دفتر شعر

مرگی که می شناسم

با گام های کوچک آرام
وقتی که می رسد از راه
گاه
با آن ردای روشن بارانی
پنهانی
زیباترین حقیقت جاری ست،
مرگی که می شناسم.
طعم گس سپیده دمان است
وقتی که شب
-گهواره ی بلند و زلال ستارگان-
از جنبش
می مانَد،
و تو
برمی خیزی
از گیسوان خویش
ظلمت را
بین نسیم و پنجره می ریزی؛
برمی خیزد
از شرم شانه های تو می ریزد،
مرگی که می شناسم.
یک آسمان
آبی گسترده ست،
گاهی در آن
با بال های ابر
پر می گیری
گاهی
در سایه ی سخاوت خاموشش
می میری؛
مرگی که می شناسم.
آواز کودکی ست که در باد می دود
و باد می شود
آواز کودکی که
وقتی بزرگ شد،
فرهاد می شود
مرگی که می شناسم.
::
مرگی که می شناسم
تابوت کوچکی ست به رنگ چهارفصل
پیچیده در حریر غزل
پیچیده در
خون جوانِ پهلوی سهراب
کآرام
تشییع می شود
بر شانه های سوخته و سرخ آفتاب
::
آه!
وقتی زمین
تشنه ست،
حتی
دستان مهربان پدر 
دشنه ست.
با این همه
مرگی که می شناسم
عطر صریح زندگی ست؛
مرگی که می شناسم
«چیزی شبیه زندگی» ست.


15 مرداد 1398 487 0

جهان دری ست که درهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل است و درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیشخدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است: تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد


14 مرداد 1398 707 0

هر پاییز

هر مهر
بی هیچ علت غمگینم
هر آبان
بیخود دلتنگم
هر آذر
بیهوده بی تابم
در مغزم، در قلبم انگار
تق تق تق تق تق تق غوغایی ست
هر پاییز
میخی دیگر بر تابوتم می کوبند


27 تیر 1398 538 0

ما ولی برخاستیم

بر لب جویی نشین و...
ما ولی برخاستیم
ما ولی رفتیم
بر لب صحرا نشستیم و عبور مرگ را دیدیم


27 تیر 1398 488 0

بی اعتنا به زندگی

هر رود عابری ست
بی اعتنا به روز
بی اعتنا به شب
بی اعتنا به کوه
به جنگل
بی اعتنا به آدم ها...
ما هم
بی اعتنا به زندگی
تا مرگ می رویم


27 تیر 1398 379 0

...

... قصه که تمام می شود
آدم ها کجا می روند؟


06 تیر 1398 114 0

مرگ است آنکه می کندم بیدار


ای آرزوی روشن رویاها
دیروز خوب خوبیِ فرداها

ای اولین دقیقه پس از اسفند
نوروزِ کودکان پر از لبخند
 
لبخندِ ما به تلخی فروردین
از پیک های شادی خود غمگین

تیپا زدن به مدرسه و تحصیل
دندان لق و وسوسهء آجیل

چون برق می گذشت زمان انگار
من از غروب سیزدهم بیزار

لبریزم از جریمهء بی تخفیف
انبوه مشق های بلاتکلیف

فردا دوباره ناظمِ بی احساس
در دست هاش ترکه ای از گیلاس

خرداد! ای هنوز پر از کابوس
شب های امتحانِ من و افسوس...

مثل همیشه در وسط باران
یک دفعه بی مقدمه تابستان

با هر نسیم ریخته در خانه
انجیرهای سبز، عجولانه

ای موسم کلافگیِ شمشاد
گرمای بی ملاحظهء مرداد

ای فصل ناخنک زدنِ آرام
بر سینی لواشکِ روی بام

عصر کسل کنندهء خواب آور
سرگیجه های پنکهء شهریور

مهر تو کرده صبح به صبح انگار
گنجشک های همهمه را بیدار

پاییز! ای عبور شگفت انگیز 
از کوچه باغ و مزرعه و جالیز

ای از ترانه از غزل آکنده
ای فصل بیت های پراکنده

پیراهنِ معاشقه تن پوشت
رنگین کمان برگ در آغوشت

رفتن به زیر پلهء ناچاری
آوردن بخاری از انباری

دی ماه مثل پیرزنی خسته
موی سفید و دست حنا بسته

انگشتِ او نسیم نوازش داشت
در بقچه اش نخودچی و کشمش داشت

ای ترس دوست داشتنی در من
سرخیِ آسمانِ شب بهمن

گرمای قصه های زمستانی
گیسوی یار! ای شب طولانی

دنیا بدون تو قفسی بوده ست
این عمرِ طی شده نفسی بوده ست

عمری که خواب بود و گذشت انگار
مرگ است آنکه می کندم بیدار

ای مرگ! ای رهایی تاریکم
هر روز یک قدم به تو نزدیکم

ای مرگ! ای خمارِ پس از مستی
ای دشمنی که دوستِ من هستی

اینجا که سهم من همه تنهایی ست
حس می کنم که در تو خبرهایی ست

خویشان من که بار سفر بستند 
آن سوی مرگ منتظرم هستند

حرف نگفته در دل دفتر نیست
دلتنگم و گلایهء دیگر نیست...
 


17 مرداد 1397 944 0

 آمد درست از میانمان رد شد

می توانست از سوی راستمان بگذرد
 یا از سوی چپمان
اما
 آمد درست از میانمان رد شد
و تو را کند و با خود بُرد
و من تقریبا
طعم_ میانمان جدایی افتاد_ را دانستم
و برای چندی
 گل ها را از یاد بردم
و به اسب ها 
نگاه نکردم

بانو گفت:
نه  نمی شود  باورنکن!
و من باور نمی کردم که خیابان
به اندازه ی یک کوچه ی تنگ 
تنگ است
و مرگ ناچار است از میانمان بگذرد


05 خرداد 1397 443 0

پسلرزه های غم چرا این قدر محسوسند؟

فانوس ها خاموش هم باشند فانوسند
ماهند اگرچه بین مشتی ابر محبوسند

وقتی به جریان پریدن معتقد باشی
پروانه ها در دفترت هرگز نمی پوسند

من نور شمعم ، رعشه در اندامم افتاده
پسلرزه های غم چرا این قدر محسوسند؟

گاهی "نداری" بهتر از دارایی است ،ای مرگ
میراث من از تو همین غم های ملموسند

از من گرفتی باغبانم را و در هر فصل
با من هر آن چه باد و بوران است مانوسند

با این همه حس می کنم گرمای مهرش را
گاهی پدرها بچه را از دور می بوسند
 


27 فروردین 1397 486 0

یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...

عمری گذشت و کوچه کوچه دربدر بودم
آواره‌ای از بادها آواره‌تر بودم

یک عمر مثل یک غریبه زندگی کردم
از بس‌که از حال دل خود بی‌خبر بودم

هر شب من و دلواپسی، هر شب من و حسرت
تا صبح در تنهایی خود غوطه‌ور بودم

دل بستم این دلبستگی بیچاره‌ام کرده
ای کاش در دنیا فقط یک رهگذر بودم

ناگاه وقت رفتن است و آه دلتنگم
ای کاش گاهی هم به یاد این سفر بودم

چشم انتظاری ماند و من، تا آخر این راه
یک عمر از حال عزیزم بی‌خبر بودم...


17 خرداد 1396 714 0

سطر سطر زندگي گزارش قيامت است

 
سالنامه ی جهان
ماهنامه ی زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را مرور مي کنم
باز هم خبر
باز هم خلاصه اي
از هزار سال اتفاق هاي دور و بر
باز خط به خط نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي گزارش قيامت است
باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي رود به باد
دم به دم
باز سرمقاله اي به خطِ مرگ
باز عکس هاي آن و اين
باز پنج شنبه ها و جمعه ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...
باز آگهي
 


29 اسفند 1395 1841 0

تقويم وقتي از بهارش دور باشد

 
بايد به آغوش خزان مجبور باشد
تقويم وقتي از بهارش دور باشد!
 
سهم اجاق روشن هيزم شکن هاست
اينجا درختي که اجاقش کور باشد!
 
مي خواستم خورشيد باشم، حبّه هايم
فانوس دست خوشه اي انگور باشد
 
عطر مرا در چشم هايت منتشر کن
آيينه بايد بازتاب نور باشد!
 
اي مرگ لطفاً شال سبزي که مي آري
گل هاي سرخش با لباسم جور باشد!!
 


29 اسفند 1395 1856 2

دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد

از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد

مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد

صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد

در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد

دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد

ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد

نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد



29 اسفند 1395 2336 1

عاقبت در روضه ی آخر نیاوردم دوام

 

مرگ باید سجده باشد، سجده ی پیش از قیام
اشهدم را خوانده ام ای مرگ زیبا السّلام

من چه دارم؟ یک دل دیوانه و یک جان مست
می توانم رفت تا عرش خدا با هرکدام

باید از این پس مرا در یادها پیدا کنند
شاعرم گم کرده دل، گم کرده جان، گم کرده نام

روز و شب با کربلا هم داستان بودم ولی
عاقبت در روضه ی آخر نیاوردم دوام

زندگی یعنی به روی نیزه لبخند حسین
مرگ یعنی کاروان عاشقان در راه شام

زندگی شعری ست محکم با ردیف مرگ من
وای اگر این شعر با ماندن بماند ناتمام

می روم اما بمان، ای عشق! با یاران من
سایه ی تو بر سر سرگشتگی ها مستدام



05 اردیبهشت 1395 1507 0

شناسنامه

 

از ما
تا مرگ
تنها
یک برگ



22 شهریور 1394 506 0

و آنگاه باز...


...باری
حیات انسان
چونان قصیده ای ست
با گریه ای در آغاز
و آنگاه در فواصل ابیات
تجدید مطلعی
و آنگاه باز...

 



02 شهریور 1394 532 0

حیف است که در راحت و رخوت بروم

 

حیف است که در راحت و رخوت بروم
از تیغ غم تو بی شهادت بروم

ای عشق جوانی ام فدایت مپسند
بعد از صد و بیست سال حسرت بروم 



26 مرداد 1394 355 0

دلم هوای سفرهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

من آدمم ولی این قلب عاشق از شوقت
فرشته ای ست که پرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل از تو درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیش خدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد



19 مرداد 1394 1375 0

یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عمری به فکر گریه های کودکان بودم
مادر نبودم هرگز امّا مهربان بودم

پاکیزه تر از هر زنی در روستای خویش
یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عاشق شدم، دیوانگی کردم، زمین خوردم
من هم شبیه دیگران وقتی جوان بودم

نشناختم اندازه ی موسی خدایم را
امّا پر از ساده دلی های شبان بودم

یادت می آید ای هوای آخر پاییز؟
در غربت گنجشک هایت آشیان بودم

وقتی خیابان زیر پای برف جان میداد
سقفی برای عابر بی خانمان بودم

یادت نمی آید مرا ای کاج همسایه؟
هنگام توفان شانه ای امن و امان بودم

جای گلایل، کاشی فیروزه ای بگذار
من عاشق باران و خاک و آسمان بودم



06 اردیبهشت 1394 2262 0

کنار پنجره فوجی کبوتر امده است


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید..
حافظ


..وگریه گفت به من صبح محشرآمده است
که آفتاب تو از سمت دیگر آمده است

چه شیونی ست خدایا ، چه شیون تلخی
کنار نعش من انگار خواهر آمده است

نحیف و محتضرم، سمت سایه ام مکشید
به آفتاب قسم ،طاقتم سرآمده است

دلیل رفتن من آمده ست ، می بینی؟
کنار پنجره فوجی کبوتر امده است

خبر رسید، ببین! پشت بوته ها آن جا
بگیر قاصدکم را که پرپر آمده است

دلیل هستی ام! ای انتهای هر آغاز
ببین چگونه توانم به آخر آمده است

نیامدی که بگویی چرا نمی آیی
نیامدی که ببینی چه بر سر آمده است

تمام شد! فقط این واپسین نفس باقی ست
و تا سراغ من آیی، نفس برآمده است

 



01 اردیبهشت 1394 1252 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها