دفتر شعر

با اشک بردار آخرين خرما و نانت را

پايان مهماني است پر کن استکانت را
از عشق حق سرشار کن مستانه جانت را

نزديک تر از اين نخواهد شد به چشمانت
در اين دقايق خوب بنگر ميزبانت را

شايد نباشيم و نباشي سال هاي بعد
با اشک بردار آخرين خرما و نانت را

هي عهد بستي و شکستي و نشستي و
زانو زدي با شرم گفتي داستانت را

سر روي مُهر مِهر او بگذار! مي بيني!
سجاده ات حل مي کند در خود جهانت را

پايان مهماني است اما باز هم بگذار
بر شانه هاي کوچکت بار امانت را



02 تیر 1396 2809 0

بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی

من کیستم مگر ، که بگویم تو کیستی
بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی
 
من هرچه گریه می کنم آدم نمی شوم
ای کاش تو، به حال دلم می گریستی

باید چگونه روی دو پایم بایستم
وقتی به نیزه تکیه زدی تا بایستی

ای هرچه آب در به در ِ خاک ِ پای تو
در این زمین خشک به دنبال چیستی؟

باید بمیرم از غم این زندگانی ام
وقتی که جز برای شهادت نزیستی


19 اردیبهشت 1395 3583 5

این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 

این عطر نرگس است که پرکرده شامه را
مستان دریده اند گریبان ِ جامه را

صف بسته اند در حرم خاکی و غریب
با اشک گفته اند اذان و اقامه را

جاری است بغض منتظران در عریضه ها
جاری شده است و برده به سرداب، نامه را

گفتم چگونه دل بکنم از هوای تو
طاقت نداشتم که بگویم ادامه را

تا گفتم السلام علیکم! تمام شد!
این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 



29 دی 1394 2549 0

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا

سوختيم از داغ غفلت ، سوختيم اي خام ها!
دانه ها را چيده اند اما به سوي دام ها

هر که پاي برگه ها را، مست، امضا مي کند
پاي خون را باز خواهد کرد در حمام ها

اين جماعت نيست! جمعي از فراداهاي ماست!
ساز خود را مي زند تکبيرة الاحرام ها

اي مسلمان! دين نداري لااقل آزاده باش
کفرها گاهي شرف دارند بر اسلام ها

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها

آه اگر مولا چراغ خيمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاريکي ابهام ها

آه از آن بزمي که بعد از لقمه هاي چرب و نرم
جام هاي زهر مي نوشيم از «برجام»ها

تيغ شعرم تيز شد اما غلافش مي کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!



01 آبان 1394 1627 1

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است

داغ ما مستدام مي ماند
بغض ما بي کلام مي ماند
 
عاشقان مي دوند سمت وصال
عشق در ازدحام مي ماند
 
حجر الاسود ِ هميشه غريب
در غم ِ استلام مي ماند

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است
کعبه مثل امام مي ماند

کربلايي دوباره در راه است
حج اگر ناتمام مي ماند

زخم چندين هزار ساله ي ما
تا دم انتقام مي ماند

دل امت در انتظار فرج
بين رکن و مقام ...



08 مهر 1394 2304 1

اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

 

رفته است بالا نرخ شاخص تا حدودي
طي کرده حاجي چه فرازي! چه فرودي!

بنزين بي سُرب است سهم باکش اما
از شيشه ي ماشين او ، دنياست دودي

حاجي! قبولِ حق! جزاک الله خيرا!
خيلي گره از کار اين مردم گشودي

در رفته از دستم حسابش خوش به حالت!
اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

ما ريزه خوار سفره ي شاه ِ خراسان
تو ميهمان ويژه ي شاه ِ سعودي

حاجي تو که عمري است در حال طوافي
تحريم را هم دور خواهي زد به زودي!



13 اردیبهشت 1394 6281 12

أشمّ رائحةً طيبة ، روايت کن!

بهار از قدمت برگ و بار مي گيرد
بهشت از فدک تو انار مي گيرد

به رسم عشق صبوري ، وگرنه حق ِ تو را
اگر اراده کني ذوالفقار مي گيرد

به کوچه هاي مدينه بگو که بعد از تو
علي (ع) از عالم و آدم کنار مي گيرد

أشمّ رائحة طيبة ، روايت کن!
حديث از نفست اعتبار مي گيرد

دلم گرفته و در گردش است تسبيحم
که در مدار تو دلها قرار مي گيرد

مي آيد آنکه از آيينه کاري حرمت
به دستمال ظهورش غبار مي گيرد



21 فروردین 1394 1260 0

حیّ علی حیّ علی خون

بین دو نهر آب، تشنه
غرقه به خون، بی تاب، تشنه

واجب: جدایی سر از تن
از باب استحباب: تشنه

گهواره ها! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب، تشنه

تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب، تشنه

چشم اولی الابصار، خونین
کام اولی الالباب، تشنه

حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب، تشنه

"انّا عَرَضنا "روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب، تشنه

یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک، آه !
جاماندم از اصحاب، تشنه



19 آبان 1392 2161 2

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟


زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...



18 آبان 1392 2504 5

عجل وفاتي

 با درد خوشم که التيامم زهراست

تسبيح ِ نماز ِ صبح و شامم زهراست

عمري است که شرمنده ام از عمر بلند

اي مرگ بيا بيا که نامم زهراست



19 فروردین 1392 1228 0

بهار منتظر هيچ کس نمي ماند

در چايي زندگي بيا قند بريز
روي لب پسته ها تو لبخند بريز

با آمدنت بهار هم مي آيد
در منقل عيد، مشتي اسفند بريز

 پيشاپيش سال نو مبارک
گل تقديم شما


23 اسفند 1391 1616 2

از مشق هاي سه شنبه

"لبريزم از پژمردگي از زرد چون پاييز
از حيرت از آشفتگي از درد چون پاييز"

مي سوزم از داغ فراق مرگ ، کاري کن
اي زندگي اي موسم خونسرد چون پاييز

جوجه کلاغان هراسان مرا ، دنيا
در دامن نارنجي اش پرورد چون پاييز

دلتنگ شب هاي بلندت مي شوم اي غم
هرجا که رفتي شب به شب برگرد چون پاييز

عمري به دل گفتم چرا غمگين ؟ چرا خونين ؟
آرام نجوا کرد نجوا کرد چون پاييز...


پ.ن : بيت اول سرمشق استاد سيد مهدي حسيني است



17 بهمن 1391 1591 3

اي روز ارديبهشتي !

باد



جارو زده  و



باران



آب



کوچه آماده ي ديدار شماست ...



29 آذر 1391 1228 1

يا باب الحوائج

دلم رفت و دلم را با خودش برد


علمدارم علم را با خودش برد


نپرسيد از عمو چيزي ، که دريا


اباالفضل ِ حرم را با خودش برد


قدح چون دور ما باشد به هوشیاران مجلس ده

مـرا بگـذار تا حیـران بمـاند چشـم در ساقی

- سعدی -

 

 



04 آذر 1391 1198 1

اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير

از دور تو را ديده ، پسنديده امير
ساعات ِ خطيري شده ساعات اخير
دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است
اي حرّ ِ دلم ! سريع تصميم بگير






29 آبان 1391 2078 3

صفا آورده اي حر ! چه ها آورده اي حر !

از دور تو را ديده ، پسنديده امير


ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر


دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است


اي حرّ  ِ دلم ! سريع تصميم بگير


 


 


 


عنوان پست از استاد غلامرضا سازگار



28 آبان 1391 1015 0

صفا آورده اي حر ! چه ها آورده اي حر !

از دور تو را ديده ، پسنديده امير


ساعات ِ خطيري شده ساعات اخير


دل دل نکن اينقدر ، زمان کوتاه است


اي حرّ  ِ دلم ! سريع تصميم بگير


 


 


 


عنوان پست از استاد غلامرضا سازگار



28 آبان 1391 980 0

وقتی که لشگر می رود ، گردان می آید/ برای شهید زین الدین


این عطر خون توست با آبان می آید
ازجاده های سرخ کردستان می آید
بعد از شهادت زنده تر خواهی شد ای عشق
عاشق که بی جان می شود ، با جان می آید
مجنون جزیره نیست ، مجنون سینه ی توست
چون از جماران جنون فرمان می آید
فرمانده می داند که خیبر سوز دارد
وقتی که لشگر می رود ، گردان می آید
...
یک شهر می گرید در آغوش مزارت
یکریز در گلزار قم ، باران می آید



27 آبان 1391 1474 0

يا مقلب القلوب ...


 اندوه تو در عالم و آدم پيداست


 شاديم که در چهره ي ما غم پيداست


چشم است ولي ابر بهاري شده است


سالي که نکوست از محرم  پيداست




27 آبان 1391 1403 0

...


آه ای بی سری که سر داری !
تو فقط از دلم خبر داری ...


23 آبان 1391 1586 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها