دفتر شعر

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


13 خرداد 1397 1648 7

غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

گر نباشد عشق دنیا جای تنگی بیش نیست
بیستون بی تیشه ی فرهاد سنگی بیش نیست

چرخ این نه آسیا از اشک ما در گردش است
بعد عشاق این جهان جز آب و رنگی بیش نیست

هر قدم سنگ عدم افتاده پیش پای عیش
در مسیر زندگی تیمور، لنگی بیش نیست

یوسف از دامان پاکش حبس و زندان دیده است
کام یونس از جهان کام نهنگی بیش نیست

پیرهن چون پاره شد بویش به کنعان می رسد
غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب
از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست 


10 خرداد 1397 523 3

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر

به دست شعله های شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امّیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را


10 خرداد 1397 344 1

یک بار دری به روشنایی وا کن

حُر باش و ادب به زاده ی زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن

هر جای شبی صبح تو را منتظر است
یک بار دری به روشنایی وا کن
 


03 خرداد 1397 88 0

نبض تو سلام زندگی بود به ما

نبض تو سلام زندگی بود به ما
تعلیم مرام زندگی بود به ما

پیوسته تپیدن تو ای قلب عزیز
تلقین مدام زندگی بود به ما
 


03 خرداد 1397 61 0

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم

ای دخترم! ای نوگل زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطر دلاویز تو لبریز

یاقوت تراشیده ی پیوند دو بی تاب
الماس درخشنده ی شیرین شکرریز

ای ناز تو اندازه ی خورشید زمستان
زیبایی لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهر تو به دامان عروسک
دستی بکش از مهر به دستان پدر نیز

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینی فردای قشنگت
از تلخی دلخون شدن از غصه ی هرچیز

از قصه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی دوران بلاخیز

ای ناز شکرریز! تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخش دنیای غم انگیز 


30 اردیبهشت 1397 63 0

کنار آفرینش مانده ام چشمم به چشم توست

سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم

از این شب های دوری رو به صبح روشنی دارم
که جای خواب دیدن، خوب دیدن را بیاموزم

خدایا حکمت دل بستنم را دیر فهمیدم
مقدر کرده بودی دل بریدن را بیاموزم

من و این روح ناآرام و این از خود رمیدن ها
مگر در خاک باری، آرمیدن را بیاموزم

کنار آفرینش مانده ام چشمم به چشم توست
الهی رمز و راز آفریدن را بیاموزم
 


23 اردیبهشت 1397 55 0

چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

سراغ حال را از روز و ماه و سال می گیری
به جبران گذشته، انتقام از حال می گیری

از آن دیوار بی تقصیر، از آن رؤیای بی تعبیر
از این آیینه های بی ریا اشکال می گیری

خدا با توست، ما با تو، ببین ارض و سما با تو
چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

کف فنجان خالی خیره می مانی به هر تقدیر
نقوش قهوه ات گنگند اما فال می گیری

پی فردای روشن فام از شب راه می پرسی
سراغ نور را زا سایه ای سیال می گیری

کجا خواهد کشید آخر تو را، ما را، نمی دانی
ولی این خط بی آغاز را دنبال می گیری

::

تو آن قویی که آویزان اردک ها نمی مانی
و از پای همین مرداب روزی بال می گیری
 


23 اردیبهشت 1397 66 0

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت؛ انسان زیانکار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
در لشکر کوران، یک چشم سردار است

گاهی به لبخندی ست، دامی ست، ترفندی ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه ی خار است

در امتداد باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر مرد
در موضع بهتان انکار اقرار است...
::
از گریه آکنده، چشمم به فرداهاست
بیدار می مانم شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را
«پایان تنهایی آغاز بازار است»
 


23 اردیبهشت 1397 43 0

از باد مباد آنکه کمتر باشیم

حیف است در این چمن سبویی نکشیم
دامان طرب بر لب جویی نکشیم

از باد مباد آنکه کمتر باشیم
در گنبد لاجورد «هو» یی نکشیم


23 اردیبهشت 1397 57 0

اسرار دل زمین شنیدن دارد

هرگوشه گلی قصد دمیدن دارد
اسرار دل زمین شنیدن دارد

الساعه بیا ببین که امروز زمین
فردای قیامت است، دیدن دارد


23 اردیبهشت 1397 85 0

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 321 0

دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد


به شب هایی که مادر ها نمی خوابند، فرزندم ! 
به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم! 
 
من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم 
برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم! 

الهی سایه ی لطفش همیشه بر سرت باشد 
خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم! 
 
برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را 
به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم! 
 
که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب 
که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم! 
 
و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است 
چنان عیدی که می  آید پس از اسفند، فرزندم! 
 
مهیّا کن زمین را تا "فرج"  نزدیک تر باشد 
به قدر وسع خود، با "ندبه "ای هرچند، فرزندم! 
 
دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد 
دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم! 
 
بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا
بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم! َ



21 خرداد 1396 812 0

ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت... وسوسه اما نمی‌گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست‌کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت


21 خرداد 1396 1474 0

یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

عمری گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم
آواره‌ای از بادها آواره‌تر بودم

یک عمر مثل یک غریبه زندگی کردم
از بس‌که از حال دل خود بی‌خبر بودم

هر شب من و دلواپسی، هر شب من و حسرت
تا صبح در تنهایی خود غوطه‌ور بودم

دل بستم این دلبستگی بیچاره‌ام کرده
ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم
ای کاش گاهی هم به یاد این سفر بودم

چشم انتظاری ماند و من، تا آخر این راه
یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...


17 خرداد 1396 349 0

به نام نامی مردان روزگار بایست!

به رغم سیلی امواج، صخره‌وار بایست 
در این مقابله چون کوه استوار بایست!

خلاف گوشه‌نشینان و عافیت‌طلبان
تو در میانه‌ی میدان کارزار بایست!

نه مثل قایق فرسوده‌ای کناره بگیر
نه مثل طفل هراسیده‌ای کنار بایست!

در این زمانه‌ی بدنام ناجوانمردی
به نام نامی مردان روزگار بایست!

بس است اینکه به آه و به ناله در همه عمر
به انتظار«نشستی»، به انتظار «بایست»!


از: صفحه ی شاعر در اینستاگرام


01 خرداد 1396 399 0

شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

دل من! در هوای مولا باش
یار بی‌ادعای مولا باش

گر نشد یاورش شوی همه عمر
گاه گاهی برای مولا باش

به گدایی تو هر کجا رفتی
یک سحر هم گدای مولا باش

دست من! دست‌گیر مردم باش
پینه‌ی دست‌های مولا باش

پهن کن سفره‌ای برای یتیم
مستمند دعای مولا باش

پا به پایش اگر نشد بروی
لاأقل ردپای مولا باش

جان من! تا که در بدن هستی
باش اما فدای مولا باش

ای نَفَس! می‌روی به سینه برو
چون برآیی صدای مولا باش

از یمن، از دمشق و غزه بگو
شیعه‌ی زخم‌های مولا باش

خار در چشم‌های مولا بود

چشم من! در عزای مولا باش...

 



21 فروردین 1396 1231 0

اگر کلید شبستان عمر دستم بود


منم همان که به غم ها امان نمی دادم
به هیچ قید مکانی، زمان نمی دادم

همیشه جیب من از سنگریزه ها پر بود
اگرچه مشت خودم را نشان نمی دادم

برای چیدن یک سیب سرخ از شاخه
هزار بار دلم را تکان نمی دادم

همیشه مادرم از غول کوچه ها می گفت
اگرچه گوش به این داستان نمی دادم

به ضرب زور مرا راهی دبستان کرد
ولی چه می شد اگر امتحان نمی دادم

که چند سال به عنوان زندگی کردن
هزار مرتبه هر روز جان نمی دادم

اگر کلید شبستان عمر دستم بود
طلای نابم را رایگان نمی دادم


05 بهمن 1395 395 0

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند


12 دی 1395 47402 11

عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 

سخت است اگر در عشق، بی‌پروا نباشی
هرجا بدانی یار هست، آنجا نباشی

در گوشه‌ی تنهایی‌ات از غم بمیری
با اینکه آسان می‌شود تنها نباشی!

دل خوش کنی عمری به اشعارت که تنها
حرف است و روی حرف پابرجا نباشی

آنقدر از غم‌های این و آن بگویی
تا بلکه در شعر خودت پیدا نباشی

خواهی گذشت از خیر مضمون‌های بکرت
وقتی که عاشق باشی و رسوا نباشی!

هم دوست داری گاه رویت را ببیند
هم می‌هراسی آنقدر زیبا نباشی

با دوری‌اش می سوزی و می سازی آری
عشق است و می‌ترسی که با تقوا نباشی...

 



11 دی 1395 3794 2
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها