دفتر شعر

بس کنید! کافی نیست؟

دل به خاکدان بستن ترک آسمان کردن
ظلم را سبک دیدن بار خود گران کردن

روی فرش ابریشم راه عرش پیمودن
بر زمین غصبی سر سوی آسمان کردن

درپی زر ومنصب این دوروز دنیارا
ازخدا نترسیدن مدح این وآن کردن

خواندن جوانان بر هتک حرمت پیران
یابه حکم پیران، خون دردل جوان کردن

امتیازها آسان بر رفوزه بخشیدن
گرچه پاکبازان را سخت، امتحان کردن

لقمه های نامشروع در گلو فروبردن
چون حرامیان برخلق، قصد مال وجان کردن

خود به عیش ومردم را ازعذاب ترساندن
درعیان زدین گفتن فسق درنهان کردن

فکرجیب خود بودن برگرانی افزودن
دم به دم ضعیفان را زار وناتوان کردن

اغتنام فرصت ها غارت غنیمت ها
اکتساب چندین شغل ظلم توأمان کردن

ناقدان لایق را باسکوت دق دادن
ناصحان مشفق را زخمی زبان کردن

هم به کام نادانان شهد وهم نوشاندن
هم به جام دانایان زهر شوکران کردن

صبر وتاب مردم را بیکرانه دانستن
خون خلق راخوردن ظلم بیکران کردن

بس کنید! کافی نیست؟ تابه کی دراین بازار
روغن ریاکاری رونق دکان کردن؟

هم دراین جهان ننگ است هم درآن جهان، رسوا
نام آن جهان بردن کاراین جهان کردن! *


10 دی 1398 94 0

شمع خاموش

می شمارم
شمع های سوخته ی روی کیک را
تا یادم بیاید چند ساله ام
تا یادم بیاید
چه لحظه های روشنی را
به سادگی فوت کرده ام


05 دی 1398 120 0

اما دخترم!...

رد پایم را برایت به ارث می گذارم
اما دخترم
تو راه خودت را برو!
 


23 آذر 1398 187 0

مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!

به مادر گفتم او مردی ست با هوش و حواسی که
همیشه جمع کارش هست، مرد باکلاسی که

میان جمع دخترها ندارد با کسی شوخی
همیشه محکم و جدی و من در هر لباسی که

ببینم می شناسم کیست، از یک رنگی اش پیداست
شروع صحبتش دارد به لب حمد و سپاسی که

خدا را در تمام لحظه هایش در نظر دارد
ندارم پیش چشمانش غم و بیم و هراسی که...

نگاهم کرد مادر، گفت: می دانم چه می گویی
مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!
 


23 آذر 1398 345 1

بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

همراه و هم قبیله ی باد خزان شدیم
بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

بر ما چه رفته است که در ختم دوستان
هی هی کنان به هیأت شادی دوان شدیم

بر ما چه رفته است که از هم بریده ایم؟
بر ما چه رفته است که بی ساربان شدیم؟

دنیا به جز فریب چه دارد؟ دریغ! هیچ!
تیری زده ست بی هدف و ما نشان شدیم

هر جا که می رویم دریغی نشسته است
امّید و عشق را به خدا قصه خوان شدیم

گفتید روشنیم و جوانیم و سربلند
گفتم که پیر و خسته دل و ناتوان شدیم

بر باد داده ایم شکوه گذشته را
دیگر چه جای قصه که بی خانمان شدیم


05 آبان 1398 67 0

تو اشک غم حسین را پاک نکن

این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند

تو اشک غم حسین را پاک نکن
بگذار که این اشک تو را پاک کند

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%BA%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86


18 شهریور 1398 805 0

روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

در شهر نامهربانی با مردمان مهربان باش
روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

بر شاخه ی بی نصیبی سیبی اگر خنده کردی
یا سربه زیری بیاموز یا لاقل نربان باش

در صبح فردای گل ها تا رنگ و بویی بگیری
زیر قدم های این باغ، امروز آبی روان باش

این بید مجنون که زیباست زیبای اتفادگی هاست
در فرصت سربلندی از نسل افتادگان باش

نسپار بر شانه ی شهر، سنگینِ خاکسترت را
زیر دماونده اندوه، خاموشِ آتش فشان باش

در عصر بی سرپناهی یک خانه سهم کمی نیست
حتی اگر خار راهی، آتش مشو، آشیان باش

این روزی تن دو روزی ست، آن هم گدازی و سوزی ست
تن مردگی را سفر کن، جان باش و تا جاودان باش
 


20 تیر 1398 127 0

...

…وقتی راستشو می گم زندگیم راحت تره.

امیر حسین. 5ساله


07 تیر 1398 184 0

وقتی پرنده نباشی

وقتی پرنده نباشی
پروازت
از آلومینیوم به آسفالت ختم می شود!


06 تیر 1398 202 0

می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

می نویسم از تو و سخت است حتی باورش
ای گل سرخی که کرده باغبانش پرپرش

نرم می چیند تو را، هرچند می لرزند سخت
هم دلش هم شانه اش هم دست های لاغرش

در پی این اشک ها، لبخندهایی نیز هست
پس تماشایی تر است این سکه، روی دیگرش

قصه ی تو ماجرای پیله و پروانه است
می رسد این ماجرا کم کم به جای بهترش

هرچه کاشان دیدینی باشد ولی اردیبهشت
از تماشاخانه چیزی کم ندارد قمصرش

تو گلاب نابی و این راز را لو می دهد
شیشه ی عطری که با تو می پرد هوش از سرش


01 تیر 1398 580 0

می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

ماهی قرمز بمان، حتی اگر بد بگذرد
می رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد

در پی این مرگ تدریجی تولد نیز هست
ماه گاهی لازم است از هرچه دارد بگذرد

بی تو ای اوج و فرود دیدنی! جذاب نیست
داستانم حول اول شخص مفرد بگذرد

آه نه! تو قصد دریا داری و انصاف نیست
رود در آغاز راه از خیر مقصد بگذرد

ماهی زندانی ام! تلخ است وقتت بیش از این
بین این دیوارها، بی رفت و آمد بگذرد

گرچه هر سنگی برای رود، کشف تازه ای ست
مایه ی رنج است هر چیزی که از حد بگذرد


01 تیر 1398 308 0

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست

تو گردبادی! کار تو دل کندن از خاک است
من کمتر از خاکم، حسابم با خودم پاک است

هرگز گل سرخ از دلش سر برنمی آرد
این سرزمین عمری ست زیر کشت تریاک است

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست
آواره ی کوه است آهویی که چالاک است

گل های بادآورده ام را باد خواهد برد
چیزی که با من بازخواهد ماند خاشاک است

آتش بزن خاشاک را در من هراسی نیست
پروانه از بدو تولد، پیرهن چاک است
::
تنها صدا می ماند... اما کوه می گوید
باید صدا برگردد، این قانون پژواک است


01 تیر 1398 250 0

در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است

در دعای اهل دل باران فراز آخر است
گریه کن در گریه‌ی عاشق صفایی دیگر است
 
عاشقان با اشک تا معراج بالا می‌روند
بهترین سرمایه ی انسان همین چشم تر است
 
در جواب بی‌وفایی خلوتی با خود بساز
دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است
 
شد فراموش آنکه بیش از قدر خویش آمد به چشم
آنکه با گمنام بودن سر کند نام‌آور است

صحبت از پرواز جانکاه است وقتی روح ما
مثل مرغ خانگی زندانی بال و پر است
 
گرچه چندی چهره‌ی خورشید را پوشانده‌اند
در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است


30 اردیبهشت 1398 904 0

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا

ای شهر بی فریاد! در این سینه آهی هست
لبخند اگر خشکید اشکِ گاه گاهی هست

دلخوش به این لبخندهای نیمه جان هستی
این شادیِ مضحک که گاهی نیست گاهی هست

از زیر بار گریه هایم شانه خالی کن
حتما برای گریه این اطراف چاهی هست

افتاده ام در جاده و بیم از خطرها نیست
تا اشک با من هست می دانم سلاحی هست

دل بستن است و دل بریدن رسم این دنیا
در راه همواره رفیق نیمه راهی هست

تا بی کران باز است چتر آسمان یعنی
اینجا برای بی پناهان سرپناهی هست

شکر از خدا و شکوه از خود وِرد سالک هاست
این روزها بر لب مرا شکری و آهی هست


30 اردیبهشت 1398 312 0

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


13 خرداد 1397 28909 22

غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

گر نباشد عشق دنیا جای تنگی بیش نیست
بیستون بی تیشه ی فرهاد سنگی بیش نیست

چرخ این نه آسیا از اشک ما در گردش است
بعد عشاق این جهان جز آب و رنگی بیش نیست

هر قدم سنگ عدم افتاده پیش پای عیش
در مسیر زندگی تیمور، لنگی بیش نیست

یوسف از دامان پاکش حبس و زندان دیده است
کام یونس از جهان کام نهنگی بیش نیست

پیرهن چون پاره شد بویش به کنعان می رسد
غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب
از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست 


10 خرداد 1397 1573 3

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر

به دست شعله های شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امّیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را


10 خرداد 1397 2297 1

یک بار دری به روشنایی وا کن

حُر باش و ادب به زاده ی زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن

هر جای شبی صبح تو را منتظر است
یک بار دری به روشنایی وا کن
 


03 خرداد 1397 710 0

نبض تو سلام زندگی بود به ما

نبض تو سلام زندگی بود به ما
تعلیم مرام زندگی بود به ما

پیوسته تپیدن تو ای قلب عزیز
تلقین مدام زندگی بود به ما
 


03 خرداد 1397 518 0

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم

ای دخترم! ای نوگل زاییده ی پاییز
ای خانه ام از عطر دلاویز تو لبریز

یاقوت تراشیده ی پیوند دو بی تاب
الماس درخشنده ی شیرین شکرریز

ای ناز تو اندازه ی خورشید زمستان
زیبایی لب های تو با غنچه گلاویز

ای ریخته مهر تو به دامان عروسک
دستی بکش از مهر به دستان پدر نیز

بنشین تو در آغوش پدر تا که بگویم
از زندگی و پند بپرهیز و نپرهیز

از شادی و شیرینی فردای قشنگت
از تلخی دلخون شدن از غصه ی هرچیز

از قصه ی تنهایی و دوری و صبوری
از عشق و غم و شادی دوران بلاخیز

ای ناز شکرریز! تو دنیای پدر باش
من خسته ام از چرخش دنیای غم انگیز 


30 اردیبهشت 1397 857 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها