دفتر شعر

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج
اسطوره ی افسانه های رفته بر تاراج

رسواترین پیغمبر منظـومه ی تاریخ
ای آمده از اوج عرش ای رفته تا معراج

مثل منی آرامش متروک یک ساحل
مثل توام زاییده ی وحشی ترین امواج

چوگان سرگردان تر از گویم چه می گویم ؟
بازیچه ی اسب و سوار و آبنوس و عاج

مستفعلن مستفعلن معشوق یا عاشق ؟
مستفعلن مستفعلن مشتاق یا محتاج ؟


24 تیر 1398 90 0

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد
تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن
چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل
تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار
از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد
با خویش، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان
یلدای گریه را که به پایان بیاورد


هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد
این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را
در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است
یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است
آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است
تا اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران
ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار
آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 
از خطبة غیور منا، عطر سیب را
تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را
زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز
بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر
صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را
تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو
نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد
پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا
ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 
این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است
گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام
بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب
حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است
بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من
این شعر را گرفته به دندان بیاورد



06 فروردین 1394 1335 0

تسبیح پرندگان در پرواز

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم 


أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّـهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ ۖ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ ۗ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ ﴿٤١﴾

 

آیا ندیده ای که هر چه در آسمانها و زمین است و نیز پرندگانی که در پروازند، تسبیح گوی خدا هستند، همه نماز و تسبیح او را می دانند و خدا به هر کاری که می کنند آگاه است.(سوره نور-آیه 41

 ...

صبح گلبانگ خروسان باز

قلعه در عطر اذان می ماند

هر خروسی بر سر دیوار

با ملایک همصدا می خواند

 

گل گلابی  کنج حولی صبح

عطر گیسوی محمد داشت

با نماز و گریه ی بابا

صبح ما بوی محمد داشت

 

جویبار روبروی در

غرق می شد در وضوی ما

جوی آب و خنده ی مادر

جویبار آرزوی ما

...

(برشی از یک منظومه ی تازه)

 

قلعه: در قلعه ی ما به روستا می گفتیم: قلعه و قلعه هم بود! قلعه ی کهنه را سیلابی خراب کرده بود و برج و بارو داشت ، قسمتی از آن باقی مانده بود و در روزگار کودکی ما هنوز مسکونی بود

 گل گلاب:  درختچه ی گل محمدی که یکی کنج حولی یا همان حیات(حیاط) کودکی های ما خودش نیست، خداش که هست، چرا دروغ بگویم: هنوز عطرش هست!

حولی: بر وزن کولی، حیاط را می گوییم ما خراسانی های خراسان و خراسان بزرگ





09 اسفند 1391 1910 0

مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟





مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟

به ذوق بستن مضمون دهان من وا نیست














28 بهمن 1391 1296 0

به نیکی یا دشنام کسی نام ما را نخواهد برد(پیوست: درد دلی در باب اختتامیه جشنواره فیلم فجر)


به نیکی یا دشنام

کسی نام ما را نخواهد برد

در این کوهستان بخیل

که فکر پرواز را

به  صخره می شکند و به سیل می روبد

نعره ای برآور ای دوست

در این آخرین دم

تا دست کم به اندازه ی پژواکی

خود را ادامه داده باشیم



چند خطی درباره اختتامیه جشنواره فیلم فجر 


چند سالی است که جشنواره فیلم فجر را تحریم کرده ام! چند سال پیش یکی دو تا فیلم را رفتم و دیدم و بسکه بیهوده بودند دیگر دلم نمی آمد وقتم را آن جا تلف کنم. البته در این مدت طبعا فیلمهای خوب هم ساخته شده اند و خدا خیر بدهد سازندگانشان را اما به نظرم خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج ! سینمای ما خشت اولش کج است و جشنواره فجر هم در ادامه این خشت کج برآمده است. برای دیدن تصویر خودمان در اینه سینما باید همت بیشتری داشته باشیم و خانه ای بسازیم در شان ملت ایران . ملت که گفتم منظورم ملت ی است که در تعبیر بسم الله و بالله و علی مله رسول الله آمده است . وگرنه من به این اصطلاح وطن که غربیها انداخته اند در دهان روشنفکران ما و از این منجنیق دارد مدام شلیک می شود به قلعه افهام ما، اعتقادی ندارم. و خود آن ها هم اعتقادی ندارند و بین اینهمه کشور اروپایی لغو ویزا شده است و آلمانیها کمر پول ملی شان را شکستند برای تقویت پول واحد اروپایی یعنی یک ایثار ملی ! آن هم در حد کامیکازه و انتحاری و اینها، در ثانی  به تعبیر استاد معلم آن که حب الوطن از خلق به ایمان می خواست / محو این کنگره را از بن دندان می خواست! وطن در تفکر ما این نیست!

 


بگذریم. امسال جشنواره فجر برایم جذاب شده بود چون شنیده بودم از دوستان که چند فیلم خوب هست مثل تنهای تنهای تنها که گویا به همت برادران احسان و ادریس عیدی پور - که خدا خیرشان بدهد- در بوشهر ساخته شده و با هزینه ای اندک و یا سر به مهر هادی مقدم دوست -که خدا  به زندگی و فکر و ذکرش برکت بدهاد-  و  یا ...


خلاصه جشنواره برایم در این حد جذاب شد که بنشینم و اختتامیه را از شبکه نمایش ببینم. مانی حقیقی که اصلا از فیلم ها و مصاحبه هایش خوشم نمی آید جزو هیئت داوران بود و خوشحال شدم که دیدم جزو داوران است چرا که مملکت فقط مال من نیست بالاخره مال او هم هست و من حق ندارم از دیدن قیافه اش حالم به هم بخورد و باید با همدیگر تعامل و همکاری هم داشته باشیم، بخاطر کشورمان و سرنوشت مشترکمان وگرنه قطر و عربستان می آیند و گلشیفته وار نفت و مفت ما را در آغوش می کشند و آقایی منطقه را مال خود می کنند و  هی هم پول خرج می کنند تا امثال من و مانی حقیقی توی خیابان هی بدویم دنبال هم و همدیگر با به انحای مختلف در نت و خیابان و اینها تعقیب و محاکمه کنبم و ...  انگلیس و رفقاش هم که در یکی دو قرن اخیر زبان فارسی را در  هند برانداخته و دارد در افغانستان هم همین کار را می کند برای ما یک سری شبکه فارسی زبان می زنند و در آن به شیک ترین صورت سخن چینی می کنند و دو به هم زنی تا ما هی در خیابان ها دنبال هم بدویم و بدویم و بدویم  و در نتیجه قطر که یک قطره کشور هم نیست بشود آقای جهان اسلام و ...بگذریم


در ادامه پگاه آهنگرانی که قبلا برای شبکه دولتی انگلیس کار کرده بود و به خاطر این کار بازداشت هم شده بود، جایزه گرفت که خوشحال شدم که رویکرد دولت ما جذبی است و می خواهند سرنوشت گلشیفته غیر دولتی! تکرار نشود و من  از بازی آهنگرانی  خوشم می آید هر چند از آن مسخره بازی خوشم نیامد، گلشیفته را هم دوست داشتم بخاطر بازی درخشانش در میم مثل مادر  . یک بنده خدایی که به نظرم تهیه کننده بود جایزه بهترین فیلم را برای دهلیز گرفت  و بعد کنایه ای به هیئت داوران زد و رفت که به نظرم کار نادرستی بود. خب وقتی پذیرفته ای و آمده ای حق نداری متلک بیندازی و این نباید رویه باشد و کسی نباید  به خود اجازه بدهد به این راحتی هم جایزه بهترین فیلم را بگیرد و هم به کارگردان دیگری و هیئت داوران متلک بیندازد و کامشان را تلخ کند به طوری که داور برافروخته شود و بیاید جوابش را بدهد، بنده خدا- آن طور که رفقای ما گفته اند- تو فیلم ساخته ای درباره قصاص و لابد با هنر تلاش کرده ای بگویی هر چند حق شماست ولی خب در عفو لذتی است که در انتقام نیست. بعد این طور مسخره می آیی همکار کارگردانت را که جایزه گرفته و داور را می رنجانی، یک ذره فکر کن ببین چه کار داری می کنی و آیا سر و ته ماجرا به هم دست تکان نمی دهند!؟ ولو با نیت خیر!


بعد هم یک عده جایزه گرفتند و تکه انداختند و اینها که به نظرم همه نادرست است . مثلا خانم ملک جهان خزاعی که آمده بود جایزه یک نفر دیگر را اعلام کند، بی هیچ ربطی حرفی درباره اینکه چرا فلانی جایزه گرفت زد، هر کسی سلیقه ای دارد، خب بنده خدا این کار تو اهانت به هیئت داوران است به هر حال یک قراردادی  و قانونی شده که یک عده داور باشند و این ها هم که کم آدمهایی نبوده اند. یکی دو تاشان از بهترین کارگردانان کشورند و بهروز افخمی هم با اینکه آخرین اثرش یک افتضاح بود و از عواملی که باعث شد من جشنواره فیلم فجر را تحریم کنم به هر حال فیلم خوب در کارنامه دارد و ....خب این چه ادبیاتی است؟ شما معلم اجتماع می دانید خودتان را؟ و روشنفکر!؟  عجبا! این کارها که با کارهای امروز سیاسیون ما خیلی تفاوتی ندارد! اینها بعد می آیند می گویند مثلا چون رئیس جمهور ما قانونگرا نیست من قبولش ندارم، خب تو برای چند میلیون جایزه اعتبار قانونی را که خودت پذیرفته ای زیر پا می گذاری، چرا ایشان را محق نمی دانی که برای جایزه های بالاتر همین کار را بکند


یکی از بدترین قسمت های اختتامیه و رسوایی واقعی روشنفکری ما وقتی بود که قرار بود کاندیداهای بهترین بازیگر مرد معرفی شوند، اینجا بود که حبیب رضایی هنرمندی خود را بروز داد و باعث شد من این پست را بنویسم! طرف خجالت نمی کشد! قرار شده تو فقط یک  دو خط چند تا اسم را بخوانی و خدا را شکر که توان و مقدورات تو بیشتر از این نیست،-ضرب المثلی هم هست که نمی نویسمش- آن وقت جنابعالی کی هستی که اسم فیلم را حذف می کنی؟ خب بنده خدا لااقل به اکبر عبدی احترام بگذار!  بازیگری که واقعا حقش بود سیمرغ بگیرد، و به خاطر همین فضای منحوس نگرفت! عجیب نیست بازیگری که آن قدر طنز بازی کرده که تا قیافه اش را می بینی می خندی، موفق شده نقشی را بازی کند که کاملا برعکس این ذهنیت است و به گواهی گریه های مخاطبان در سینما- به قول مبین اردستانی از رفقای ما-  از پس بر آمده، بعد سیمرغ نگیرد!؟ خب معلوم است که همین فضای سنگین دست هیئت داوران را بسته البته احتمالا! خدا عالم است!


بعد از این صحنه زشت که تعریف کردنش هم زشت است! به فکر افتادم که بابا یک جشنواره ای که در آن به همکار دولت دشمن و متخاصم که در ادبیات سیاسی معنی اش مشخص است هم جایزه می دهند و این قدر با تساهل برخورد می کنند، و یا به تعبیری با بزرگواری ، چرا شاهد این صحنه زشت است؟  واقعا این جماعت که مدعی تساهل و روشنفکری و تحمل مخالف اند اگر کار دستشان بود چه می کردند؟  طرف زورش می آید اسم را بخواند آن هم نه به احترام کارگردان که به احترام دو هیئت داوری بخوان ! بخوان برادر ! چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد! بخوان که فردا نامه ات را به دستت می دهند و می گویند بخوان! بخوان !


(خوب است من هم بنویسم ای وزارت ارشاد مثل قصه جعلی یهود بنی قریظه عمل کن با این گروه یعنی  به فتوای جناب سعد بن معاذ همان کن که خودشان در چنین مواردی عمل می کنندhttp://www.rasekhoon.net/media/show/364837/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%D8%AF-%D8%A8%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B0-2/)


خب حالا فرض کنید این جایزه های بالای بیست میلیونی دست آقای روشنفکر و گلی به اسم حبیب رضایی یا هرچه بود! واقعا چه می شد؟  آدم از فکرش هم می ترسد! اینها کی اند دیگر؟ خیلی عجیب است! خیلی خیلی ! تو در جشنواره دهانت که چار تا دندان سالم و مصنوعی و یک دو لب ناقابل بضاعتت است و همنوازی چند تار صوتی، دلت نمی آید اسم (مسعود ده نمکی ) یک بنده خدایی را ببری که برای اعتقاداتش و برای حفظ تو و امثال تو  بارها تا پای مرگ رفته، او هم به تو نقد دارد و تو هم به او  و من هم به هر دو تایتان! ، و حالا هم به هر حال فیلم ساخته و از میلیونها تماشاچی در چند سال پیاپی خسته نباشی و خداقوت گرفته ! و آخرین کارش هم به گواهی دو هیئت انتخاب و داوری در این حد،جزو بهترین های امسال است و آن وقت این همه بغض و کینه ! بابا روشنفکر! بابا تحمل مخالف ! ای ول ایوله ای ول!  روشنفکرا رو ای ول! روشنفکر ما رو ای ول!


 


بعد هم آقای "حمید  فرخ نجاد" در همین فضای کاملا روشنفکرانه در همین راستا  آمد و از همین حرفها زد و خوشحال هم بود که یک عده دارند تشویقش می کنند، یک عده که می دیدشان و هیچ فکر نکرد که خب عده و گروه های زیادی هستند که شما نمی بینی شان و عده های زیادی هستند که شما را می بینند مثلا ملائکه بی شمار الهی و ...


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



23 بهمن 1391 1397 0

چه باید گفت



 

نمی دانی کدامی، از چه بی تابی، چه می جویی؟

چه باید گفت با تو

                         تا  نمی دانی چه می گویی





19 بهمن 1391 1617 0

در این کوچه حرف از خطر می زنی


....

از آیینه پرهیز کن جان من!

در آیینه خود را نظر می زنی


جهان کر شد از صحبت صلح تو

در این کوچه حرف از خطر می زنی


به همسایه لبخند یعنی که چه

که همخانه ها را تشر می زنی


...





15 بهمن 1391 1876 0

چون سرمه که با خاک سر کوی تو آمیخت






چون سرمه که با خاک سر کوی تو آمیخت

ما را نتوان یافت به غربال فلک هم
















28 دی 1391 1317 0

بادبان -سینه چاک توفان ها- (به یوسفعلی میرشکاک)



بادبان -سینه چاک توفان ها-

دل به دریا زده است تا به ابد

خمره خالی ست از شراب اما

دل سفالی که  مست تا به ابد

 

بادها را بکش به دنبالت

موجها را ببر به اقیانوس

موج دریای خویشتن تا کی ؟

بهل ای رود سر به اقیانوس

 

بیرق فتح قله های جهان

باد در گیسوان سرکش توست

در شب سرد و کور سنگستان

دل ما گرم رقص آتش توست

  

 

ای کهن سال سرو ایرانی!

خطر برگ برگ ما بنویس

های ققنوس طی الارض قرون!

از سفرهای مرگ ما بنویس

 





27 دی 1391 1371 0

ببوس آن چشم را هربار در آیینه می بینی‬







ببوس آن چشم را هربار در آیینه می بینی‬

‫که با جان من دیوانه، کاری کرده کارستان‬!









26 دی 1391 1722 0

مستطیع حج تقوی می کند یادت مرا

یا علی ابن موسی الرضا ع


مستطیع حج تقوی می­كند یادت مرا

باد را با خود به دریاها پرقو می­برد


بیتی از غزلی قدیمی



23 دی 1391 1163 0

آقا جون نماز بارون بخونین تا بباره

 

چشمه‌ها خشکیده‌، دنیا دیگه طاقت نداره

حتی کوه هم دیگه داره نم‌نمک کم می‌آره

 

قربون نگاه گرمتون‌، دلامون یخ زده

آخه روشنی نداره دیگه ماه و ستاره

 

پا به چشم ما بذارین‌، چشمه ها روون بشن

تا قدمگاه شما بِشن دلامون دوباره

 

ما رُ قدر آهو قابل نمی‌دونین آقاجون !

آره خب دلای ما اسیره‌، قابل نداره

 

چش رو هم نمی‌ذاریم‌، پیش جمالتون آقا

حال عاشقی همینِ، اگه دنیا بذاره

 

خوش به حال کسی که تو حرم عشق شما

سر بذاره به زمین سجده و بر نداره

 

شما همنشین برده‌ها و بنده‌ها بودین

به خدا که بندگی‌تون برا ما افتخاره

 

دنیا داره جیگر انارا رُ خون می‌کُنه

دست گلچین داره انگورای سمی می‌کاره

 

دستای آلوده بالا نمی‌رن رو به خدا

آقا جون نماز  بارون بخونین تا بباره





23 دی 1391 1098 0

عطش های محرم در نگاهش بوده هر لحظه




عطش های محرم در نگاهش بوده هر لحظه

علی در روزگار غربت خود چاه اگر کنده است



بیتی از غزلی تازه





03 دی 1391 951 0

مگر این کهکشان ها جز غبار کربلا چیزی است


غبار کربلا دشت بلا حاشا که بنشیند   

مگر این ماجرا آرام دارد تا که بنشیند


هزاران شعله جاوید در هر گوشه رقصان است

ندارد ورنه هر پروانه ای پروا که بنشیند


مگر این کهکشان ها جز غبار کربلا چیزی است

مگر مهلت گرفت از فتنه این غوغا که بنشیند


چه دریایی است دریایی که از توفان بپرهیزد

چه مردابی است هول انگیز آن دریا که بنشیند


اسیر داغ عاشوراست با فوجی کبوتر دل

کجا کنج قفس بیچاره یابد جا که بنشیند


دوباره قامت یاد علی اکبر قیامت کرد

قیامت چیست یادش در دل لیلا که بنشیند


غبار کربلا برخاست، اسبی بی سوار آمد

غبار دیگری باید، سواری تا که بنشیند





29 آذر 1391 767 0

عشق ما نامه ای است رد نشده



عشق ما نامه ای است رد نشده

مثل جرمی که مستند نشده!

تو همه بغض، بغض آن که چرا

آنچه باید و  می شود  نشده

راستی هم چه غنچه ای هستی!

خنده لبهات را بلد نشده

یا چه متنی است قلب غافل من

نکته هایی که گوشزد نشده

تو خودت رود رود یخ زده ای

دل بیچاره ام که سد نشده

 

دو دل آشنا! چه توفیقی!

با تو هستم غریبه! بد نشده!








25 آذر 1391 783 0

تو بودی حاصل سال زمین، باقی مترسک بود

هوا برخاست، ما برخاستیم و شهر کوچک بود

و «آزادی» ـ عروس شهر ـ در چشمت عروسک بود

زمین جا ماند، دریا ابر شد، هم‌پای ما آمد

زمین خشکش زد و واماند، خیلی بی‌تو دلقک بود!

تو را دزدیده بودم از زمین کوچک مردم

تو بودی حاصل سال زمین، باقی مترسک بود

جهان من شدی، با من شدی؛ دنیا دلش می‌سوخت

دلم دنیا که شد، دنیای من بازیچه‌ی شک بود

جهان آمد بیاشوبد مرا، یعنی تو را، کم شد

و روی صندلی خم شد، خجل شد، بعد کودک بود

«دکی دک دک دکی!»، در کودکی‌ها گم شدی با من

نگاهم را نمی‌فهمید کودک، محو عینک بود

تو می‌گفتی نمی‌فهمم، نمی‌فهمیدمش من هم!

قشنگش هم همین جوری است، بازی راستی تک بود


هواپیما خودش را کشت تا ما را زمینی کرد

چراغان تو می‌شد شهر غمگینم، مبارک بود

 



دکی دکی ما خراسانیان همان دالی دالی تهرانی ها و دای دای همدانی هاست




23 آذر 1391 832 0

سرشاخه های جوشی ، جشن شکوفه دارند

                                                 تسلیتی به سیدوحید سمنانی و مبین اردستانی در سوگ عموخلیل


سرریز از ترانه، سرشار از بهارند

سرشاخه های جوشی ، جشن شکوفه دارند

هر شاخه صد پرنده، هر حنجره صد آواز

در سایه شان همیشه آواز ها به بارند

گلها شکیل و مومن، گلها رشید و روشن

تصویر آفتاب است هر دانه ای بکارند

جوبارها زلالند در سایه سار آن ها

خود گرچه گاه غمگین، گمگشته در غبارند

آرامش بسا گل از شانه های آنهاست

هرچند با نسیمی آرام بی قرارند

در کوهسار رویا، محکم تر از حقیقت

سرشاخه ها به جوشند زین گونه بی شمارند

سرشاخه های جوشی، آغاز رودخانه

دریایی از شکوفه، در چشم چشمه سارند

دل گرم مهر خورشید، سر گرم با شکفتن

مثل همیشه حتی وقتی که داغدارند

 

سرشاخه های جوشی با پوشش شکوفه

تزیین جاده های بسیار انتظارند






22 آذر 1391 1022 0

گلفروش خردسال





برگ برگ

شاخه شاخه، دسته دسته

                   دست دست!

گلفروش خردسال را

باد برده است!








18 آذر 1391 760 0

تعیین نرخ وسط دعوای جایزه جلال


 

جایزه جلال این روزها بحث برانگیز شده و آقایانی نامه داده اند و بیانیه داده اند و ...

چنان که تاریخ ثابت کرده است به نظرم دوستان غافل، ضررشان بیش از دشمنان عاقل است

آخر کدام عاقلی در یک جایزه رسمی کشور اعتبار رهبری را هزینه می کند

تحقیق درباره زندگی رهبری و اثر ادبی با محوریت سفرنامه رهبری حتی اگر در کیفیت بهترین نوع خودش باشد، نباید در مسابقه ادبی اصولا شرکت داده شود. چرا که هزار و یک شائبه درست می شود. این کارها اگر بهترین کیفیت را هم دارند باید جایزه شان را از ناشر بگیرند و نه از وزارت ارشاد. ناشر باید قدردان زحمت نویسنده اش باشد.

اینهمه نویسنده در کشور زحمت می کشند و کار خلاقه تولید می کنند بعد در یک جایزه مهم و پر سر و صدا از نظر مبلغ جایزه، کتابی که به هر نحو منتسب به مقام معظم رهبری است جایزه می گیرد، هر بچه ای می فهمد که این کلی تکدر خاطر و حرف و حاشیه در میان نویسندگان و اهل قلم ایجاد می کند و البته حق هم دارند که دچار سوءتفاهم شوند.

 دوستان غافل واقعا باید یک لحظه بنشینند و فکر کنند که دارند چه می کنند، فرض کنید حوزه هنری به کتابی درباره زندگی رئیسش یک جایزه بدهد ببینید که چه تبعاتی خواهد داشت، و یا ارشاد مشابه این کار را بکند، شان رهبری نظام چیزی نیست که در یک جایزه ادبی این طور به بازی گرفته شود.

 

من جای آقای حمیدزاده بودم همان تقدیر را هم حذف می کردم، قدرشناسی رهبری جایزه دادن به آثاری که نام ایشان را داشته باشد نیست، تولید در راستای دغدغه های ایشان است و کار کردن برای فرهنگی که با واردات بی رویه خیال در معرض شدیدترین حملات است.

 

 



18 آذر 1391 1054 0

یخ بسته که بودم، به تنور تو نشستم

یخ بسته که بودم نخی از نور تو تابید
تا راه مرا برد به پیراهن خورشید

یخ بسته که بودم، به تنور تو نشستم
در حسرت توفان تو تا لحظه تایید

دلگرم به دیدار تو کی هیمه دنیاست؟
کز شعله تفاوت کندش سایه گه بید

در فهم پرستو ز ارسطو چه توقع؟
این فلسفه ها را مگر از فیل بپرسید

گهگاه به نزدیک خیال تو خرابم
ای یاد تو جمعیت آبادی تبعید

دل می طپد از عشق تو، مشتی است نمونه
گفتی که اگر دل بتواند، بتوانید!


12 آذر 1391 965 1
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها