بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

در به در در پی نیافتنت

دفتر شعر

تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود

 
در کوفه ي تهي شده از اعتمادها
کم کم زياد مي شود ابن زيادها
 
انسان و آيه هاي کرامت يکي يکي
از ياد مي برند همان سان که يادها
 
آن گاه دسته دسته ي نامردمان شهر
هر بار مي وزند به سمتي که بادها
 
تعطيل مي شوند به تدريج حجره ها
تشکيل مي شوند به سرعت ستادها
 
وقتي زمان به نقطه ي تقسيم مي رسد
مي رويد از عميق زمين کوفه زادها
 
تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود
هربار از تداعي اين رويدادها
 
تا اين غزل اجازه ي خواندن به من دهد
ناچارم استفاده کنم از نمادها
 
مجبور مي شوم بنويسم که عاقبت
سهراب کشته مي شود اما شغادها؟!
 


07 مرداد 1394 1650 0

مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور

 
مي شود در جاده ي گم گشته راهي بي عبور
باز هم پيراهني را يافت با چشمان کور
 
تو همان نوري که از آغاز راهت روشن است
من همين تاريکيِ محضم که محتاجم به نور
 
تو چناني آن چنان و من چنينم اين چنين
داستان ما دو تا حکم سليمان است و مور
 
تا تو باشي حکم فرما تا تو باشي حکم ران
زير بار هرچه خواهم رفت حتي حرف زور
 
جذبه اي داري که عيسي را کشد تا جُلجُتا
جلوه اي داري که موسي را بيندازد به طور
 
گر بخواهي بشکني بي گفتگو خواهد شکست
خواه کوهي باوقار و خواه مردي با غرور
 
بي تو خواهم ساخت با سقفي که نامش غربت است
مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور
 
چيستي؟ خوابي؟ خيالي؟ آرزويي؟ خلسه اي؟
يا همان شعري که بردم آرزويش را به گور
 


24 خرداد 1394 1703 0

چه قَدَر مي شود قرار گذاشت

 
چه قَدَر مي شود قرار گذاشت
چشم ها را به انتظار گذاشت
 
در دياري که درد ياري نيست
پا نبايد در آن ديار گذاشت
 
کاش مي شد به جاي اسب و تفنگ
مهرباني به يادگار گذاشت
 
مي شود مي شود فقط با تو
دست در دست روزگار گذاشت
 
مي شود فصل هاي تازه گشود
نام هر فصل را بهار گذاشت
 
تو اگر در کنار من باشي
همه را مي شود کنار گذاشت
 


28 شهریور 1393 2059 0

خانه نزديک درياچه خوب است

 
خانه نزديک درياچه خوب است
بي کران را تماشا چه خوب است
 
گفتگو با دو آبي دو دريا
با اشارات و ايما چه خوب است
 
خشت را از بنا کج نهادن
کجروي تا ثريا چه خوبست
 
سيب خوردن ولي مثل آدم
با ولع بي محابا چه خوبست
 
در بهشت رهايي نهادن
سر به زانوي حوّا چه خوبست
 


25 خرداد 1393 1361 0

ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد

 
اتاقي بود و تختي بود و بازي با عروسک بود
تو از آغاز دنيايت همين اندازه کوچک بود
 
تو معناي پريدن تا کجاها را ندانستي
تمام درکت  از پرواز اوج بادبادک بود
 
در آن سو هفت شهر عشق را عطار مي گرديد
در اين سو بين رفتن تا نرفتن پا به پا شک بود
 
ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد
که از آغاز اين تصميم امري نامبارک بود
 
نصيحت با تو؟! اما نه! خودم را خسته مي کردم
نمي شد بيش از اين دريافت با ذهني که کودک بود
 
