دفتر شعر

کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟

گاه گاهی می شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید بگذرد

بغض راه گریه را می بندد و دریای اشک
پافشاری می کند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه ای از خانه خلوت می کنی
تا مگر این لحظه های تلخِ ممتد بگذرد

کوچه ها دلتنگی ات را صد برابر می کنند
گرچه گاهی اتفاقی هم بیفتد؛ بگذرد

ناگهان در خواب می بینی سواری سبزپوش
بااناری سرخ در دستش می آید بگذرد

با تبسم های معصومانه می گوید: بیا
یک شبی مهمان ما؛ هر چند که بد بگذرد

چاره ای دیگر نمی ماند به جز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟
::
ترس داری پلک ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد


04 دی 1398 22 0

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام

با اشک اگر میانه ی خوبی نداشتم
آغوش گرم و شانه ی خوبی نداشتم

هر بار آمدم مگر این بغض وا شود
اما نشد، بهانه ی خوبی نداشتم

با جمع محرمانه ی گنجشک های باغ
رفتار شاعرانه ی خوبی نداشتم

من هیچ وقت رود زلالی نبوده ام
پایان بی کرانه ی خوبی نداشتم

اقرار می کنم که گرفتار بوده ام
تصدیق کن زمانه ی خوبی نداشتم

مانند کفتران حرم در کنار تو
یک عمر آشیانه ی خوبی نداشتم
 


04 دی 1398 21 0

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 175 0

به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم


به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد
به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم

در این اتاق که از هر طرف به دیوار است
تو را برای رهایی خود صدا کردم

آهای ضامن هفت آسمان! مرا دریاب
که من فقط به هوای تو بال وا کردم

همین که بوی تو پیچیده در نفسهایم
به پر کشیدنِ در خویش اکتفا کردم

نگاه کردم و بر شیشه جای گنبد نیست
به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم

منبع:
صفحه ی شخصی شاعر در انیستاگرام:
https://www.instagram.com/p/B4LDrSTp-x_/


07 آبان 1398 548 0

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟

می‌رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟
بچه آهوها به دنبالش که «اینجا کوی کیست؟»

هفت دریا، هشت وادی، نه فلک، ده کهکشان
شش جهت، یعنی دو عالم، قصه گیسوی کیست

کیستی ای آن که خورشید خراسان هر سحر
می‌گذارد سر به زانوی تو، این زانوی کیست؟

ساقی این آهوان پیوسته چشمان تو بود
باقی این داستان دنباله ابروی کیست؟

گوشه ابروی او لا سیف الا ذوالفقار
لا فتی الا علی از قوت بازوی کیست؟

چهارده در در مقابل دارد اما او خداست
چهارده آیینه در دل دارد اما او یکی است

چارده آیینه نشکسته یعنی کربلا
کاش می‌دانستم این آیینه‌ها پهلوی کیست

می‌رسد از دور آهویی که صیادش تویی
خوش به حال بچه آهوها مگر آهوی کیست
 


24 تیر 1398 400 0

گواهی تو ای شعر روز قیامت...


بخوان هشتمین جلوه ی ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
تبسم تبسم رضای خدا را
علی ابن موسی الرضا المرتضی را

امام رئوفی که سلطان طوس است
که سلطان طوس و انیس النفوس است
انیس النفوس است و شمس الشموس است
ببین لطف والشمس را والضحی را

چه اذن دخولی؛ یرون مقامی
 بخوان زیر لب: یسمعون کلامی
اگر بی قرار جواب سلامی
به آهی بلرزان دل مبتلا را

چه دوری دل من چه دیری دل من
ز خوف و رجا ناگزیری دل من
فقیری یتیمی اسیری دل من
بخوان هل اتی هل اتی هل اتی را

سلام علی آل یاسین بخوان و
دو رکعت از آن شور شیرین بخوان و
دعا در شبستان آمین بخوان و
بخوان زیر لب یا سریع الرضا را

که شبهای شور و شعف  روزی‌ات باد
سحرهای نور و شرف روزی‌ات باد
و پرواز مشهد- نجف روزی‌ات باد
زیارت کنی بعد از آن کربلا را

گواهی تو ای شعر روز قیامت
که سید محمد جواد شرافت
سروده به شوق شفا و شفاعت
نگاه علی ابن موسی الرضا را
 


17 آبان 1397 866 2

سلام آخرم را دوست دارم

قلم را، دفترم را دوست دارم
و اين طبع ترم را دوست دارم

چقدر اينکه برايت، در زيارت
غزل مي آورم را دوست دارم

يکي از اين سحرها شاعرم کرد
سحرهاي حرم را دوست دارم

سحرها در شبستان گوهرشاد
نماز مادرم را دوست دارم

نگينش را همين مشهد خريدم
اگر انگشترم را دوست دارم

ميان عاشقان  دل شکسته
غم ِ دور و برم را دوست دارم

زني برقع  زده از زائرانت
که گفت از بندرم را دوست دارم

تمام کشورم را دوست داري
تمام کشورم را دوست دارم

به لطف  آن سه باري که مي آيي
جهان ديگرم را دوست دارم

شفا مي خواستم اما کنارت
همين که بهترم را دوست دارم

وداعي نيست در رسم کريمان
سلام آخرم را دوست دارم


16 آبان 1397 4223 11

اینجا به هر دری بزنی باز مشهد است

کوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است
انگار از جنوب به اين شهر آمده است

خود را بغل گرفته و خوابيده روي سنگ
مثل درخت‌هاي خيابان مجرّد است

"آقا! بلند شو! كمرت يخ نمي زند؟
سرماي سنگفرش براي بدن بد است

مهمان‌سرا، هتل، نه! اقلّاً برو حرم

اين‌جا به هر دري بزني باز مشهد است"

 


:"گفتم مگر امام رضا دكتري كند
از بندر آمدم پسرم پاي مرقد است

يك سال پيش زائر مشهد شدم، نشد
امسال هم دخيل ِ اميدي مجدّد است

از كودكي فلج شده با چرخ مي رود
امسال رفته مدرسه، اسمش محمد است

نقّاشي‌اش كشيده دو تا كفش، شكل ابر
ابري كه گرم بارش بارانِ ممتد است

 نقاشی اش کشیده خودش را کبوتری
آن هم کبوتری که نگاهش به گنبد است

...امشب دلم حرم زده شد، حرمتش شكست
ديدم براي عرض ارادت مردّد است،

بيرون زدم به سمتِ خيابان براي خواب
شايد همين نصيب من از لطف ايزد است"

فردا کسی که با پسرش راه می رود
كوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است


16 آبان 1397 6157 6

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهدست

هرچند حال و روز زمین و زمان بَد است
یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده
انگار بین رفتن و ماندن مردد است

اینجا مدینه نیست نه اینجا مدینه نیست
پس بوی عطر کیست که مثل محمد  است؟!

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
اینجا برای عشق، شروعی مجدد است

جایی که آسمان به زمین وصل می شود
جایی که بین عالم و آدم زبانزد است

هرجا دلی شکست به اینجا بیاورید
اینجا بهشت ـ شهر خدا ـ شهر مشهد است

 



16 آبان 1397 6019 3

کوچه های خراسان تو را می شناسند

چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند


16 آبان 1397 2849 0

آهسته گفت من که کبوتر نمی شوم

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست


16 آبان 1397 7429 8

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی!
من تو رو نیگا کنم، تو هم منُ صدا کنی!

قربون چشات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره، اگه به من نیگا کنی

دل من زندونیه، تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی!

می شه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟
می شه قلب منُ مثل گنبدت طلا کنی؟

تو غریبی و منم غریبم، اما چی می شه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی؟

دوس دارم تو ایوون آینه ت از صُب تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منُ دعا کنی!

به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منُ هوا کنی!

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوس دارم تا من میام زود گره ها رو واکنی!

دوس دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منُ رضا کنی!

 

.................

با حذف دو بیت



15 آبان 1397 2447 0

نگه دار دست مرا با نگاهی

رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی

فلک آستانی ملک پاسبانی
ضمان کارگاهی جنان بارگاهی

سلام ای غریبی که در صبح محشر
ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی

خیالت به سر خون هجرت به گردن
به شوق تو کردم چه شال و کلاهی

شلوغ است دورت ولی شد فراهم
عجب خلوتی خلوت دلبخواهی

چو آیینه از بس که دل نازکی تو
توان تا حریمت رسیدن به آهی

تو آیینه آیینه نوری و نوری
تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی

تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟
عجب کسر شأنی عجب اشتباهی

که مهر است در محضرت مرده شمعی
که ماه است پیش رخت روسیاهی

گرفته ست خورشید اذن دمیدن
ز نقاره خانه دم هر پگاهی

تویی شرط توحید و بی تو یقینا
همه نیست توحید جز لاإلهی

اگر ابر لطفت به محشر ببارد
نماند ثوابی نماند گناهی

به لطف تو کاه ثواب است کوهی
به بذل تو کوه گناه است کاهی

لب دره ی نفس لغزیده پایم
نگه دار دست مرا با نگاهی

منم آن گنهکار امیدواری
که دارد ز لطف تو پشت و پناهی

ندانم چگونه برآیم ز شکرش
اگر راه دادی مرا گاه گاهی

الهی مرا از حریمش مکن دور
مرا از حریمش مکن دور الهی


10 خرداد 1397 1497 1

خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را

می نویسم در میان بغض و حسرت ،نامه را
باز دلتنگت شدم ، بفرست دعوتنامه را

تا کبوترهای گنبد پستچی های منند 
می رسانم آسمانی تر به دستت نامه را

شهر من از مشهدت دور است و نزدیک است دل
دل خودش می آورد گاهی به سرعت نامه را

گاه اشکی ،گاه شوقی ،گاه شعر تازه ای
می نویسم باز هم در چند قسمت نامه را

کاش وقتی درد دلهایم به دستت می رسند
واکنی یک گوشه ی آرام و خلوت نامه را

عاقبت این سطرها با خط نستعلیق من
خواندنی تر می کند تا بی نهایت نامه را

غصّه های کوچکم را هم برایت گفته ام
خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را

خواب دیدم باز هم اردوی مشهد می برند
تا گرفتم از پدر دیشب  رضایتنامه را-

صبح شد ، تب داشتم ، دیدم کنار بسترم
مادرم با گریه می خواند زیارتنامه را
 


25 مرداد 1396 1018 0

شما که گنبد آهنین دارید

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم

می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم

شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم

دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟

بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم

عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، ‌چیا داریم

اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم

سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم

شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.
 


13 مرداد 1396 800 0

آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟

ابری سیاهم، لکه ای در آسمانم
سنگین شده بر شانه ام بار گرانم

می بارم و می بارم و می بارم از نو
جاریست بر روی زمین اشک روانم

با هر نسیم کوچکی این سو و آن سو
دنبال رد خانه ات بی خانمانم

خورشید این گنبد بگو با من چه کرده است؟
شبنم به شبنم طرحی از رنگین کمانم

چشم ترم اذن دخول آمدن داد
باید که قدر اشکهایم را بدانم

امشب به صحن تو پناه آوردم آقا
آیا اجازه میدهی اینجا بمانم؟
 


13 مرداد 1396 644 0

نامم اگر غلامرضا هست...


مضمونِ بکر غیر تو پیدا نمی کنم
جز مدح دوست، لب به سخن وا نمی کنم

معنای پاکِ اسم تو در هیچ واژه نیست
من با پیاله دست به دریا نمی کنم

در وصف آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حرف دارم و بالا نمی کنم

من ذرّه ام که خانه ی خورشید خویش را
از هیچ کس به جز تو تقاضا نمی کنم

ای گنبد همیشه مطهّر به عطر اشک
جز در حریم کوی تو مأوا نمی کنم

در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم

آن قدر سربلند بر ایوان نشسته ای
کز دور هم به جز تو تماشا نمی کنم

پیش تو دست مثل علف می زنم به خاک
چون سرو، سر به سوی ثريّا نمی کنم

نامم اگر غلام رضا هست، خویش را
با نردبان اسم تو بالا نمی کنم

 



11 مرداد 1396 919 0

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی

تقدیم به گوهرشاد بیگم، بانوی خردمند و نیکوکار دوره ی تیموری و بانی مسجد گوهرشاد

شفایت را شبی نزدیک، از غمباد می بینم
حکیم عاشقی از جانب بغداد می بینم

برقصان چارقدهای سپیدت را پری بیگم!
تو را از امپراتوران صلح آباد می بینم

پسر!... آن هم سه تا... با چشم های آبی روشن
ببین! خاتون من! در طالعت اولاد می بینم

و پشت پرده ی چشمانت ای بانوی تیموری
نگارستانی از نقاشی بهزاد می بینم

مجالی هست هی کن مادیان بادپایت را
برایت عمرِ طولانی تر از هشتاد می بینم

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی
تو را از خادمان صحن گوهرشاد می بینم


10 مرداد 1396 725 0

این بیت های در هم هندی عراقی را...

از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را

بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست
تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اتفاقی را...

دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست
لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را


10 مرداد 1396 709 0

باد زانو می زند گلدسته را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها
صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت
ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده ست باد
آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات
دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم
صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند
::
عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کن


10 مرداد 1396 775 1
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها