دفتر شعر

ای برف!... ای شگرف!

 

هوهو زنان بیا نفست حق!
پیر سپیدجامه رقصان!
ای برف!... ای شگرف!
آن کثرت همیشگی شیء و رنگ را
              یک باره از بسیط زمین پاک کرده ای
                                      کولاک کرده ای!

 



16 آذر 1394 4313 0

بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...

 
جان آمده رفته، هيجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
 
احيا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پي صف تا به اذان آمده رفته؟
 
پلکي زده ام خواب مرا آمده برده
پلکي زده ام نامه رسان آمده رفته
 
امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشي مرثيه خوان آمده رفته
 
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجايي؟! به جهان آمده رفته!
 
ترسم که به جايي نرسم اين رمضان هم
بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...
 


04 تیر 1394 1390 0

تمام شهر به تعبير خواب سرگرمند

 
کجاست خانه ي من؟ هرچه هست اين جا نيست
يکي به ماه بگويد که راه پيدا نيست
 
غريب نيست به چشم من آسمان و زمين
ولي نه... شهر و ديار من اين طرف ها نيست
 
نشسته گرد سفر روي شانه ي روحم
رفيق راه من اين جسم بي سر و پا نيست
 
تمام شهر به تعبير خواب سرگرمند
کسي معبّر بيداري من اما نيست
 
کسي نگفت سؤال جوابهايم را
به جمله ها خبري از چرا و آيا نيست
 
ز ريگ ريگ بيابان شنيده زخم زبان
حريف درد دل رود غير باران نيست
 


15 فروردین 1394 1488 0

گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است

 
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
از هم، هراسان، عالم و آدم چه مي پرسند؟
 
گويا خبرهايي ست... هر سو پچ پچي گنگ است
من بي خبر، از خويش مي پرسم: چه مي پرسند؟
 
از هم همه اشياء بين خواب و بيداري
با همهمه، با لهجه اي مبهم چه مي پرسند؟
 
اين بازجويان سمج، اين قطره باران ها
از خاک ساکت باز هم نم نم چه مي پرسند؟
 
در لحظه هاي تازه ي تکراري ديدار
«روز» و «شب» از هم هر سپيده دم چه مي پرسند؟
 
گلبرگ هاي غنچه هاي آخر اسفند
اين گونه سر در گوش هم از هم چه مي پرسند؟
 


25 اسفند 1393 1004 0

معلوم شد دستي شراب انداخته ست از من

 
آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابيدم
بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابيدم
 
من، سنگ گردان عجين با آهن و سيمان
در خاک مثل وصله اي ناجور خوابيدم
 
پلکي زدم باري، نه موري بود و نه ماري
در جشن نار و نور و ديو و حور خوابيدم
 
معلوم شد دستي شراب انداخته ست از من
در خمره اي انگار با انگور خوابيدم...
 
آري خودم ديدم قيامت راست بود اما
من خسته بودم بي خيال صور... خوابيدم!
 


09 بهمن 1393 1569 1

بين جماعت هم نماز ما فرادا بود

 
آري همين امروز و فردا باز مي گرديم
ما اهل آن جاييم از اين جا باز مي گرديم
 
با پاي خود سر در نياورديم از اين اطراف
با پاي خود يک روز اما باز مي گرديم
 
چون ابرها صحرا به صحرا برد ما را باد
چون رودها صحرا به صحرا باز مي گرديم
 
اين زندگي مکثي ست ما بين دو تا سجده
استغفرللّهي بگو، ما باز مي گرديم
 
بين جماعت هم نماز ما فرادا بود
عمري ست تنهاييم و تنها باز مي گرديم*
 
ما عاقبت «انّا اليه راجعون» بر لب
از کوچه ي بن بست دنيا باز مي گرديم
 
 
 
*و لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره
 
همانا تنها به سوی ما آمدید، آن سان که در آغاز آفریدیمتان (انعام/94)
 


09 دی 1393 1710 0

بعد از تو خاک بر سر دنيا علي علي...

 
دلتنگي هميشه ي بابا علي علي!
سردارِ لشگر من تنها علي علي!
 
قدري بمان، به دل نگراني هاي اين حرم
مهلت بده براي تماشا علي علي!
 
بايد «وَ إن يکاد» بخوانم که دور باد
چشمان بد از اين قد و بالا علي علي!
 
يک سوي خيره چشم همه: اين پيمبر است
يک سوي باز مانده دهان ها: علي... علي
 
اين گونه پا مکش به زمين، مي کُشي مرا
بنگر نفس نفس زدنم را علي علي
 
از هم گسست رشته ي تسبيحم آه... آه...
از هم گسست... ارباً... اربا... علي... علي...
 
جز آب چشم و آتش دل بعد از اين مباد
بعد از تو خاک بر سر دنيا علي علي...
 


10 آبان 1393 1910 0

باران ناگهان!

 
بنگر چه کرده اي!
اي شوخ و شنگ! اي تر و تازه!
باران ناگهان!
هر چاله چوله اي
آيينه اي شده ست پر از ابر و آسمان!
هر جا که پاي مي نهي ابري روان شده
بنگر زمين گُله به گُله آسمان شده
 


22 مهر 1393 1386 0

آن گوشه نگاه کوچکي روييده ست

 

آن گوشه نگاه کوچکي روييده ست
بر خاک پگاه کوچکي روييده ست
 
آن گوشه ي باغچه، همين صبح انگار
سبحان اللّه کوچکي روييده ست
 
 


07 مهر 1393 979 0

ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز

 
اي دل! تو که مستي ـ چه بنوشي چه ننوشي ـ
با هر مي ناپخته نبينم که بجوشي
 
اين منزل دلباز نه دزدي ست نه غصبي
ميراث رسيده ست به ما خانه به دوشي
 
دلسردم و بيزار از اين گرمي بازار
غم هاي دم دستي و دل هاي فروشي
 
رفته ست ز ياد آن همه فرياد و نمانده ست
جز چند اذان، چند اذانِ درِ گوشي
 
نه کفر ابوجهل و نه ايمان ابوذر
ماييم ميانمايگي عصر خموشي
 
ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز
در ما ندميده ست نه ديوي نه سروشي
 


08 شهریور 1393 1289 0

از «عدل» هزار قصه گفتند ولي...

 
اين بسته کمر يکسره در خدمت ما...
آن خسته جگر در طلب راحت ما...
از «عدل» هزار قصه گفتند ولي
جز «قسط» نشد آخر سر قسمت ما!
 


23 مرداد 1393 949 0

پرسيد که دوستم نداري؟

 
پرسيد که دوستم نداري؟
گفتم چه شد آن يقين و ايمان؟!
 
خنديد: ليطمئن قلبي!
خنديدم: پس به حکم قرآن...
 
برخيز بيا ببُر سرم را
آنگاه به آتشم بسوزان
 
خاکستر تازه ي مرا بعد
بر قله ي چار کوه بنشان
 
آن گاه مرا بخوان دوباره
تا بازآيد به قالبم جان
 
تا باز آيم دوان به سويت
تا باز آيد به جانت ايمان!
 


12 مرداد 1393 1655 0

کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟!

 
کي موسم پژمردنشان مي آيد؟
پايان دل آزردنشان مي آيد؟
ديديم زمين خواري شان را يا رب!
کي روز زمين خوردنشان مي آيد؟!
 


03 تیر 1393 740 0

نه... نه... مرا نبلعيد!

 
نه... نه... مرا نبلعيد!
اين التماس نيست
اين آخرين نصيحت کرمي ست نيمه جان
آويخته به حلقه ي قلاب
در گوش ماهيان
 


28 خرداد 1393 1036 0

عصر مردم بدون ردّ پاست

 
سنگ فرش
زير پاي هيچ کس
ذره اي فرو نمي رود
سنگ فرش
راه  رسمي زمان ماست
عصر
عصر مردم بدون ردّ پاست
 


07 خرداد 1393 985 0

گاهي به خودت وقت ملاقات بده

 
گهگاه تنفسي به اوقات بده
رنگي به همين آينه ي مات بده
من ميدانم سرت شلوغ است ولي
گاهي به خودت وقت ملاقات بده
 


07 خرداد 1393 101 0

عشق ميراث آدم و حواست

 
چه بگويم؟ نگفته هم پيداست
غم اين دل مگر يکي دو تاست؟
 
به همم ريخته ست گيسويي
به همم ريخته ست مدت هاست
 
هم به هم ريخته ست هم موزون
اختيارات شاعري خداست
 
در کش و قوس بوسه و پرهيز
کارمان کار ساحل و درياست
 
نيست مستور آن که بد مست است
چشم تو اين ميانه استثناست!
 
خاطرت جمع! من پريشانم
من حواسم هنوز پرت هواست
 
از پريشاني اش پشيمان نيست
دل شيداي ما از آن دل هاست!
 
هر کجا مي روي دلم با توست
هر کجا مي روم غمت آنجاست
 
عشق سوغات باغ هاي بهشت
عشق ميراث آدم و حواست
 


07 خرداد 1393 76 0

شرابي خانگي دائم رگم را گرم مي دارد

 
چگونه در خيابان هاي تهران زنده مي مانم
مرا در خانه قلبي هست... با آن زنده مي مانم
 
مرا در گوشه ي اين شهر، آرام و قراري هست
که تا شب اين چنين ايلان و ويلان زنده مي مانم
 
هواي ديگري دارم... نفس هاي من اين جا نيست
اگر با دود و دم در اين خيابان زنده مي مانم
 
شرابي خانگي دائم رگم را گرم مي دارد
که با سکرش زمستان تا زمستان زنده مي مانم
 
بدون عشق بي دينم، بدون عشق مي ميرم
بدين سان زندگي کردم، بدين سان زنده مي ميانم
 


07 خرداد 1393 122 0

سر در گم نسخه هاي مخدوشم

 
باري ست گران که مانده بر دوشم
اين سر که از آن نمي پرد هوشم
 
چون خانه ي بي حافظ و بي قرآن
از ياد فرشتگان فراموشم
 
چون مسجد بي نمازخوان مانده
با اين همه چلچراغ، خاموشم
 
سوگند به عصر... سخت دلگيرم
آن قدر که با خودم نمي جوشم
 
هم، اين دل بي خود است در سينه
هم عاطل و باطل است آغوشم
 
چون ماهي بي نفس پشيمانم
جنبيده اگر کمي سر و گوشم
 
هم خانه ي خاطرات بي خوابم
هم صحبت خواب هاي مغشوشم
 
ديري ست مردّدم «خدا» يا «خود»؟
سر در گم نسخه هاي مخدوشم
 
در خاطر عاطر فراموشي
مانده ست ترانه هاي خاموشم
 


07 خرداد 1393 54 0

حيران شده از پرسش وارونه ي چتر

 
چون بغض شکست و بعد چون اشک نشست
دور از نظر جماعت چتر به دست
 
حيران شده از پرسش وارونه ي چتر
باران که علامت تعجب شده است
 


05 خرداد 1393 58 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها