دفتر شعر

سرِ مرا سرِ بي خوابيِ هزار شب است

 
چو بيد کهنه ي مجنونِ سر به زير، فقط
مرا به شانه سري مانده ناگزير فقط
 
سر ـ اين قفس، قفس تنگ از تن آويزان ـ
سر ـ اين «پرنده ـ قفس» ـ اين سر اسير فقط
 
سر؛ اين سري که سرِ درد دارد و عمري ست
به دستمال نباشد شفاپذير فقط
 
سري «امير کبير»انه با رگي پُر خون
سري نه گرم به گرمابه اي حقير فقط
 
سري سر از همه سرها، سري دميده به ني
سري که ننشيند جز بر اين سرير فقط
 
سر بريده ي در «کوي عاشقان» گشته
سرِ رها، سرِ سرهاي اين مسير فقط
 
سري که زخمِ عميقِ مرا نشان داده ست
به من، در آينه ي زخميِ کوير فقط
 
سري که بيشه ي خاموشِ ببرهاي قفس
سري که غرّشِ غمگينِ شيرِ پير فقط
 
چو قرصِ ماه، چه نسبت سرِ مرا با «او»؟
مگر شبي که در آغوشِ آبگير فقط...
 
::
 
چه سرسري سرِ دوشم کشيده ام، افسوس!
تو را ـ سر! ـ اي همه ي عمرِ دور و دير فقط
 
سرِ مرا سرِ بي خوابيِ هزار شب است
يکي به گريه سرِ شانه ات بگير فقط
 

 



08 بهمن 1393 3181 0