دفتر شعر

دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد

از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد

مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد

صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد

در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد

دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد

ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد

نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد

مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد



29 اسفند 1395 2010 1

مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد

 
اي همه همسايگان! زمزمه خواني کنيد
مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد
 
ماهِ بلوغِ زمين، ماهِ بلاغت رسيد
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشاني کنيد
 
يک نفس از آسمان سرِّ مگو مي چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زباني کنيد
 
قايق ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دريا باريده است، قايق راني کنيد
 
هستي آيينه شد، مي شود آيا مگر
روبه روي آينه عيش نهاني کنيد؟
 
هستيِ عريان همين يک دو نفس پيش ماست
جلوه تَلَف مي شود، چشم چراني کنيد
 
نکته ي اصلي چه بود؟ اينکه خدا متن ماست
حاشيه تذهيب چيست؟ نکته پراني کنيد
 
واديِ پيموده را مي شود از سَر گرفت
باغ جوان مي شود، رو به جواني کنيد
::
باز هم از آسمان يک سَر و گردن سَر است
قامت روحِ مرا هرچه کماني کنيد
 


02 اسفند 1395 1733 3

بهار اوّلِ اسفند مي رسد از راه

 
گل و ترانه و لبخند مي رسد از راه
بهار، سرخوش و خُرسند مي رسد از راه
 
گذشت دلهره آور غروبِ تنهايي
پگاهِ روشنِ پيوند مي رسد از راه
 
بهار، گمشده ي سبزِ آسماني ماست
کسي که گفتم و گفتند مي رسد از راه
 
کسي که روحِ به افسردگي دچارِ مرا
نجات مي دهد از بند مي رسد از راه
 
مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخيز
بگو رسولِ خداوند مي رسد از راه
 
هميشه تازه، هميشه رها، هميشه زلال
هميشه دلکش و دلبند مي رسد از راه
 
اگرچه آخِرِ اسفند اول عيد است
بهار اوّلِ اسفند مي رسد از راه
 


29 بهمن 1395 1636 1

شاعر! شکوهِ پارسالي را چه کردي؟


شاعر! شکوهِ پارسالي را چه کردي؟
آن قبض و بسطِ لايزالي را چه کردي؟

اين دغدغه ها اين تکلف ها، دريغا!
آن سرخوشي آن بي خيالي را چه کردي؟

در دل هراس هيچ کس هرگز نبودت
آن روح، روحِ لاابالي را چه کردي؟

آن خلسه هاي خالص و خُلّص کجا رفت
آن لحظه هاي خوب و عالي را چه کردي؟

فقرت به فخرِ پادشاهان طعنه مي زد
آن دست، آه! آن دستِ خالي را چه کردي؟

شعرِ گل آلودِ تو بي ماهي ست، افسوس
اي رودِ بي دريا! زلالي را چه کردي؟

هوش و حواسِ بلخي شعرت چه شد؟ کو؟
شاعر! بگو شمسِ شمالي را چه کردي



23 خرداد 1394 832 0

به آيينه سوگند! آهي ندارم


به جز بي پناهي پناهي ندارم
به آيينه سوگند! آهي ندارم

شب و روزم از هرچه رنگ است خالي ست
سپيدي ندارم سياهي ندارم

شبي بي ستاره تر از من کجا؟ کو؟
به خورشيد سوگند! ماهي ندارم

کويرم، کويري فلق تا شفق خشک
نه هرزه، نه سبزه، گياهي ندارم

دو راهي سرانجام يک راه دارد
رسيدم به آنجا که راهي ندارم

نداري ست سرمايه ام در قيامت
ثوابي ندارم، گناهي ندارم
::
دلِ بي دعا هودجِ لا اله است
به آمين رسيدم، الهي ندارم



23 خرداد 1394 879 0

اسفند رسيد و دلِ من خانه تکانده ست

 
کاري بکن اي عشق! که سرشارِ تو باشم
پندارِ تو گفتارِ تو کردارِ تو باشم
 
نه شرقي و نه غربي ام اي زمزمه! بگذار
همواره هوادار، هوادارِ تو باشم
 
اين دلخوشيِ زود گذر چاره ي من نيست
بگذار که ناچارِ تو، ناچارِ تو باشم
 
خورشيدِ من! اي کاش در اين قحطِ رفاقت
همسايه ي ديوار به ديوارِ تو باشم
 
تکرارِ تو، تکرار نه، تجديدِ بلوغ است
اي کاش که تکراريِ تکرارِ تو باشم
 
اسفند رسيد و دلِ من خانه تکانده ست
بادا که شب عيد، خريدارِ تو باشم
::
ممدوحِ حقيقي تويي اي سلطنتِ محض
بگذار فقط شاعرِ دربارِ تو باشم
 


16 اسفند 1393 1793 0

فکري براي اين همه مضمون کال کن


شاعر شب است، زمزمه ات را زلال کن
با اضطراب هاي شبانه جدال کن

آتش بزن به خرمنِ انديشه هاي خام
فکري براي اين همه مضمون کال کن

شاعر! مقام هيچ به دردت نمي خورد
شاعر! شب است زمزمه کن شعر و حال کن

از راهِ ديگري که نشانِ تو مي دهند
پرواز تا نهايتِ خطِّ خيال کن

طبعِ ملول شعر شريفي نمي دهد
شاعر به پاسِ آينه ترکِ ملال کن
::
در خلوتِ شبانه ي حافظ چه مي گذشت؟
از آيه هاي روشن قرآن سؤال کن
::
با تو چه کرده اند رفيقان؟ چه مي کنند؟
شاعر حلال کن، همگي را حلال کن



07 بهمن 1393 1327 0

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد


نشد امشب بيايي تا به پاي تو سر اندازم
در افتم با غم و از بيخ بنيادش بر اندازم

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد
اگر مي آمدي، صدها غزل مي شد سر اندازم

تو افشا مي کني در جمع  رازم را، تو، آري تو
گناهش را چرا بر گردنِ چشمِ تر اندازم؟

تفأل مي زنم خير است اما حال من اين نيست
چگونه مي توانم بي تو مي در ساغر اندازم؟

براي دفع چشم بد، چرا اين دود و اين اسفند؟
خودم را کاشکي در پاي تو در مجمر اندازم
::
تو را کم داشتم ديشب وگرنه مي توانستم
در آن معراج، جبرائيل را از پا در اندازم

وگرنه مي توانستم چنان بالا پريدن را
که جبرائيل را در آتشِ  جلوه پَر اندازم
::
مرا بگذار تا سقف فلک را گرم بشکافم
مرا بگذار تا در خويش طرحي نو در اندازم

کدامين رختخواب اي پير امشب مي کند گرمت؟
نشد امشب بيايي تا برايت بستر اندازم



26 دی 1393 1164 1

هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت


مَليله دوز لباسي بنفش بر تن داشت
به جاي چشم، دو فانوسِ سبزِ روشن داشت

شِنِل به دوش، به ميدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبه اي مست و مرد افکن داشت

کشانده بود به دنبال خويش مردم را
هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت

چنان پريچه ي پاکي نديده بودم هيچ
کدام کوچه ي گمنامِ شهر، مسکن داشت؟

تنش به مخملِ نازِ حرير مي مانست
ميانِ سينه اگرچه دلي از آهن داشت

به دورِ گردنِ مرمر به جاي گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت
::
ميانِ همهمه ي عابران گمش کردم
نديده بودمش اي کاش! گرچه ديدن داشت



15 تیر 1393 265 0

گذشت عمر و من و تو در اشتباهِ هميم

من و توشاهد بخت بد و سياه هميم
پناهگاه نداريم، در پناهِ هميم

غم مني تو و من غُصّه ي تو ام، آري
من و تو اشکِ هميم و من و تو آهِ هميم

به غم گساريِ ما هيچ کس نمي آيد
براي عقده گشايي من و تو چاهِ هميم

چگونه مي گذرد روزها و شبهامان!
فقط من و تو در اين انزوا گواه هميم

کسي مُسبّب اين سوگ، اين مصيبت نيست
به عشق و عاطفه سوگند! ما تباهِ هميم

تو عاشقِ مني و من دچارِ تو افسوس!
گذشت عمر و من و تو در اشتباهِ هميم
::
به هم اجازه نداديم تا رها باشيم
من و تو مثل دو ديوار سدّ راه هميم



15 تیر 1393 69 0

شاعر! شب است، وقتِ تغزّل، قيام کن

شاعر! شب است، وقتِ تغزّل، قيام کن
شب را به احترامِ غزل، احترام کن

نقبي بزن به باطنِ شفّافِ واژه ها
يعني: نفوذ در ملکوتِ کلام کن

از راه مي رسد به سلامت سفيرِ صبح
از جا بلند شو به تشهّد، سلام کن

تنگ غروب، زمزمه اي داشتي، چه شد؟
شعري شروع کرده اي، آن را تمام کن

شعر سپيد نيز، سياه است بي حضور
شاعر بس است، ترکِ خواص و عوام کن

داري به پاي قافيه ها پير مي شوي
فکري براي اين همه پيک و پيام کن
::
سِحرِ حلال، سايه ي نطق نبوّت است
بر خود به پاسِ وحي، غزل را حرام کن
::
اي عشق! اي به گردنِ تو خون عاشقان!
وقتش رسيد، خونِ مرا هم به جام کن



15 تیر 1393 58 0

بودن نمانده است و نبودن نمانده است


راهي به غير آينه بودن نمانده است
ديدن کجاست؟ حال شنودن نمانده است

بودن؟ نبودن؟ آه! همان پرسش قديم
بودن نمانده است و نبودن نمانده است

درهاي بسته را نَفَست باز مي کند
قفلي براي باز گشودن نمانده است

پرچينِ  باغ هاي اجابت خراب شد
يعني که حاجتي به ربودن نمانده است

آنجا رسيده ام که مجالِ کلام نيست
وقتي براي شعر سرودن نمانده است



15 تیر 1393 202 0

مرگ مانند نَفَس با من و تو همراه است


گوش بسپار که از مرگ خبر مي آيد
خبر از مرگ چنين تازه و تر مي آيد

بر نمي آيد از دستِ کسي کاري هيچ
کار از مرگ در اين واقعه بر مي آيد

مرگ مانند نَفَس با من و تو همراه است
گرمِ جوش است و گريزان به نظر مي آيد

هرکجا دلهره اي هست علاجش مرگ است
قصّه ي دغدغه با مرگ به سر مي آيد

زندگي چشم و چراغي به جز از مرگ نداشت
مرگ مي آيد و انگار سَحَر مي آيد

هرکجا خاک کنيد اين دلِ نوراني را
به خودِ مرگ قسم، آينه در مي آيد
::
تا کجا چهره به چهره بنشينم با مرگ؟
منتظر مانده ام، افسوس، مگر مي آيد؟!



15 تیر 1393 165 0

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام


اي بي نشانه نام ها! اي بي ستاره شانه ها!
بدبخت ها! بيچاره ها! آواره ها! بي خانه ها!

همشهريان مضطرب! همسايگان منقلب!
با سوسک ها هم سفره ها! با موش ها هم لانه ها!

مثل شمايم من، هلا! مجهول و بي کس بي محل
مثل شمايم من، هلا! اي در وطن بيگانه ها

من نيز مانند شما، آهي ندارم در بساط
با شمع خلوت مي کنم در خاليِ کاشانه ها

مثل شما وامانده ام، بسيار در سرخوردگي
مثل شما خوابيده ام، بسيار در ويرانه ها

اي زندگي را باخته بر تخته نردِ سادگي
اي خويشتن را سوخته، احمق تر از پروانه ها

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام
مثل شما بازيچه ام، بازيچه ي افسانه ها
::
ترفند و تسخر، تفرقه، تهمت، تغلّب، بس کنيد
ديوانه دارم مي شوم، از دستتان ديوانه ها...!



15 تیر 1393 285 0

مي روم که برگردم، رفته اي که برگردي


مثل من پر از درمان، مثل من پر از دردي
با تمام خوبي ها مثل من بد آوردي

در تو مثل من چيزي ثابت و منظم نيست
اجتماع ضدّيني، آتشي ولي سردي

هم نشانه ي عشقي، هم نمادِ بي مهري
مثل من گل سرخي، مثل من گل زردي

من نجابت خود را مثل تو تلف کردم
تو جوانيِ خود را مثل من هدر کردي

اين جداييِ نزديک، جاودان نخواهد ماند
مي روم که برگردم، رفته اي که برگردي



15 تیر 1393 116 0

شعر افتاده به جانم امشب

 
نه معاني نه بيانم امشب
صاحبِ طبعِ روانم امشب
 
جوششِ شعر زمين گيرم کرد
شعر افتاده به جانم امشب
 
آينه ها چه به من مي گويند؟
نگرانم نگرانم امشب
 
مي کشد سر به فلک شعله ي شوق
از تنورِ هيجانم امشب
 
نشکند نرخِ مرا حتّي مرگ
ها خدايي! که گرانم امشب
 
فارغ از روشني و تاريکي 
نه يقينم نه گمانم امشب
 
اين همه شعر و منِ تشنه؟ خوشا!
آب افتاده دهانم امشب
 
چترِ آرامشِ من شاعري است
باز در امن و امانم امشب
 
نکته هاي غزلِ حافظ را
مي دهد دل به زبانم امشب
::
چه کنم با نفسِ بي تابم؟
شعر افتاده به جانم امشب
 


07 تیر 1393 244 0

فروغِ تازه ي من! من هنوز بيدارم

 
مرا گرفت نگاهت، تمام شد کارم
بيا بلند بگويم که دوستت دارم
 
در انتظارِ ملاقاتِ نيستي بودم
ولي کشيد دوباره به عاشقي کارم
 
دوباره زندگي ام از ترانه سرشار است
دوباره عکس کسي هست روي ديوارم
 
طلوع مي کند از پشت کوه ها خورشيد
فروغِ تازه ي من! من هنوز بيدارم
 
وداع مي کني و بُغض مي کنم، شب خوش!
هزار و يک غزلِ عاشقانه مي بارم
 


07 تیر 1393 190 0

شاعر! طريق زمزمه تغيير کرده است

شاعر! به فکر کوچ از اين کوچه سار باش
بر اسبِ بادپاي تأمّل سوار باش
 
با او قرار بسته اي اي تخته بندِ تن!
مثل نسيم در به در و بي قرار باش
 
شاعر! هنوز شعر شريفي نگفته اي
شاعر! هنوز...، آه! برو شرمسار باش
 
چيزي نمانده است بپوسي در اين سکون
از پيله هاي وهم به فکر فرار باش
 
عمرت به وصفِ سبزه گذشت و به شرح باغ
يک بار هم بيا و سراپا بهار باش
 
شاعر! شروع کن به صفا دادن خودت
شاعر! زلال مثل دلِ جويبار باش
 
پلکِ شهود مي پرد از شوقِ ديدنت
آيينه باش آينه ي بي غبار باش
 
تقسيم مي کنند سحر شعر ناب  را
شاعر! به پاس شعر سحر زنده دار باش
::
شاعر! طريق زمزمه تغيير کرده است
شاعر! بيا و شاعر اين روزگار باش
 


07 تیر 1393 65 0

کشيده است به رسوايي و جنون کارم

کشيده است به رسوايي و جنون کارم
ميان جمع بگويم که دوستت دارم؟!
 
که دستگيري ام اي عشق مي کند آيا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟
 
گرفت بارِ غمت را به دوش هر کس، مُرد
خبر دهيد که من زنده زير آوارم
 
مراقبم که مبادا تُهي شوم از تو
قسم به چشمِ تو! در خواب نيز بيدارم
 
شبيهِ اسفندم بي قرارِ گريه ي سير
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر مي بارم
 


07 تیر 1393 126 0

خوشا که باز به چشمانِ تو نگاه کنم

 
دوباره روزِ دلم را خوشا سياه کنم
خوشا که باز به چشمانِ تو نگاه کنم
 
تو را به عشق، مخواه  اي شريکِ غربتِ من!
تو باشي و منِ افتاده سر به چاه کنم
 
چراغ بر سر راهم بگير با چشمت
که زير سايه ي اين نور، رو به راه کنم
 
درست بود حکاياتِ توبه و تقوا
ولي دوباره خوشا تا من اشتباه کنم
 
طبيب کيست در اين شهر بي در و پيکر
خوشا مراجعه از نو به اشک و آه کنم
 
حرام باد مرا مستيِ تماشايت
اگر نگاه پس از چشم تو به ماه کنم
 


07 تیر 1393 100 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها