دفتر شعر

مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن

 
رفته بودم چند روزي ـ جايتان خالي ـ پکن
لاي يک مليارد و صد مليون و اندي مرد و زن
 
اين زبان چينيان، آن قدرها هم سخت نيست
في المثل «چي چانگ چي چون چانگ» يعني نسترن
 
جزوه ي آموزش چيني خريدم صد دلار
بود وزن خالصش نزديک هفتاد و دو من
 
خطّ توليدي مجهّز ديدم از اقسام عطر
يک به يک در شيشه تُف مي کرد آهوي ختن
 
خطّ توليد ترقّه را به را و فِرت و فِرت
اندکي رفتم جلو، ديدم خطرناکه حسن!
 
نيمه شب رفتم به قبرستان چيني ها که بود
کارگاهِ جانماز و خطِّ توليد کفن
 
يک زن چيني ميان کوچه افتاد و شکست
اين هم اوصاف زنان چيني نازک بدن
 
چينيان خيلي غذاهاي عجيبي مي خورند
هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن
 
شغل هاي پُر درآمد هم در آنجا جالب است
مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن
 
بنده با صنعت گري گفتم که جنست بُنجل است
گفت با من: گر تو بهتر مي زني، بستان بزن
 
مثل چيني، مي شود خرد و خمير و ريز ريز
ريز علي، خود را بيندازد اگر لاي تِرن
 
يک شب آنجا بنده ديدم رونمايي مي کنند
خطِّ توليد دماغ و خطِّ توليد دهن
 
سال ديگر هم هنرمندان چيني مي رسند؛
سعدي و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!
 
حال مي کردند آنجا چينيانِ بي حجاب
هر چه گشتم من نديدم خودرويي هم نامِ وَن
 
واقعاً اين چينيانِ تيز، خيلي خبره اند
خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن
 
روز اوّل خامه را دادند جاي چسبِ چوب
روز دوم دستشويي را به جاي رخت کن
 
هر چه در خانه ست را يک روز از دَم بشمريد
چند در صد کار ايران است بالا غيرتاً؟
 
با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل
صد برابر بيشتر تر دوستت دارم، وطن!
 


22 اردیبهشت 1394 2113 1

که از نافه، مُشک ختن آفریدی

خدا! از تو ممنون و متشکّرم من
تو طنّاز شيرين سخن آفريدي
 
مگر شاعران کارشان سکّه باشد
هزاران هزار انجمن آفريدي
 
به منظور گُل خوردن تيم ملي
هزاران زمین چمن آفریدی
 
برای جلوگیری از عِرق ملّی
کنار زمين، رخت کن آفريدي
 
تو از آدم و همسرش، مردماني
خفن در خفن در خفن آفريدي
 
زدی روی دست همه عطرسازان
که از نافه، مُشک ختن آفریدی
 
مگر کم شود روي گردن کلفتان
رقيب بشر، کرگدن آفريدي
 
مگر تار و ني را به عزّت رساني
«جليل» آفريدي، «حسن» آفريدي
 
بشر را شما، نرم، مانند اسفنج
دلش را ولي از چُدن آفريدي
 
شما «کدکني» را به شهرت رساندي
نسيم آفريدي، گون آفريدي!
 
شما در دهان بشر، اصل و مرغوب
دو فروند فندق شکن آفريدي
 
به منظور ارشاد اين خلق گمراه
به ما لطف کرديّ و وَن آفريدي
 
بني آدم از روح خود تا نترسد
بر آن روکشي مثل تن آفريدي
 
کمي خاک مرغوب فردوس را هم
به گُل پرچ کرديّ و زن آفريدي
 
از آن زن که در بيت قبلي سرشتي
شبي شاعري مثل من آفريدي!
 

 



12 مرداد 1393 174 0

من مشکل حجاب ندارم؛ شما چطور؟!

من شاعرم، کتاب ندارم؛ شما چطور؟!
عمري ست جاي خواب ندارم؛ شما چطور؟!
 
در بانک هاي دولتي و غير دولتي
مثل شما حساب ندارم؛ شما چطور؟!
 
نه سبزم و نه قرمز و نه آبي و نه زرد
باور کنيد تاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
افسرده ام به خودروي تک سرنشين خويش
ماشين خوش رکاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
زلف مرا زمانه گرفت و ز بيخ کَند
من مشکل حجاب ندارم؛ شما چطور؟!
 
هر ساعتي به خانه بيايم دلم خوش است
يک ذرّه اضطراب ندارم؛ شما چطور؟!
 
زير دلم زده ست خوشي ـ بچّه ها! ـ ولي
ميلي به انقلاب ندارم؛ شما چطور؟!*
 
 
 
 
 
 
*منظور، ميدان انقلاب است صد البته!
 


09 مرداد 1393 175 0

پيداست که برف ها پشيمان شده اند

 
در شهر، دَم از صفا و خوبي زده ايم
آلونک هاي شيکِ چوبي زده ايم
پيداست که برف ها پشيمان شده اند
از بس که ستاد برف روبي زده ايم
 


22 تیر 1393 159 0

کار دشواري ست دزدي زحمت بسيار دارد

هرکسي در خانه اش اصوات ناهنجار دارد،
بي گمان همسايه ي بالايي اش گيتار دارد
 
يک نفر را مي شناسم روز و شب مشغول کار است
کار دشواري ست دزدي زحمت بسيار دارد
 
مي تواند وام هاي گُنده و سنگين بگيرد
گرچه او ضامن ندارد، ليک ضامن دار دارد
 
کارمندي که حقوقش از رئيسش بيشتر شد،
بي گمان او از مديرش «اين هوا» آمار دارد
 
دائماً بالا و پايين مي شود بازار، امّا
دکّه ي آدم فروشي روز و شب بازار دارد
 
چارپايانش چه حالي مي کنند آنجا يقيناً
جنگل دوري که آدم هاي آدم خوار دارد
 
بي گمان اخبار مي بيند، فقط هم «بيست و سي» را
هر که روي پشت بام خانه اش رادار دارد
 
عين پطرس، هُل نده انگشت خود را هر کجا هي!
بعضي از سوراخ ها، زنبور دارد، مار دارد
 
خاک بر سر مي شوم وقتي بيايد آن ضعيفه
زلزله وقتي بيايد، با خودش آوار دارد
 
شک ندارم نام آن يارو که مي آيد، جواد است
چون که شلوار خز و پيراهن گُل دار دارد!
 
گاه دلّاکي شما را مي برد با زور، حمّام
«چرخ بازيگر، از اين بازيچه ها بسيار دارد!»
 


12 تیر 1393 152 0

بنده يک شاعر اولوالعزمم

شاعري با دبير کنگره گفت:
شرح حال مرا نمي داني؟!
 
بنده يک شاعر اولوالعزمم
شهره در نطق و در سخن داني
 
داوران گر برنده ام نکنند،
خودکشي مي کنم به آساني
 
مي روم پرت مي کنم خود را
آن چناني که افتم و داني
 
مي روم ماهواره، مي گويم
مرگ بر داوران ايراني
 
اصلاً از فرط فقر و بي کاري
مي شوم شاعري خياباني...
 


12 تیر 1393 137 0

اين طرف گرچه مدادالعلما موجود است

 
اين طرف گرچه مدادالعلما موجود است
آن طرف نيز دماءالشّهدا موجود است
 
در و ديوار، پُر از صوم و صلات است و دعا
هر طرف مي نگري، قبله نما موجود است
 
ذرّه اي جاي تو و وسوسه ي شيطان نيست
تا بخواهيد در اين حجره، خدا موجود است
 
گرچه مصداق غنا مي شود اين بيت، ولي
تو بيا؛ رونق اگر نيست، صفا موجود است
 
هست اين حُجره ي من راه ميان بُر به خدا
مُهر و سجّاده و تسبيح و عبا موجود است
 
جيبي و تاقچه ايّ و بغلي و قدّي
همه جور آينه در حجره ي ما موجود است
 
«کربلا منتظر ماست» نداريم ولي
«هرکه دارد هوس کرب و بلا» موجود است
 
يک نظر تاقچه ي ديدني ام را تو ببين
حافظ و مثنوي و خمسه و دا موجود است
 
سي دي شاد نداريم؛ کراهت دارد
در عوض، سي دي اقسام عزا موجود است
 
خبري نيست از آن باد که در ذهن شماست
بس که در حجره ي من باد صبا موجود است
 


12 تیر 1393 124 0

عبادت به سمت خدا می فرستم

پدرجان! سلامٌ عليکم؛ من از شهر
برايت سلام و دعا مي فرستم
 
مگر قدر آن روستا را بداني
براي تو قدري هوا مي فرستم
 
کمي صبر کن، جان بابا به زودي
برايت کلاه و عصا مي فرستم
 
کمي صبر کن، بنده هم مثل «حافظ»
براي تو اسب و قبا مي فرستم
 
من اينجا شب و روز مشغول کارم
دو ماه است موشک فضا مي فرستم
 
سر صبح، گمرک، کوپن مي فروشم
سرِ شب، به مترو گدا مي فرستم
 
شب و نصف شب هم نمازم به راه است
عبادت به سمت خدا مي فرستم
 
به پيوست، از روزه و از نمازم
دو فهرست، محض ريا مي فرستم
 
و من کرده ام کارهاي بدي هم
که آن کارها را جدا مي فرستم
 
کريما!  رحيما! بزرگا! ببخشا
اگر خواهش نابه جا مي فرستم
 
من اينجا حسابي بدهکار هستم
سه مليون سلام و دعا مي فرستم
 
شماره حساب جديد خودم را
مجدّد حضور شما مي فرستم
 
::
عليک السّلام اي پسر جان بابا!
سلامت من از روستا مي فرستم
 
تو گفتي که من مي روم پايتخت و
برايت چه ها و چه ها مي فرستم
 
نگفتي به محض رسيدن به تهران
برايت بليت «هما» مي فرستم؟!
 
نگفتي به محضي که کارم بگيرد
سه سوته تو را کربلا مي فرستم؟!
 
نگفتی تو را از همین ماهواره
حضور «برادر هخا» می فرستم؟!
 
خبر دارم از کارهايت پسر جان!
ببين من برايت چه ها مي فرستم
 
برايت گز لقمه از اصفهان و
کمي مسقطي از فسا مي فرستم
 
به عنوان چيزي نمادين ز قزوين
برايت يکي سنگ پا مي فرستم
 
به عنوان تقدير از روزه هايت
دو تا سي دي «ربّنا» مي فرستم
 
تو در کار خود خبره اي؛ قهرماني
برايت زرشک طلا مي فرستم
 
به منظور حل کردن مشکلاتت ـ
هم آجيل مشکل گشا مي فرستم
 
به همراه اين نامه ي عاشقانه
دو کپسول، باد صبا مي فرستم
 
مگر کار و بارت حسابي بگيرد
برايت دو نيسان گدا مي فرستم
 
خودم هم به زودي مي آيم سراغت
تو را هم به دارالشّفا مي فرستم!
 

 



01 تیر 1393 171 0

کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد...

 
آدمي که کار دارد، کار مي خواهد چه کار؟
خانه ي بي بام و در،  ديوار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که شعر نو مي گويد و شعر سپيد،،
مثنوي يا مخزن الاسرار مي خواهد چه کار؟
 
کاغذ او کاغذ سیگار باشد، بهتر است
شاعر اصلاً کاغذِ آچار می خواهد چه کار؟
 
هم سفيد و هم خز است و هم مُد امروز نيست
مانده ام اين ريش را «ستّار» مي خواهد چه کار؟
 
آن صداي مخملي، بي ساز خيلي بهتر است
من نمي فهمم «حسن» گيتار مي خواهد چه کار؟
 
حضرت مجنون فقط ليلي به دردش مي خورد
در بيابان ها، کش شلوار مي خواهد چه کار؟
 
سرزمين بي حساب و بي کتاب از هر نظر
در شگفتم مرکز آمار مي خواهد چه کار؟
 
اصفهان خشک و بي آب و علف، در حيرتم
زنده رودش مرغ ماهي خوار مي خواهد چه کار؟
 
با دو لنز سبز، وقتي چشم رنگي مي شود،
سينماي مملکت «گلزار» مي خواهد چه کار؟
 
کارگرداني که سيمرغ بلورين برده است
من نمي دانم دگر اُسکار مي خواهد چه کار؟
 
شاعري که بيت بيتِ شعرهايش آبکي ست
جمله ي «تکرار کن، تکرار» مي خواهد چه کار؟
 
شوفري که با «يساري» روز و شب سر کرده است
پشت خاور، سي دي «عصّار» مي خواهد چه کار؟
 
هشت تا گُل خورده اين دروازه بان تيره بخت
من نمي فهمم دگر اخطار مي خواهد چه کار؟
 
کار بسيار است و بي کاري کم و فرصت زياد
واقعا کشور وزير کار مي خواهد چکار؟!
 

 



01 تیر 1393 3233 2