دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

این گونه که آدم های برفی هستند...

دلسرد و نامهربان
این گونه که آدم های برفی هستند
آدم برفی ها نیستند


04 بهمن 1398 381 0

بس کنید! کافی نیست؟

دل به خاکدان بستن ترک آسمان کردن
ظلم را سبک دیدن بار خود گران کردن

روی فرش ابریشم راه عرش پیمودن
بر زمین غصبی سر سوی آسمان کردن

درپی زر ومنصب این دوروز دنیارا
ازخدا نترسیدن مدح این وآن کردن

خواندن جوانان بر هتک حرمت پیران
یابه حکم پیران، خون دردل جوان کردن

امتیازها آسان بر رفوزه بخشیدن
گرچه پاکبازان را سخت، امتحان کردن

لقمه های نامشروع در گلو فروبردن
چون حرامیان برخلق، قصد مال وجان کردن

خود به عیش ومردم را ازعذاب ترساندن
درعیان زدین گفتن فسق درنهان کردن

فکرجیب خود بودن برگرانی افزودن
دم به دم ضعیفان را زار وناتوان کردن

اغتنام فرصت ها غارت غنیمت ها
اکتساب چندین شغل ظلم توأمان کردن

ناقدان لایق را باسکوت دق دادن
ناصحان مشفق را زخمی زبان کردن

هم به کام نادانان شهد وهم نوشاندن
هم به جام دانایان زهر شوکران کردن

صبر وتاب مردم را بیکرانه دانستن
خون خلق راخوردن ظلم بیکران کردن

بس کنید! کافی نیست؟ تابه کی دراین بازار
روغن ریاکاری رونق دکان کردن؟

هم دراین جهان ننگ است هم درآن جهان، رسوا
نام آن جهان بردن کاراین جهان کردن! *


10 دی 1398 168 0

انگشت نمای رفتگرها شده ایم

در سینه ی خود دلی مکدر داریم
از کینه به دل سیاه لشکر داریم

انگشت نمای رفتگرها شده ایم
با کوه زباله ای که در سر داریم


05 آبان 1398 166 0

روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

در شهر نامهربانی با مردمان مهربان باش
روی زمین باش اما یک تکه از آسمان باش

بر شاخه ی بی نصیبی سیبی اگر خنده کردی
یا سربه زیری بیاموز یا لاقل نربان باش

در صبح فردای گل ها تا رنگ و بویی بگیری
زیر قدم های این باغ، امروز آبی روان باش

این بید مجنون که زیباست زیبای اتفادگی هاست
در فرصت سربلندی از نسل افتادگان باش

نسپار بر شانه ی شهر، سنگینِ خاکسترت را
زیر دماونده اندوه، خاموشِ آتش فشان باش

در عصر بی سرپناهی یک خانه سهم کمی نیست
حتی اگر خار راهی، آتش مشو، آشیان باش

این روزی تن دو روزی ست، آن هم گدازی و سوزی ست
تن مردگی را سفر کن، جان باش و تا جاودان باش
 


20 تیر 1398 233 0

...

…وقتی راستشو می گم زندگیم راحت تره.

امیر حسین. 5ساله


07 تیر 1398 268 0

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 808 0

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي

همين كه خانه ي گرمي هست همين دوخوابه ي كم روزن
همين مثلث تكراري سه ضلع:كودك ومردوزن

همين كه حاصل عمري شعر  آپارتمان نودمتري
هميشه عطر زني دارد وَ بوي پونه و آويشن

همين اتاق پذيرايي همين كه جاي نشيمن نيز
ببين چه حوصله اي دارد براي اين همه حتي من!

همين چراغ كه مي سوزد همين اجاق كه روز و شب
اگرنه بوقلمون اما به شوق اشكنه اي روشن

همين كه سايه و سقفي هست براي دوري ونزديكي
براي آمدن يك دوست براي رفتن يك دشمن

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي
چه قبض گاز، چه قبض برق چه قبض روح، چه قبض تن

همين تنازع دخل وخرج همين جدال زناشويي
همين كه: خسته شدم از تو، همين دروغ: طلاق اصلاً

همين كه دختركي دارم شبيه سوژه ي نقاشي
گلي نشسته به گيسويش هزار غنچه به پيراهن

همين كه دست مرا گيرد در ازدحام خيابان ها
به ناگهان كشدم يك سو براي ديدن يك دامن

همين كه: خسته شدم ديگر مرا به خانه ببر بابا
همين نيامده رفتن ها همين بهانه ي برگشتن...
 
براي دلخوشي ام كافيست براي شكر ولي بسيار
كه بايد اين همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...



29 فروردین 1396 1846 0

بالا نمی روند دعاهایمان دگر

ای دیدنت محال به فریادمان برس
بی مرگ بی زوال به فریادمان برس

بی چیز و بی کسیم در این دشت سوخته
ذولجود ذولجلال به فریادمان برس

رو به جنوب تب زده، سیلاب هرزگی
جاری شد از شمال به فریادمان برس

لالیم در جواب سؤالات بی شمار
ای پاسخ سؤال به فریادمان برس

شب زنده داری من و دل بی اثر شده ست
ای خواب، ای خیال به فریادمان برس

بالا نمی روند دعاهایمان دگر
ای لقمه ی حلال به فریادمان برس

 



26 فروردین 1396 3132 0

این حنجره این باغ صدا را نفروشید

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله ی پرواز به جز کرم نلولد
پروانه ی پرواز رها را نفروشید

 یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله ی سعی و صفا را نفروشید

 دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره ی دورنما را نفروشید



08 آبان 1395 9369 2

خون در دل و داغ در جگر داشته باش

 

خون در دل و داغ در جگر داشته باش
در عالم غم، سیر و سفر داشته باش

گیرم که دعای مستجابی نشدی
چون آه در این جهان اثر داشته باش



26 مرداد 1394 795 0

آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد

گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و مگذار بگذرد
 
گفتا چه جای گریه؟ که او همچو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
 
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گلزار بگذرد
 
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبکبار بگذرد
 
گفتم: دمیده پیش تو، خورشید را ببخش
گفتا: مگر خدا ز خطاکار بگذرد!
 
غافل ز دوست یک مژه بر هم زدن مباش
آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد!
 
دردا که بی فروغ دل آرای روی دوست
هر روزِ ما به رنگ شب تار بگذرد
 
سرشار از تجلّی یارند لحظه ها
حیف است عمر ما که به تکرار بگذرد
 
ترک دل است از نظر عارفان محال
کی جَم ز جام آینه کردار بگذرد؟
 
در طور دل به نور تجلّی نوشته اند:
زین جلوه زار کوکبه ی یار بگذرد
 
این جا کسی به فیض تماشا نمی رسد
تا خود چه ها به طالب دیدار بگذرد!
 
گر در ولای آل علی صرف می شود
از خیر عمر بگذر و بگذار بگذرد
 
ای کاش این دو روزه ی باقی ز عمر نیز
در صحبت ائمه ی اطهار بگذرد
 
امشب بیا به پرسش «پروانه» ای عزیز
زان پیش تر که کار وی از کار بگذرد


05 اسفند 1393 1962 0

یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله

دل را اگر با عشق بر دریا زنی، باری
آبی تر از آبی شوی، جاری تر از جاری
 
هر دفعه خار خیر می چینی، چرا یک بار
از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟
 
بهر کفی نان، گرد خود بیهوده می چرخی
بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!
 
عمری زدی خود را به خواب، آیا زمانش نیست؟
یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری؟
 
او با تو گفته حالِ خود را، حال خود دانی
ای دوست! حق داری، نداری هیچ اجباری
 
یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله
این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری


11 آبان 1393 1675 0

من ذبح شدم به دست قربانی خویش

 

من ذبح شدم به دست قربانی خویش

در بند شدم به دست زندانی خویش

 

نفسی که هزار بار رامش کردم

انداخت مرا به دام شیطانی خویش

 



12 مهر 1393 1948 1

ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز

 
اي دل! تو که مستي ـ چه بنوشي چه ننوشي ـ
با هر مي ناپخته نبينم که بجوشي
 
اين منزل دلباز نه دزدي ست نه غصبي
ميراث رسيده ست به ما خانه به دوشي
 
دلسردم و بيزار از اين گرمي بازار
غم هاي دم دستي و دل هاي فروشي
 
رفته ست ز ياد آن همه فرياد و نمانده ست
جز چند اذان، چند اذانِ درِ گوشي
 
نه کفر ابوجهل و نه ايمان ابوذر
ماييم ميانمايگي عصر خموشي
 
ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز
در ما ندميده ست نه ديوي نه سروشي
 


08 شهریور 1393 1643 0

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام


اي بي نشانه نام ها! اي بي ستاره شانه ها!
بدبخت ها! بيچاره ها! آواره ها! بي خانه ها!

همشهريان مضطرب! همسايگان منقلب!
با سوسک ها هم سفره ها! با موش ها هم لانه ها!

مثل شمايم من، هلا! مجهول و بي کس بي محل
مثل شمايم من، هلا! اي در وطن بيگانه ها

من نيز مانند شما، آهي ندارم در بساط
با شمع خلوت مي کنم در خاليِ کاشانه ها

مثل شما وامانده ام، بسيار در سرخوردگي
مثل شما خوابيده ام، بسيار در ويرانه ها

اي زندگي را باخته بر تخته نردِ سادگي
اي خويشتن را سوخته، احمق تر از پروانه ها

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام
مثل شما بازيچه ام، بازيچه ي افسانه ها
::
ترفند و تسخر، تفرقه، تهمت، تغلّب، بس کنيد
ديوانه دارم مي شوم، از دستتان ديوانه ها...!



15 تیر 1393 616 0

سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است

 

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است
گفتی: بخند مسأله جدی تر از غم است
 
در احترام پیچ و خم کوچه های شهر
سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است
 
ساقی! کجاست باده؟ که در دست عاشقان
نوشابه های بحث برانگیز زمزم است
 
گرمای عشق نیست، که این بوسه های داغ
تعبیر تازه از اثرات جهنم است
 
دارم نمی رسم به خودم - قصه را ببند-
وقتی کلاغ، پاک کن قتل آدم است!
 
معشوقه ها، شلوغ خیابان، هجوم گرگ
« باز این چه شورش است که در خلق عالم است»


14 تیر 1393 1847 1

آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها
افتادگی شنیده ام و ایستادگی

روحی زلال دارم و جانی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....

 



28 خرداد 1393 1989 1

نه... نه... مرا نبلعيد!

 
نه... نه... مرا نبلعيد!
اين التماس نيست
اين آخرين نصيحت کرمي ست نيمه جان
آويخته به حلقه ي قلاب
در گوش ماهيان
 


28 خرداد 1393 1355 0

ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد

 
اتاقي بود و تختي بود و بازي با عروسک بود
تو از آغاز دنيايت همين اندازه کوچک بود
 
تو معناي پريدن تا کجاها را ندانستي
تمام درکت  از پرواز اوج بادبادک بود
 
در آن سو هفت شهر عشق را عطار مي گرديد
در اين سو بين رفتن تا نرفتن پا به پا شک بود
 
ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد
که از آغاز اين تصميم امري نامبارک بود
 
نصيحت با تو؟! اما نه! خودم را خسته مي کردم
نمي شد بيش از اين دريافت با ذهني که کودک بود
 
پشيماني، پشيماني، پشيماني، پشيماني
و پايان همان روزي که مي گفتند اينک بود
 


20 خرداد 1393 2251 0

حد اعلايي و با حداقل ها همنشين

 
حد اعلايي و با حداقل ها همنشين
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 
از معمّا ماندن ات  چندي ست لذت مي بري
اي سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشين
 
من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعي کن
بعدِ من کمتر شوي با اين دغل ها همنشين
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي مي شود با مبتذل ها همنشين
 
گردن آويزي چنين را پاره کن، آزاد شو
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 


16 خرداد 1393 5261 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها