دفتر شعر

زن مي دويد، بقچه ي نان در دست

 
زن مي دويد و ريخته بر دوشش
موهاي تابدار بناگوشش
 
زن مي دويد و باد سراسيمه
در چاک هاي کهنه ي تن پوشش
 
زن مي دويد، بقچه ي نان در دست
با کودکي مريض در آغوشش
 
پشت سرش هناسه زنان سرباز
با برق آن تفنگ که بر دوشش...
 
پيچيد پاي زن، به زمين افتاد
افتاد بچه نيز از آغوشش...
 
سرباز ايستاد و نگاهي کرد
به مادر و به کودک بي هوشش
 
لکنت گرفت پايش و بر... برگشت
افتاده بود اسلحه از دوشش
 


21 تیر 1394 2115 1

گفتم جزيره مثل من و توست، يک زن است

 
صدها پرنده مثل تو بي بال و پر شده ست
صدها درخت سبز دچار تبر شده ست
 
بسيار نخل سوخته افتاده بر زمين
تا يک چراغ در شب تاريک بر شده ست
 
تا چشمه اي بجوشد از اين سنگلاخ خشک
از اشک چشم، دامن يک ايل تر شده ست
 
با اين همه عروس سيه پوش عجيب نيست
اين سرزمين سوخته مجنون اگر شده ست!
...
پرسيدم او که رفت تو با بچه ها چطور؟...
اين سال ها چگونه براي تو سر شده ست؟
 
چيزي نگفت، روسري اش را عقب کشيد
ديدم چقدر خسته تر و پيرتر شده ست!
 
گفتم جزيره مثل من و توست، يک زن است
يک زن که داغ ديده و خونين جگر شده ست
 
يک زن که مثل ما جگرش تکه تکه است
يک زن شبيه ما که دلش شعله ور شده ست
 
زل زد به استکان پر از چاي سرد و گفت
مرداب هاش مزرعه ي ني شکر شده ست
 


22 اردیبهشت 1394 1403 0

در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم

 
اي آخرين مسافر و اي آخرين سوار!
تا کي در انتظار تو؟... تا کي در انتظار؟...
 
در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم
تا کي مي آيد از سفر آن آخرين قطار
 
تا کي پياده مي شوي و مي تکاني از
شال بلند يشمي ات ـ اي مهربان! ـ غبار
 
کي مي رسي و شانه به شانه کنار تو
پايين مي آيد از همه ي پله ها بهار
 
اي هر دو يک نفر! تو و آغاز سال نو
کي مي رسيد با چمداني پر از انار؟
 
ما تشنه ي توايم تو اي قامت بلند!
برخيز تا به سجده رود پيشت آبشار
 
«چون کائنات جمله به بوي تو زنده اند
اي آفتاب! سايه ز ما نيز برمدار»*
 
 
 
* چون کائنات جمله به موی تو زنده اند
 
ای آفتاب! سایه ز ما بر مدار هم
 
(حافظ)
 

 



16 آبان 1393 1652 0

حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد

 
به دنبال تو مي گردم که با فانوس باران ها
به دنبال تو مي گردند اين شب ها خيابان ها
 
به دنبال تو مي گردم، همان طوري که مي گردند
پي يک قطره باران چشم هاي باز گلدان ها
 
چقدر اين روزها جاي تو در هر کوچه اي سبز است!
چقدر اين روزها سبزند در اين شهر ميدان ها!
 
تمام جوجه ها از تخم هاشان سر درآوردند
ترک خورده است در اين روستا ديوار زندان ها
 
حياط خانه ها کم کم پر از گنجشک خواهد شد
پرستو خانه خواهد ساخت زير سقف ايوان ها
 
يخ درياچه هر شب تردتر، هر روز تازک تر...
بزودي باز مي گردند قوها و پليکان ها!
 


15 مرداد 1393 1374 0

دستم آغشته به نارنج گناهي که تويي!

 
سر هرجاده منم، چشم به راهي که تويي
شب و روزم شده چشمان سياهي که تويي
 
بندبازي وسط معرکه ام، واي اگر
روي دوشم بنشيند پر کاهي که تويي!
 
زير پايم پلي از موست، ولي زل زده ام
بين چشمان تماشا به نگاهي که تويي
 
کور کرده ست مرا عشق و سر راهم باز
باز کرده ست دهان حلقه ي چاهي که تويي
...
نيست کم وسوسه اي سيب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهي که تويي!
 


03 تیر 1393 1308 0

هاجر! آن روز چه مي کردي اگر اسماعيل...

