بازگشت به شاخه والد: شعرا

ابوالفضل زرویی نصرآباد

دفتر شعر

" ناگهان چه زود ... "

درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد

آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
_ ای دریغ آن که رفت . . .
_ ای دریغ ما، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه

رود، رود، رود، رود
رود گریه ی جماعت کبود
در فراق آنکه رفت
در عزای آن که بود

" دیر مانده ام در این سرا ..." ولی شما، عزیز!
" ناگهان چه زود ..."
 


11 آذر 1397 2249 2

بچه را توي كوچه وِل نكنيد

در «آموختن ادب از بي ادبان» فرمايد

«ادب آموختم زِ بي ادبان»
(رك: گلستان؛ به نقل از لقمان!)

تَركِ «ما قال» و «مَن يقول» كنم
نتوانسته ام قبول كنم

كه پسر را پس از كلاس زبان
بفرستم به پيشِ بي ادبان

كه در آن جا به اشتياق و طرب
بكند درك فيض و كسبِ ادب

اين ادب را كه بي خريد و فروخت
مي شود توي كوچه هم آموخت

اعتمادي به اين مُدِل نكنيد
بچه را توي كوچه وِل نكنيد

بچه تان اعتياد مي گيرد
مي رود چيز ياد مي گيرد

چه بسا عاشق كسي بشود
چشم در چشمِ اقدسي بشود

شايد آن جا كلك سوار كند
با يكي، نصفه شب فرار كند

ناگهان سنگ بر سبو نزنند؟
سوزن ايدزي به او نزنند؟

بچه تان اَنگِ «تابلو» نخورد؟
توي كوچه، تِلوتِلو نخورد؟

نبرندش به جرم جاسوسی
يا كلنجار و فحش ناموسي؟

نكند توي كوچه، هي سروته
نشود پاي ثابت صد و ده؟

***
پس به فرزند، ياد بايد داد
ادب از بي ادب نگيرد ياد

يك كمي همّت اختيار كنيد
خودتان روي بچه كار كنيد



17 اردیبهشت 1394 3232 7

چه زبانی! زبانزدِ زن و مرد

دید مردی کنار یک جاده
یک زبان دراز،افتاده
 
آن زبان را که دید، حیرت کرد
چه زبانی! زبانزدِ زن و مرد
 
نسبتاً یک زبان سرخ و رَسا
سه وجب طول و یک وجب پهنا
 
چاپ گردیده بر اِتیکِتِ او
«وزن خالص:دوازده کیلو»
 
مرد، اول کمی تحیّر کرد
بعد از آن با خودش تفکر کرد
 
که زبانی چنین دراز و قشنگ
با چنین جلوه و طراوت و رنگ
 
نیست قطعاً زبان پیزوری
مال یک آدمِ همین جوری
 
آن زمانی که ملتزِم بوده
مال یک آدمِ مُهم بوده
 
باعث انفعالِ او شده است
صاحبش بی خیالِ او شده است
 
شاید اصلاً کنار این جاده
شده دولّا ،زبانش افتاده
 
چه بسا بوده این زبان، بی حال
رفته سمتِ زبان دیجیتال
 
کرده شاید زبان تازه،خرید
یا درآورده یک زبان جدید
 
...
 
الغرض ، نیم ساعتی ،آن مرد
چانه خاراند و هِی تفکّر کرد
 
دید فکرش خراب و مغلوط است
گفت: «اصلاً به من چه مربوط است؟»


15 مهر 1393 1299 0

این هم از مزدِ کارِ فرهنگی!

پسرم جمع کن که طبق روال 
چشم بر هم زدیم و شد سر سال
 
آمد از نو ، عزا گرفتن ها
هی به دنبال خانه رفتن ها
 
از فلان دره تا بلندیها
جست و جو در «نیازمندی ها»
 
شرح دادن ، مدام و راه به راه
هی به این شخص و هی به آن بنگاه
 
ماتم قبض و فیش ، از یک سو
مشکل پول پیش ، از یک سو
 
گفتن از خویش و خواه ناخواهی 
طعن و تحقیر مرد بنگاهی
 
گیرم این روزها فرار کنم 
ماه اسفند را چه کار کنم ؟
 
روی انگشت پای من امروز
تاول از سال پیش مانده هنوز
 
نه مرا مایه تا کنم تمدید
نه شرایط برای پیش خرید
 
نه مرا بخت و فال ، تا پَرِشی
ببرم خانه ، توی قرعه کشی
 
چاره ای نیست ، غیر لنگیدن
کارتن روی کارتن چیدن
 
باز هم دوره ی فشار و تکان
باز هم مشکلات نقل مکان
 
باز هم خانه های کم متراژ
جنب شوفاژ خانه یا گاراژ
 
خانه های قناس ناهنجار
خانه های کلنگی نمدار
 
خانه هایی که دل ملول کنند
تازه آن هم اگر قبول کنند--
 
بعد عمری امید و دلتنگی
این هم از مزدِ کارِ فرهنگی!


22 شهریور 1393 1432 0

فدای همت مردی که داد آخر دست

 

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می‌برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن که بیفتد به کار یار، گره

طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

شد اسب، کشتی و آن دشت، بحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان

به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدن دست از خجالت بود

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

شنیده بود شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

*

به حکم شاه دل ای خواجه! خشت جان بگذار

ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست؟

به دوست هرچه دهد، اهل دل نگیرد باز

حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

 



21 آبان 1392 2449 0