دفتر شعر

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن
دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند
به عابران پیاده غزل تعارف کن

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را
شبیه آینه ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو
وچشم های خودت را پر از تأسف کن


صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی
به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!
بهشت را به همین سادگی تصرف کن



01 مرداد 1396 5775 7

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزل های فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
::
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیّر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو دراین شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد

 



15 اردیبهشت 1395 2353 2

کیستی ای بی گمان


کیستی ای بی گمان
علت خلق جهان

کیستی ای از ازل
تا به ابد جاودان

کیستی ای فارغ از
قید زمان و مکان

اول این ماجرا
آخر این داستان

نیستی اما عیان
هستی اما نهان

لحظه به لحظه تویی
باخبر از ناگهان

زیر و بم کائنات
عرش، کران تا کران

اهل زمین یک به یک
عالم کروبیان

پشت در خانه ات
منتظر آب و نان

ای رمضان الکریم
تشنه ی افطارتان

پیش یتیمان شهر
ای پدر مهربان

دست نوازشگرت
نرم تر از پرنیان

موقع پیکار هم
هرکه ندارد توان

دست جوانمردی ات
می دهد او را امان

چون تو کسی سربلند
نیست در این امتحان

باشد اگر دم به دم
صحبت جان در میان

کیستی ای در نبرد
شعله ی آتش فشان

آینه ی ذوالفقار
قامت رنگین کمان

قامت پیغمبران
خواب تو را سایبان

شأن قدم های تو
شانه ی پیغمبران

ای شب معراج را
شانه ی تو نردبان

خطبه ی بی نقطه ات
معجزه را ترجمان

باز «سلونی» بگو
خطبه ی دیگر بخوان

ما همه لالیم لال
پیش امیر بیان

پیش شکوه تو شعر
می دهد از کف عنان

کودک طبع تو را
بند می آید زبان

مدح تو را عاجزم
وصف تو را ناتوان

من چه بگویم چنین
من چه بگویم چنان

سینه ی خود را درید
کعبه در این آستان

هستی خود را خدا
ریخت به پایت عیان

هستی او فاطمه ست
داد به تو ارمغان

ای پدر خاک، خاک
با تو نشد مهربان

چادر زهرای تو
شاهد این داستان

آه شکست آینه
آه خدا ناگهان ـ

چشم جهان تیره شد
خورد زمین آسمان

در همه ی عمر خود
دم به دم و آن به آن

خنده به لب داشتی
بین گلو استخوان

جان به اذان می دهد
نام علی در اذان

با تو بهارم بهار
بی تو خزانم خزان

 



11 اردیبهشت 1394 3140 0

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور، غزل های فراوان باشد

 

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

 

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید، هراسان باشد

 

مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

 

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

 

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

 

عشق تا مرز چنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

 

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

 

از قضا رد شدی و راه قدَر را بستی

رفتی آن سو تر از اندیشه و در را بستی

 

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

 

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

 

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

 

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

 

شاعر! این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

 

 



18 دی 1393 6851 4

دفتر گریه را می گشایم...


بار دیگر دل من هوایی ست
چون کبوتر به فکر رهایی ست
اوج فریاد در بی صدایی ست
"گرچه نی شروه خوانی جدایی ست
شور و حال دلم نینوایی ست"

بس که مرثیه خواندم برایش
گریه شد همدمش، آشنایش
زخمه دارد سکوت صدایش
"می چکد خون زِ نی ناله هایش
پرده های دلم نینوایی ست"

داشت از حال میخانه می گفت
از پریشانی شانه می گفت
از غزل های پروانه می گفت
"آن که با ما طبیبانه می گفت
چاره ی درد عاشق رهایی ست"

زندگی می کند چون دراویش
کار خود را چنین می برد پیش
آن که آیینه کرده هواییش
"دل ز خود برد و شد عاشق خویش
بس اداها که در دلربایی ست"

گریه در این حوالی مرا بس
چشمه چشمه زلالی مرا بس
کوزه های سفالی مرا بس
"عطر گل های قالی مرا بس
بوی این بوریاها ریایی ست"

گریه مهمان هر محفل ماست
هر حسینیه ای منزل ماست
روضه هایش در آب و گل ماست
"داغی از کربلا بر دل ماست
فطرت لاله ها کربلایی ست"

دفتر گریه را می گشایم
من زمین خورده ی انزوایم
مانده بر ابرها جای پایم
"بس که در حسرت لاله هایم
دست و پای خیالم حنایی ست"

 

تضمین غزلی از محمدعلی مجاهدی



30 شهریور 1393 1774 1

بگو ببخشد، راننده ی بیابان را

باران اول

رسیده ام به تو اما گریستم تا تو
تمام فاصله را جاده را اتوبان را

نگاه من همه ی راه تا به تو برسد
کشانده است به دنبال خویش باران را

ولی نخواسته در بین راه سوزاندم
دل اهالی محروم چند استان را

بر آن سرم که کنار ضریح یاد کنم
ولو به قدر نگاهی تمام آنان را

نگاه های پر از حسرت کشاورزان
میان دشت تکان های دست چوپان را

و آن غریبه که در قهوه خانه ی سر راه...
همان که خم شد و بوسید تکه ی نان را

همان که نام تو را برد زیر لب وقتی
که روی میز غذا می گذاشت لیوان را

همان که گفت ببینم تو زائری؟ گفتم
خدا بخواهد... آهی کشید قلیان را

همان که گفت به آقا بگو غلط کردم
بگو ببخشد، راننده ی بیابان را

بگو از آنچه که می داند او پشیمانم
خودش نشان دهد ای کاش راه جبران را

چقدر بغض، چقدر آه با خود آوردم
و التماس دعاهای مرزداران را

خلاصه این که به قول رفیق شاعرمان
"چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را"


باران دوم

رسیده ام به تو حالا ولی نمی فهمم
دلیل خشکی این چشمه های جوشان را

چرا به داد دل من نمی رسد اشکم
بخوان برای نگاهم نماز باران را

ضریح نو شده در پس زمینه ای از اشک
سکوت کردم و زیبایی دوچندان را...

چه روزهای قشنگی که کربلایی کرد
ضریح تازه ی تو شهرهای ایران را

تو را گرفته در آغوش خویش شش گوشه
چنان که جلد طلاکوب، متن قرآن را

دوباره داغ دلم تازه شد کنار ضریح
خدا کند که بسازیم قبر پنهان را

برای حضرت زهرا ضریح می سازیم
و دست فرشچیان طرح می زند آن را

 



24 اردیبهشت 1393 4921 3