بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

سربازی با گلوله ی برفی

دفتر شعر

گاهي با جنگ بازي مي کنيم

 
مي گويند
در آخرين نامه اش نوشته بود
دبيرستان هنوز ادامه دارد و
از مرزهاي دشمن عربي ياد مي گيريم
نوشته بود
گاهي با جنگ بازي مي کنيم
تيرهاي دشمن در خشاب ها چشم مي گذارند
ما قايم مي شويم
تيرهاي ما چشم مي گذارند
دشمن
 
نوشته بود
باد پيشاني بند يا زهرا بسته
و چادرهاي قرارگاه امداد را
به خط مقدم مي برد
و ياس ها
تمام هستي شان را
در شيشه هاي عطر
به جبهه مي فرستند
 
نوشته بود
ساقي گردان بچه هاي حبيب تير خورده
و قمقمه ها دارند هلاک مي شوند
خودش شهيد شد
و نامه در جيب پيراهنش اسير
 
هنوز منتظريم به دست ما برسد
گره کور پايين امضايش را باز کنيم
و با اثر انگشتش
تطبيق بدهيم
 


24 خرداد 1394 1119 0

شومينه خاموش است و اتاق روشن...

 
تا چند ساعت ديگر
در اتاق من 
سربازهايي با لباس هاي پلنگي
قدم مي زنند!
ممکن است آن قدر خوب
اين اتاق را تصرف کنند
که همچون من
بي احتياط باشند وشعر بنويسند
 
تا چند ساعت ديگر اين غريبه ها
گل هاي باغچه را آب مي دهند
و به جاي من زنگ خراب حياط را
تعمير مي کنند
 
پيت بنزين را برمي دارم
مي پاشم
روي لبخندهاي قاب شده مادر بزرگ
روي پشتي هاي از کمر افتاده اتاق
روي اين شطرنج کيش و مات شده
و هرچيزي که ممکن است
دشمن به غنيمت بگيرد
 
از خودم سؤال مي کنم
تا به حال کبريتي را
به نشانه صلح کشيده اي؟
 
اين اولين بار است
در خانه ی ما
شومينه خاموش است و
اتاق روشن
 


25 خرداد 1393 1069 0

نزديک ترين پناهگاه آغوش مادرم مي شد

 
با بوق راديو
با اعلام وضعيت قرمز
نزديک ترين پناهگاه
آغوش مادرم مي شد
موشکي به سقف خانه نخورد
بمبي پنجره ها را نلرزاند
اما آواري از اشک هاي مادرم بر سرم خراب شد
حالا سال ها گذشته
پدر با حلقه اي گل
از اسارت برمي گردد
و بدون هيچ تأخيري
مرا از زير آوار بيرون مي کشد
 


19 خرداد 1393 246 0

قايق هاي جنگي کاغذي

دشمن با اولين پاتک
مسير حرکت آب رودخانه را عوض کرد
قايق هاي جنگي کاغذي
که مدت ها پيش در آب انداخته بودم
يکي يکي برگشتند
 
دشمن مسير حرکت باد را عوض کرد
موشک هاي بمب افکن کاغذي ام برگشتند
دشمن همچنان پيش روي کرد
و مسير زندگي مان را عوض کرد
پدر که دورادور
به بازي هايم عادت کرده بود
هيچ وقت برنگشت
 


19 خرداد 1393 172 0

اين کلاه کج ها

اين کلاه کج ها
اگر در همسايگي خانه ما
سنگر مي ساختند
تفريحشان قد کشيدن خواهرم مي شد
و ديوانه شدن من
 
قد بکش خواهرم
بيشتر از انتظارشان
آن قدر که چشمانت
از زمين دور شود
و کوچ نامردي به سرزمينمان ر انبيني
آن قدر قد بکش
تا با فضانورداني که در کره هايي جديد
دنبال خوشبختي مي گردند
حرف بزني
از طبيعت اين روزهاي زمين برايشان بگويي
از بادي که گهگاه کلاهي را کج مي کند
 


19 خرداد 1393 153 0

رنگ بندي دنيا عوض شده بود

ضربدرهاي قرمز
نگذاشتند شيشه خرده ها
چون اشک
قطره قطره
از چشمان پنجره پايين بريزد
وقتي بمب
دست کشيده همسايه را
در خانه انداخت
مي داني؟!
اگر اين دست
هنوز به فرمان بود
بلند مي شد
احترام نظامي مي گذاشت
لباس ضد گلوله اش را تن مي کرد
و ماهي هاي شناور در قلب حياط
تير نمي خوردند
 
من ساعت ها در کمد
با لباس ها زندگي کردم
بيرون که آمدم
رنگ بندي دنيا عوض شده بود
 


19 خرداد 1393 130 0