دفتر شعر

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست


13 خرداد 1397 106 0

خریدار کالای ایرانی‌ام

منم پاک فرزند ایران زمین
چراغی در این خاک نورانی‌ام

اگر ترک و کرد و لر و ترکمن
بلوچ و عرب یا خراسانی‌ام

ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت
زکرمان و یزدم، سپاهانیم

هوادار آبادی میهنم
نگهدار ایران ز ویرانی‌ام

ندارم به جز مهر ایران به دل
خریدار کالای ایرانی‌ام
 


11 خرداد 1397 66 0

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان

بگذار بگویم که نگیرند به بازی
تیغ سخنم را دله دزدان حجازی

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان
ما حافظ و خیام و خراسانی و رازی

اما تو چه داری که به جز فتنه ببافی
اما تو چه داری که به جز فرقه بسازی

شیریم و نمک خورده ی اولاد پیمبر
ما را نه نگاهی ست به شاهان نه نیازی

ما راست درفشی که نه شرقی و نه غربی
نه زنگی و رومی و نه تورانی و تازی

حاشا که نشینیم و تو در خطه ی رستم
بر گرده ی یاران علی اسب بتازی

اسکندر و ضحاک بگو خشم بگیرند
کی سحر شود کاوه در این شعبده بازی

تا کرد و لر و ترک و بلوچیم برادر 
حاشا که بر این ملک کنی دست درازی


10 خرداد 1397 152 0

این منم یک سر که بیرون مانده از آوارها

گنج زیر خاکی ام، هر چند در انبارها
خاک غربت خورده ام این سال ها خروارها

قرن های قرن سر بردم درون لاک خویش
سال های سال رقصیدم به روی دارها

مستی پیوسته ام در شیشه ی خیام ها
کاسه ی دروریشی ام در حجره ی عطارها

هم نشینم با کبوترهای برج آسیاب
گاه گاهی می پرم با دسته ای از سارها

چشم هایم آب انبار و دلم آتش کده ست
از مغول سخت است پنهان کردنم، دیوارها!

خشت خشت از استخوان کاخی بنا کردم بلند
خون دل خوردند پای چیدنم معمارها

آی پای چکمه پوش ای نیزه ی بر دوش! هوش!
این منم یک سر که بیرون مانده از آوارها

کیستم؟ در پاسخت باید بگویم خوانده اند
منطق الطیر مرا اهل طریقت بارها

چیستم؟ در پاسخت باید بگویم دیده اند
ذلتم را روز و شب در خوابشان سردارها

آّبی فیروزه ام، در رنگ من تغییر نیست
حال اگر بر تاج شاهم یا سر بازارها

راه پر پیچ قدمگاهم مرا آسان نگیر!
مستم اما هم ردیفم با همه هشیارها


06 خرداد 1397 72 0

زمین آرام آرام است امشب

میان حوض سنگی ماهی من
دل با قاصدک ها راهی من

زمین آرام آرام است امشب
بخواب ای زخم کرمانشاهی من
 


26 آبان 1396 184 0

وای از زمانی که در دل یک روز ایمان بلرزد!

امروز ایلام فردا شاید خراسان بلرزد
فرقی ندارد کجای خاک دلیران بلرزد

ما قرن ها با حوادث لرزیده ایم و شکستیم
نگذاشتیم اشک اما در چشم ایران بلرزد

هر جا بلرزد به زودی آباد خواهد شد اما
وای از زمانی که در دل یک روز ایمان بلرزد!

پیمانه ها را شکستیم تا پای پیمان بمانیم
ننگ است هنگام یاری دستان انسان بلرزد

با دردهای فراوان با قرن ها رنج انسان
در برخی از حکمرانان ای کاش وجدان بلرزد

آواز کن آنچه داری از سال ها بیقراری
وقتی که داش آکلی نیست بگذار مرجان بلرزد

دل گرم باشیم از هم در این جهان جهنم
تا پیش گرمای دل ها سوز زمستان بلرزد


24 آبان 1396 218 0

بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی

به زیر پلک هایت می کشی نقش گلستان را
بهاری کرده ای با هرنفس خواب زمستان را

طراوت می چکد ازساحل پرشور چشمانت
به دور گردنت پیچیده شال سبز گیلان را

تمام رودهایت مثل رگهای روانی که
نوشته در کتاب زندگی تصمیم باران را

تویی آن مادر عاشق که با دلواپسی هایت
پر از مرغ مهاجر کرده ای آغوش تهران را

تو داری قلبی ازجنس طلا در سینه ی  پاکت
بغل وا کرده ای مهمان کنی شاه خراسان را

صدای تیشه ات در بیستون ازعاشقی دم زد
به رقص آورده ای گلپونه های طاق بستان را

هنر می پروری  در دستهای شا عرت حتی
به ذوق آورده ای" تو" صاحبان سبک و دیوان را

اگر چه زیر بم لرزید و مشتی خاک سهمش شد
به خون دل برایش می بری قالی کرمان را

بلا دور از تو و دامان پرمهری که از لطفش
گرفته برسراین مردمان دروازه قرآن را

خلیج فارس می خوابد به زیر سایه ات اما
مبادا در حریمش حس کند ناخوانده مهمان را

بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی
بخوان در گوش دنیا تا ابد آواز ایران را...
 


24 مهر 1396 247 0

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها

هر بار عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق، تو را اسم می برند

آه ای درخت سبز که امروز بر سرت
صدها پرنده سرخوش و شاداب می پرند

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها
گفتند که دمار تو را در می آورند

یادم نرفته است چه اردیبهشت ها
دیدم شکوفه های تو بر خاک، پرپرند

اما هنوز سبز و برپا، هنوز هم
سرشاخه هات لانه ی صدها کبوترند

در سایه ات هنوز سبدهای رنگ رنگ
ناز تو را به قیمت خورشید می خرند

آن زخم ها که بر تنه ات مانده دیگر و
این سیب های قرمز شاداب، دیگرند

پیراهن کبود تو را گرچه بادها
در کوچه های سوخته بر دست می برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده هاست
هر بار شاد و سرخوش از این کوچه بگذرند
 


12 تیر 1396 346 0

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند

زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی

برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی

ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی

ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی

ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی... 
 


29 خرداد 1396 304 0

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

 



21 خرداد 1396 4985 6

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
 
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
 
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی



29 اردیبهشت 1396 3087 1

رودی که با دریا یکی شد زنده می ماند


دیگر تمام قفل‌ها را باز می‌بینم
بعد از سکوت پیله‌ها پرواز می‌بینم

چشمان شب را با طلوعی سرخ می‌بندم
خورشید را در مشرق خود باز می‌بینم

فریادهامان جاودانی می‌شود وقتی
در چنگ‌های زخمی‌ام آواز می‌بینم

این بغض‌های متحد توفان به پا کردند
در لابلای اشک ها اعجاز می‌بینم

رودی که با دریا یکی شد زنده می‌ماند
در انتهای ماجرا آغاز می‌‌بینم



27 اردیبهشت 1396 226 0

تا در کف مردان دلیر تو کمان است

ایران من! ای باغ پر از لاله و سنبل!
برهم نزند زلف تو را باد تطاول

ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ تر از سرخ تر از سرخ تر از مل

ای مستی جوشیده به رگ برگ شقایق
وی شادی پنهان شده در پیرهن گل

موسیقی باد است و نوای خوش رود است
کاین گونه در آمیخته با چهچه بلبل

پرواز تو -ای فاخته- آن قدر بلند است
نومید شد از صید تو شاهین تخیل

تو جان جهان هستی و کانون توجه
تو جزئی و جزئی که فزون تر شده از کل

تا در کف مردان دلیر تو کمان است
بر دامن پاکت نرسد دست چپاول

ای رابطه ی نام تو با ذلت و خواری
بی ربط تر از رابطه ی کوه و تزلزل

بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی ست تو را پنجره ی باز توکل

دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل

از منحنی اش رقص کنان بگذرم، ایران!
گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل

تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تسلسل



25 اردیبهشت 1396 2017 1

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 



25 اردیبهشت 1396 3725 0

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست

هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم می‌برند

آه ای درخت سبز که بر شانه‌های تو
حالا کلاغهای سیه‌بال می‌پرند!

با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفه‌های تو بر خاک پرپرند-

اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه‌هات لانهٔ صدها کبوترند

پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچه‌های سوخته بر دست می‌برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند



09 اردیبهشت 1396 416 0

از ما به طوطیان رها از قفس سلام

 
اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام
 
باید سلام کرد و جواب سلام شد
بر هر کسی که هست از این هیچ کس سلام
 
فرقی نمی کند که کجایی ست لهجه ات
اترک سلام ، کرخه سلام و ارس سلام
 
ظهر بلوچ ، نیمه شب کُرد و ترکمن
صبح خلیج فارس، غروب طبس سلام
 
بازارگان درد! اگر می روی به هند
از ما به طوطیان رها از قفس سلام
 
«دیشب به کوی میکده راهم عسس ببست»
گفتم به جام و باده و مست و عسس سلام
 
معنای عشق غیر سلام و علیک نیست
وقتی سلام رکن نماز است، پس سلام!
 
قبل از سلام جام  تشهد گرفته ایم
ما کشتگان مسلخ عشقیم، والسلام!



16 آبان 1394 3304 0

به احترام تو باید چو رود بود و سرود...


بهار شد یکی از خیل بی قرارانت
که بی قرار کند باغ را بهارانت

به نام مادری اش آفتاب می نازد؛
طلایه دار سحرخیز تکسوارانت

تو سرزمین غرورآفرین ایمانی
فروتن است و دعاگو کویر و بارانت

صبا دمیده و ُ قالب گرفته روز ازل
به شکل نقشه ی تو قلب دوستدارانت

به گوش جنگل و دریا رسیده تاریخت
شکوه جنگلی ات شور سربه دارانت

به سوی تیرگی غرب و سردسیر شمال
چه سخت سینه سپر کرده کوهسارانت

به احترام تو باید چو رود بود و سرود
قصیده ای به بلندای آبشارانت

ولی زبان مرا جز دعا مجالی نیست؛
قبول باد دعاهای دوستدارانت

 



27 شهریور 1393 152 0

این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این؟
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این؟ 
 
زیر قدم رهگذران له نشود ...آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این
 
نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حدّ شراب کهن است این 
 
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این 
 
بنشین به تماشای فرو ریختن من
دل... نه! به خدا خانه ی ویران من است این 
 
ارزان مفروشید رفیقان! سر ما را 
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این؟ 
 
سُم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است 
انگار نه انگار گل است این، چمن است این 
 
این قدر بر این پیکر تفتیده متازید!
سوگند که ایران من است این، وطن است این ...


20 مرداد 1393 1675 2

صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت

 
شب ها کبوترخانه ي شهر است دامانت
صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت
 
نظم جهاني را به هم مي ريزد آن ماهي
که صبح ها بيرون مي آيد از گريبانت
 
فرقي ميان «کوهرنگ1» و شانه هايت نيست
فرقي ميان «چشمه زاغي2» ها و چشمانت
 
هرقدر تابستان ململ بر تنت زيباست
زيباست بالاپوشِ پائيز و زمستانت
 
تو مادر بابونه ها و پونه ها هستي
عطرِ بهارِ کوه را دارند دستانت
 
من دختر آويشن و ريواس و ريحانم
دلتنگِ دشت و چشمه و کوه و بيابانت
 
دلتنگ تابستان فرورديني ات هستم
ديوانه ام حتي براي برف و بورانت
 
حقش چکيدن در گلوي گاو خوني نيست
رودي که نوشيده است قطره قطره از جانت
 
اي زردکوه مهربان! بگذار برگردد
زاينده رودِ کوچکت روزي به دامانت
 
 
 
1.کوهي در استان چهارمحال و بختياري
 
2.چشمه اي در نزديکي شهر بروجن
 


26 خرداد 1393 1023 0

همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید



همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید
سلام كشور من! ای وطن! طلوع امید!

قدم قدم غزلم را ستاره می‌بندم
مسیر آمدنت را سپیده‌ای كه دمید

چگونه بین غزل‌ها تو را بگنجانم
به حجم تنگ غزل جا نمی‌شود خورشید

غروب، رفتن تو، اشك‌های ما، قرآن
سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید

به خون پاك شهیدان تا ابد آباد
اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید

تو آمدی و دوباره زلالی از باران
به خاكی در و دیوار كوچه‌ها بارید

تو پیر میكده مسلمین تاریخی
و حكم بعد خدایی همیشه جاوید


03 مرداد 1392 1772 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها