دفتر شعر

افسانه ها را رها کن برخیز اردیبهشت است

 

موهایش ابریشم زرد، پیراهنش تور و پولک

آرام و خندان و خاموش خوابیده مثل عروسک

 

زخمی دهان باز کرده روی گلویش که او را

تبدیل کرده برای غم های مردم به قلّک

 

خسته ست خسته ست خسته ست از این که یک عمر رفته ست

از هر طرف باد رفته ست از هر طرف...بادبادک

 

سرگرم کرده خودش را با قصه، با قصه هایی

مانند"قویی سفید است فردای این جوجه اردک"

 

 

افسانه ها را رها کن برخیز اردیبهشت است

پیراهنت را درآور پروانه شو کرم کوچک!

 



19 اردیبهشت 1396 1178 0

نگاه کن به غزل هاي داغ ديده ي من!

 
نگاه کن به غزل هاي داغ ديده ي من!
به دخترانِ پريشانِ مو بريده ي من
 
کدام تير تو را عاقبت نشانه گرفت؟
گوزنِ زخمي در بيشه آرميده ي من!
 
کدام کوره؟ کجاي جهان در آتش سوخت؟
که نرم شد دلِ فولادِ آب ديده ي من
 
دلم گرفته، دلم تنگ توست، باطل کن
طلسمِ اين شب تاریک را سپيده ي من!
 
نمي رسد به سرِ شاخه دستِ من، تو خودت
بيفت در سبد اي ميوه ي رسيده ي من!
 


04 تیر 1394 2314 2

هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است

 
نپرس حال مرا... بي تو حال، حال بدي است
هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است
 
نپرس... هيچ نپرس از دلم، همين «چه خبر...»
همين «چه مي کني اين روزها...» سؤال بدي است...
 


09 دی 1393 1221 0

شاخه ها دارند برگ تازه درمي آورند

 
بادها هر ابر را از آسمانم مي برند
پشتِ پايش ابر پر باران تري مي آورند
 
جنگلي خالي پس از يک ماه آتش سوزي ام
خاطرات سبز من حالا فقط خاکسترند
 
بي تو مثل بره اي در باتلاق افتاده ام
هر چه سعيم بيشتر، اميدهايم کمترند
 
تو کجا؟ رام کدام آهوي صحرايي شدي؟
ببرِ مغرورِ من! آيا زخم هايت بهترند؟
 
من کسي ديگر سراغم را نمي گيرد، مگر
قاصدک ها گاه گاه از آسمانم بگذرند
 
قاصدک هايي که از اين دور و بر رد مي شوند
گاه گاهي هم خبرهاي تو را مي آورند
 
کاش روزي هم تو از «بابا خبر»* ها بشنوي
شاخه ها دارند برگ تازه درمي آورند
 
بعد برگردي، ببيني باز هم سنجاب ها
لابلاي شاخه ها اين جا و آن جا مي پرند
 
 
 
*در برخي مناطق ايران قاصدک را گويند


11 مرداد 1393 979 1

با من چه کردي عشق؟ اي بيماري مزمن!

 
با چشم هاي ماتشان ديوانه ها حتي...
يا بچه ها از پشت بامِ خانه ها حتي...
 
طوري به من زل مي زنند انگار بيمارم
همسايه هايم بدتر از بيگانه ها حتي!
 
يک روز با من اهل اين ده مهربان بودند
حتي سگان پيرشان در لانه ها، حتي...
 
حالا اگر روزي به گل ها آب هم دادم
از لابلاي برگ ها پروانه ها حتي...
 
با من چه کردي عشق؟ اي بيماري مزمن!
مردم مرا يک روز روي شانه ها حتي...
 
حالا ولي طاقت نمي آرند يک ساعت
در سايه ي ديوار، در ويرانه ها حتي...
 


11 تیر 1393 1024 0

صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت

 
شب ها کبوترخانه ي شهر است دامانت
صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت
 
نظم جهاني را به هم مي ريزد آن ماهي
که صبح ها بيرون مي آيد از گريبانت
 
فرقي ميان «کوهرنگ1» و شانه هايت نيست
فرقي ميان «چشمه زاغي2» ها و چشمانت
 
هرقدر تابستان ململ بر تنت زيباست
زيباست بالاپوشِ پائيز و زمستانت
 
تو مادر بابونه ها و پونه ها هستي
عطرِ بهارِ کوه را دارند دستانت
 
من دختر آويشن و ريواس و ريحانم
دلتنگِ دشت و چشمه و کوه و بيابانت
 
دلتنگ تابستان فرورديني ات هستم
ديوانه ام حتي براي برف و بورانت
 
حقش چکيدن در گلوي گاو خوني نيست
رودي که نوشيده است قطره قطره از جانت
 
اي زردکوه مهربان! بگذار برگردد
زاينده رودِ کوچکت روزي به دامانت
 
 
 
1.کوهي در استان چهارمحال و بختياري
 
2.چشمه اي در نزديکي شهر بروجن
 


26 خرداد 1393 1203 0

لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند

از چراگاه هاي اصلان کوه اسب هاي اصيل را بردند
گرگ ها نيمه شب به قريه زدند ماه بانوي ايل را بردند
 
زيرِ ميناي سرخ موهايش اشک ريزان دو چشم زيبايش
لرزش شانه هاي رعنايش...دختر جبرئيل را بردند
 
خشک شد قريه خشک سالي شد روستا از درخت خالي شد
گويي از کوچه باغ هاي بهشت چشمه ي سلسبيل را بردند
 
هيچ کس عاشق کسي نشده ست بعد از آن روز گويي از اين کوه
همه ی دختران زيبا و پسرانِ «نجيب» را برند
::
اسمي از ماه بانوي ده نيست... مردم اما به ياد مي آرند
که سوارانِ خان به قريه زدند اسب هاي اصيل را بردند
 


17 خرداد 1393 158 0

هر تکه از دنياي من، از ماه تا ماهي...

 
هر تکه از دنياي من، از ماه تا ماهي...
هر قدر، هر جا، هر زمان، هر طور مي خواهي!...
 
حتي اگر مثل زليخا آبرويم را...
از من نخواهي ديد در اين عشق کوتاهي!
 
حتي اگر بي رحم باشي مثل ابراهيم
نفرين؟... زبانم لال!... حتي اخم يا آهي!...
 
من آخرين نسل از زنان عاشقي هستم
که اسمشان را راويانِ قصه ها گاهي...
 
من آخرين مرغ جهانم، آخرين گنجشک
که در پيِ افسانه ي سيمرغ شد راهي...
 
حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد
شاهينِ چشمانِ تو با اين کفترِ چاهي؟
 


17 خرداد 1393 146 0

شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي

زاينده رود و گنگ و دانوب از تو مي نوشند
هر روز شريان هاي عالم در تو مي جوشند
 
گنجشک ها از جاي جاي نقشه مي آيند
از چشمه ي زير گلويت آب مي نوشند
 
يک سال سرما مي خورند آلوچه ها، هروقت
شال و کلاهِ دست بافت را نمي پوشند
 
تنها تو مي داني چرا مردان کوه اين قدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
 
تنها تو مي فهمي حواس دختران پرت است
هر صبح شير گوسفندان را که مي دوشند
 
شايد تو هم مثل من از ييلاق مي آيي
ايل و تبارت سارهاي خانه بر دوشند
 
شايد تو را هم مردهاي قريه ات يک شب
پاي بدهکاري به يک خان زاده بفروشند
::
فعلاً که در شعر من آهوهاي چشمانت
در برف ها هم بازي يک جفت خرگوشند
 


17 خرداد 1393 171 0

تو نيستي و استکان ها نيز خاموشند

لب تشنه خوابيدند پاي حوض گلدان ها
شايد تو برگشتي و برگشتند باران ها
 
شايد تو برگشتي و شهريور خنک تر شد
دنيا کمي آرام شد، خوابيد توفان ها
 
شايد تو برگشتي و مثل صبح روز عيد
پر کرد ذهنِ خانه را تبريکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره مي گويند و مي خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطر چاي لاهيجان و ليمو ترش...
آن وقت رفت و آمدِ شيرينِ قندان ها...
::
تو نيستي و استکان ها نيز خاموشند
اي کاش بودي تا تمام روز فنجان ها...
 


17 خرداد 1393 86 0

مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها

 
بنشين برايم ني بزن طوري که چوپان ها
هرشب براي بره هاشان در بيابان ها...
 
تو ني بزن، من شعر مي خوانم، و مادر... آه!
مادر کنار باغچه سرگرمِ ريحان ها
 
اي مهربان شانه هايت زير پيراهن
چون کوه هاي زادگاهم در زمستان ها!
 
لبخند هايت نسخه اي از خط نستعليق
تنهاييت معمار ايوان ها، شبستان ها
 
وقتي تو لذت مي بري از عطر گل هاشان
با خود مي انديشم چه خوشبختند گلدان ها!
 
اي کاش دنيا دشتي از گلهاي وحشي بود
با هق و هقِ مشکها و دودِ قليان ها
 
يا کاش مثل خواب بعد از ظهر صحرا بود
با رقص دامن هاي پر چين دور قزغان ها*
 
دنيا ولي مثل غروب کوه دلگير است
بنشين، برايم ني بزن، طوري که چوپان ها...
 
 
*ديگ بزرگ مسي
 


17 خرداد 1393 119 0

اسبِ سفيدي آمد و مِیناي سرخي رفت

با هر نسيمي برگ برگ اندام گل مي سوخت
از ريشه تا پرچم سراپايش به کل مي سوخت
 
فيروزه هاي سبزِ نيشابورِ چشمانش
در آتشِ دستان چنگيز مغول مي سوخت
 
اسبِ سفيدي آمد و مِيناي1 سرخي رفت
جاده به خود از خشم مي پيچيد و پل مي سوخت
 
در دست مادر منقلِ اسفند يخ مي کرد
زيرِ لبانش إن يکاد و چارقل مي سوخت
::
در رقصِ چوب مردهاي روستا آن شب
سُرنا گريبان پاره مي کرد و دهل مي سوخت
 
 
 
1. روسري حرير بزرگي که زنان بختياري به سر مي کنند. «ميناي سرخ را عروس هاي بختياري در شب عروسي به سر مي کنند»
 


17 خرداد 1393 92 0

بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...

بيش از تمام رنگ هايت رنگ کاشي را...
بيش از تمامِ لحظه ها وقتي تو باشي را...
 
روزي زني در عهد شاه عباس عاشق کرد
سرپنجه هاي روحِ يک معمارباشي را
 
آن وقت شعر و رنگ و موسيقي به هم آميخت
پوشاند اسليمي تنِ عريانِ کاشي را
 
حالا دوباره اصفهان آبستن است اي عشق!
تنديسِ زيبايي که از من مي تراشي را
 
روح مرا سوهان بکش چکش بزن بشکن
بيرون بريز از من هواها را حواشي را
 
حل کن مرا اي عشق! اي تيزابِ افسونگر!
ذراتِ جانم تشنه هستند اين تلاشي را
::
از نغمه ها آوازهاي زنده رودت را...
بيش از تمام رنگ هايت رنگِ کاشي را...
 


17 خرداد 1393 109 0