دفتر شعر

قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من

 
نشسته در حياط و ظرف چيني روي زانويش
اناري بر لبش گل کرده سنجاقي به گيسويش
 
قناري هاي اين اطراف را بي بال و پر کرده
صداي نازک برخورد چيني با النگويش
 
مضاعف مي کند زيبايي اش را گوشوار آن سان
که در باغي درختي مهربان را آلبالويش
 
اگر ياس امين الدوله بودم مي توانستم
کمي از ساقه هايم را ببندم دور بازويش
 
قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من
که از من شعر مي ماند و از او باغ گردويش
 
تو را از من جدا کردند هر باري به ترفندي
يکي با طعنه ي تلخش...يکي با برق چاقويش
 
رعيت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم کهنه داشتم... اين زخم هم رويش
 


08 خرداد 1393 2306 0