دفتر شعر

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم

کجاست صاعقه ی روشنی که من بودم
دریغ از من دیگر منی که من بودم
 
بدا به همت خورشید تیره روز که خواست
بدل به قطره شود بهمنی که من بودم
 
خمیده تر شدم از بس که سر به سنگ زدم
حریف کوه نشد سوزنی که من بودم
 
زمانه سر به سر من گذاشت چون ترسید
تبرشکن بشود گردنی که من بودم
 
خوشا که پنجره ای رو به روز گشت و دریغ
که وقف تیغ نشد آهنی که من بودم!


17 اسفند 1393 945 0

با ياد شانه های تو سر آفريده است ...

 

با ياد شانه های تو سر آفريده است
ايزد چه قدر شانه به سر آفريده است

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شكل شير و شكر آفريده است

پای مرا برای دويدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفريده است

لبخند را به روی لبانت چه پايدار
اخم تو را چه زودگذر آفريده است

هر چيز را كه يک سر سوزن شبيه توست
خوب آفريده است ـ اگر آفريده است ـ

تا چشم شور بر تو نيفتد هر آينه
آيينه را بدون نظر آفريده است

چون قيد ريشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفريده است

می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود، جگر آفریده است

غير از تحمل سر پر شور دوست نيست
باری كه روی شانه هر آفريده است

 

 



08 اسفند 1391 5850 1

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت...

به درگهت چو غبار اوفتاده می آیم
اراده نیست مرا بی اراده می آیم

برآستان تو ای آستین معجزه ریز
به روی دست دلم را نهاده می آیم

چنان غبار به پیشت ز اشتیاق حضور
گهی سواره و گاهی پیاده می آیم

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت
چو ذره دست به خورشید داده می آیم

اگر چه بر همه در می گشایی اما من
فقط به خاطر روی گشاده می آیم

حضور قامت شمعم زکارگاه وجود
به پاس حرمت تو ایستاده می آیم

کبوترم که به منقار سجده محتاجم
چه دانه داده مرا یا نداده می آیم



23 دی 1391 1948 0