شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب رمضان 1392

دفتر شعر

پدر اندوه در دلهــا زیاد است... سرِ راه تو مشکل ها زیاد است

نشسته برف پیری روی مویت  دلم می خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است بیا تا خانه بوی نان بگیرد

بهـــــاران از تو تصویـــری ندارد،  پــدر پاییـــــز تقصیـــری ندارد
نمی خواهم که در این فصل غربت دل پرمهــرت از آبان بگیرد

غریب و خسته و بی سرپناهم، سیاه است آسمان بختگاهم
برای برگ های زرد عمـــــرم بگـــو جنگل حنــابندان بگیــــرد

پدر اندوه در دلهــا زیاد است سرِ راه تو مشکل ها زیاد است
بگو کی می رسد از راه آن روز که بر ما زندگــی آسان بگیرد

خدا قوت.. نباشی خسته ای ماه  از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف ِ افتـــاده در چاه  تقاصت را از ایــن زندان بگیرد..

خدا را شکــــر اگر امروز غـــــم هست
حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد  دل سادات در ایــران بگیرد

 



_ بختگاه: پیشانی...


22 فروردین 1396 5351 14

برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد


نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد
بهاران است و تصویری ندارد، پدر پاییز تقصیری ندارد
نمی‌خواهم که در این فصل غربت ، دل پرمهرت از آبان بگیرد
غریب و خسته و بی‌سرپناهم، سیاه است آسمان بخت‌گاهم
برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد
پدر اندوه در دل‌ها زیاد است، سر راه تو مشکل‌ها زیاد است
بگو کی می‌رسد از راه آن روز، که بر ما زندگی آسان بگیرد
خدا قوت نباشی خسته ای ماه، از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف افتاده در چاه، تقاصت را از این زندان بگیرد
خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست
خودت گفتی به من امکان ندارد، دل سادات در ایران بگیرد



24 تیر 1393 1719 0

مرگ باید برادرت باشد!

در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد

***
چشم‌ها را به روی هم مگذار
كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش كن؛ در سكوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است
چه كسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه كن پسرم
هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا كن كه دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممكن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
كه پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شك نكن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مكر دشمن را
به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس
كركسان را مچاله خواهد كرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك
مرگ باید برادرت باشد!
 
شك ندارم به این حقیقت كه
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
كربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان كوچك من!
نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است
با سكوتت حماسه‌سازی كن!
 
دشمن از دست‌های كوچك تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر كوچك خود
تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...


03 مرداد 1392 2505 1

چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد




بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شكست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی كه از مصالح دیوار دیگران
یك خاكریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد

آن طاق‌های گنبدی لاجوردگون
این‌گونه شد كه سنگ فلاخن درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان
بندی كه می‌نشست به گردن درست شد

آن حوض‌های كاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن لایه‌های گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم كدكن درست شد

سازی بزن كه دیر زمانی‌ست نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده كه گرچه به دنیا امید نیست
شاید پلی برای رسیدن درست شد
 
شاید كه باز یك نفر از بلخ و بامیان
با كاروان حله بیاید به سیستان

وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان

سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست
باری دگر شكوفه بیاریم توامان

با هم رها كنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض‌های كاشی گلدار باستان

بر نقشه‌های كهنه خطی تازه می‌كشیم
از كوچه‌های قونیه تا دشت خاوران
    
تیر و كمان به دست من و توست هموطن!
لفظ دری بیاور و بگذار در كمان


03 مرداد 1392 2092 0

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!



چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یك دو بیتی گفتم اما سست با اكراه گفتم

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یك رباعی، یك قصیده، یك غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشكی فشاندم
وقت رفتن یك غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم كه می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شكوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! كلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا كه هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا كه هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، كران تا كران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن كار مشكلی‌ست
ای بهتر از ملائك هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌كندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان


03 مرداد 1392 2097 0

اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟



افتد گذرش سمت دوراهی كه منم
باران بدهد دست گیاهی كه منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر كشدار سیاهی كه منم

***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر كرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

كسی با نان افغانی نمك‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته كردم این سبدها را

همین امضای سروان رد مرزم می‌كند فردا
به شهرت باز دعوت می‌كنی ما نام‌بدها را؟

چه كیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشكند بادام چشمم جزر و مدها را؟


03 مرداد 1392 2717 1

عروسك‌های خون‌آلود را از خاك برخیزان



صدایت می‌كنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان
صدایت می‌كنم در گیر و دار باد پاییزان

به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و
به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان

ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته
به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان

به چشمم می‌كشم با سرمه این خاك مقدس را
كه دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان

بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را
شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان

برای خالی آغوش دخترهای بی بابا
عروسك‌های خون‌آلود را از خاك برخیزان

چه آتش‌ها كه افتاده‌ست روی دامن صحرا
كنار رود رود تو، كنار فصل گلریزان


فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها
كه بازار رقیبان خورده بر پست كسادی‌ها

تمام خشت‌هایی را كه می‌چینند روی هم
به ویرانی مبدل می‌شود از كج‌نهادی‌ها

هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!
كه می‌كوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها

اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران كند طوفان
پر از الله اكبر می‌شود بغض منادی‌ها

قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت
كه ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها


03 مرداد 1392 1852 0

زمین فسرده، زمان مرده، آسمان خالی است



به زیركان برسان مشت این دكان خالی است
ز جنس عربده كشكول شطح‌مان خالی است

سبوی زمزمه از شرم و شوكران لبریز
بهار میكده از باده مغان خالی است

شبی‌م، شب، شب محروم از ترانه و تاك
شبی كه از نفس ماه مهربان خالی است

نه از ستاره نصیب و نه شعله‌ور گل سیب
زمین فسرده، زمان مرده، آسمان خالی است

دلی كه محرم اسرار آفرینش بود
ز هرچه غیر از سودای آب و نان خالی است

"بنال بلبل اگر با منت سر یاری است"
كه باغ از آتش آواز و ارغوان خالی است

"طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری"
اگرچه زین هر سه آخرالزمان خالی است

"بكوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش"
كه این هنر چو نباشد جهان و جان خالی است

"همای گو مفكن سایه شرف هرگز"
بر آن دیار كه از رند نكته‌دان خالی است

بگو به هدهد هادی كه آخرین سیمرغ
ز قاف بال‌فشان رفت و آشیان خالی است

اگرچه میدان گسترده، مدعی بسیار
در این میانه ولی جای قهرمان خالی است

ز قند پارسی آخر نشان نخواهد ماند
چنین كه چنته آواز طوطیان خالی است


03 مرداد 1392 2276 0

به كجا كوچ كند بی‌پروبالی كه منم؟



تشنه‌ای؟ سر بكش از جام زلالی كه منم
سیر شو از عطش خون حلالی كه منم

به كدامین غم جانسوز جهان فكر كنم؟
به جوابی كه تویی، یا به سؤالی كه منم؟

یك نفس زنده شدم، یك نفس افسرده شدم
یك نفس مرده...، شگفتا به مجالی كه منم

خواب دیدم كه خیال تو مرا با خود برد
در خیالم من از این خواب و خیالی كه منم

عمر من، بالِ به هم بسته؛ نگاه تو، قفس
به كجا كوچ كند بی‌پروبالی كه منم؟

برگ‌ها بر تن من بار گران غم توست
پس چرا خم نشود پشت نهالی كه منم؟

آسمان خیره به معراج رسولی كه تویی
دو جهان گوش به آوای بلالی كه منم

چه قَدَر فاصله مانده‌ست میان من و تو
از جنوبی كه تویی، تا به شمالی كه منم
 
به كدامین غم جانسوز جهان فكر كنم؟
به جوابی كه تویی، یا به سؤالی كه منم؟


03 مرداد 1392 1324 1

اگر خزان به درختان‌مان امان بدهد



به باغ‌مان دم اردیبهشت جان بدهد
اگر خزان به درختان‌مان امان بدهد

خزان درخت جوان را شبانه كرد عصا
كه مزد كوری و پیری به باغبان بدهد

تو هم درخت جوان! در كنار شاعر باش
كه با غزل به تو آرامش روان بدهد

نمی‌شود كه چشیدن ز میوه‌ات آسان
مگر اشاره تو راه را نشان بدهد

چكد ز كاسه چشمان تو شراب نگاه
كجاست قسمت من دستم استكان بدهد؟

نشسته‌ام سر راهت چنان درخت كهن
مگر غرور نگاهت مرا تكان بدهد

تو می‌روی و پس از تو همیشه تنهایم
خدا نخواست به ما وصل جاودان بدهد


03 مرداد 1392 1449 0

ظهر تابستان شده، خواب زمستانی به خیر!



