دفتر شعر

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست

تنها خودت حس می کنی تنهایی ات را
شب های گریه غربت یلدایی ات را

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست
چندین برابر کرده غم زیبایی ات را

هر جنگلی در آرزوی شال سبزت
هر چشمه ای اما دل دریایی ات را...

ای قبله ی ریحانه ها، در سجده هستند
بابونه ها عطر خوش صحرایی ات را
::
در فاطمیه گریه کردم، عهد بستم
تا چله بنشینم غم زهرایی ات را


24 تیر 1398 505 0

عاقبت دروازه های عاشقی وا می شوند

وعده ها هرچند هی امروز و فردا می شوند
عاقبت دروازه های عاشقی وا می شوند

بغض خورشید از گلوی شرق بیرون می زند
این همه شب های واپس مانده فردا می شوند

آسمان گم می شود پشت پرستوهای شاد
دسته های دوستی از دور پیدا می شوند

یک نفر با سرمه دانی از تجلی می رسد
دختران کوچه ی اشراق زیبا می شوند

زیر طیف تابشش آیینه ها صف می کشند
روی سطح خنده اش گل ها شکوفا می شوند

روی دستش مهربانی ها جوانی می کنند
پیش پایش بی نیازی ها تمنا می شوند

تا کجا پهلو بگیرد زورق زیبایی اش
چشم های ما شبی صد بار دریا می شوند


20 تیر 1398 34 0

زمانه از تو بی خبر نشسته در کنارِ تو

میان ازدحامی از صفوف انتظارِ تو
زمانه از تو بی خبر نشسته در کنارِ تو

تو بر قرار مانده ای، در انتظار مانده ای
اگرچه دیر می رسد زمان سرِ قرارِ تو

زمان سوال می کند از ایستگاهِ آخرش
جهان جواب می دهد به لهجهٔ اشاره: تو

منم در این زمانگی اسیرِ بی نشانگی
بهانهٔ رهاشدن! رسیده ام کنارِ تو

سکوت، بغضِ بی امان، سکوت، گریه ناگهان
سه شنبه عصر _ جمکران _ دوباره من، دوباره تو...


05 شهریور 1396 1050 0

بی تاب کرده قصه ی تکرارها مرا

 

لطفی که کرده است خجل بارها مرا
برده است تا دیار گرفتار ها مرا

رؤیای یوسفانه ی دیدارت ای عزیز
آواره کرده در دل بازار ها مرا

با یک کلاف کهنه از این عبد روسیاه
قابل بدان میان خریدار ها مرا

ای گل! ببین که دوری از نرگس رخت
یک عمر کرده همنفس خارها مرا

در ساحل نجات تو پهلو گرفته ام
سیل گناه برده اگر بارها مرا

این هفته هم گذشت چنان هفته های قبل
بی تاب کرده قصه ی تکرارها مرا

یاد لبان خشک ترک خورده ای مدام
برده به کربلا دم افطارها مرا



09 تیر 1396 2107 0

عید ست و سعید ست اگر ماه تو باشی

ای جذبه ی ذی الحجه و شور رمضانم
در شادی شعبان تو غرق است جهانم

تقدیر مرا نور نگاه تو رقم زد
باید که شب چشم تو را قدر بدانم

روی تو و خورشید، نه، روشن تر از آنی
چشم من و آیینه، نه، حیران تر از آنم

در سایه ی قرآن نگاه تو نشستم
باران زد و برخاست غبار از دل و جانم

برخاست جهان با من برخاسته از شوق
تا حادثه ی نام تو آمد به زبانم

عید ست و سعید ست اگر ماه تو باشی
ای جذبه ی ذی الحجه و شور رمضانم



04 تیر 1396 4605 4

که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است


به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است 
ترک های لب این جاده از قحطی باران است

به باران فکر کن آری که در دستان این صحرا
هزاران برکه خشکیده، هزاران ماه بی جان است

تو شاید نه! ولی بی شک به باران فکر خواهد کرد
گلی که تشنه و بی حال روی دست گلدان است

چه لطفی دارد اینکه شاخه را محکم بگیرد برگ
درست آن لحظه که شاخه خودش در دام توفان است

بیا تا شهر، شهر آب و هوای دیگری دارد
میان برج ها انگار کل شهر زندان است

صدای خش خش برگ است زیر پای عابرها
ولی نه! این صدای خِس خِس حلقوم تهران است

به هر میدان صدایش می زنند آری... ولی افسوس
ولیّ عصر در تهران فقط نام خیابان است

کجا باید بگردم؟ صبحدم کو؟ روشنایی کو؟
بگو خورشید امشب در کدامین خانه مهمان است؟

صدای تِک تِکِ ساعت، تکان داده ست دنیا را
که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است



27 اردیبهشت 1396 964 0

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد؛ نیامدی

چه روزها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي

خليل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ، نه
ولی براي عده اي چه خوب شد نيامدي!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي...
 



22 اردیبهشت 1396 10481 7

خبر دارم بهار بهترینی هست!


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 


22 اردیبهشت 1396 3834 0

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست

یک سال پیرتر شده ایم اما،تنها به این خوشیم که می بینی
ما کودکان کوچه ی بالایی،ما کودکان کوچه ی پایینی

شاید عوض کند غزلی امشب با شورِ خویش طعم دهانها را
شاید بکاهد اندکی از این زهر،تقسیم جعبه جعبه ی شیرینی

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست،نقش و نگارها همه بی جانند
در چشم من تمام خیابانها چون فرشهای کهنه ی ماشینی

امروز در نهایت تاریکی، دلخوش به نور نازکشان هستیم
ما را اگرچه گرم نخواهد کرد،این لامپ های کوچک تزیینی

در این شبی که بیشتر از هر شب، ما میزبان آمدنت هستیم
تنها به این خوشیم که برداری،لیوان شربتی هم از این سینی



21 اردیبهشت 1396 1925 0

که کار منتظرانت، همیشه بیداری ست

 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخمِ زبان های دوستان، کاری ست
 
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران، چاره نیست؛ ناچاری ست
 
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه بازاری ست
 
چه قاب ها و چه تندیس های زرّینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری ست!
 
