقش بست ـ 
تصويرِ تا هميشه ي يک روحِ بي عدم؛
 
آن «کشتي نجات» که بر موجي از جنون
با او به رقص آمد، هفتادو دو بَلَم
 
رقصي پر از معاشقه اي ناب، که فقط
در چشم ما شکست و عزايش شده عَلَم
 
هر کس رسيد، گفت که «بسيار ظلم شد
بر ساکنان خسته و بي چاره ي حرم
 
اي واي ما که بانوي اين کاروان زني ست
با گريه هاي دائم و با شانه هاي خم»
 
خون منتها نوشت که اين مرگ، نيست مرگ
در مرگ اگر غم است،  در اين مرگ نيست غم
 
گفتند «آن چه ديده اي آن روز، چيست؟» گفت:
«زيبايي است آن چه که آن روز ديده ام»
 
مرگي «چنين ميانه ي ميدانم آرزوست»2
خون باشدم صبوح و «صمد باشدم صنم»3
 
ساقي اگر که اوست، بريزد به جام ما
هرچه اگر که باده و هر چه اگر که سم
 
خون، عاقبت نوشت که شاعر چگونه اي؟
شاعر نوشت: کاش که شاعر نمي شدم!
 
اين شعر مشق امشب من بود و خط زدند
اين مشق را کسايي و محتشم...
 
خط که زدند، دستي از اعماق دفترش ـ
آمد گرفت آينه اي در برابرش
 
يعني ببين هر آن چه که بي ديده، ديدني ست
اين روي از جهان تو نَه، روي ديگرش
 
پس از درون آينه خيل فرشتگان
صف در صف آمدند و گرفتند در برش
 
عطري وزيد و ذرّه  به ذرّه قلم شکفت
پس سبزِ سبز شد خطِ مشکيِ جوهرش
 
مسجد سروده شد، و قلم شعر تازه اي
حک کرد روي کاشي و بر سنگ مرمرش
 
ساقي به مسجد آمد و ديدند عرشيان ـ
هنگام سجده در شطي از مِي شناورش
 
بس که ميان شعله ي هر سجده سوخت، سوخت ـ
محراب و مُهر و سجده و سجاده و سرش
 
:«سبحان رب» و دست به گيسوي يار برد
:«سبحان رب» سپرد دلش را به دلبرش
 
«رَب» را هزار مرتبه تکرار کرد و، خواند ـ
اين بيت را به خاطر قندِ مکرّرش
 
پس مست مست مست شد و پيک پيک پيک
لاجرعه ريخت يا رب و يا رب به پيکرش
 
آن وقت، رو به شاعرِ خود لب گشود و گفت:
«راه از خطر پُر است؛ هم اول، هم آخرش؛
 
در وقت جنگ و وقت اسارت چه مي کشيد
جنگ آوري که جنگ نباشد مُيسّرش؟!
 
جنگ آوري که ماند و کمانش: کتاب شد
تيرش: دعا و منبرش محراب: سنگرش»
 
ساقي سکوت کرد و گُل بغض، باز شد
اما صداي گريه ي او کرد پرپرش
 
ارواح پَست، منکر مستي او شدند
از بس که سخت بود بر اين قوم باورش
 
پس زهر را به ساغر ساقي که ريختند
افتاد ساقي و به زمين خورد ساغرش
 
روحش که رفت، غربت قبري به خاک ماند
چون لانه اي که پر زند از آن کبوترش...
 
شاعر سرود لانه و لانه مزار شد
شعرش به سوگ و سوگ به شعرش دچار شد
 
اما به رغم مرگ که بر واژه ها وزيد
اما به رغم اين که غزل مرگبار شد
 
گُل کرد ردّ پاي کسي که به يمن او
با يک گل شکفته زمستان بهار شد
 
مردي رسيد با سبدي نور از بهشت
نوري که شهد و شربت و سيب و انار شد
 
پس بر تن کوير و در انبوه تشنگان
شهدي چکاند و خاک کوير آبشار شد
 
از سيب و از انار به هر جاهلي خوراند
عِلمش شکفت و عالم دهر و ديار شد
 
بر سستي فلاسفه و هرچه که حکيم
دستي کشيد و سُستيِ شان استوار شد
 
در انجمادِ «جبر» که نوري دميد، جبر ـ
ذرّه به ذرّه ذوب شد و «اختيار» شد
 
در دشت علم، هرچه غزال رمنده بود
با تير آسماني فکرش شکار شد
 
مردي که چشمش آينه ي کائنات بود
چشمي که هر که ديد، دلش بي قرار بود
 
اما چه حيف! دوره ي آيينه هم گذشت
چرخيد چرخ و نوبت گرد و غبار شد
 
از دست روزگار به يک باره آينه
افتاد و وقتِ واقعه ي احتضار شد...
 
در احتضار، از لب آيينه خون چکيد
شاعر نوشت: توطئه، شب، کينه، سَم، شهيد!
 
آيينه که شکست، غزل ماند و مرگ، بعد
واژه به واژه جان به لب بيت ها رسيد
 
اديان تازه از همه سو شعر را گرفت
هر کس به زعم و سود خودش ديني آفريد
 
دين نه، که يک مترسک پوشالي مهيب
دين نه، که يک عجوزه ي صد چهره ي پليد
 
«صوفي» به اخم، گفت که بايد براي دين
کِز کرد و کنج عافيت و عزلتي گُزيد
 
«زنديق» مست و بي خود و لايعقل و خراب
خنديد و بادِ قهقهه اش سمت دين وزيد
 
هر گوشه ي زمين خدا، عنکبوت کفر
تاري به گِرد پيکر زخميِ دين تنيد
 
اين جاي شعر، نوبت او بود، او که شد ـ
بر هر چه قفل بسته ي دين، دست او کليد
 
او آمد و به کالبد مردگان شهر
با واژه هاي روشن و قدسي ش جان دميد
 
رگ هاي سرد و منجمد مذهبي عليل
لبريز خون تازه شد و قلب دين تپيد
 
هرچه مراد و پير و بزرگ و عزيز بود
در حلقه ي ارادت آن مرد شد مريد
 
او که نسيم بود و از اين بيت که گذشت
ديگر کسي نشاني از او در غزل نديد
 
يعني که باز پنجره را دست باد بست
يعني گلي شکفت، ولي دست مرگ چيد...
 
پس کاخ شعر از در و ديوار و پاي بست
با قتلِ گل، ستون به ستون ريخت و شکست
 
دفتر به سوگ، جامه دريد و ورق ورق ـ
از هوش رفت و گفت که «شيرازه ام گسست»
 
درياي شعر در تَف طوفان کفر سوخت
کشتيِ روحِ شاعرِ حيران، به گِل نشست
 
شاعر دچار حيرتِ «بود» و «نبودِ» خود
خود را نوشت «نيست» و خود را نوشت «هست»
 
بعدش نوشت: واي بر اين قوم پَست، واي!
اين قوم پستِ پست تر از پستِ پستِ پست
 
«زين قوم پر جهالت ملعون، شدم ملول»4
اين قوم «بت» پرست که شد قوم «خود» پرست
 
پس زير لب، بريده بريده به ضجه گفت:
«واژه به واژه پيکر گل را به روي دست ـ
 
بايد گرفت و برد از اين شعر تا ابد»
اين را که گفت، پشت غزل تا ابد شکست...
 
پشت غزل شکست و قلم شد عصاي او
هر جا که رفت، رفت قلم پا به پاي او
 
شاعر «سکوت ـ ضجّه» زد و خُرد شد، ولي
نشنيده ماند مثل هميشه صداي او
 
بعدش نوشت از غم مردي که مي رسيد
هر شب به گوش سرد زمين، ناله هاي او
 
پس واژه ها به هيأت زندان شدند و شد
سلول سرد و ساکت هر بيت: جاي او
 
مردي که در زمانه ي ارواح شب پرست
خورشيد بود و حبس شدن هم سزاي او
 
زنداني عجيب و شگفتي که مي شدند
جلادها به شيفتگي مبتلاي او
 
(نقشه کشيده شد)
:«زنِ طنّاز فتنه گر!
از خود بساز لکّه ي ننگي براي او»
 
:«رسواي عشق خود کُنمش تا به کام تو
ورد زبان شهر شود ماجراي او»
 
(نقشه شروع شد)
دو ـ سه روزي گذشت و زن
ماند و حضور عرشي و حُجب و حياي او
 
پر شد تمام روح زن از سوز، ضجه، زجر
از ناله، ناله، ناله و از هاي هاي او
 
پس در خودش شکست و شکست و شکست و گفت:
هر که تو نشکني ش و نسازي ش، واي او!
 
آن قدر روح خاکي زن در خودش گداخت
تا که طلاي ناب شد از کيمياي او
 
(نقشه کشيده شد)
:«زن محراب و اشک و آه!
نوبت رسيده است به مرگ و عزاي او»
 
:«او آن پرنده اي ست که بال پريدنش
روح است و مرگ وسعت بام و هواي او»
 
(نقشه شروع شد)
شبحي شوم بي صدا
خود را دميد در «قدر» و در «قضا»ي او
 
خرماي مرگ را به دهان برد و مست وصل
مرگي غريب آمد و شد آشناي او...
 
با مرگِ مرد، پنجره ها بسته تر شدند
چشمانِ سرد و خشکِ غزل، باز، تر شدند
 
هر فتحه، ضمه، کسره و هرچه قلم نوشت
در خود فرو نشسته و زير و زبر شدند
 
شاعر وجود ملتهبي شد که هفت شمع
در چشم هاي سوخته اش شعله ور شدند
 
آن وقت، هشت هاله ي نورِ ازل ـ ابد
ما بين آسمان و زمين هشت «سر» شدند
 
سرها به شکل هشت قمر، هشت نورِ محض
با هم يکي شدند و قمر در قمر شدند
 
هر فال شوم و نحس در آن لحظه سَعد شد
خفاش ها: کبوتر و شب ها: سحر شدند
 
پس نور هشتم آمد و مردي شد و سپس
سمت ديار پارس «حَضَر»ها «سفر» شدند
 
او که رسيد، خشک درختانِ پيرِ شهر
از ميوه هاي شوق و شعف بارور شدند
 
لب باز کرد و هرزه علف هاي تلخ دشت
از طعم شهد روي لبش نيشکر شدند
 
اغراق نيست اين که بگويند شاعران:
از سِحر چشم هاش، بهايم، بشر شدند
 
در مجلس مناظره يک جلوه کرد و بعد
مردانِ علم و فضل و هنر، بي هنر شدند
 
اما درست مثل هميشه به سود خود
يک عده بعدِ دم زدن از خير، شر شدند
 
آنان که در حضور هزاران دختِ سست
بر ريشه ي درخت تنابر، تبر شدند
 
انگورهاي باغ پس از او شراب؟ نه،
در خُمره هاي سوخته، خون جگر شدند!
 
صيادها به قصد غزالان بي پناه
از نو، به تاخت، عازم کوه و کمر شدند...
 
خون غزال ها به زمين ريخت، دانه اي ـ
ريشه دواند در غزل و شد جوانه اي
 
واژه به واژه جوي غزل بوي خون گرفت
خوني که تا به قافيه شد رودخانه اي
 
از آن به بعد، هرچه که شاعر نوشت، سوخت؛
هر واژه اي نوشته که شد، شد زبانه اي
 
طعنه زدند: شعر نگفتي، که نيست اين
نه عاشقانه، نه غزل، و نه ترانه اي!
 
شاعر ولي نوشت:«غمش شعله شعله زد
بر پشت روح سوخته ام تازيانه اي»
 
اين شعر، شعر ضجه و زخم و شکستن است
نه شعر جام و شاهد و بزم شبانه اي...
 
از غم که گفت، نوبت يک شعر ناب بود
از کودکي که سايه ي او آفتاب بود
 
بس که به داغ و سوگ پدر، ذرّه ذرّه  سوخت
در قلبش، آه! خون که نه، سربِ مذاب بود
 
شاعر نوشت «برکه» و کودک وضو گرفت
آب درون برکه از آن پس گلاب بود
 
کوچک ولي سترگ، که آن «کودکي» فقط
بر چهره ي «بزرگي» روحش نقاب بود
 
بر موج موجِ وسعت درياي دانشش
علمُ العلومِ هرچه  که عالِم حباب بود
 
صدها کتاب، در نظرش جمله اي، ولي
يک جمله اش به ديده ي شان صد کتاب بود
 
کم کم جوان شد و گل عمرش شکفت؟ آه!
اين پرسشي براي ابد بي جواب بود!
 
دستي نوشت: «زهر» و ، قلم صيحه اي کشيد
گويا زمان، زمان نزول عذاب بود
 
هفت آسمان اگر چه از اين بانگ، کر شدند
دنيا فقط به عادت ديرينه خواب بود...
 
خوابي پليد و پست و پر از رعشه ي گناه
در يک شب بدون ستاره، بدون ماه
 
شاعر به هيأت غزلي شد که بعد از او
دفتر سفيد بود، ولي بيت ها سياه
 
وقتش رسيده بود که از خود رها شود
راهي شود به سوي دياري بدون راه
 
راهي که شد، نوشت:قلم، بعد از اين بخند!
خطي بکش به هرچه که افسوس، هرچه آه!
 
شعر تو نور و عمر تو چاهي به عمق گور
پس با طناب نور، در آي از گلوي چاه
 
از او بگو که هيچ نمي گفته اش زبان
از او بگو که هيچ نمي ديده اش نگاه
 
مردي که ناشناخته بوده ست و مانده است
اين بيت گنگ نيز بر اين گفته ام گواه:
 
طوفان ناوزيده، بر افلاکِ سر به زير
آزادِ در محاصره، سردارِ بي سپاه
 
مردي که فوق زهد، ولي بُرده شد به عمد
در جشن رقص و عربده و خَمر و قاه قاه
 
جايي که شعر خواندنش آوار مرگ شد
بر زرق و برق کاخ و به فرّ و شکوهِ شاه
 
شاهي که با درايت او رو به راه بود ـ
هر کار بس درست، ولي سخت اشتباه!
 
تا اينکه در ولايت او مُرد هرچه مَرد
روييد هرچه آفت و خشکيد هر گياه
 
آن قدر کُشت تا «قلم» و «شعر» و «قافيه»
شد «چوب دار» و «ناله ي تاريخ» و «قتلگاه»...
 
در قتلگاهِ شعر، قلم از عزا نوشت
با واژه هاي مرده ي خود، مرگ را نوشت
 
اما نه با حروف؛ فقط با سه نقطه از
نفرين و لعنِ ممتد و بي انتها نوشت
 
از مرد روزهاي کسي نيست، نيست، نيست.
از سالهاي طي شده در انزوا نوشت
 
از خانه اي بنا شده در چشم مُخبران
از بند و حبس و پچ پچِ جاسوس ها نوشت
 
از «باد» هاي شوم سياسي و شاخه ها
از «بيد» هاي سستِ به هر سو رها نوشت
 
از کاخ هاي ساخته از خشت هاي مرگ
از مرگ هاي مخفيِ بي خونبها نوشت
 
از هر سؤالِ سِرّي و تفتيش اين و آن
از هرچه:کيست؟ چيست؟ کجا؟ کِي؟ چرا؟ نوشت
 
بس که به نام «خير» پر از «شر» شد اين غزل
«شيطان» قلم به دست گرفت از «خدا» نوشت
 
تا اينکه با تولد آن نور محض محض
شر را و خير را قلم از هم جدا نوشت
 
شاعر لباس کهنه به تن، کاسه اي به دست
او را نوشت: شاه و خودش را: گدا نوشت
 
آن وقت بي صدا و پس از صيحه ي قلم
ابري حضور صاعقه را در هوا نوشت
 
بعد از حضور صاعقه در بين واژه ها
هر واژه پيش چشم قلم سوخت تا نوشت
 
ديگر قلم تحمل اين شعر را نداشت
برگشت سطر اول و از ابتدا نوشت...
 
اي اُف بر اين زمانه و اُف به روزگار!
تا کِي شکست، خُرد شدن، بغض، انتظار؟
 
تقويم ها نبود تو را ناله مي کنند
در سال هاي ساکت و بي روح و مرگبار
 
تقويم، بي تو، هرچه که باشد قشنگ نيست
فرقي نمي کند چه زمستان و چه بهار
 
حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند؛
مرزي نمانده بين جهان، جبر، اختيار
 
دنيا پر است از همه ي چيزهاي شوم
از هرچه اتفاق عبث، تلخ، ناگوار
 
از زندگي به شيوه ي حيوان، ولي «MODERN»
يعني که: کار، پول، هوس، کار، کار، کار...
 
از «ISM»هاي پر شده از پوچِ پوچِ پوچ
از طرز فکر هاي طرفدار انتحار
 
از هرچه ريشه اش به حقيقت نمي رسد؛
از ماسک هاي چهره نما، اسم مستعار
 
از جنگ هاي خانه بر انداز و بي دليل
از قتل عام، بمب، ترور، چوبه هاي دار
 
دنيا شبيه بشکه ي باروت، شب به شب ـ
نزديک مي شود به عدم، مرگ، انفجار
 
من شرط بسته ام که ميايي و مطمئن ـ
هستم برنده مي شوم آخر در اين قمار
 
يعني که مي رسي و جهان پاک مي شود
از هرچه جسم فاسد و اشباح نابکار
 
آن وقت با دو دست خودت پخش مي کني
در بين تشنگان جهان، سيبِ آبدار
 
حرفِ دلم عصاره ي اين چند واژه است:
تا کِي شکست، خُرد شدن، بغض، انتظار؟
 
اين شعر اگر چه قابلتان را نداشته
آقا! فقط قبول کنيدش به يادگار
 
اصلاً براي اين که بفهمم چه گفته ام
انگشت روي مصرع دلخواه خود گذار:
 
ـ يک شعر عاشقانه که مي خواني اش
و يا
ـ يک مشت درد دل که نمي آيدت به کار...
 
 
 
 
 
 
1. چون يکي از آنان را به فرزند دختري مژده آيد، از شدت غم و حسرت رخسارش «سياه» و سخت دلتنگ مي شود (آيه ي 58 سوره ي نحل)
 
2.مولوي:رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست
 
3.حافظ:گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
 
4.مولوي: زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول
 
 


03 تیر 1393 3261 0

شام ها ویرانه ی هر خطبه ی توفانی اش


آرزوی کوه ها یک سجده ی طولانی اش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی اش

دست هایش شاخه ی طوباست مشغول دعاست
ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی اش

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا
شهربانوی جهان شد مادر ایرانی اش

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین
شام ها ویرانه ی هر خطبه ی توفانی اش

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است
عبدودها کشته از شور حماسی خوانی اش

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا
چشمه ها می جوشد از هر واژه ی قرآنی اش



07 آذر 1392 1991 2

با دست بسته کار گشای جهان شده

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده است ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه بر خلق آمده
با دست بسته کار گشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته است چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده



07 آذر 1392 2459 1

به پا کن کربلایی در دل ما


بیاور با خودت نور خدا را
تجلی های مصباح الهدی را
به پا کن کربلایی دردل ما
تو که تا شام بردی کربلا را

.....

فراز اول: جذبه هاي عرفاني



آسمان را به خاک مي‌آري

با همان جذبه هاي عرفاني

ولي از ياد مي بري خود را

دم به دم در شکوه رباني



با خودت يک سحر ببر ما را

تا تجلي روشن ذاتت

دلمان را تو آسماني کن

با پر و بالي از مناجاتت



تربت کربلاست تسبيحت

همدم ندبه هات سجاده

بيقرار است گريه هايت را

که بيفتد به پات سجاده



غربتت را کسي نمي فهمد

چشم هايت چقدر پُر ابر است

آيه آيه صحيفه ات ماتم

جبرئيل نگاه تو صبر است



فراز دوم : صحيفه باران



تا ابد کوچه کوچه‌ي يثرب

خاطرات تو را به دل دارد

و در آغوش بي پناهي ها

چشم هاي بقيع مي بارد



شده اين خاک گريه پوش آقا

مثل چشمت صحيفه‌ي باران

صبح تا شب شکسته مي گويي

السلام عليک يا عطشان



گريه در گريه ، گريه در گريه

گريه در گريه ، گريه در گريه

چشمه چشمه ، فرات خون چشمت

صبح و مغرب ، شب و سحر گريه



به تماشا نشسته چشمان ِ

آسمان، غربتِ سجودت را

بعد زينب کسي نمي فهمد

راز غمناله‌ي کبودت را



غم به قلبت دخيل مي بندد

چشم هاي تو با خوشي قهر است

تشنگي بر لبان تو جاري

آب ديگر براي تو زهر است



در نگاهت هنوز شعله ور است

کربلا کربلا پريشاني

لحظه لحظه به هر مناسبتي

مي نشيني و روضه مي‌خواني



فراز سوم: غروب زينب



کربلا در نگات جاري بود

روضه مي‌خواند چشم تو سي‌سال

دل تو هروله کنان ، يک عمر

علقمه ، خيمه گاه ، تل ، گودال



بين امواج شعله ها در باد

گيسوي خيمه ها مشوش بود

با تب قلب پرپرت مي سوخت

خيمه اي که اسير آتش بود



پرده‌ي خيمه ها که بالا رفت

کربلا در برابرت مي‌سوخت

ناگهان روي نيزه ها ديدي

سر خورشيد پرپرت مي‌سوخت



دشت را در خباثت و پستي

عرصه گاه مسابقه کردند

آب که هيچ، روز عاشورا

از شرف هم مضايقه کردند



هر که از راه مي‌رسيد آن دم

بي محابا به فکر غارت بود

گوش با گوشواره رفت از دست

تازه اين اول اسارت بود



يادگاري مادرت زهراست

کهنه پيراهني که غارت شد

زينت شانه‌ي پيمبر بود

آيه آيه تني که غارت شد



در دل قتلگاه مي‌ديدي

لحظه لحظه غروب زينب را

چه به روز دل تو آوردند؟

« وَ أنَا بْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً »



فراز چهارم: خورشيد و بوريا



روز سوم حوالي گودال

باز خود را هلاک مي‌کردي

داغ هاي تو تازه تر مي‌شد

هر تني را که خاک مي‌کردي



روضه ها را دوباره مي‌ديدي

يک به يک در مقابلت آقا

شمر را روي سينه حس کردي

حرمله بود قاتلت آقا



در کنار تن علي اکبر

تن تو باز ارباً اربا شد

آه در بين مدفني کوچک

پيکر سرو علقمه جا شد



دل تو غرق درد و غم مي شد

هر طرف که به جستجو مي رفت

نيزه ها را که در مي‌‌آوردي

نيزه اي در دلت فرو مي‌رفت



دل تنگت جلو جلو مي‌رفت

با سري که به عشق پيوسته

مي نهادي گلوي پرپر را

به روي خاک قبر آهسته



هفت بند دلت به ناله نشست

در مصيبات نينوايي که ...

سر خورشيد روي ني مي سوخت

تن خورشيد و بوريايي که ...



فراز پنجم: ناقه هاي بي محمل



جز تو و عمه‌ي پريشانت

کوفه و شام را که مي‌فهمد

طعنه هاي کبودِ سلسله و

سنگ و دشنام را که مي‌فهد



دست بسته به سوي شهر بلا

خاندان رسول را بردند

به روي ناقه هاي بي محمل

دختران بتول را بردند



يادگار کبود سلسله ها

به روي مصحف تنت مانده

مرهمي از شرار خاکستر

به روي زخم گردنت مانده



سنگ هاي بدون پروايي

محو لب هاي پاک قاري بود

از لب آيه آيه‌ي قرآن

روي ني خون تازه جاري بود



با شکوه نجيب قافله ات

کينه هاي بني اميه چه کرد

در خرابه شکسته اي آخر

با دلت ماتم رقيه چه کرد



بي کسي هاي عمه ات زينب

غصه هاي رباب پيرت کرد

داغ ِ زخم زبان و هلهله ها

بزم شوم شراب پيرت کرد



خيزران بوسه بر لب قرآن

آه نيلوفري به جا مانده

هستي‌ات در تنور غربت سوخت

از تو خاکستري به جا مانده



فراز ششم: سيل اشک



کربلا را به کوفه آوردي

با شکوه پيمبرانه‌ي خود

لرزه انداختي به جان ستم

با بيانات حيدرانه‌ي خود



چه حقير است در برابر تو

قد علم کردن سياهي ها

تو ولي از تبار خورشيدي

شام را در مي آوري از پا



با دعاهاي روشنت آخر

شهر پُر از کميل خواهد شد

کاخ ظلمت به باد خواهد رفت

اشک هاي تو سيل خواهد شد



از همه سو براي خون خواهي

در خروشند باز بيرق ها

راوي زخم هاي پنهان ِ

دل مجروح تو فرزدق ها

 



07 آذر 1392 2678 1

بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود

گفتي «آيا كسي يار من نيست؟»
قفل بر دست و دندان من نيست
لحظه اي تب امانم نمي داد
بي تو آن خيمه زندان من بود

كاش مي شد كه من هم بيايم
در سپاهت علمدار باشم
كاش تقديرم از من نمي خواست
تا كه در خيمه بيمار باشم

ماندم و در غروبي نفس گير
روي آن نيزه ديدم سرت را
ماندم و از زمين جمع كردم
پاره هاي تن اكبرت را

ماندم و تا ابد دادم از كف
طاقت و تاب، بعد از ابالفضل
ماندم و ماند كابوس يك عمر
خوردن آب، بعد از ابالفضل

ماندم و بغض سنگين زينب
تا ابد حلقه زد بر گلويم
ماندم و ديدم افتاد بر خاك
قاسم آن يادگار عمويم

گفتم اي كاش كابوس باشد
گفتم اين صحنه شايد خيالي است
يادم از طفل شش ماهه آمد
يادم آمد كه گهواره خاليست

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود...



09 آذر 1391 2302 0

پیداست تمام کربلا در چشمت/


یک لحظه شدیم خیره تا در چشمت
دیدیم تمام غصه را در چشمت
چشمان تو از روضه ی مکشوف پر است
پیداست تمام کربلا در چشمت


06 آذر 1391 1672 1

سرگرم شد آتش به پرستاری او/


آگه چو شد، از حالت بيماري او
دامن به کمر بست، پي ياري او

چون ديد، کسي بر سر بالينش نيست
سرگرم شد آتش، به پرستاري او!


06 آذر 1391 1325 1