دفتر شعر

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 277 0

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي

همين كه خانه ي گرمي هست همين دوخوابه ي كم روزن
همين مثلث تكراري سه ضلع:كودك ومردوزن

همين كه حاصل عمري شعر  آپارتمان نودمتري
هميشه عطر زني دارد وَ بوي پونه و آويشن

همين اتاق پذيرايي همين كه جاي نشيمن نيز
ببين چه حوصله اي دارد براي اين همه حتي من!

همين چراغ كه مي سوزد همين اجاق كه روز و شب
اگرنه بوقلمون اما به شوق اشكنه اي روشن

همين كه سايه و سقفي هست براي دوري ونزديكي
براي آمدن يك دوست براي رفتن يك دشمن

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي
چه قبض گاز، چه قبض برق چه قبض روح، چه قبض تن

همين تنازع دخل وخرج همين جدال زناشويي
همين كه: خسته شدم از تو، همين دروغ: طلاق اصلاً

همين كه دختركي دارم شبيه سوژه ي نقاشي
گلي نشسته به گيسويش هزار غنچه به پيراهن

همين كه دست مرا گيرد در ازدحام خيابان ها
به ناگهان كشدم يك سو براي ديدن يك دامن

همين كه: خسته شدم ديگر مرا به خانه ببر بابا
همين نيامده رفتن ها همين بهانه ي برگشتن...
 
براي دلخوشي ام كافيست براي شكر ولي بسيار
كه بايد اين همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...



29 فروردین 1396 1268 0

بالا نمی روند دعاهایمان دگر

ای دیدنت محال به فریادمان برس
بی مرگ بی زوال به فریادمان برس

بی چیز و بی کسیم در این دشت سوخته
ذولجود ذولجلال به فریادمان برس

رو به جنوب تب زده، سیلاب هرزگی
جاری شد از شمال به فریادمان برس

لالیم در جواب سؤالات بی شمار
ای پاسخ سؤال به فریادمان برس

شب زنده داری من و دل بی اثر شده ست
ای خواب، ای خیال به فریادمان برس

بالا نمی روند دعاهایمان دگر
ای لقمه ی حلال به فریادمان برس

 



26 فروردین 1396 1534 0

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله ی پرواز به جز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید



08 آبان 1395 6631 0

خون در دل و داغ در جگر داشته باش

 

خون در دل و داغ در جگر داشته باش
در عالم غم، سیر و سفر داشته باش

گیرم که دعای مستجابی نشدی
چون آه در این جهان اثر داشته باش



26 مرداد 1394 196 0

آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد

گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و مگذار بگذرد
 
گفتا چه جای گریه؟ که او همچو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
 
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گلزار بگذرد
 
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبکبار بگذرد
 
گفتم: دمیده پیش تو، خورشید را ببخش
گفتا: مگر خدا ز خطاکار بگذرد!
 
غافل ز دوست یک مژه بر هم زدن مباش
آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد!
 
دردا که بی فروغ دل آرای روی دوست
هر روزِ ما به رنگ شب تار بگذرد
 
سرشار از تجلّی یارند لحظه ها
حیف است عمر ما که به تکرار بگذرد
 
ترک دل است از نظر عارفان محال
کی جَم ز جام آینه کردار بگذرد؟
 
در طور دل به نور تجلّی نوشته اند:
زین جلوه زار کوکبه ی یار بگذرد
 
این جا کسی به فیض تماشا نمی رسد
تا خود چه ها به طالب دیدار بگذرد!
 
گر در ولای آل علی صرف می شود
از خیر عمر بگذر و بگذار بگذرد
 
ای کاش این دو روزه ی باقی ز عمر نیز
در صحبت ائمه ی اطهار بگذرد
 
امشب بیا به پرسش «پروانه» ای عزیز
زان پیش تر که کار وی از کار بگذرد


05 اسفند 1393 1231 0

یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله

دل را اگر با عشق بر دریا زنی، باری
آبی تر از آبی شوی، جاری تر از جاری
 
هر دفعه خار خیر می چینی، چرا یک بار
از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟
 
بهر کفی نان، گرد خود بیهوده می چرخی
بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!
 
عمری زدی خود را به خواب، آیا زمانش نیست؟
یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری؟
 
او با تو گفته حالِ خود را، حال خود دانی
ای دوست! حق داری، نداری هیچ اجباری
 
یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله
این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری


11 آبان 1393 1204 0

من ذبح شدم به دست قربانی خویش

 

من ذبح شدم به دست قربانی خویش

در بند شدم به دست زندانی خویش

 

نفسی که هزار بار رامش کردم

انداخت مرا به دام شیطانی خویش

 



12 مهر 1393 1349 1

ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز

 
اي دل! تو که مستي ـ چه بنوشي چه ننوشي ـ
با هر مي ناپخته نبينم که بجوشي
 
اين منزل دلباز نه دزدي ست نه غصبي
ميراث رسيده ست به ما خانه به دوشي
 
دلسردم و بيزار از اين گرمي بازار
غم هاي دم دستي و دل هاي فروشي
 
رفته ست ز ياد آن همه فرياد و نمانده ست
جز چند اذان، چند اذانِ درِ گوشي
 
نه کفر ابوجهل و نه ايمان ابوذر
ماييم ميانمايگي عصر خموشي
 
ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز
در ما ندميده ست نه ديوي نه سروشي
 


08 شهریور 1393 1172 0

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام


اي بي نشانه نام ها! اي بي ستاره شانه ها!
بدبخت ها! بيچاره ها! آواره ها! بي خانه ها!

همشهريان مضطرب! همسايگان منقلب!
با سوسک ها هم سفره ها! با موش ها هم لانه ها!

مثل شمايم من، هلا! مجهول و بي کس بي محل
مثل شمايم من، هلا! اي در وطن بيگانه ها

من نيز مانند شما، آهي ندارم در بساط
با شمع خلوت مي کنم در خاليِ کاشانه ها

مثل شما وامانده ام، بسيار در سرخوردگي
مثل شما خوابيده ام، بسيار در ويرانه ها

اي زندگي را باخته بر تخته نردِ سادگي
اي خويشتن را سوخته، احمق تر از پروانه ها

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام
مثل شما بازيچه ام، بازيچه ي افسانه ها
::
ترفند و تسخر، تفرقه، تهمت، تغلّب، بس کنيد
ديوانه دارم مي شوم، از دستتان ديوانه ها...!



15 تیر 1393 142 0

سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است

 

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است
گفتی: بخند مسأله جدی تر از غم است
 
در احترام پیچ و خم کوچه های شهر
سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است
 
ساقی! کجاست باده؟ که در دست عاشقان
نوشابه های بحث برانگیز زمزم است
 
گرمای عشق نیست، که این بوسه های داغ
تعبیر تازه از اثرات جهنم است
 
دارم نمی رسم به خودم - قصه را ببند-
وقتی کلاغ، پاک کن قتل آدم است!
 
معشوقه ها، شلوغ خیابان، هجوم گرگ
« باز این چه شورش است که در خلق عالم است»


14 تیر 1393 1315 1

آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها
افتادگی شنیده ام و ایستادگی

روحی زلال دارم و جانی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....

 



28 خرداد 1393 1169 1

نه... نه... مرا نبلعيد!

 
نه... نه... مرا نبلعيد!
اين التماس نيست
اين آخرين نصيحت کرمي ست نيمه جان
آويخته به حلقه ي قلاب
در گوش ماهيان
 


28 خرداد 1393 927 0

ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد

 
اتاقي بود و تختي بود و بازي با عروسک بود
تو از آغاز دنيايت همين اندازه کوچک بود
 
تو معناي پريدن تا کجاها را ندانستي
تمام درکت  از پرواز اوج بادبادک بود
 
در آن سو هفت شهر عشق را عطار مي گرديد
در اين سو بين رفتن تا نرفتن پا به پا شک بود
 
ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد
که از آغاز اين تصميم امري نامبارک بود
 
نصيحت با تو؟! اما نه! خودم را خسته مي کردم
نمي شد بيش از اين دريافت با ذهني که کودک بود
 
پشيماني، پشيماني، پشيماني، پشيماني
و پايان همان روزي که مي گفتند اينک بود
 


20 خرداد 1393 1638 0

حد اعلايي و با حداقل ها همنشين

 
حد اعلايي و با حداقل ها همنشين
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 
از معمّا ماندن ات  چندي ست لذت مي بري
اي سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشين
 
من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعي کن
بعدِ من کمتر شوي با اين دغل ها همنشين
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي مي شود با مبتذل ها همنشين
 
گردن آويزي چنين را پاره کن، آزاد شو
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 


16 خرداد 1393 3820 2

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

 

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

به جای گرمی آغوش، دست رد شده ایم

 

تو از من آن همه دور و من از تو این همه دور

شبیه آن چه که بیگانه می شود شده ایم

 

میان پیله ی احساسمان تفاهم نیست

که در منیّت خود حبس تا ابد شده ایم

 

من و تو میوه ی یک شاخه ایم و یک ریشه

جدا جدا شده ایم و سبد سبد شده ا یم

 

چقدر  عیب نما و چقدر عیب شمار

شبیه آینه های تمام قد شده ایم

 



01 خرداد 1393 2505 0

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست ...

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
 
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید  فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 


26 آذر 1391 5518 3