دفتر شعر

مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد

 
ابرِ مستي تيره گون شد باز بي حد گريه کرد
با غمت گاهي نبايد ساخت، بايد گريه کرد
 
امتحان کردم ببينم سنگ مي فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد؛ گريه کرد
 
اي که از بوي طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد
 
با تمام اين اسيران فرق داري، قصه چيست؟
هر کسي آمد به احوالت بخندد گريه کرد
 
از سر ايمان به داغت گاه مي گويم به خويش
شايد آن شب «زجر» هم وقتي تو را زد گريه کرد
 
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشيده شد
آن زن غساله هم اشکش درآمد، گريه کرد
 


13 مهر 1395 2588 1

«باوفا» خواندمت از عمد که تغيير کني

 
لذت مرگ نگاهي ست به پايين کردن
بين روح و بدن ات فاصله تعيين کردن
 
نقشه مي ريخت مرا از تو جدا سازد «شک»
نتوانست، بنا کرد يه توهين کردن
 
زير بار غم تو داشت کسي له مي شد
عشق بين همه برخاست به تحسين کردن
 
آن قدر اشک به مظلوميتم ريخته ام
که نمانده است توانايي نفرين کردن
 
«باوفا» خواندمت از عمد که تغيير کني
گاه در عشق نياز است به تلقين کردن
 
«زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست»
خط مزن نقش مرا موقع تمرين کردن!
 
وزش باد شديد است و نخم محکم نيست!
اشتباه است مرا دورتر از اين کردن


30 خرداد 1393 8427 1

حد اعلايي و با حداقل ها همنشين

 
حد اعلايي و با حداقل ها همنشين
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 
از معمّا ماندن ات  چندي ست لذت مي بري
اي سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشين
 
من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعي کن
بعدِ من کمتر شوي با اين دغل ها همنشين
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي مي شود با مبتذل ها همنشين
 
گردن آويزي چنين را پاره کن، آزاد شو
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 


16 خرداد 1393 4356 2

زمين شناس حقيري تو را رصد مي کرد

زمين شناس حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم نگاهِ بد مي کرد
 
کنارت اي گلِ زيبا،  شکسته شد کمرم
کسي که محو تو مي شد مرا لگد مي کرد
 
تو ماه بودي و بوسيدن ات نمي داني...
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد
 
بگو به ساحل چشم ات که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جذر و مد مي کرد؟!
 
چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد
 
کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شمار را هميشه سد مي کرد
 


08 خرداد 1393 524 0

چون «عطارد» گردِ تو بيش از همه چرخيده ام

 
رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ  کوچکي ست
باز مي گرديم روزي، روزگار کوچکي ست
 
مي گذاري گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف يا قهر است اين؟! دورم حصار کوچکي ست
 
با مرور دوستي هايم به من اثبات شد
هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکي ست
 
در تو من دنبال چيزي ماوراي شهرتم
شاعرت بودن برايم افتخار کوچکي ست
 
من براي عشق مي ميرم، براي شعر نه!
دفتر شاعر براي او مزار کوچکي ست...
 
چون «عطارد» گردِ تو بيش از همه چرخيده ام
سوختم، شکر خدا عشق ات مدارِ کوچکي ست
 
بارها از پيش روي ات رد شدم صياد پير
مي پسنديدي نمي گفتي شکار کوچکي ست
 
بعد ساعت ها نگاه و ذوق و ترس و شرم و شک
انتظار يک تبسم، انتظار کوچکي ست!
 
::
با دعا شايد به دست آوردم ات؛ چون با دعا
دست کاري کردن تقدير کار کوچکي ست
 


08 خرداد 1393 292 0

درخواست مي کنم نروي، التماس نه

 
شرمي ست در نگاه من؛ اما هراس نه
کم صحبتم ميان شما،  کم حواس نه
 
چيزي شنيده ام که مهم نيست رفتن ات!
درخواست مي کنم نروي، التماس نه
 
از بي ستارگي ست دلم آسماني است
من «عابري» فلک زده ام، آس و پاس نه
 
من مي روم، تو باز مي آيي، مسير ما
با هم موازي است وليکن مماس نه
 
پيچيده روزگارِ تو،از دور واضح است
از عشق خسته مي شوي اما خلاص نه
 


08 خرداد 1393 196 0