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری ست
 
به این خوشیم که یک شب به نام تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری ست
 
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری ست
 
به قول خواجه ی ما در هوای طرّه ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست؟» 


14 اردیبهشت 1396 1811 0

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟


26 اسفند 1395 2317 0

چقدر دلخورم از این جهان بی موعود...

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز



18 آذر 1395 2876 0

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود


غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش

تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش

شبیه ابر بهاری هوای ناحیه را

پر از ترنم غم کرده  اشک سوزانش

سلام کرد به جدش ... سلامی از سر صدق

سلام آن که کند جان  فدای  جانانش

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود

بر آن  تنی که نمودند نیزه بارانش

سلام کرد بر آن بوسه گاه نورانی

سلام آنکه کند جان خویش قربانش

سلام آن که دلش زخمی مصیبت هاست

سلام آن که اگر بود کربلا –جانش

میان طف ، سپر نیزه و سنان می کرد

و می سپرد به شمشیرها گریبانش

سلام کرد بر آن جام نیزه نوشیده

بر آن کسی که شکستند عهد و پیمانش

سلام آنکه اگر نی نوا حضور نداشت

علی الدوام شده ناله ی فراوانش

سلام آن که سرازیر می شود هر روز

 به جای اشک روان ، سیل خون زچشمانش...



23 مهر 1395 1988 0

که جان به آخرین خبر سپرده ام

 

نه دلسپرده ام نه سرسپرده ام
به آتش تو خشک و تر سپرده ام

قنوت نیمه شب اثر نمی کند
تو را به گریۀ سحر سپرده ام

رسیدن تو را به خواب دیده ام
به کوچه گفته ام به در، سپرده ام
 
نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده ام
 
چه نامه ها به هر طرف نوشته ام
به قاصدان معتبر سپرده ام
 
به آشنا سفارش تو کرده ام
به هر غریب رهگذر سپرده ام
 
تو نیستی و بُت درست می کنند
به صیقلی ترین تبر سپرده ام_

بت بزرگ را نصیب من کند!
که جان به آخرین خبر سپرده ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی ست
به کاسه آب پشت سر سپرده ام




28 خرداد 1395 905 0

همه محتاج اماميم، خودت را برسان

 
بي تو آواره ي شاميم، خودت را برسان
آفتابِ لب باميم، خودت را برسان
 
اي به تدبير تو محتاج، جنون منديِ ما!
تيغِ گم کرده نياميم، خودت را برسان
 
خُرد منگر به چموشي و حروني رمه را
پيش فرمان تو راميم، خودت را برسان
 
 
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سبز پوشانِ قياميم، خودت را برسان
 
نفسي تازه کن، اي وارث اعجاز مسيح!
زير دندان جذاميم، خودت را برسان
 
 
کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه
همه محتاج اماميم، خودت را برسان
 


02 خرداد 1395 2208 0

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست
رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم
از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما، جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!



02 خرداد 1395 7962 3

مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو

اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو



صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو

تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو؟
 

 

 

............

با حذف یک بیت



02 خرداد 1395 3737 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل



01 خرداد 1395 2402 2

میان دفتر من از تو یادگار پر است

 

فقط نه صبح من از ابرهای تار پر است
گلوی جاده هم از بغض انتظار پر است

بیا که زردی پائیز با تو بی معناست
چرا که عهد تو از سبزی بهار پر است

اگر که دفترت از خاطرات من خالی ست
میان دفتر من از تو یادگار پر است

به خاک های مسیرت نگاه کن گاهی
که زیر هر قدمت قلب بی قرار پر است

مگیر خرده اگر منتسب شدیم به تو
چرا که دور و بر گل همیشه خار پر است

چگونه یاد تو از خاطرم گذر نکند
که لحظه لحظه ام از لطف بی شمار پر است

مرا خراب خودت کن به خلق وا مگذار
دل خراب من از دست روزگار پر است

پس از دعای فرج کربلاست حاجت ما
ودر سر همه سودای آن مزار پر است



01 خرداد 1395 942 0

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم

از چشم‌ هایت می ‌روم آهو بچینم 
یا نه چراغستانی از جادو بچینم
 
باید پی تکرار تو تا بی‌ نهایت 
آیینه‌ ها را با تو رو در رو بچینم
 
فانوس‌ های روشن دلتنگی ‌ام را 
تا کی در این دالان تو در تو بچینم؟
 
یا کوزه‌ های تشنه کامم را شبانه 
پُر مِی کنم پنهان و در پستو بچینم
 
کی می‌ رسی از راه ای خورشید ای پیر 
کز دست تو کشکول ‌ها یاهو بچینم
 
کی می‌ رسی تا من هزاران گوشه آواز 
از مسجد آدینه تا خواجو بچینم
 
لب‌ های شور من به هم می‌ چسبد آرام 
گر بوسه‌ای شیرین از آن کندو بچینم
 
یک شب در این دالان قدم بگذار تا من 
یک عمر نرگس بو کنم شب ‌بو بچینم
 
امشب مهیا کن شراب و شعر حافظ 
تا سفره ‌ای رنگی برای او بچینم 


17 اردیبهشت 1395 1323 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها