دفتر شعر

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد


26 خرداد 1396 2545 9

این خانه

به نام دوست

با سلام و تبریک سال جدید خدمت دوستان همراه. پس از مدت ها بی مناسبت ندیدم که با با غزلی به مناسبت ایام فاطمیه(س) به روز کنم. باشد که دستگیرمان باشد در یوم الحسرت:

این خانه

 

در سرّ تو می خواست سری داشته باشد

حتی اگر او را خطری داشته باشد

در خشکی  دل خواست که تا  اشک بریزد

تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد

یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان

انگار که قصد سفری داشته باشد

کی پیش می آید که فلک  بانوی سبزی

" سر تا قدم از عیب بری" داشته باشد

 کردند به تن جامة تحریف و نگفتند

شاید که علی(ع) هم نظری داشته باشد

حالا بجز از دود و بجز اشک نبیند

این کوچه اگر رهگذری داشته باشد

ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش

ققنوس اگر بال و پری داشته باشد

*

 گفتم به گدایی بزنم این در و افسوس

این خانه بعید است دری داشته باشد



19 فروردین 1392 1111 0

کار هست!

با یاد دوست...

 

تابستان گذشته محمل دو اتفاق شعری خوب برایم بود: شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری در رمضان الکریم (شعر میانمار) و نیز برگزاری جشنواره استانی طنز مکتوب قم (سوهان روح) که به همت حوزه هنری استان قم و خاصه دوست و برادر شاعرم سید محمد جواد شرافت و به دبیری حقیر برگزار شد و مورد استقبال زیاد هنرمندان قمی قرار گرفت و مهم تر از نتیجه داوریها - که قطعن سلیقه نیز در آن دخیل بوده- محلی بود برای گردهمایی طنز دوستان و طنز پردازان.

و اما شعر طنزی تقدیم می کنم پس از مدتی غیبت:

کار هست!

هی مگویید ای جوانان جعلّق: کار نیست

کار هست اما برای مردم بیکار نیست!

آن مدیر چند شغله زحمتش را می کشد

پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست

راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم

گفت: این جز فتنه عمّال استکبار نیست

گفت: شغلت چیست؟ بی خود هی چرا نق می زنی؟

گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست

گفت: داری شغل  والایی خدا را شکر کن

مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست!

وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است

تو برو تا گینه، می بینی همین مقدار نیست

هرکسی بیکار باشد عارف و آزاده است

نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست

نیم ساعت کار هم یک شغل می گردد حساب

اشتغال آقا نماز جعفر طیّار نیست

گفتمش: بر طبق آمارت تماما" شاغلیم

گفت: البته، نمی خواهی برو اجبار نیست

دیدم انگاری سرم را شیره می مالد به حرف

ظاهرا" بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست

گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟

"گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست"!1

 

------------------------------

1-     مصراع از پروین اعتصامی است.

 

 



19 مهر 1391 2756 1

چارده قرن بعد...

چارده قرن بعد

خیلی ها

دم از او می زنند

اما مَرد

همچنان خار بر دو چشمش هست،

همچنان تیغ در گلو دارد...



17 مرداد 1391 1753 0

افطار گریه

با یاد دوست. رمضان امسال با بهت کشتار مسلمانان میانمار شروع شد. فاجعه ای در میان سکوت دولت ها و رسانه ها غربی و حتی اسلامی! چارپاره زیر به این دلیل بر قلم جاری شد:

افطار گریه

 

باز افطار گریه در رمضان

جزو اعمال واجبم شده است

لب به چیزی نمی زنم جز اشک

خون دل قوت غالبم شده است

 

میوه استوایی صهیون

مثل زهر است تلخ و بد مزه است

شِمر نام قدیمی تین سین

آراکان نام دیگر غزّه است

 

رو به باران موسمی باز است

چشم معصوم کودکی مرده

چند بودای چند صد متری

داخل غار خوابشان برده

 

طبق معمول سرد و خاموشند

موج های مبلّغ پوچی

باز مات نمایش نوبل است

بانوی صلح، آنگ سان سوچی

 

گرچه سست است لانه اش، مگذار

در دلت عنکبوت خانه کند

خاور دور را به تار بلا

بدل از خاور میانه کند

 

این تبرها ولی نمی دانند

ریشه دار است تا ابد اسلام

یارمان تا رسول پاکی هاست

پاکسازی نمی شود اسلام

 

دیر نبوَد سپاه ابرهه هم

بچشد طعم سیلی سجّیل

هان بگویید با بنی هاشم

که قریب است برق "عام الفیل"

 

 

آسیاب سقوط خفاشان

چند وقتی است نوبتی شده است

دشمن از ما به وحشت افتاده

قلب مان بمب ساعتی شده است

 

می شویم ای روهینگیا، آوار

بر سرِ شرک مثل سونامی

با تو خرمای کفر را بخوریم

ای مسلمان چشم بادامی



01 مرداد 1391 1003 2

نمایشگاه کتاب

با یاد دوست

باز هم عذر خواهی از تأخیر زیاد و شرمندگی دوستان. در نمایشگاه کتاب امسال با کتاب های زیر حضور داشته ام که البته یکی از آنها جدیداست:

1. مثنوی دانشجویی 1390 (نشر سپیده باوران راهروی 19 غرفه 43)

2. جمله معترضه 1387 (چاپ دوم): نشر تکا

3. پایین پای دریا 1388 (نشر آرام دل راهروی 1)

4. چای چوپان 1388 (انتشارات سوره مهر)

و اجازه می خواهم یک شعر تکراری به مناسبت نمایشگاه کتاب در اینجا درج کنم با یاد استاد عباس یمینی شریف (بالاخره هم اسم هم هستیم!):

 

یار مهربان

 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلانم

از حرف های او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم

 .... از بس که شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!

 



19 اردیبهشت 1391 1171 0

مثنوی دانشجویی

با یاد دوست

 

حلول ماه ربیع را به دوستان تبریک می گویم و آرزوی قبولی طاعاتشان در دو ماه عزا را دارم. بالاخره پس از مدتها انتظارات به سر رسید !! و کتاب مثنوی دانشجویی اینجانب به چاپ. البته این خبر مربوط به 3 هفته پیش است که به حرمت ماه صفر و نیز درگذشت عموی بزرگوارم با تأخیر به اطلاع دوستان می رسد.

کتاب مثنوی دانشجویی مجموعه شعر طنز ی است که در قالب مثنوی بلند به سبک مثنوی مولانا سروده شده در 64 صفحه به قیمت 1200 تومان (کمتر از 1 دلار!) توسط انتشارات سپیده باوران به چاپ رسیده است. در این کتاب مسائل و مشکلات فرهنگی، صنفی و اجتماعی دانشجویان به زبان طنز بیان شده است. بخش اعظم این کتاب در دوران دانشجویی خودم تحریر شده است.

مراکز پخش در تهران: پخش گسترش تلفن: 88662908

قم: انجمن ادبی قم، بلوار شهید شیخ صدوقی جنب خ مالک اشتر (تلفن: 2931719 ) و کافه کتاب سایه روشن واقع در بلوار جمهوری نبش کوچه 22 و نیز کتابفروشی سوره مهر در خ صفاییه.

مشهد: چهار راه شهدا، پاساژ رحیم پور، کتاب آفتاب  تلفن: 05112238613

 

دوستانی که موفق به دریافت از این مراکز نشدند به خود بنده ایمیل بفرستند و یا نظر خصوصی بگذارند: abahmadi@gmail.com  عباس احمدی

 

بخشی تلخیص شده از این کتاب را با هم می خوانیم:

باب چهارم: باز هم در عشق و حکایت آن جوان عذب کی به خواستگاری

 کنیزک...ببخشید دختری دانشجو رفت و ندادندش و الخ

باز هم با عشق با نام خدا

با سلام ای دوستان آشنا

....در میان باغ آن دانشکده

یک جوان، اوراق و خارج از رده

را بدیدم کهنه جامه در برش

بینوا قیفی نهاده بر سرش

توی دستش بیسکویت بربری

بر زبان می راند اینسان دروری:

این منم، بیمار درمانگاه عشق

فارغ التحصیل دانشگاه عشق

 من به جای قرص، شبنم می خورم

جای دارو برگ شلغم می خورم

کارهای من همه best است و بس 

چون پزشکم دکتر ارنست است و بس!

من که بودم ناظر و حیرتزده

قطع کردم حرف او با عربده

پیش او رفتم من و بی قال و قیل

گفتمش هان ای جوان سگ سبیل!

درد دل کن عقده هایت وا شود

همنشین خوب کم پیدا شود

کی تو پیدا می نمایی گوش مفت

گفت حق داری، نگاهی کرد و گفت:

مادرم با صد امید و آرزو

کرد من را راهی این سمت و سو

ابتداء با شوق گفتم یا علی (ع)

درس می خواندم به شدت من ولی

کم کمک غوغای دل آغاز شد

چشم و گوش بستۀ من باز شد

دیدم آنجا چهره های خواهران

گشته زیر کوه آرایش نهان                                                                                 

محو زلف و ابرو و کاکل شدم

در حریم درس خواندن شل شدم

حال فهمیدم که عمرم شد تلف

چون جواب نه شنیدم از طرف!

این بگفت و اشک از چشمش روان                               

همچو دریا...نه! غلو شد، ناودان!

گفت: می دانی چرا یابو شدم؟
عاشق یک دخت دانشجو شدم

آن اوایل تا تجلی می نمود

هی به بنده بی محلی می نمود

وقتی آن مَه از دلم رو می گرفت

زود جوراب دلم بو می گرفت!

بهر آن لیلی که بد بی مهر و سرد

کارها کردم که مجنون هم نکرد

من به ریش خویش بیگودی زدم!

نیمه ی شب عینک دودی زدم

تا ببینم بنده روی ماه او

دوست گشتم با سگ خوابگاه او!

بود اما آن نگار خوش ادا

آخر بی مهری و end جفا

بی مروت با دلم صحبت نکرد

دیسکت هجر مرا فرمت نکرد!

عاقبت ما جانب آن نازنین

نامه ای دادیم مضمونش چنین:

تو کجایی تا شوم من قاطرت!

بربری گردی و من هم شاطرت

یک نظر کن تا که جان پرپر کنم

رخصتی فرمای تا عرعر کنم

من سگ کوی توام قلاده کو؟

استخوان حاضر و آماده کو؟

آه و واویلا از آن بدبینی‌ات

من فدای انحراف بینی‌ات!

ناز و نوز جنس ماده، بهر چیست

این همه فیس و افاده بهر چیست؟

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید از زبان دختران!

می کنم بر لوح دل، ترسیمتان

این گل خرزهره هم تقدیمتان

زت زیاد خیلی ارادتمندتیم

بی تعارف ما همه گوسفندتیم!

الغرض، بعد از بسی منت کشی

یک نظر کرد آن مه رخ کشمشی

من ز شادی پیش او زانو زدم

توی ابرا پشتک و وارو زدم

با خرید دسته گل از گردنه

خواستگاریش برفتم با ننه

حیف افتادم کمی در مخمصه

دیدم انگاری هوا خیلی پسه

هیکل باباش چون ماموت بود

مادرش یک بشکه باروت بود!

.... بیش از این اوقات زیبای شما

را نمی‌گیرم، عزیزان بلا

«هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند»!!

" شرح این هجران و این خون جگر"

این زمان بگذار تا بعد ای جیگر!

دام دارام دیم دیم دارام دیم دام دارام

بیش از این عرضی ندارم، والسلام



08 بهمن 1390 2333 0

سفر اشک

با یاد دوست و با سلام خدمت دوستان همراه

1. هفته گذشته برای اولین بار در عمر نه چندان پربارم به عتبات عالیات در عراق مشرف شدم. سفری که باید خیلی زودتر از اینها می رفتم ولی خوب قسمتم نشده بود و با همه بی لیاقتی اینبار مرا طلبیدند و نائب الزیاره همه دوستان بودم. در آینده نزدیک ان شاءالله نکاتی را از این سفر روحانی در این وبلاگ درج خواهم نمود.

 

2. غزل زیر را به استقبال از غزل معروف مرحومه نجمه زارع – که به حق یکی از برترین استعدادهای غزل امروز خاصه بین بانوان شاعر بود- سرودم که در دهه اول محرم توسط مادحین محترم اهل بیت علیهم السلام خوانده شد. قبل از آن از همسر سابق ایشان آقای عباس محمدی اجازه گرفتم و صواب آن را تقدیم می کنم به روح آن مرحومه:

 

رفتن تو...

رفتن تو می زند آذر به خیلی چیزها

زل زده از روی تل خواهر به خیلی چیزها

گفتی ابن الحیدرم آخر نمی دانی مگر

می شود حبّ علی منجر به خیلی چیزها

دیده جای خالی ات را آن سوار و دوخته

چشم بر گهواره بر معجر به خیلی چیزها

روی پیشانی ز جای مهر خون جاری شده

سنگ دارد می زند لشگر به خیلی چیزها

تیر را جای جلو از پشت در می آوری

گیر کرده ظاهرا از پر به خیلی چیزها

آنطر ف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

جا گرفته روی سینه آن سگ هار از قفا

می زند هی ضربه بر حنجر به خیلی چیزها

کاش تنها آن حرامی با گلویت کار داشت

می خورد این تیزی خنجر به خیلی چیزها

با قد خم مادرت آمد عیادت، کرده ای

یاد پهلو یاد میخ در به خیلی چیزها

داخل گودال حالش را رعایت می کنی

چونکه حساس است یک مادر به خیلی چیزها



13 دی 1390 1691 0

نوکر

بسم رب الحسین

با تسلیت ایام محرم الحرام حسینی، غزلی را که به استقبال از غزل استاد شهریار سروده ام تقدیم می کنم و از دوستان التماس دعا دارم:

من نوکرم به خدمت ارباب دلخوشم

نوکر نبوده ای که بدانی چه می کشم

هر کس به عشق هیئت تو کرده خدمتی

من کفش جفت می کنم و مست و سرخوشم

در قبض و بسط روح ولی مانده ام هنوز

شرمنده تلاطم این نفس سرکشم

اسم تو هست بر لبم و می کنم گناه

از روی مهدی (عج) تو خجالت نمی کشم

ای تشنه گرچه آب نخوردی خودت ولی

آبی بریز روز قیامت بر آتشم

با اشک من برات حرم خواهم از شما

شکر خدا که فاطمه (س)  کرده سفارشم

روز عزای اشرف اولاد آدم است

ما گریه می کنیم بر این شعر محتشم

 

 



16 آذر 1390 851 0

یار مهربان

با یاد دوست...

به توصیه دوستان یک شعر طنز را با اجازه مرحوم عباس یمینی شریف بر سبیل نقیضه تقدیم می کنم البته این کار قبلا در سایت لوح درج شده است. مصرع انتهایی هم از سعید بیابانکی عزیز است: 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلان....

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

من خواستار مشتی آزادی بیانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ ای خر! بخر بخوانم

 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!



09 آبان 1390 1101 0

یاد استاد

با یاد دوست...

از این عکس خاطره انگیز خودم خبر نداشتم تا اینکه چند روز پیش امید مهدی نژاد عزیز برایم فرستاد و به قولی سورپرایزم کرد. عکس مربوط است ایام برپایی کنگره غزل معاصر در رشت در زمستان 1378.  جشنواره ای که بهمت جلیل واقع طلب برپا شده بود و مثل خیلی از کنگره های امروزی از سکه و داوری و ...خبری در آن نبود. با مرحوم حسین منزوی و تنی از دوستان -که جز عباس کلهر و حسن صادقی پناه که در عکس حضور دارند اسامی مابقی را یادم نیست- رفتیم به عیادت نصرت رحمانی شاعر معروف دهه 40 و 50 در خانه قدیمی اش که حال خوبی نداشت. اولین نفر از سمت چپ من هستم که هنوز مویی بر سر داشتم! خدا همه ما را بیامرزد!



15 مهر 1390 902 0

یاران چه غریبانه...

هو الباقی

در روزهای گذشته دو خبر تأسف باز جامعه شعر کشور را تکان داد.  از دست دادن مهدی پرویز شاعر با استعداد دلیجانی و نیز پرواز حسرت انگیز امیر حسین مومنی شاعر  اهل بیت (ع)در قم.  آخرین باری که امیر حسین (نفر اول از سمت چپ) را دیدم در منزل حاج مهدی سلحشور بود و نزدیک محرم 89 . این عکس را همانجا گرفتیم. شعر های هیئتی ام را به او نشان می دادم و از او نظر میخواستم چون با مقتل و روضه و فضای جلسه به خوبی آشنا بود و اصلا عمرش در مجالس روضه می گذشت. تشییع جنازه باشکوه و مجلس ختمش که با حضور انبوه محبان اهل بیت (ع) بر پا شد یادمان آورد که سالار شهیدان نوکر خود را از چشم عنایتش دور نمی دارد. دادار متعال روح بی قرارشان را با اربابشان محشور گرداند.



24 تیر 1390 1051 0

نمی دانم چه شد

با یاد دوست و تسلیت ایام فاطمیه، غزلی به اقتفای مولانا بیدل دهلوی سروده ام که تقدیم می کنم. باشد که مورد عنایت حضرت صدیقه کبری (س) قرار گیرد:

سرنوشت آن گل پرپر نمی دانم چه شد

شرخ این خون گریه را آخر نمی دانم چه شد

احترامش را پدر خیلی سفارش کرده بود

آن سفارش های پیغمبر نمی دانم چه شد

روزگاری مرغ عشقی این حوالی خانه داشت

آشیانش سوخت، بال و پر نمی دانم چه شد

چند نامرد آمدند و هیزمی آماده شد

در که کلا" سوخت، میخ در نمی دانم چه شد

بعد از آن سیلی که چون طوفان به رخسارش وزید

حالت گلبرگ نیلوفر نمی دانم چه شد

شد فدک سیراب از سرچشمه پهلوی او

لاله های رسته بر بستر نمی دانم چه شد

موی مادر را که می دانم شده از غم سپید

گیسوی بی شانه دختر نمی دانم چه شد

دستهای شوهرش زخمی شد از ردّ طناب

ریسمان بر گردن حیدر نمی دانم چه شد

...هیچ کس قبر شریفش را نمی داند کجاست

آخر این قصه را دیگر نمی دانم چه شد



16 اردیبهشت 1390 844 0

عشق

با یاد دوست...حالا که عدد یاران...ببخشید! نظر دهندگان وبلاگ بی رونق ما به ٧٢ رسیده و با آنکه بنده بلد نیستم شعر عاشقانه بگویم ولی ناپرهیزی کرده و غزلی بر این نمط و البته چاپ نشده تقدیم دوستان می کنم:

عشق

 

از پریشانی امثال تو شد نام آور

عشق: این مسأله مشکل سرسام آور

دیدنت موجب آن است که تا زنده شود

در من آن خاطرة‌ لرزه بر اندام آور

نه! مقصر خودمانیم کز اول  بستیم

دل به آن نغمه روحانی الهام آور

واقعا" از من دلخسته توقع داری

نشوم رام چنین نفحه الزام آور؟

عاشقی چیست؟ بگو گوش به فرمان توام

تو سلیمانی و من هُدهد پیغام آور

- مرگ حق است،‌ ولی عشق حقیقت دارد"

سوخت بنیادم از این پاسخ ابهام آور

*

عشق از نوع زمینی هم اگر هست، به اوست

ساقیا جام بنه، جامة‌ احرام آور!

 



21 اسفند 1389 679 0

محرم تو

با یاد دوست و سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام محرم الحرام حسینی. بحمدالله سعادت سرودن تعدادی نوحه و غزل در دهه اول عنایت شد که اگر تنبلی نکنم لینک صوتی اشعار اجرا شده توسط مادحین محترم را قرار خواهم داد. ما را هم دعا کنید.

ما را نسیم پرچم تو زنده می کند

زخمی است دل که مرهم تو زنده می کند

خشکیده بود چند صباحی قنات اشک

این چشمه را ولی غم تو زنده می کند

آه ای قتیل اشک، نفس های مرده را

شور تو، روضه و دم تو زنده می کند

ای خونبهای عشق، چه خوش گفت پیر ما:

اسلام را محرم تو زنده می کند

ما با غذای نذریتان رشد کرده ایم

جان را عطای حاتم تو زنده می کند

آقا جسارت است، ولی داغ شیعه را

انگشتر تو، خاتم تو زنده می کند

بالای تل هم آتش این قوم خفته را

آن خواهر مکرم تو زنده می کند

این کشته فتاده به هامون حسین اوست

خود را به اسم اعظم تو زنده می کند

فردای محشر و غم و طوفان وتشنگی

ما ار امید زمزم تو زنده می کند

 



02 دی 1389 683 0

گشتم نبود، نگرد نیست

با یاد دوست

ممنونم از مهر بانی دوستان و عذر خواهم از تاخیر. کار طنزی را تقدیم می کنم که نقیضه ای است بر غزل زیبای دوست جوان و شاعرم سید مهدی موسوی (قمی البته!) که کتاب منهای جمع را به تازگی به چاپ رسانده است. ضمنا باز هم از دوستانی که دستی در گرافیک دارند استمداد دارم تا دستی به این وبلاگ فرسوده ما بکشند صواب دارد.

عالم پندار را گشتم ولی پیدا نشد

کوچه و بازار را گشتم ولی پیدا نشد     " سید مهدی موسوی"

 

گمشده

 

باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد

بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد

توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود

لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد

چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش

ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد

یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم

مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد

دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم

پاچه حضار را گشتم ولی پیدا نشد

گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب

جامه دلدار را گشتم ولی پیدا نشد

مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد

حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد

آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است

گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد

یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم

پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد

اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا

ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد

گوشه عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم

سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد

عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس

قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد

راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟

من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد

تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب

دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد

 



18 آبان 1389 1573 0

برای سنگ قبر!

با یاد دوست و با سلام و تبریک پیشاپیش عید سعید فطر و آرزوی قبولی طاعات. برای سهیم بودن در شادی شما نقیضه ای را تقدیم می کنم و منتظر نقد سازنده شما هستم. یکیاز دوستان قول داده دستی به سر و روی این وبلاگ کهنه ما بکشد که هنوز منتظریم...شما هم اگر در طراحی دستی دارید هم اکنون نیازمند دستان پر مهر شما هستیم:

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است      " مصطفی جوادی"

 

سنگ قبر

روی قبرم ننویسید خل و چِل بوده است

بنویسید که یک عارف کامل بوده است

همه شب تا به سحر - گرچه ریا خواهد شد-

گرم ادعیّه و اذکار و نوافل بوده است

چه دروغی؟ بله؟ کنتور که نمی اندازد

فلذا ذکر نمایید که خوشگل بوده است

ننویسید شپِش ساکن جیبش بوده

بنویسید پر از پول و تراول بوده است

ننویسید که تا رشت نرفته بلکه

دائما" آنتالیا توی سواحل بوده است

ننویسید نرفته است به عمرش کافه

شام شاهانه او نون و فلافل بوده است

ننویسید گرفتاری و بدبختی هاش

سوژه روضه ارباب مقاتل بوده است

صفت شاعر اگر دلخوشی و بیکاری است

بنویسید که او عاطل و باطل بوده است

خود به شغل من اگر گیر زیادی دادند

بنویسید که در میکده شاغل بوده است

قلمش را به دو تا سکه نداده اما

با سه تا سکه به این  مسأله مایل بوده است!

طنز او دست کم از ایرج زاکانی! نیست

غزلش تازه تر از سعدیِ بیدل! بوده است

گاهگاهی سخن از رنج خلایق گفته

و در اینجا سخنش زهر هلاهل بوده است

(آنکه باید بخورد، می خورَد و این بدبخت

بیخودی قاطی این جور مسائل بوده است)

عشق اگر نوعی از اچ آی ویِ گاوی باشد

بنویسید جنون داشته، ناقل بوده است

در جهانی که بوَد حجم ریا پانصد گیگ

دل این نفله به پهنای دو پیکسِل بوده است

.... چند تُن شعر از او مانده، رفیقان بخرید

قفسش برده به باغی و دلش شاد کنید!!!

 



17 شهریور 1389 1024 0