دفتر شعر

سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش

 
باز آمده ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غير و مسلمان تو باشم
 
سي روز جدا باشم از آشفتگي خلق
تا معتکف موي پريشان تو باشم
 
تا شام ابد حلقه به گوش تو بمانم
از صبح ازل گوش به فرمان تو باشم
 
سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش
تا سي شب پر خاطره مهمان تو باشم
 
قرآن به سرم بود، که امشب شب قدر است
جانم به کفم بود که قربان تو باشم
 
آيات تو را بر طبق سينه گذارم
رحلي شوم و حافظ قرآن تو باشم
 


07 خرداد 1396 4528 1

خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها

 
رفته اي چندي ست تا خالي شوي از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها
 
گريه کردم بي تو روي شانه هاي جالباسي
عطر تلخت مانده روي تک تک اين پيرهن ها
 
بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم:
پندهاي پيرمردان... شايعات پيرزن ها...
 
رفته بودي...مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
کاش برگردي که افتد باز اسمم در دهن ها
 
کيستي اي عشق؟ وقتي نيستي در سوگ و سورم
چيست فرق پيرهن هاي عروسي با کفن ها؟
 
::
حوض بي ماهي، حياط برگريزان، چاي بد طعم
باز با گلپونه ها «من مانده ام تنهاي تنها»
 


19 خرداد 1393 2479 1

خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست

 

هي! خدا جو! عشق مي آيد پري جويت کند
عشق مي بايد که از اين رو به آن رويت کند
 
ورد لبهايت اگر چون شيخ ذکر يا رب است
مي شود يک جفت چشم شوخ جادويت کند
 
اي وکيل بي گناهان قاضي القضات نيز
آمده تا خرقه اي را وقف گيسويت کند
 
باد شاليزار شالت را به رقص آورده است
هيچ کس جز من مبادا دست در مويت کند
 
خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست
مي تواند هر زمان دلتنگ شد بويت کند
 
بندگان در بند خويش اند از کسي ياري مخواه

از خدا بايد بخواهي تا «منِ او»* يت کند

 
 
* منِ او نام رمانی از رضا امیرخانی است


07 خرداد 1393 5815 1