 
اين که دوربين تو هي دور و برش مي گردد
ميکروفن خم شده و دور سرش مي گردد ـ
 
باغباني است که با قامت خم در پي يک
گل مفقود الأثر، يا اثرش مي گرد
 
هر که اين جاست به دنبال نشاني کسي است
او به دنبال پلاک پسرش مي گردد
 
...
در پي روشني چشم ترش آمده است
او به دنبال پلاک پسرش آمده است
 
هاجر! آن روز چه مي کردي اگر اسماعيل
ديده بودي که خودش رفته، سرش آمده است؟
 
تو به دوربين خبر شرح بده اي مادر
چه بلايي!... چه بلايي به سرش آمده است!
 
اين که چون کفتر پر ريخته چندين سال است
پسرش رفته و حالا خبرش آمده است
 
هاجر! آن روز چه مي کردي اگر ابراهيم
ديده بودي که سرش زير پرش آمده است؟
 
به جرايد تو بگو اين زن در عرض دو شب
جسد شوهر و نعش پسرش آمده است!
 
تو بگو آتش عالم به سرش مي گردد
اين که دوربين شما دور و برش مي گردد!
 
 


18 خرداد 1393 1445 1

نگاه هاي تو هر لحظه آفتاب ترند

نگاه هاي تو هر لحظه آفتاب ترند
و برف هاي جهان در هوايت آب تردند
 
پس از بلوغ تو هي خاک تشنه تر شده است
و برکه ها همگي دورتر، سراب ترند
 
و هي هواي زمين گرم و گرم تر شده است
و باغ ها همگي خشک تر، خراب ترند
...
جهان شبيه علامت سؤال مشتعلي است
و ابرهاي نگاه تو از جواب، ترند
 


17 خرداد 1393 197 0

روزهايت را به جوهاي خيابان باختي

مثل اسب سرکشي در باد و باران تاختي
قد علم کردي و مغرورانه يال افراختي
 
ايستادي روبروي سيلي رگبارها
خانه ات را در مسير سيل و توفان ساختي
 
بيش از اين ها بود سهمت از زمين و آسمان
قدر خود را ـ حيف اي نخل جوان! ـ نشناختي
 
زود باليدي و خيلي زود بر دادي ولي
ميوه ات را پيش پاي عابران انداختي
 
برگهايت را به باد و شاخه هايت را به برق
روزهايت را به جوهاي خيابان باختي
 


10 خرداد 1393 184 0

تا صبح چشمم را به سقف خانه مي دوزم

با اين که چون ماري درون آستين بودند
زيباترين شب هاي من روي زمين بودند
 
چشمانت، آن الماس هاي قهوه اي يک عمر
با چشم هاي خواب و بيدارم عجين بودند
 
هر چند آخر زهر خود را ريختند اما
تا لحظه ي آخر برايم بهترين بودند
 
هرقدر نزديک آمدم کمتر مرا ديدي
بعداً شنيدم چشم هايت دوربين بودند
 
خواجو تو را هر روز با يک زن تماشا کرد
پل ها و زن ها بين ما ديوار چین بودند
...
تا صبح چشمم را به سقف خانه مي دوزم
شب هاي زيبايي که مي گفتي همين بودند؟
 


09 خرداد 1393 306 0

اگر اين دلهره، اين دل نگراني بگذارد!...

 
مي تواند همه ي عمر تو را دوست بدارد
اگر اين دلهره، اين دل نگراني بگذارد!...
...
زن نگاهش به درختي است که در آخر خرداد
ناگهان روي زمين ريخته هر برگ که دارد
 
نه فرود آمده برفي، نه وزيده است نسيمي
پس چه واداشته او را که چنين زرد ببارد؟
 
زن نگاهش به درخت است و به جنگل که قرار است
هم تبر را و هم اين حادثه را تاب بيارد
 
تو به زن خيره اي و منتظري دست ظريفش
باز دستان تو را گرم و صميمي بفشارد
 
دست هاي تو در اين فکر که کي شاخه گلي را
به سرانگشت نوازشگر اين زن بسپارد
 
زن سرمازده دلواپس اين است آيا
وقت دارد همه ي باغچه را باز بکارد؟
 
و حواسش به درختان که: مبادا نتواند
جاي هر سرو که افتاد نهالي بنشاند
...
مي تواند همه ي عمر تو را دوست بدارد؟
شايد... اما اگر اين دل نگراني بگذارد!...
 


09 خرداد 1393 214 0