دفتر شعر

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم

از شوری چشم اهالی ترس دارم
از مردمان این حوالی ترس دارم

از خود که گاهی آب هستم گاه آتش
از این دل حالی به حالی ترس دارم

از این که ما مثل دو تا ماهی بچرخیم
در برکه های بی خیالی ترس دارم

هرچند با تو شادمانم لحظه ها را
همواره از آغوش خالی ترس دارم

ما چون درختانی کنار چشمه هستیم
با این همه از خشکسالی ترس دارم

شیرین من! پنهان کن از مردم خودت را
از شوری چشم اهالی ترس دارم


30 اردیبهشت 1397 68 0

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست

سوار پیکان شصت و سه، ضبط خسته و شیشه های بازش
صدای شهرام ناظری بود و دلنوازان نازنازش

-فقط برای دل تو تعطیل کردم عباس قادری را
که گوشم عادت کند به رادیو پیام و موسیقی مجازش-

از اول صبح تا سر شب تماس پشت تماس اما
مرا نگه داشت زیر آهنگ بوی باران پیشوازش

همیشه با چادر سیاهی و قرص ماهی برون می آید
که ع شق بازی کنم سحرگاه کوچه را در شب درازش

تو از جوانی و لات بازی بدت می آید وگرنه می شد
که خالکوبی کنم روی سینه دختری را کنار سازش

شبیه سیگار بعد مستی کشیده سرگیجه دارم انگار 
منی که مستی و دود را ترک کرده ام با تمام فازش

به چادر مشکی عزیزم نگاه کج در مرام ما نیست
به جان فرزند چشم و دل پاک سر به زیرِ پرنده بازش


25 اردیبهشت 1397 94 0

بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

من از نجابت گل های لاله ، ساده ترم
شبیه پاکی لبخند مادرم، پدرم

پدر که آمده از کربلا و سوغاتیش
حریر چادری ساده ایست روی سرم_

هبوط کرد شبی که فرشته باران بود
و من که خیس عروجم که غرق بال و پرم

چقدر خاطره تعریف می کند مادر
چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم

پدر که شانه به شانه...قدم...قدم.. آرام
و السلام علیکم ...و چشم های ترم

که میخکوب به درگاه چوبی خورشید
بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم
به ابرهای سیاه و حسود دور و برم

چقدر دور شدم از نجابت مادر
چقدر دور شدم از اصالت پدرم

کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم
پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم

ولی نخواه دلم را از این حرم بانو
به هر محل بکشم مثل آبرو ببرم



21 تیر 1396 6033 8

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

خسته برگشت به خانه، زن هرجایی باز

تا شود هم نفس ساکت تنهایی باز

 

باز هم رو به روی آینه ی کهنه نشست

تا کند پاک ز رخ، رنگ خود آرایی باز

 

قطره ای اشک به سیمای سپیدش غلتید

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

باز کبریت به فانوس دل آشوبی زد

بلکه سرگرم شود با دل سودایی باز

 

خسته از شهوت دیوی که تنش را کاوید

مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

 

زار در بستر همواره ی هق هق ها خفت

در دلش حسرت یک نغمه ی لالایی باز

 



21 تیر 1396 1137 0

چشم هایش

 

آخرین برگ برنده ات بود
چشمانت...
که دروازه های پاییز را گشودند
خشک یا تر، سبز یا زرد
فرقی نمی کند
بازنده ها همیشه می ریزند
مثل همین برگ
مثل همین سایه
زیر چشمانت!



22 بهمن 1395 573 0

پیشِ دستی که مرا کشت سری خم نکنید

خم شدم زیر خط عشق سرم را بوسید
دم پرواز پدر بال و پرم را بوسید

مادرم باران شد، بغضی که در چادر کرد
بوی اسفند خدا حافظی ام را پر کرد

مادر از پر زدنم داشت دگر بو می برد
از قطاری که به اهواز پرستو می برد

دل نمی کندم و خندید گره را وا کرد
آب را پشت سرم ریخت مرا دریا کرد

سفر از ساحل امنی به دل طوفان بود
چه قطاری که پر از موج و پر از باران بود

همه ی هم سفران عازم می خانه شدند
کوپه ها پشت سر هم همه پیمانه شدند

پرکشیدیم و رسیدم زِ خود سیر شدیم
و رسیدیم به جایی که زمین گیر شدیم

از گلوی همه ی اسلحه ها می می ریخت
و مسلسل به تنم جام پیاپی می ریخت

و زمین بعد تنم جامه ی سرخم را خورد
قطره های وصیت نامه ی سرخم را خورد

عمر دنیا چه سبک بود چه ناگاه گذشت
و زمان از کفنم مثل پر کاه گذشت
    
باد حتی خبرم را به کسی باز نگفت
گریه های پدرم را به کسی باز نگفت

پدرم ماند که معنای خبر یعنی چه
مادرم گفت که: مفقودالاثر یعنی چه

چه توان کرد دلت صبر ندارد مادر
آه مفقودالاثر قبر ندارد مادر

راستی سینه ی مجنون مرا یادت هست؟
با توام خاک بگو خون مرا یادت هست؟

هرچه درد آمد من یک تنه آغوش شدم
 چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم

گریه کردن نکند وصله ی ناجور شده
شهر من گریه ندیده ست ولی کور شده

آه ای باد بیا پیرهنم را بو کن
زنده ام زنده بیا و کفنم را بو کن

نکند رفتن من گرمی نانی شده است
خون من رونق بازار کسانی شده است

فکر کردند که از زخم تنم می میرم
گفته بودم که برای وطنم می میرم

مدعی نیستم این مردم مدیون من اند
یا بدهکار زمین ریختن خون من اند

وصیت می کنم از حرمت خود کم نکنید
پیشِ دستی که مرا کشت سری خم نکنید

سختتان است اگر بی تن و بی سر باشید
لااقل با پدرم مثل برادر باشید

وطن ای ماهی در خون تنم یادم باش
ای حجاب پریانت کفنم یادم باش

کفن من که حجاب پری ات خواهد ماند
خون من مثل گل روسری ات خواهد ماند

ای وطن سوختم از غیرت و خاموش شدم
چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم  

 



03 خرداد 1395 839 0

تو عشق اوّل من نیستی، به جان خودت!

 

گمان نکن که از این عاشقان ساعتی ام
اگر که دل بدهم با کسی، قیامتی ام

پسندهای دلم مال این حوالی نیست
چرا دروغ بگویم؟ هنوز پاپتی ام

اگر درست ندیدم تو را حیا نگذاشت
شنیده ام که گمان کرده ای خجالتی ام

چه محترم تر و کامل تری تو با چادر
خوشم می آید فهمیده ای که غیرتی ام

شبیه دفتر درس هنر پر از رنگی
شبیه دفتر درس حساب، خط خطی ام

تو عشق اوّل من نیستی، به جان خودت!
به عشق حضرت ارباب، بچّه هیئتی ام



26 شهریور 1394 1809 1

زن مي دويد، بقچه ي نان در دست

 
زن مي دويد و ريخته بر دوشش
موهاي تابدار بناگوشش
 
زن مي دويد و باد سراسيمه
در چاک هاي کهنه ي تن پوشش
 
زن مي دويد، بقچه ي نان در دست
با کودکي مريض در آغوشش
 
پشت سرش هناسه زنان سرباز
با برق آن تفنگ که بر دوشش...
 
پيچيد پاي زن، به زمين افتاد
افتاد بچه نيز از آغوشش...
 
سرباز ايستاد و نگاهي کرد
به مادر و به کودک بي هوشش
 
لکنت گرفت پايش و بر... برگشت
افتاده بود اسلحه از دوشش
 


21 تیر 1394 1792 1

آی بر چهره ی خود رنگ زده!

آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه برمی گردی؟
از کدام آینه ی زنگ زده؟
 
عزّتی داشتی از جنس عفاف
حیف از آن شیشه ی بر سنگ زده
 
گریه کن مانی غم پنهان است
پشت این چهره ی ارژنگ زده
 
می توانی به خود آیی به خدا
سر به دیوار دل تنگ زده
 
آی بر چهره ی خود رنگ زده
لاف سرخابی فرهنگ زده
 
از کدام آینه بر می گردی
از کدام آینه ی زنگ زده؟


06 آذر 1393 1277 0

مُردم ... ولی شکر خدا پاک است این دامن!

گفتند راه افتاده در این کوی و آن برزن
می‌گوید آن سرسخت افتاده به دامِ من!

هر طور رسوایم کنی انکار خواهم کرد
آیا شما را بنده جایی دیده‌ام اصلن؟

وقتی که دیدی تشنه‌ام اما ابا دارم
با من شدی ظالم‌تر از شمر بن ذی‌الجوشن

آب خوشی هم از گلو پایین نخواهد رفت
معشوق آدم وای اگر روزی شود دشمن

آنان که فهمیدند پای یک نفر ماندم
رفتارشان با من شده مانند یک کودن

گفتند: «دختر غم مخور این هم نشد آن هست!»
اینها نمی‌فهمند فرق مرد را با زن!

آلوده‌اند، آلوده‌ی معشوقِ یکدیگر
بیزارم از ماندن در این دنیای مستهجن

رسوا اگر می‌خواهی‌ام من نیستم دیگر
خواهم گذشت از خیر گهگاهی تو را دیدن

بعد از تو دنبال دل پاکی نمی‌گردم
انبار کاه است این جهان و عشق یک سوزن

دیگر تو را هرگز ندیدم... تشنه‌ات ماندم
مُردم ... ولی شکر خدا پاک است این دامن!

گفتند راه افتاده‌ای در کوچه‌های شهر
بیهوده می‌گردی به دنبال کسی چون من...



15 مرداد 1393 1601 0

آنسوتر از دیوار غم هایم دری دارم


آنسوتر از دیوار غم هایم دری دارم
یک من من زیبای از من بهتری دارم
در نیمه ای ابلیس وار و مست می خندم
از من مپرهیزید نیم دیگری دارم
با درد خود در آسمان شعر می رقصم
مدیون این دردم اگر بال و پری دارم
من دختری از شرق از آیین خورشیدم
من زیر چادر سرزمین مادری دارم
پیراهنی آبی تر از اروند پوشیدم
گل های قمصر را میان روسری دارم
آرامش شیراز در من شعر می گوید
هرچند یک دریا خروش بندری دارم
نشکست فرهادی غرور بیستونم را
با این شکوهم کوهی از ویرانگری دارم
من دختر چوپان و با این سادگی هایم
در شعر خود صحرا به صحرا مشتری دارم
دیگر غزلبانو شدم پشت سرم حالا
یک شهر میگویند قصد دلبری دارم!


04 اسفند 1392 1186 2