دفتر شعر

که کار منتظرانت، همیشه بیداری ست

 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخمِ زبان های دوستان، کاری ست
 
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران، چاره نیست؛ ناچاری ست
 
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه بازاری ست
 
چه قاب ها و چه تندیس های زرّینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری ست!
 
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری ست
 
به این خوشیم که یک شب به نام تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری ست
 
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری ست
 
به قول خواجه ی ما در هوای طرّه ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست؟» 


14 اردیبهشت 1396 1642 0

داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما

 

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش
و لجن می چکد از چارقد چرکینش
 
چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش
 
چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش
 
چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش
 
داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش
 
ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش
 
دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...


30 اردیبهشت 1394 1447 0

این گرگ های شب زده دنبال فرصت اند...

 

ای آن که چشم های تو آیات رحمت اند!
آیینه ها برای تو اسباب زحمت اند
 
آن چشم های پاک، در این برزخ دروغ
آینه ی تمام نمای صداقت اند
 
این مردم سیاه در آن خانه ی سفید
تلفیق ماهرانه ای از نور و ظلمت اند
 
آن چشم های مست به اندازه هوشیار
در روزگار ظلم، نماد عدالت اند
 
خاموش و روشن اند میان نبود و بود
روشن ترین دلیل حضورند و غیبت اند
 
عمری ست در غیاب تو و چشم های تو
این گرگ های شب زده دنبال فرصت اند
 
آیینه با خودت مبَر، ای روشنای محض!
آیینه ها برای تو اسباب زحمت اند


25 اردیبهشت 1394 1075 0

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

 

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولّد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست، پر از خواهش اند و گوش به زنگ
که آن انارترین، روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که در این دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
بر این مشام و بر این جان، چه می شود؟ یا رب!
نسیمی از چمنش، بویی از تنش برسد
 
خدای من! دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خدا کند که از آن دور، توسنش برسد


26 فروردین 1394 1699 0

نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!

 

                                                                       «مکش انتظار دیگر، گل آفتابگردان!
                                                                      که سپیده خورده خنجر، گل آفتابگردان!»
                                                                                               (خسرو احتشامی)
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
 
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
 
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
 
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
 
تو بتاب و گل بیفشان،«سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!


16 اسفند 1393 6084 0

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

 

آن روزها که چشم تو را کم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرّم نداشتم
 
هرگز نمی سرودمت، ای آبی زلال!
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم
 
این روح شاعرانه ی زیبا پرست را
آن روزها که با تو نبودم، نداشتم
 
گر وا نبود پنچره ام رو به سوی تو
کاری به کار مردم عالم نداشتم
 
باور کن ـ ای رفیق!ـ اگر دوری ات نبود
میلی به این تغزّل پُر غم نداشتم
 
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه هم دم نداشتم
 
عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن
ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم


17 آذر 1393 6509 1

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد

 

عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک، هر صبح به دیدار تو بر می خیزد
 
ای مسافر! به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد
 
مگر ـ ای دشت عطش نوش!ـ گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد
 
تو به پا خیز و بخواه از دل من؛ بر خیزد
شک ندارم که به اصرار تو بر می خیزد
 
شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نی زار تو بر می خیزد
 
مگر آن دست چه بخشیده به آغوش فرات؟
که از آن بوی علم دار تو بر می خیزد
 
پاس می دارمت ای باغ! که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد
 
ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد!
 
کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق، هر روز به تکرار تو بر می خیزد


05 آذر 1393 2096 0

چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!

 

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!
 
غزل برای تو سر می بُرم، عزیزترین!
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
 
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من؟!
 
عجب حکایت تلخی ست نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟!
 
در این تغزّل کوچک سرودمت، ای خوب!
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
 
به پای بوس تو، آیینه دست چین کردم
کجایی؟ ای گل شب بوی بی نشانی من!


30 آبان 1393 2150 0

او که نامش کوه ها را از غرور انداخته ست

 

غم درون سينه ام يکباره شور انداخته ست
کودکي سنگي در اين حوض بلور انداخته ست
 
کاش با ته جرعه اي جان مرا روشن کند
او که در پستو شراب از جنس نور انداخته ست
 
مثل مينا گرچه دست افشان به بزم اش بوده ام
او مرا لاجرعه نوشيده ست و دور انداخته ست
 
من کجا کي مي رسد دستم به آن بالابلند؟
او که نامش کوه ها را از غرور انداخته ست
 
با تني آکنده از زخم و دلي لبريز داغ
زندگي ما را ميان آب شور انداخته ست
 
شب به قصد صيد تنها سکّه ي اين آسمان
هفت جاي کهکشان، رندانه تور انداخته ست
 
بشکند دستي که خورشيد فروزان مرا
چيده است از آسمان و در تنور انداخته ست

 



26 آبان 1393 1324 0

ما را نمی فهمند آدم های کوچک

 

هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
 
سرمایه ی احساس من مشتی دو بیتی ست
عمری ست می بالم به این غم های کوچک
 
گل برگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تمام قطره شبنم های کوچک
 
با آن که بیهوده ست، اما می سپارم
زخم بزرگم را به مرهم های کوچک
 
پیچیده بوی «محتشم» مثل نسیمی
در سینه ها مان؛ این محرّم های کوچک
 
غم های مان اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند آدم های کوچک


18 آبان 1393 806 0

کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

 

دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را
 
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
 
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
 
چشم های خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
 
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
 
کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
 
آه، اشترها چه غمگین و پریشان می روند
بر  فراز نیزه می بینم سر خورشید را


13 آبان 1393 2293 1

آرزوي آب هم اين جا عطش نوشيدن است

 

پرده بر مي دارد امشب آفتاب از نيزه ها
مي دمد يک آسمان خورشيدِ ناب از نيزه ها
 
مي شناسي اين همه خورشيد خون آلود را
آه، اي خورشيد زخمي! رُخ متاب از نيزه ها
 
کهکشان است اين بيابان، چون که امشب مي دمد
ماهتاب از خيمه ها و آفتاب از نيزه ها
 
ريگ ريگش هم گواهي مي دهد روز حساب
کاين بيابان، خورده زخمِ بي حساب از نيزه ها
 
يال هايي سرخ و تن هايي به خون غلتيده است
يادگار اسب هاي بي رکاب از نيزه ها
 
آرزوي آب هم اين جا عطش نوشيدن است
خواهد آمد «العطش» ها را جواب از نيزه ها
 
باز هم جاري ست امشب رودرود از سينه ها
بس که مي آيد صداي آب آب از نيزه ها
 
گرچه اين جا موج موج تشنگي ها جاري است
مي تراود چشمه چشمه، شعر ناب از نيزه ها


13 آبان 1393 1216 0

پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر!

 

بگذار که این باغ، درش گم شده باشد
گل ‌های ترَش، برگ و برش، گم شده باشد
 
جز چشم به راهی، به چه دل خوش کند این باغ؟
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
 
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
 
بی اختر و ماه است دلم؛ مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
 
شب تیره و تار است و بلادیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
 
چاهی ست همه ناله و دشتی ست همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
 
 
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
 
پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر!
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد


12 آبان 1393 4645 3

گوش کن؛ انگار نجوا مي کند معبود با او

 

کيست اين؟ آواي کوهستاني داوود با او
هُرم صدها دشت با او، لطف صدها رود با او
 
نيزه نيزه زخم با او، کاسه کاسه داغ با من
چشمه چشمه اشک با من، خيمه خيمه دود با او
 
اي نسيم! آهسته پا بگذار سوي خيمه گاهش
گوش کن؛ انگار نجوا مي کند معبود با او
 
هرکه امشب تشنگي را يک سحر طاقت بيارد،
مي گذارد پا به يک درياي نامحدود با او
 
همرهان بار سفر بر بسته اند انگار و تنها
تشنگي مانده ست در اين ظهر قيراندود با او
 
از چه ـ اي غم!ـ قصّه ي تنهايي اش را مي نگاري؟
او که صدها کهکشان داغ مکرّر بود با او
 
صبح فردا، کوهساران شاهد ميلاد اويند
سرخي هفتاد  و يک خورشيد خون آلود با او 


12 آبان 1393 1017 0

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است
 
جهان تمام شد و ماه پاره های زمین
هنوز هم که هنوز است، کارشان ناز است
 
هزرا پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق، حادثه ای خانمان برانداز است
 
پدر نگفت چه رازی ست این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
 
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
 
بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
 
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
پرنده ای که زیادی بلند پرواز است


12 شهریور 1393 2232 2

بترس از این همه لولو که پشت پنجره اند

 

شب است و باغچه های تهی ز میخک من
و بوی خاطره ها در حیاط کوچک من
 
حیاط خلوت من از سکوت سرشار است
کجاست نغمه ی غمگینت؟ ای چکاوک من!
 
