دفتر شعر

مگر کتاب خدا آیه ی عذاب ندارد؟

چه شد که یاس من آشفته است و تاب ندارد؟

سؤال بحث برانگیز من جواب ندارد

چقدر دور خود از درد و آه و ناله بپیچد

گل بهاری من تاب پیچ و تاب ندارد

چه رفته بر سر او این چه اتفاق غریبی ست

که قرص صورت او طاقت نقاب ندارد

جهان شب زده در خواب غفلت است به هر حال

چرا که درک درستی از آفتاب ندارد

اگر بخواهد و نفرین کند چه جای تعجب؟

مگر کتاب خدا آیه ی عذاب ندارد؟



17 اسفند 1392 1466 0

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود
ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود
ای بهار سبز! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود
هفت قرنِ پیش در شیراز و در "طرف چمن"
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود
جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود
من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود


23 بهمن 1392 2144 0

بغض خود را خورد و با لبخند ما را ترک کرد

رهگذر چیزی درِ گوش شقایق گفت و رفت

خواب او را در کمال سادگی آشفت و رفت

رهگذر مثل نسیمی آمد و از کوچه باغ

برگ های زرد را با خاکساری رُفت و رفت

بغض خود را خورد و با لبخند ما را ترک کرد

غنچه های آرزویش باز هم نشکفت و رفت

یک سرِ سوزن به غیر از دوستی حرفی نزد

یک دهن عرض ارادت از کسی نشنفت و رفت

حرف هایش را صدف ها پشت گوش انداختند

رهگذر چیزی در کوش شقایق گفت و رفت



15 بهمن 1392 1655 0

قدر لب تر کردنی محتاج ناپرهیزی ام

بوسه ای شاید بکاهد از ملال انگیزی ام

قدر لب تر کردنی محتاج ناپرهیزی ام

در ترازوی عمل، ملای رومی نیستم

شمس دارد می گریزد از منِ تبریزی ام

برگ زردی از خزان جامانده ام در باغ تو

بین این سرسبزها یک وصله ی پاییزی ام

زردم اما پایبند سرخیِ آن گونه ات

بوم من باشی اگر، استاد رنگ آمیزی ام

من چه هستم؟ نوشدارو؟ شوکران؟ یا این که نه

آبِ آن ظرفی که روزی پشت پا می ریزی ام؟



10 بهمن 1392 1602 0

مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

راستی این روزها دشمن تراشی ساده است

زرق و برق زندگی "دلبستکی" دارد ولی

دل بریدن از تمام این حواشی ساده است

مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است

ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن

جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است

امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت

سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است



29 دی 1392 1660 0

به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

از مریضی که دلش در خطر تاراج است
به طبیبی که به بیمار خودش محتاج است

نامه از من به تو ای دوست که دشمن شده ای!
کاتب نامه به "شبلی" نکند "حلاج" است:

السّلام ای که به من سنگ زدی، طعنه زدی
چوبه ی دار من آغاز شب معراج است

آب و آتش به هم آمیخته در نامه ی من
کاغذ نامه برافروخته و مواج است

هر چه را او بپسندد به سر خوبش بنه!
بندگی در گرو داشتن این تاج است

عمر، یک دایره ی فرضی و سرگردان بود
هر که از دایره بیرون نرود اخراج است

 



13 دی 1392 3024 1

نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

تا برویم ریشه ای چون تاک می خواهم که هست
نور می خواهم که هستی؛ خاک می خواهم که هست

قصد قربت کرده ام چون در طریق دوستی
اجتناب از نیت ناپاک می خواهم که هست

یک بیابان تشنگی می خواهم و شوق و جنون
قدر لب تر کردنی ادراک می خواهم که هست

سینه ای مشروح می خواهم: "ألم نشرح لکَ..."
سوره ای مانند "اعطیناک" می خواهم که هست

خاطری آشفته یا آسوده! -فرقی می کند؟-
ناله ای محزون، دلی صدچاک می خواهم که هست

جانماز و مهر و قرآن و دلِ سیری قنوت
سجده بر سجاده ای نمناک می خواهم که هست

خلوتی دارم که در آن با کمی راز و نیاز
ربنا در ربنا پژواک می خواهم که هست

پس چرا این قدر دور افتاده ام از اصل خویش؟
فرصت پرواز تا افلاک می خواهم که هست



13 دی 1392 1451 1