پشيماني، پشيماني، پشيماني، پشيماني
و پايان همان روزي که مي گفتند اينک بود
 


20 خرداد 1393 2046 0

خوبي کن آن قَدَر که بدي ديده اي ز ما

 
هر حرف از دلت بشکوفد غزل شود
هر خنده از لبت بتراود عسل شود
 
يک لحظه عاشقانه به هستي نگاه کن
تا رنگ هر چه هست به آبي بدل شود
 
بگذار در مباحث تفسير چشم تو
بين مفسران معاصر جدل شود
 
در گوش اين زمانه بخوان رمز عشق را
بگذار تا مسائل بغرنج حل شود
 
خوبي کن آن قَدَر که بدي ديده اي ز ما
تا هر عمل مساوي عکس العمل شود
 
شعري براي گرمي آغوش من بخوان
تا لذت حضور تو ضرب المثل شود
 


19 خرداد 1393 315 0

دوستان ديديم مي سازند ما هم ساختيم

با نبايدها و بايدهات کم کم ساختيم
دوستان ديديم مي سازند ما هم ساختيم
 
زاهدا ما فارغ از رنج قناعت نيستيم
تا که فهميديم شادي نيست با غم ساختيم
 
خون دل خورديم با انگورها و خمره ها
عاقبت اسباب شادي را فراهم ساختيم
 
محتسب مي خورد و در ميخانه خم ها را شکست
ما ولي خود را به حفظ باده ملزم ساختيم
 
اهل مسجد نيستيم اما در اين ميخانه ها
کي کمينگاهي براي ابن ملجم ساختيم؟
 
زندگي با ما چه کرد اي زاهد غافل مگر؟
او دمادم سوخت ما را ما دمادم ساختيم
 
با مي و معشوق و رقص شعله و قدري گناه
ما بهشت ديگري را در جهنم ساختيم
 


19 خرداد 1393 1117 0

شايد همين گرمابه نام ديگرش فين است

 
وقتي تو غمگيني تمام  شهر غمگين است
اشک تو مي گريانَدَم اشکت خبرچين است
 
وقتي تو غمگيني، تو غمگيني، تو غمگيني
حس مي کنم کوه غمي در حال تکوين است
 
در پشت مژگان تو سيل اشک مي بينم؟
يا اينکه درياي خروشان پشت پرچين است؟
 
از هرکه حرفي بشنود بي وقفه مي گريد
اين خصلت چشمان زيباي دهن بين است
 
اما عزيز من، عزيز من، عزيز من
دنياي من دنياي کشکول و تبرزين است
 
فرقي ندارد تيشه بارد بر سرش يا سنگ
اين را سري داند که در سوداي شيرين است
 
هرجا که آبي گرم شد تن را نبايد شست
شايد همين گرمابه نام ديگرش فين است
 
اين جا اگر فردي نمازش را فرادا خواند
شيخي برآشوبد که اين ديوانه بي دين است
 
تو هي دعا خواندي و من هي سر تکان دادم
گاهي تکان سر فقط معنايش آمين است
 


19 خرداد 1393 435 0

بريد حکم جدا بودن مرا از خويش

گذشت از من و حتي به من سلام نکرد
نگاه کرد و مرا ديد و اعتنام نکرد
 
گذشته هاي عزيز مرا به سخره گرفت
و حفظ شأن مرا پيش خاص و عام نکرد
 
درخت و آينه و آب شاهدند که او
به نام هاي قسم خورده احترام نکرد
 
نپرس اين که بدي کرد؟ نا رفيقي کرد؟
بپرس اين که از اين کارها کدام نکرد؟
 
بريد حکم جدا بودن مرا از خويش
در اين محاکمه تفهيم اتهام نکرد
 


19 خرداد 1393 359 0

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

 

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

به جای گرمی آغوش، دست رد شده ایم

 

تو از من آن همه دور و من از تو این همه دور

شبیه آن چه که بیگانه می شود شده ایم

 

میان پیله ی احساسمان تفاهم نیست

که در منیّت خود حبس تا ابد شده ایم

 

من و تو میوه ی یک شاخه ایم و یک ریشه

جدا جدا شده ایم و سبد سبد شده ا یم

 

چقدر  عیب نما و چقدر عیب شمار

شبیه آینه های تمام قد شده ایم

 



01 خرداد 1393 3031 0

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست ...

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
 
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید  فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 


26 آذر 1391 7736 3