دفتر شعر

تو زيارت بخوان...

(اين غزل را چندين روز پيش در "شب شعر عاشورا" در شيراز خواندم و

چند روز پيش در برنامه‌ي "ادامه‌ي آفتاب" در كرمان.

به بعضي از دوستان قول داده بودم كه در اين وبلاگ منتشرش مي‌كنم؛ الوعده، وفا.)


به: خاك پاي امام محمد باقر عليه‌السلام كه زيارت عاشورا يكي از يادگاران اوست...

تو زیارت بخوان...

بی‌جوابیم و می‌رسد از راه، پرسشِ ناگهان عاشورا:

"دارد اوقات شرعیِ دل ما، نسبتی با اذان عاشورا؟"

ای بسا منبری که در نگشود، ای بسا خطبه‌ای که پر نگشود

دست‌کم تا حوالی حرمش؛ وسعتِ بی‌کران عاشورا

قسمت شاعران اگر نشده، قسمت شعرها شود ای کاش

بنشینند پای منبر تو؛ پنجمین خطبه‌خوان عاشورا!

پنجمین خطبه‌خوانِ روزی که؛ ماه‌ها سال‌ها عزادارش

روزها تا ابد نشان دارند، از شبِ بی‌نشان عاشورا

...

تو بخوان خطبه تا فرا برویم، از دل خیمه تا «حرا» برویم

باید ایمان بیاوریم - آری- به امام زمان عاشورا

ای شکافنده‌ی علوم! بگو؛ از هیاهوی جهلِ شوم، بگو!

که نمی‌خواست این حقیقت را، بشنود از زبان عاشورا

تو زیارت بخوان که برخیزیم، تو زیارت بخوان که دریابیم؛

رازهای شگفتِ پنهان را در بیانِ عیان عاشورا

آن بیانِ عیانِ عریان را، بین گودالِ خون رها کردند

غافل از این‌که راز او پیچید، از کران تا کران عاشورا

دست افتاده بود و مشک افتاد، ماه را در کنار شط کشتند

غافل از این‌که راز آورده، ساقی مهربان عاشورا

پاسدارانِ ظاهرِ مذهب، ره‌سپارانِ مذهبِ ظاهر

غافل از شور و شوق پنهان در پشتِ آه و فغان عاشورا...

در زمین‌ ماندگان چه می‌دانند؟ با زمین سرخوشان چه می‌فهمند؟

در همین ابتدای گودال است، آخرِ آسمان عاشورا

...

 

تو زیارت بخوان که این امت؛ «اسرَجت، الجَمت، تنقّبت»اند

یعنی از کوفه بوده‌اند همه، فکرِ سود و زیان عاشورا

فرقه‌ی تیر و نیزه و شمشیر، مردمِ «تابعت علی قتله»...

سنگ‌ها بوده‌اند بیگانه، با رموز لسان عاشورا

تو زیارت بخوان قیام شویم، تا که صد مرتبه سلام شویم

لعنتِ حق بر اهل باطل!... آه... ای غمِ جاودان عاشورا!

امّتِ «اسّست اساس الظّلم»، از کدامین ستم، نسب دارند؟

که به داغ-آتشِ دل حیدر، می‌رسد دودمان عاشورا

...

تو زیارت بخوان که هر دمِ صبح، «بمُوالاتکم» نفس بکشیم

«بمُوالاتکم» روانه شویم، تا فرات روان عاشورا

از تو اذنِ ورود می‌خواهیم، تا بگوییم «السّلامُ علیک»

فرصتِ بودنی دگرگونه، گم‌شدن در جهان عاشورا

این جهان از چراغ سرشار است، این جهان از نوید، پُر؛ اما

در عزاخانه‌ای خلاصه شده؛ خانه‌ی خاندان عاشورا...

از پریروزِ خاک جاری شد، هم‌چنان در غبار تا امروز

راویِ روشنای پس‌فرداست، حرکت کاروان عاشورا

پنجمین خطبه‌خوان! دعا کن تا، آخرین خطبه‌خوان ظهور کند

عشق، جانی دوباره خواهد یافت؛ جان مهدی‌ست جان عاشورا

...

(هرچه گفتیم جز حکایتِ دوست، در همه‌عمر از آن پشیمانیم)

(در همه‌عمر از آن پشیمانیم)، هرچه جز داستان عاشورا



16 دی 1391 1335 0

شگفتي در پنج پرده

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

 

یک.

زمین به وسعت هفت‌آسمان، شگفت‌آور

زمان درست شبیه مکان، شگفت‌آور

هنوز می‌رود این راه، سوی کرب و بلا

و باز می‌رسد آن کاروان، شگفت‌آور

غبار دشمنی دشمنان، ملال‌انگیز

نسیم دوستی دوستان، شگفت‌آور

چه قصه‌ای‌ست؛ زنان کوه، مردها دریا

چه ساحتی‌ست که پیر و جوان، شگفت‌آور

چه منظری‌ست که هر سمت آن پُر از عشق است

چه منبری‌ست که شرح و بیان، شگفت‌آور

چه روضه‌ای‌‌ست که آید از آب‌ها شیون

چه نوحه‌ای‌ست که آه و فغان، شگفت‌آور

(چه مستی است ندانم، که رو به ما آورد)

سلام ساقی ما! مهربان! شگفت‌آور!

ندیده ماهی از این دست، پیش از این خورشید

پس از تو نیست چنین آسمان، شگفت‌آور...

(هر آن‌که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه‌حال از بلا نگه دارد)

دو.

و ایستاد امام آن‌چنان که پیغمبر

و گفته‌اند که گفت آن‌چنان شگفت‌آور

که ترس، همهمه‌ی صنف دین‌فروشان شد

- چه خطبه‌ای است که هر حرف آن، شگفت‌آور؟

بگو به طبل؛ بکوبد به سر، که می‌گویند

علی‌ست این‌که گشوده زبان، شگفت‌آور

و خیمه‌خیمه‌ی این کاروان «علی» دارد

همان بزرگ، همان حق، همان شگفت‌آور

(غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند

خراب باده‌ی لعل تو هوشیارانند)

سه.

سلام ای نفست نور! آبروی زمین!

سلام ای شده با تو جهان، شگفت‌آور

تو کیستی که چه تن‌ها فروتنانه، دلیر

سپرده‌اند به پای تو جان، شگفت‌آور

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

بپرس تا شود این امتحان، شگفت‌آور

نه موج بود و نه طوفان؛ صدا صدای تو بود

که از گلوت چنین شد روان، شگفت‌آور:

بگو به آب؛ دو رکعت به خاک می‌افتیم

بگو به باد؛ بگوید اذان، شگفت‌آور

بگو به تیر؛ ببارد، بهار خواهد شد

بگو روان شود از هر کمان، شگفت‌آور

بگو به نیزه؛ مهیای آن سفر باشد

کنار هم‌سفری بی‌گمان شگفت‌آور

بگو به خیمه؛ گلستان شود، که سر زده‌اند

شکوفه‌های من از هر کران، شگفت‌آور

بگو به شمر؛ بیاید، که سخت دل‌تنگم

سنان بیاورد اينك سنان، شگفت‌آور

(چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش)

چهار.

غروب، سفره‌ی سور شکم‌پرستان شد

که خون پاک تو گسترد خوان، شگفت‌آور

هزار چشم به دنبال پیکرت می‌گشت

به نیزه رفت سرت ناگهان، شگفت‌آور

نه باد بود و نه باران، صدا صدای تو بود

همان صدای رسا، جاودان، شگفت‌آور

خوشا تلاوت و تفسیرِ توأمان بر نی

سر و زبان تو شد هم‌زمان شگفت‌آور

به روی نیزه سرت آیتی است ای قرآن!

اگرچه سنگ ببارد؛ بخوان شگفت‌آور

(سر ارادت ما وآستان حضرت دوست

که هرچه بر سرِ ما می‌رود ارادت اوست)

پنج.

بسي زنيم به يادت دكان، شگفت‌آور!

بسي خوريم به نام تو نان، شگفت‌آور!



28 آبان 1391 1377 0

ايمانِ بدونِ نون، به‌روز است!

علي‌الظاهر در شرايط حساس كنوني، «شعر طنز بايد گفت». ما هم گفتيم؛ منتها مردادماه و به مناسبتي كه هنوز آثار جاودانش! را مي‌بينيم. البته اين‌جا جايش نبود؛ گذاشتيمش در آن يكي وبلاگ. شما را هم به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم؛ لطفاً با دقت و تا پايان بخوانيدش! البته اگر دل و دماغي بود...

به قول مولانا «طالب آملي»:

به حشر، تن به جحيم افكنم نخستين گام

دل و دماغ رسن‌بازي صراطم نيست

...

اين هم لينك شعر طنز:

http://mojtabahmadi.blogfa.com/post-13.aspx



20 شهریور 1391 1370 0

نگاهي به «درختان بي تاب»

زمین آسمان شده است

 شهروز طبری

 (منتشرشده در شماره 145 دوهفته نامه ي مهر)

لينك: http://www.iricap.com/magentry.asp?id=10292

این کتاب دو فصل دارد، دفتر اول: «گل‌های مریم زود بو بردند»، با توضیح پیشکش به همة زمینی‌ها، و دفتر دوم: «احساس می‌کنی که زمین آسمان شده است»، با توضیح پیشکش به خاک پای آسمانی‌ها. 
فصل اول کتاب، که تجربه‌های متنوع‌تری از فصل دوم را در بر دارد، شامل11 قطعه‌شعر است، که تعدادی از آن در قالب غزل و تعدادی هم در قالب شعر آزاد است. در قطعه‌ای همچون «از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست»، به نظر می‌رسد با تعبیری جدید مواجهیم؛ تعبیری که از گفتار سنتی غزل معاصر بیرون می‌ایستد؛ تعبیری نزدیک به زندگی جاری و روزمره.
هی اخم می‌کنی تو و هی حرف می‌زنی
هی چای می‌خورد دل و هی قند می‌خورد
قطعة «باشد، نیا، نبار، نیاور» از همان اجزا و اعیانِ از پیش موجود غزل ساخته می‌شود؛ عناصری چون کویر و سراب و ابر و باران و سبزی؛ عناصری که هر گاه مجتبی احمدی از دایرة شمول آن‌ها خارج می‌شود، شعرش با چهرة دیگری رخ می‌نماید؛ مثل قطعة «دست‌هایش» که از بهترین قطعات کتاب است. در این شعر معنا به تعلیق در‌می‌آید و لایه به لایه دلالت معنایی پیدا می‌کند. در این شعر با ردیف «نمی‌فهمد»، که از دلالتش به خوبی کار کشیده می‌شود، بر ابهام متن افزوده می‌شود. 
بگذار که با عزات خوش باشد، او بی تو که عید را نمی‌فهمد
یا رمز سیاه‌پوشی‌اش این است، یا رمز سپید را نمی‌فهمد
یک درد اگرچه تازه، تکراری، یک مرد میان چهاردیواری
در بوده؛ ولی نبوده انگاری، قفل است کلید را نمی‌فهمد
ای بی‌خبر از دلی که لرزیده، چشمی که تو را چکیده مدت‌ها‌
ای باد که هی وزیده مدت‌ها، انگار که بید را نمی‌فهمد
از آتش باد بد خبر آورد، ای داد چقدر این خبر داغ است
ای یاد تو نیم‌روز تابستان، او برف شدید را نمی‌فهمد
در شعر «گل‌های مریم زود بردند»، هم اشیای زندگی روزمره و فضای خانگی، و هم روابطی که میان این اجزا برقرار می‌شود در فضاسازی مؤثرند. احمدی هر جا از واژه‌های غیرمنتظره و توجیه‌ناپذیر در متن قافیه ساخته است، متفاوت‌تر بوده است.‌
مانند موج رفت که برگردد، دریا دلش دچار تلاطم شد
طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت این سفر که ساک نمی‌خواهد
حضار در ادامه به یک تبلیغ، با گوش هوش گوش کنید امشب
من بچه محله او بودم، اینجا کسی کراک نمی‌خواهد؟
در فصل دوم کتاب، «احساس می‌کنی که زمین آسمان شده است»، 16 قطعه شعر می‌خوانیم. اغلب شعرها در قالب غزل سروده شده‌اند؛ غزل‌هایی در ستایش ائمة اطهار و نیز واقعة عاشورا. قطعة «آمین» با اشاره‌ای تلمیح‌وار به بعثت پیامبر(ص) و انتظار فرج، در زبانی ساده و ادبیت مرسومِ غزل می‌گذرد. در قطعة «تلفظ بی‌روح» هم تقریباً با همین روال مواجهیم. در قطعة «پشت آن سطرهای ناپیدا»، روایت غزل‌آمیز واقعة عاشورا در همان نشانه‌های معهود و موجود می‌گذرد. با این تفاوت که کل واقعه به متنی تشبیه می‌شود؛ بازتولیدی متنی که شاعر آن را می‌نویسد، در حال نوشتنش است. در قطعة آزاد «فراخوان خون» به لحاظ مضمونی، در تعبیرسازی‌ها و واژگان، با گفتار مسلط شعر آیینی مواجهیم. در واقع شعر آیینی همة وجوه شعرهای این فصل را به خود تخصیص می‌دهد. 
«السلام علیک» گفت؛ اما در گلویش درود می‌لرزید
شاعرت خواست زائرت باشد، وقت اذن ورود می‌لرزید
در پی خیمة تو گشت آن روز، خط به خط، صفحه صفحه مقتل را
هر چه را می‌شنید، می‌بارید. هر چه را می‌سرود، می‌لرزید
در قطعة «تا آسمان راهی نمانده» با یک نوآوری فرمال مواجهیم؛ ناتمامی در قوافی. البته قوافی‌ها حفظ می‌شوند؛ اما سزرها جوری تمام می‌‌شوند که انگار حرفی ناتمام مانده است. درون‌مایة شعر مرثیه است، و این ناتمامی در پایان هر بیت، گویی که آن اندوه ارائه‌نشدنی را در متن ارائه می‌کند. اینجا جایی است که فرم معنا می‌سازد؛ یعنی می‌توانی از جایی در فرم به جایی در معنا عزیمت کنی. از ناتمامی به بیکرانی آن دو نزدیک شوی. عنصر فرمال معنا را نمی‌گوید؛ امکان آن را بر‌می‌سازد. بقیة قطعات این فصل در فضا و زبانی مشابه آنچه یاد شد می‌گذرند.



03 مرداد 1391 1737 0

دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» در مرحله‌ي نهايي داوري

دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» به مرحله‌ي نهايي داوري رسيد.

به گزارش سايت خبري كرنا، آثار رسيده به دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» پس از بررسي مقدماتي و انجام داوري اوليه، آماده‌ي تحويل به داوران مرحله‌ي نهايي است.

بر اساس اين گزارش، نزديك به 200 اثر از شاعران استان كرمان به دبيرخانه‌ي اين جشنواره رسيد كه پس از ثبت آثار، بررسي مقدماتي صورت گرفت. هم‌چنين جهت انجام مراحل داوري، آثار رسيده پس از حذف نام شاعر، كُدگذاري شد و آثار كدگذاري‌شده در مراحل ارزيابي و داوري تخصصي قرار گرفت.

بنا بر گزارش يادشده، داوري مرحله‌ي نهايي دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» توسط سه شاعر و كارشناس برجسته برگزار خواهد شد و هيات داوران، تركيبي از شاعران بومي و غيربومي خواهد بود.

هم‌چنين آيين اختتاميه‌ي اين جشنواره 17 اسفندماه سال جاري در تالار خانه‌ي شهر كرمان با حضور شاعران برتر استان و كشور برگزار خواهد شد.

گفتني است؛ دومين جشنواره‌ي استاني «شعر كرمان» با موضوع ويژه‌ي «كرمان» به همت معاونت فرهنگي‌اجتماعي شهرداري كرمان و فرهنگ‌سراي كوثر برگزار مي‌شود.

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/72516470428086137982.jpg



01 اسفند 1390 1277 0

شعر طنز

 

ایمان بدون نون  با شعر طنز به روز است.



14 بهمن 1390 1712 0

شگفتی در پنج پرده

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

 

یک.

زمین به وسعت هفت‌آسمان، شگفت‌آور

زمان درست شبیه مکان، شگفت‌آور

هنوز می‌رود این راه، سوی کرب و بلا

و باز می‌رسد آن کاروان، شگفت‌آور

غبار دشمنی دشمنان، ملال‌انگیز

نسیم دوستی دوستان، شگفت‌آور

چه قصه‌ای‌ست؛ زنان کوه، مردها دریا

چه ساحتی‌ست که پیر و جوان، شگفت‌آور

چه منظری‌ست که هر سمت آن پُر از عشق است

چه منبری‌ست که شرح و بیان، شگفت‌آور

چه روضه‌ای‌‌ست که آید از آب‌ها شیون

چه نوحه‌ای‌ست که آه و فغان، شگفت‌آور

(چه مستی است ندانم، که رو به ما آورد)

سلام ساقی ما! مهربان! شگفت‌آور!

ندیده ماهی از این دست، پیش از این خورشید

پس از تو نیست چنین آسمان، شگفت‌آور...

(هر آن‌که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه‌حال از بلا نگه دارد)

دو.

و ایستاد امام آن‌چنان که پیغمبر

و گفته‌اند که گفت آن‌چنان شگفت‌آور

که ترس، همهمه‌ی صنف دین‌فروشان شد

- چه خطبه‌ای است که هر حرف آن، شگفت‌آور؟

بگو به طبل؛ بکوبد به سر، که می‌گویند

علی‌ست این‌که گشوده زبان، شگفت‌آور

و خیمه‌خیمه‌ی این کاروان «علی» دارد

همان بزرگ، همان حق، همان شگفت‌آور

(غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند

خراب باده‌ی لعل تو هوشیارانند)

سه.

سلام ای نفست نور! آبروی زمین!

سلام ای شده با تو جهان، شگفت‌آور

تو کیستی که چه تن‌ها فروتنانه، دلیر

سپرده‌اند به پای تو جان، شگفت‌آور

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

بپرس تا شود این امتحان، شگفت‌آور

نه موج بود و نه طوفان؛ صدا صدای تو بود

که از گلوت چنین شد روان، شگفت‌آور:

بگو به آب؛ دو رکعت به خاک می‌افتیم

بگو به باد؛ بگوید اذان، شگفت‌آور

بگو به تیر؛ ببارد، بهار خواهد شد

بگو روان شود از هر کمان، شگفت‌آور

بگو به نیزه؛ مهیای آن سفر باشد

کنار هم‌سفری بی‌گمان شگفت‌آور

بگو به خیمه؛ گلستان شود، که سر زده‌اند

شکوفه‌های من از هر کران، شگفت‌آور

بگو به شمر؛ بیاید، که سخت دل‌تنگم

سنان بیاورد اينك سنان، شگفت‌آور

(چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش)

چهار.

غروب، سفره‌ی سور شکم‌پرستان شد

که خون پاک تو گسترد خوان، شگفت‌آور

هزار چشم به دنبال پیکرت می‌گشت

به نیزه رفت سرت ناگهان، شگفت‌آور

نه باد بود و نه باران، صدا صدای تو بود

همان صدای رسا، جاودان، شگفت‌آور

خوشا تلاوت و تفسیرِ توأمان بر نی

سر و زبان تو شد هم‌زمان شگفت‌آور

به روی نیزه سرت آیتی است ای قرآن!

اگرچه سنگ ببارد؛ بخوان شگفت‌آور

(سر ارادت ما وآستان حضرت دوست

که هرچه بر سرِ ما می‌رود ارادت اوست)

پنج.

...


(امسال هم براي چندمين سال، توفيق رفيق شد كه به شيراز بروم و در «شب شعر عاشورا» شعر بخوانم. اين شعر را هفته‌ي گذشته در بيست و ششمين شب شعر عاشورا خواندم؛ برنامه‌اي كه به گمان من با همه‌ي برنامه‌هاي ادبي كشور فرق مي‌كند...

اين «غزل پراکنده»  را در آستانه‌ي «اربعين حسيني» اين‌جا گذاشته‌ام.)



18 دی 1390 1112 0

سه غزل به هم پیوسته

احساس می‌کنی که زمین، آسمان شده است

به: شهدای نماز ظهر عاشورا

آن باد داغ‌دیده دوباره وزان شده است

این خاک زخم‌خورده، پریشان از آن شده است

آتش به عمر معرکه‌گیران ماتمت!

انگار باز مرثیه‌ی آب، نان شده است

نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه‌ها؟

کاین‌گونه خون ز دیده‌ی شعرم روان شده است...

مبدا: مدینه

مقصد: کوفه

مگر دلی

نامه نوشته، با دل تو هم‌زبان شده است؟

از: کوفیان

به: پور رسول خدا، حسین

- مولا بیا!

نه! کوفه مگر مهربان شده است؟!

مولا میا! به غربت آیینه‌ها قسم!

آه از غمی که شادی آهنگران شده است!

حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد

احساس می‌کنی که زمین، آسمان شده است

ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!

روز دهم...

- امام شهیدان! اذان شده است

قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!

جمعی نگاه‌دار تو ای راز سر به مهر!

...

آنک قیام خون خدا میر ماست این

- الله اکبر!

آری، تکبیر ماست این

چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند

- الحمدُ...

شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این

اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو

ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این

بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...

- سبحان ربّی...

اشک نه! شمشیر ماست این

برخیز اگرچه تشنه...

- بحول ِ...

خدای من!

دریا شده فرات؟...

نه! تصویر ماست این

عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!

شمشیرشان کجاست؟ علم‌گیر ماست این

تیر سه‌شعبه نیست که از خیمه می‌رسد

شور دعای کودک بی شیر ماست این

ای نعل‌های نو! همه تن در تشهّدیم

سر...

- السلامُ...

نیزه!...

تقدیر ماست این

بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب» دیدنی است

هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است

...

روشن‌ترین دمی که خدا آفرید بود

روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود

لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌الوضو

جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...

بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر

جانی که میهمان خدا شد «سعید» بود

جسمی پر از نشانه‌ی ایمان و کفر داشت

رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود

بر دل - دلیر- آن‌که از این دست، پا گذاشت

بر تن - فروتن- آن‌که چنین خط کشید بود

«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا

با عشق ایستاد... که او هم سعید بود

دلدار در تشهد و دل در شهادتین...

این واپسین ترنّم چندین شهید بود

راوی به کوری همه‌ی تیرها نوشت:

چشم امام ، بدرقه‌شان کرد تا بهشت

...

«سعید بن عبدالله حنفی» و «عمرو بن قرظه انصاری» از شهیدان نماز ظهر عاشورا

(شعر از مجموعه شعر درختان بی تاب)

 



14 آذر 1390 1104 0

«درختان بي‌تاب» رونمايي شد...




شمارگان: 2500 نسخه

قيمت: 2500 تومان

ناشر: سوره مهر

و

...

يك شعر سپيد از اين مجموعه:


درختان بی‌تاب

دقیقا همین طناب را

می‌بستیم به همین دو درخت...

- چون درخت دیگری نبود-

می‌بستیم و

می‌نشستیم و

در بادها تاب می‌خوردیم،

امروز هم

دقیقا همان طناب را

- حتا دقیق‌تر از آن روز-

می‌بندیم به همان دو درخت...

- چون درخت دیگری نیست-

می‌بندیم و

می‌ایستیم و

در بادها رخت پهن می کنیم

ما با کودکی‌هامان هیچ فرقی نداریم

فقط مثل آن دو درخت

بی‌تابیم.



28 شهریور 1390 978 0

بالاخره  درختان بي‌تاب  منتشر شد!



رونمايي؛ شنبه 26 شهريورماه / تهران



22 شهریور 1390 1087 0

مهدی پرویز...

لعنت به پیامک! لعنت به خبر! لعنت به مرگ! لعنت به روزگار!...

خبر مرگ خبر کاش بیاید، ای کاش!

مهدی پرویز -شاعر دوست و برادرم- رفت.

چند سال با شیرینی هایش به ما خنده هدیه داد و یک روز بعد از ظهر ناگهان اشک مان را درآورد...

مطلب یکی مانده به آخر وبلاگش را بخوانید که زبان حال همین روزهای اوست.

یادش به خیر؛ همین چهارپنج ماه پیش بود که در یزد برایم خواند اما حالا... بخوانید.



13 تیر 1390 1129 0

جهان من

ابر خیالم می‌دود در آسمان تو

تا ماه نه، تا آن نگاه مهربان تو

شب گوشه‌ای ساکت نشسته گوش بسپارد

قدری به غوغای سحر، پشت لبان تو

لب باز کن؛ این آسمان خورشید می‌خواهد

این آسمان خورشید می‌خواهد به جان تو!

بگذار راحت‌تر بگویم از تو، بهتر نیست؟

شعری که باشد هم‌زبان و هم‌زمان تو

شعری که حتی ذره‌ای اهل تعارف نیست

ساده است مثل شاعر بی‌خانمان تو

لب باز کن؛ هر جمله‌ات قندان لب‌ریزی است

چای است یا قهوه، سکوت ناگهان تو؟

آری، حسودی کرده‌ام هر شب به فنجانت

هر صبح حسرت خورده‌ام بر استکان تو

حتی الفبا هم به لب‌های تو مدیون است

از بس به لب آورده آن‌ها را زبان تو

حرفی بزن تا پشت شعرم را بلرزانی

تا وابماند شاعرت در داستان تو

...

باد آمده تا وضع‌مان پیچیده‌تر باشد

پیچیده جای دست من در گیسوان تو

- ای کاش باران هم بیاید

- کیست پشت در؟

- انگار باران است...

- ها، از بستگان تو

من، باد، تو، باران... اگر گفتی چه می‌چسبد؟

این‌که خدا... آری، خدا هم میهمان تو...

شاید که شد هم‌سایه نام تو وَ نام من

شاید که شد هم‌سفره نان من وَ نان تو

...

- هی، راست گفتی شاعری؟ اهل کجا هستی؟

- ها، راست گفتم شاعرم، اهل جهان تو

...

 



03 تیر 1390 1041 0

هوا

هواشناسی نمی‌داند، اما

گرد و غبار محلی

رابطه‌ی مستقیمی دارد

با ارتباط من و تو

...

دستم را گرفته‌ای

تا چشم‌هایت را ببندی.



06 خرداد 1390 1013 0

یک، دو، سه...

 

یک. برادرم محمدرضا احمدی خبرنگار است. چندوقتی است که دغدغه های روزنامه نگارانه اش را در دنیای مجازی هم پی گرفته... وبلاگ «خبرستان کرمان» را ببینید.

دو. خبری دیگر

سه. عمری و نفسی باشد سه چهار روز دیگر با شعری تازه از راه خواهم رسید...

چهار. خبری از آن



01 اردیبهشت 1390 807 0