به سکّه سکّه ی اشکم تو را خریدارم
تویی بهای پس اندازهای قلّک من
 
بگیر دست مرا، ای عروس دریایی!
بیا به یاری دنیای بی عروسک من
 
تو را به رشته ای از آرزو گره زده اند
به پشت پنجره ی سینه ی مشبّک من
 
کسی نیامده؛ حتّی کلاغ های سیاه
به قصد غارت جالیز بی مترسک من
 
کبوترانه بیا تخم آشتی بگذار
میان گودی انگشت های کوچک من1
 
شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مرا
کجاست شیطنت کودکیّ و سوتک من؟
 
بترس از این همه لولو که پشت پنجره اند
بخواب شعر قشنگم! بخواب کودک من!
 
 
1-« و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام/تخم خواهند گذاشت» (فروغ فرّخزاد)


11 تیر 1393 1262 1

یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم

 

یادش به خیر، دست دعایی که داشتم
تسبیح و جانماز و خدایی که داشتم
 
دل نه، کویر زخمی فریاد بود و عشق
یادش به خیر کرب و بلایی که داشتم
 
ای دل! به یاد بخت سپیدی که داشتی
می پیچمت به شال عزایی که داشتم
 
دست مرا بگیر و بلندم کن، ای غزل!
یک لحظه باش جای عصایی که داشتم
 
ای آسمان! دریچه ی نوری به من ببخش
امشب به یاد پنجره هایی که داشتم
 
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند
مادر! کجاست قبله نمایی که داشتم؟
 
دادم تو را به خسته ترین عابر زمین
مثل سمند نعل طلایی که داشتم


10 تیر 1393 143 0

این جا چراغ چشم به راهی هنوز هست

در دیده ام نگاهی و آهی هنوز هست

باران اشک گاه به گاهی هنوز هست
 
هان، ای شب فلک زده! در مشت خالی ات
شکر خدا که سکّه ی ماهی هنوز هست
 
یک شب بکوب کوبه ی در را و باز شو
این جا چراغ چشم به راهی هنوز هست
 
عریان کنید جام می هفت ساله را
تا در من اشتیاق گناهی هنوز هست!
 
در چشم کهربایی ات، ای روشناترین!
میل ربودن پر کاهی هنوز هست
 
از شش جهت اگر چه قفس مانده ست و بس
فکر فرار باش که راهی هنوز هست
 
شکر خدا به میمنت روی و موی دوست
روز و شب سپید و سیاهی هنوز هست
 
با یک دروغ کهنه به خونم در افکنید
در دوردست، گرگی و چاهی هنوز هست


10 تیر 1393 184 0

تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم

شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم

دعا به نيّت دفع قضا بلا بنويسم
 
ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم
به کوچه کوچه ي زلف تو نامه ها بنويسم
 
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحيّر،
«کدام را ننويسم؟ کدام را بنويسم»1
 
هر آنچه را که نوشتم، مچاله کردم و گفتم
قلم دوباره بگيرم؛ از ابتدا بنويسم
 
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه ام افتاد
که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم
 
صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم
قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم
 
تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن
که من نشاني کوي تو را کجا بنويسم
 
تو خود نشاني محضي، تو خود دعاي مجسّم
براي چون تو عزيزي، چرا، چرا بنويسم؟
 
 
1-مصرعی از فیاض لاهیجی


09 تیر 1393 258 0

بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

بوییدمت؛ تمام تنم بوی گل گرفت
 
گل های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل های خشک پیرهنم بوی گل گرفت
 
با عطر واژه ها به سراغ من آمدی
شعرم، ترانه ام، سخنم بوی گل گرفت
 
از راه دور فاتحه ای دود کردی و
در زیر خاک ها کفنم بوی گل گرفت
 
تا آمدی، به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت
 
ای امتزاج شادی و غم! در کنار تو
خندیدنم، گریستنم، بوی گل گرفت
 
گرد از کتاب خانه ی من برگرفتی و
تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت
 
خون تو دانه دانه، شبیه گل انار
پاشید بر شب و ... وطنم بوی گل گرفت


08 تیر 1393 291 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها