دفتر شعر

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

و لجن می چکد از چارقد چرکینش
 
چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش
 
چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش
 
چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش
 
داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش
 
ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش
 
دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...


12 فروردین 1398 1731 0

پیرها آن روز حرمت داشتند 

بچه ها امروز روز عید ماست 
لحظه های بازدید و دید ماست
 
پیش از این هر روز روز عید بود 
زندگی سرشار از امید بود
 
عید و فروردین خوبی داشتیم 
پیش از این آیین خوبی داشتیم
 
زندگی آغاز می شد با سلام 
اخم هایش باز می شد با سلام
 
گوش ها گلبانگ بلبل می شنید 
هر کسی گل گفته و گل می شنید
 
شاعران از نان و گُل دم می زدند 
حرف های تلخ را کم می زدند
 
حرف ها آن روز تکراری نبود 
شعرها اینقدر بازاری نبود
 
چشم ها پیمانه های راز بود 
آسمان ها فرصت پرواز بود
 
قلب ها آن روز دور از هم نبود 
دست ها اینقدر نامحرم نبود
 
مردمان پندار نیکی داشتند 
عشق را کوچک نمی پنداشتند
 
هر کسی یار خودش را دوست داشت
سایه دیوارِ خودش را دوست داشت
 
می شد احساسات را غربال کرد 
با کبوتر نامه ای ارسال کرد
 
شهرهای آشتی دروازه داشت 
جارچی هر روز حرفی تازه داشت
 
خانه با گرمای کرسی گرم بود 
کوچه با احوالپرسی گرم بود
 
آب جاری بود از بالای کوه 
روشنی می ریخت از سیمای کوه
 
آب با آیینه هم فرهنگ بود 
آسمان دریای آبی رنگ بود

ماه پشت ابر پنهان بود ؟ نه
روشنی محکوم کتمان بود ؟ نه
 
ماه در نوروز شکل داس بود 
آسمان آغوشی از احساس بود
 
همت خورشید را فانوس داشت 
کوزه استعداد اقیانوس داشت
 
دست روی دست معنایی نداشت 
کوچۀ بن بست معنایی نداشت
 
پیرها آن روز حرمت داشتند 
مردهای ایل غیرت داشتند
 
مرد بر پیمان خود پابند بود 
تار موئی آیۀ سوگند بود
 
دامن زن جان پناه مرد بود 
شانه هایش تکیه گاه مرد بود
 
زن شریک درد خود را می شناخت 
سرفه های مرد خود را می شناخت
 
مرد از دیدار زن خرسند بود 
بهترین سوغاتیش لبخند بود
 
سرزمین ما زمانی بچه ها 
سرزمینی بود خیلی با صفا
 
ابتدا و انتهایش این نبود 
نقشۀ جغرافیایش این نبود

.........................
از صفحه اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/mohammadsalmani1/p/BvPlMIZp3PX/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=cqu5tawpp84j
 


10 فروردین 1398 275 0

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم

سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود

ارابه‌های قاتل و آزادراه مرگ
تدبیرهای دفن شده در مسیر رود

ابرِ سیاه پوشِ غمِ جنگلی که نیست
باریده است بر سر این شهر غرقِ دود

پیش نگاه مامِ وطن در میان سیل
از زندگی دوباره کسی دست شسته بود

اما میان حادثه‌ها باز شاعری
از شور و شوق و همدلی و عشق می‌سرود:

بر غیرت همیشگی مردمم سلام
بر همت همیشگی مردمم درود

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم
اما به لطف وحدتمان مثل تار و پود

در هم تنیده‌ایم و هنوز ایستاده‌ایم
صبحِ فراز بوده اگر یا شبِ فرود
 


08 فروردین 1398 324 0

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما


29 اسفند 1397 8524 1

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود
آن قدرها سعید که مصداق عید بود

هر جا و هر چه را که نظر کردم آن زمان
در هیأتی جدید و حیاتی جدید بود

با ما بساز باشد و با ساز ما به رقص؟
از روزگار -این شب ظالم- بعید بود

آغاز روزهای خوش ما دو تا درست
پایان روزهای بد سررسید بود...

دادم به مشتلق دل خود را که بودنت
امّید اخرینِ منِ ناامید بود

ای کاش مدتی که نشستم کنار تو
قدر هزار سال پیاپی مدید بود


با حذف ابیات


30 اردیبهشت 1397 309 0

ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

ممنون دم از سپیده دم از صبحدم زدی
ممنونم از دمیدن خورشید دم زدی

ممنون دم از امید به آینده ای بعید
_آن روز روسپید که می خواستم_ زدی

ممنون که مشق های شب روزگار را
ای صبح در نگاه تو جاری! قلم زدی

در کسوت بهار به پاییزم آمدی
مفهوم فصل ها را ممنون به هم زدی

ممنونم از تو، از تو که این خاطرات را
در متن بدترین لحظاتم رقم زدی
::
از پیش من چه زود، چنان رود رد شدی
ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

 


30 اردیبهشت 1397 365 0

باید که غنیمت شمریم این دم را

جان است، سلام تازه ی جانان است
«آن» است همان دقیقه ی پنهان است

باید که غنیمت شمریم این دم را
این باد بهاری نفس رحمان است

نفس رحمان (نفس الرحمان) از اصطلاحات لطیف عرفان نظری است، به معنای نخستین و جامع ترین تجلی خداوند در آفرینش


23 اردیبهشت 1397 301 1

اسرار دل زمین شنیدن دارد

هرگوشه گلی قصد دمیدن دارد
اسرار دل زمین شنیدن دارد

الساعه بیا ببین که امروز زمین
فردای قیامت است، دیدن دارد


23 اردیبهشت 1397 290 0

فروردین است، گل فراوان شده است

صحرا گُله به گُله چراغان شده است
فروردین است، گل فراوان شده است

بابونه... نسیم... لاله... بلبل... گنجشک
صحرا بنگر پیمبرستان شده است


23 اردیبهشت 1397 240 0

جهان به زمزمه برخاسته ست


به احترام بهار
جهان به زمزمه برخاسته ست:
درخت، دریا، دشت
پرنده، باران، سنگ
تو نیز
در این طراوت جاری
برای پر زدن از خود، دلی مهیا کن!
 


26 اسفند 1396 406 0

نگو که منتظری این که انتظار نشد

بیا ببین گل من این که روزگار نشد
که فصل ها پی هم رفت و دل بهار نشد

تو روز جمعه می آیی نشانه اش این که
دم غروب دلی کو که بی قرار نشد

تمام درد تو ماییم ما که بی دردیم
کسی شبیه تو با درد سازگار نشد

هزار سال به کشتی چو نوح منتظری
هزار سال گذشت و کسی سوار نشد

برو به خانه ی یعقوب ها و مژده بده
که یوسفی به دل چاه ماندگار نشد

کنار پنجره خیره به جاده ها ای دل!
نگو که منتظری این که انتظار نشد

تو برف های درختان باغ را بتکان
ببین دوباره دلت را اگر بهار نشد؟!



22 اردیبهشت 1396 1189 1

خبر دارم بهار بهترینی هست!


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 


22 اردیبهشت 1396 3589 0

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند

نمی دانم، بنفشه، رازقی، گل پونه هم دارد
بهارم از بهارت چیزهایی باز کم دارد

غم خانه تکانی، کفش های نو، لباس نو
به غیر از دوری ات هر چه بخواهی هم و غم دارد

بهارم باغبانی مهربان را باز دلتنگ است
وگرنه گل میان باغچه از هر رقم دارد

گلی را هر سحر دیدم دعای عهد می خواند
شباهت با گل چادرنماز مادرم دارد

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند
بهار این فرصت کوتاه را هم مغتنم دارد...

همیشه آخر اسفند راهی خراسان است
همیشه بی برو برگرد دل عزم حرم دارد



05 فروردین 1396 635 0

بهار آمد بهار من نیامد

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

 



05 فروردین 1396 4233 0

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان



02 فروردین 1396 825 0

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست

صبح آمده ست صبح، عید آمده ست عید
چون سیب سرخ عید، لبخندتان رسید

پیغام داده اید، احوالتان خوش است
اعیادکم ربیع ایامکم سعید

در صبح ناگهان، گل داده است جان
لبریزم از نشاط سرشارم از امید

یاران من سلام! یاران من کجاست؟
یاری که پرگشود یاری که پر کشید

هرچند خسته اید درخود شکسته ایم
باید غزل سرود باید غزل شنید

باید دوباره سوخت باید دوباره ساخت
باید دوباره رفت باید دوباره دید

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست
در چشم من بهار، شرمنده ی شهید



01 فروردین 1396 960 0

ایمان به بهار، عین ایمان به خداست

چشم همه چشمه هاي جوشان به خداست
باران، اثر نگاه دهقان به خداست

گل ها همه آيه هاي قرآن هستند
ايمان به بهار، عين ايمان به خداست
 


01 فروردین 1396 2255 0

بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!


27 اسفند 1395 4501 2

با من قدم بزن


ای حس و حال نو
با من قدم بزن
در ذهن کوچکم
این کهنه های تازه نما را
به هم بزن


26 اسفند 1395 1187 0

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟


26 اسفند 1395 2143 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها