دفتر شعر

زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟

سينه ام اين روزها بوی شقايق مي دهد
داغ از نوعي که من ديدم تو را دق مي دهد
 
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقديم تو کرد
آه را مي گيرد از من جاش هق هق مي دهد
 
برگ هايم ريخت بر روي زمين؛ يعني درخت
خود به مرگ خويشتن رأی موافق مي دهد
 
چشمهايت يک سوال تازه مي پرسد ولي
چشمهايم پاسخت را مثل سابق مي دهد
 
زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟
دومي ! چون اولي دارد مرا دق مي دهد


06 دی 1393 2319 0

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم

من به بعضی چهره ‌ها چون زود عادت می ‌کنم
پیش ‌شان سر بر نمی ‌آرم، رعایت می ‌کنم
 

...
 

کم اگر با دوستانم می‌ نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم
 
فکر کردی چیست موزون می ‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌ های تو دقت می ‌کنم
 
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می ‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می ‌کنم
 
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می ‌کنم
 
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم
 
با حذف دو بیت


10 مهر 1393 2173 3

آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!...

کاش دور و بر ما اين همه دلبند نبود
و دلم پیش کسي غير خداوند نبود
 
آتشي بودي و هروقت تو را مي ديدم
مثل اسپند دلم جاي خودش بند نبود
 
مثل يک غنچه که از چيده شدن مي ترسيد
خيره بودم به تو و جرأت لبخند نبود
 
هرچه من نقشه کشيدم به تو نزديک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصير تو هر چند نبود
 
شدم از «درس» گريزان و به «عشقت» مشغول
بين اين دو چه کنم نقطه ي پيوند نبود
 
مدرسه جاي کسي بود که يک دغدغه داشت
جاي آنها که به دنبال تو بودند نبود
 
بعد از آن هر که تو را ديد رقيبم شد و بعد
اتفاقي که رقم خورد خوشايند نبود
 
آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!
کاش نقّاش تو اين قدر هنرمند نبود


22 شهریور 1393 5002 6

آب را گرمای تابستان گوارا می کند

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند
 
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
 
جز نوازش شیوه‌ ای دیگر نمی ‌داند نسیم
دکمه‌ ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند
 
روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
نقطه ضعف برگ ‌ها را باد پیدا می کند
 
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا می کند
 
از دل همچون زغالم سرمه می‌ سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند
 
نه تبسم، نه اشاره، نه سؤالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می کند


01 شهریور 1393 6238 2

قصه ی تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند 
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
 
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین 
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
 
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
 
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند


10 مرداد 1393 3114 1

تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟

رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
 
در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
 
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
 
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
 
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟


31 تیر 1393 2641 2

شاید کـه یـادت رفته قول ِ زیر قرآن

امشب بیا یک سر به خوابم ماه تابان
حالی بپرس از مادر پیرت پسر جان!
 
دیگر سراغ از ما نمی گیری، کجایی؟
شاید کـه یـادت رفته قول ِ زیر قرآن
 
دست تو از وقتی به دست حوریان است
کمتر می افتی یاد این دستان لرزان
 
تو همنشینی بـا جوانان بهشتی
لطفی ندارد دیدن ما سالمندان!
 
شرمنده ام مادر! دلم خیلی گرفته
ناراحت از حرفم نشو، رو برنگردان...
 
پـیـش سماور رو بـه رؤیایـش نشـسته
مادربزرگ پـیر مـن با چشم گریان
 
چیزی نمی گوید ولی از چـشم هایش
می شد بفهمی در اتاقش هست مهمان
 
دارد برایش چای می ریزد  ولی او
مـثل همیشه لب نخواهد زد به فنجان
 
عطر عجیبی خانه را پر کرده ــ شاید
عـطر گلی بـاشد که مانده زیر باران


30 تیر 1393 1702 1

از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" :

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم


12 بهمن 1392 14694 12