آمدم ای عشق! تا جایی كه می‌دانی به خیر
حال غمگین مرا از بد بگردانی به خیر

مثل شب در خلوت دلخواه تنهایی به نور
چون سفر تا گریه شب‌های بارانی به خیر

راستی ای عشق! آه ای عشق! ای نور شریف!
صبح لبخند تو بر یار خراسانی به خیر

یاد تو در سختی و آسانی دنیا خوش است
وقت دشواری مبارك، وقت آسانی به خیر

یا مرا دلبسته شب‌های گیسویت مخواه
یا دعا كن بگذرد روز پریشانی به خیر

فتنه گرداب و عهد دشمنان با دوستان
یاد اعجاز تو در دریای طوفانی به خیر

در ندامت نیز مغرورند با یوسف، دریغ!
با برادرها بگو وقت پشیمانی به خیر

دیر فهمیدند خورشیدی‌ست پشت ابرها
ظهر تابستان شده، خواب زمستانی به خیر!

فكر باطل بود سحر بسته افسونگران
تا ابد باقی‌ست این ملك سلیمانی به خیر


03 مرداد 1392 1914 0

شیشه عطرم و خود بی‌خبر از بوی خودم



گم شده‌ام بس كه زدم پرسه به پستوی خودم
چه كنم تا بروم یك قدم آن سوی خودم

گوشه گوشه همه جا گشتم و گشتم گویا
خلوتی گم‌شده‌ام پشت هیاهوی خودم

چند هفته‌ست كه از چارطرف بابت یك
پنجره دربه‌در كوچه نه‌توی خودم

شرمسارم، همه عمر به جای پرده
گرده برداشتم ای آینه از روی خودم

همه را یك‌سره سنجیدم و یك بار نشد
كه خودم را بكشم پای ترازوی خودم

قهرمان‌بازی‌ام آخر به سر آمد اما
باز با برد خیالی سر سكوی خودم

دائماً دعوی دریادلی‌ام داغ و دریغ
یخ زدم قطره پس قطره پس جوی خودم

خواستم ناز و نیازی بكنم وقت نماز
خود گرفتار شدم در خم ابروی خودم

كفش عقل از پی‌ات از پای درآمد ای عشق
من دیوانه ولی گرم تكاپوی خودم

آرش دیگری از من تو بسازی، ورنه
من خودم باخبر از سستی بازوی خودم

این همه شانه مینداز به بالا، پس از این
می‌گذارم سر خود را روی زانوی خودم

هرچه از دوست رسد نیكوی نیكوست بیا
بنشین دشنه غربت‌زده پهلوی خودم

تو ببخشای اگر مستم و مغرور ای صبح
شمعم و سرخوشم از نم‌نم سوسوی خودم

شعله‌ام پر بگشاید كه برآید شاید
باطل‌السحر خودم از پس جادوی خودم

من به چشم همگان قیمتی‌ام غیر از خود
شیشه عطرم و خود بی‌خبر از بوی خودم

چمن‌آرای سر زلف تو ای شعرم و شكر
نزدم برگ گلی گرچه به گیسوی خودم

به غزل‌مثنوی موی تو سوگند امروز
منم و شعر سپیدم خودم این موی خودم

نوش‌ها هست به نیش قلمم اما حیف
نچشیدم خودم از شربت كندوی خودم


03 مرداد 1392 2709 0

تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»



ای كعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب!
تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»

یا اُمِّ هَنا! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!
هرگز به مقامت نرسیدند مناصب

در كتم زمان، مادر سترِ كلماتی
وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب

«قوسین دَنا» مرتبه فاطمی توست
فاطر شده با رتبه نامت متناسب

در منزل «اَدنا» به سریرِ ملكوتی
بعد از تو نشسته‌اند ملائك به مراتب

در كون و مكان سوی تو سوسوی حیات است
پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب

می‌ترسم اگر فاش بگویم كه چه هستی
جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب

با احمد مختار به یك جانی و یك جسم
با حیدر كرّار به یك روح و دو قالب

بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی
اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟

آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند
مُشتی كلمات‌اند، كه در عشق تو واجب

ای اشرف اسماء خدا در تو درخشان
ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!

در پرده حق نام تو را «نور» نهادند
تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب

قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت
معراج تولّایی و میقات مناقب

تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاك
آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!

از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی
در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب

وقتی كه تو را روح قُدُس مُصحف حق داد
بر سینه در، شعله آتش شده كاتب

بینِ در و دیوار نشستی و شكستی
تا سرِّ خدا را برسانی تو به صاحب

بعد از تو چه نحس است میانِ در و دیوار
بعد از تو چه نفرین شد بر واژه ضارب

تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائك
تدفین تنِ پاك تو با دست كواكب

در روح سخن، سوخته نام تو توصیف
در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب

با روح عفیف تو سرشته‌ست مقامات
در لوح عقیق تو نوشته‌ست مراتب


03 مرداد 1392 1261 0

این كتاب داستان در فصل پایانی است امشب



آسمان چشم من ابری است، بارانی است امشب
دیده‌ام دریاست، دریایی كه طوفانی است امشب

قطره‌های اشك در چشم تر من می‌درخشد
خانه چشمم به یاد تو چراغانی است امشب

می‌برد از جا مرا طوفان غم، سیلاب گریه
این بنای كهنه را آهنگ ویرانی است امشب

سهم من در كنج خلوت گر نباشی گر نیایی
گه پریشانی است امشب گه پشیمانی است امشب

آفتابا كی شود روشن كنی كاشانه‌ام را
در گشودم تا بیایی، وقت مهمانی است امشب

كاروان عمر پیموده‌ست ره منزل به منزل
این كتاب داستان در فصل پایانی است امشب


03 مرداد 1392 1391 0

جاده‌ها نمی‌گذارند



شعری برای مالك اشتر

نامه را بگیر مالك
چشم‌ها در انتظارند
زود می‌رسی اگرچند
جاده‌ها نمی‌گذارند
 
كوفه كوفه از عبایم
خستگی تكاندی امشب
بوی غربت مرا داشت
نامه‌ای كه خواندی امشب
 
شهری از غریب مالك!
مانده بی‌نصیب مالك!
تا به كی سخن نگویم
از غم، از فریب، مالك!
 
لحظه‌های هجرت تو
مانده در ادامه من
ای نگاه مهربانت
در خطوط نامه من
 
بر نهالی از گلویم
میوه‌های كال گریه‌ست
 ای شكوه بغض! بشكن
لحظه محال گریه‌ست

***
آتشی آویخت از رعد نگاهت ناگهان
ماه را دزدید لبخند سیاهت ناگهان

آن كمین سبز، آن افعی كه در نام تو بود
خنده زد بر شانه بی‌تكیه‌گاهت ناگهان

ای نگاه بی‌جهان! ای روبه‌روی گم‌شده
یك جهان آیینه ابری شد ز آهت ناگهان

كفش‌هایت رد پا شد، گام‌هایت راه شد
ایستادی تا به پایان برد راهت ناگهان

دوش كشكول تو كشتی بود بر دریای خون
بیخ و بن بركند صبح از خانقاهت ناگهان

از عدم جوشید اندوه قدح‌فرسای تو
با زوال آمیخت شوق گاه‌گاهت ناگهان


03 مرداد 1392 1786 0

باشد حلالت تمام دل من



ای نوبهاری‌ترین شبنم من
هم‌بوی یاس ای گل مریم من

لحن بهاری‌ای كز آن غنچه گل
در مثنوی ریخت شور تغزل

ای عشق تو اتهام دل من
باشد حلالت تمام دل من

ای خلسه چشم تو شاعرانه
اوج غزل‌مثنوی تا ترانه

تا از نگاهت عسل می‌تراود
از من غزل در غزل می‌تراود

***
در جواب فیلم موهنی كه در توهین به پیامبر اكرم(ص) ساخته شد

او را كه جهان گم شده در حلقه میمش
جبریل كند فخر كه بوده‌ست ندیمش

زانو زده پیشش ادب و مهر و كرامت
تا درس بیاموزند از خلق كریمش

هر آینه پیداست خداوند تجلی
در آینه خنده رحمان و رحیمش

شاید كه شفاعت كند از مؤمن و كافر
در روز جزا گستره لطف عمیمش

غرق است شكیبایی و محو است تساهل
در ژرفی دریاصفت خوی حلیمش

زد خاتمه بر خاتم دیرین نبوت
شق‌القمر از شعشعه دُرّ یتیمش

آن همت والا كه جهانی نتوانست
هرگز بفریبد به متاع زر و سیمش

هم‌بال بهار است، كه گل بشكفد از گل
در باغ روان‌ها، وزش نرم نسیمش

تابنده‌تر از مهر، ببین شمسه نامش
مهتاب، غباری كه فشانده‌ست گلیمش

شاهد شده شعرم را، سوگند «لعمرك»
آن مدح كه فرموده خداوند علیمش

كرده‌ست اگر ابلهی از جهل، جسارت
جاوید محمد، كه مبراست حریمش


03 مرداد 1392 1386 0

ترتیب دیگری است، موالات دیگری است



گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را كه می‌پوشید مولا
خودش یك كعبه سیار می‌شد

***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر كه وقت كارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت كمبود یار است

***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اكرم(ص)

از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است

آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و كوثر است

جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است

دارد به سمت نام تو نزدیك می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اكبر است

نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است»

حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است

كی می‌شود كه در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است
 
با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است

بی معرفت به حق تو هر كس كه زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است

بت‌ها شكسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است

این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است

نامت مبارك است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است

دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است

در وصف تو اگر كه غزل چون قصیده شد
بی شك نیازمند به ابیات دیگری است

 
پیغمبران قبل تو هر یك جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در كتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به كوه طور و مسیجا به جلجتا

 
خورشید بی تو مشعل خوف و هلاك شد
اول به كوه زد، پس از آن در مغاك شد

از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذكر فرشتگان همه روحی‌فداك شد

كس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این كه سنگ در قدمت تابناك شد

از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرك اگر كه مرتكب اشتراك شد

آورده‌اند كافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاك شد

شق‌القمر كه معجزه‌ای نیست، چون كه ماه
روی تو را كه دید خودش سینه‌چاك شد



03 مرداد 1392 1870 0

همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید



همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید
سلام كشور من! ای وطن! طلوع امید!

قدم قدم غزلم را ستاره می‌بندم
مسیر آمدنت را سپیده‌ای كه دمید

چگونه بین غزل‌ها تو را بگنجانم
به حجم تنگ غزل جا نمی‌شود خورشید

غروب، رفتن تو، اشك‌های ما، قرآن
سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید

به خون پاك شهیدان تا ابد آباد
اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید

تو آمدی و دوباره زلالی از باران
به خاكی در و دیوار كوچه‌ها بارید

تو پیر میكده مسلمین تاریخی
و حكم بعد خدایی همیشه جاوید


03 مرداد 1392 2002 0

كنون كه چشمه و طالوت و یك كف آب است

 سید محمد حسینی(وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی)

 



چو ماه چاردهی رهبرا به نیمه ماه
گرفته‌ام من از این شب به صدق گفته گواه

دراز باد شب بیدلان در این محفل
دروغ باد اگر صبح صادق است پگاه

بساط شعر بسیط است از عنایت دوست
كه شاعران صله خواهند یك كرشمه نگاه

شرافتی كه به شعر و ادب كرم كردی
نگر به جوهر تیغش نگر به خیل سپاه

غرور شعر شده غیرتی كه بخشیدی
امید شعر نباشد به جز در این درگاه

به جد اطهرتان رحمتی است «لنت لهم»
كرم نموده شما را كریم مهر گیاه

اگر قبول كنی خادمانه می‌گویم
كه بی قبول شما اجر رنج گشته تباه

نشانه‌ای است ز «بالأخسرین أعمالا»
كه در ولایت عشقت نمی‌شوم گمراه

قسم به حُسن حَسن كاین شب ولادت اوست
نصیب خصم مبادا به غیر روز سیاه

دلی كه آینه‌سان وقف امتت كردی
خطاست گر كه مكدر شود ز هاله آه

كنون كه چشمه و طالوت و یك كف آب است
به امتحان همه آماده‌ایم بسم الله

نشانه‌ای كه ز «كم من فئه» نشان دادند
بصیرت است و وفا ای زعامت آگاه

درازگویی‌ام از فرط شوق دیدار است
ز بخل وقت شما قصه می‌كنم كوتاه


03 مرداد 1392 790 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها