دفتر شعر

همه محتاج اماميم، خودت را برسان

 
بي تو آواره ي شاميم، خودت را برسان
آفتابِ لب باميم، خودت را برسان
 
اي به تدبير تو محتاج، جنون منديِ ما!
تيغِ گم کرده نياميم، خودت را برسان
 
خُرد منگر به چموشي و حروني رمه را
پيش فرمان تو راميم، خودت را برسان
 
 
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سبز پوشانِ قياميم، خودت را برسان
 
نفسي تازه کن، اي وارث اعجاز مسيح!
زير دندان جذاميم، خودت را برسان
 
 
کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه
همه محتاج اماميم، خودت را برسان
 


02 خرداد 1395 2215 0

دست او اينجاست، انگشتر نمي دانم کجاست

 
مِي نمي دانم کجا، ساغر نمي دانم کجاست
سر نمي دانم کجا، پيکر نمي دانم کجاست
 
هر طرف يک تکّه از آن ماه افتاده ست، آه
دست او اينجاست، انگشتر نمي دانم کجاست
 
سيليِ توفانِ وحشي باغ را ويرانه کرد
برگ هاي غنچه ي پرپر نمي دانم کجاست
 
آب مي خواهم، ولي آتش به خوردم مي دهند
سوختم، عبّاسِ آب آور نمي دانم کجاست
 
جامه و خود و زره را مي برند و حرف نيست
اين ميان گهواره ي اصغر نمي دانم کجاست
 
کوفيان از پيش رو، از پشت سر، سر مي رسند
شمر مي دانم کجا، اکبر نمي دانم کجاست
 
پيش چشم اشقيا اهل حرم بي چادرند
غيرت آل نبي ـ حيدر ـ نمي دانم کجاست
 
سنگ مي گريد، بگو اين گر قيامت نيست چيست
پيش اين باد و بلا محشر نمي دانم کجاست
 
کربلا! اي کربلا! خون خدا را سر بکش
خم نمي دانم چه شد، ساغر نمي دانم کجاست
 


12 آبان 1393 1479 0

بوي حرامي مي وزد، شمشير برداريد

 
جنگ است، فرزندانِ آرش! تير برداريد
جنگ است، تير از قبضه ي تکبير برداريد
 
بار سفر بر دوش ما افتاد، برخيزيد
برجا عصايي مانده از آن پير، برداريد
 
در جاده ها ـ آنان که برگشتند مي گويند
بوي حرامي مي وزد، شمشير برداريد
 
اي بيدهاي سربه زيرِ باغِ خواب آلود!
از سرگذشت سروها تأثير برداريد
 
ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشيريم
آيينه هاي رو به رو! تصوير برداريد
 
بار دگر خون از زمين بر آسمان پاشيد
باري، محرّم مي رسد، زنجير برداريد
 


07 آبان 1393 1590 0

آتشي سرخ روشن است زيرِ خاکستري هنوز

 
اي گياهِ برآمده! ابتري بي بري هنوز
اي درختِ خزان زده! از گياهان سري هنوز
 
اي سحاب، اي همه حجاب! همچنان سايه پروري
اي پس پرده آفتاب! روشني گستري هنوز
 
مي پريد اي پرندگان روزي از قيدِ آشيان
مانده بر شانه هايتان اثري از پري هنوز
 
اي دل، اي توده ي هوس! کي مي آيي به راه پس؟
صبح شد، ظهر شد، ولي بسته ي بستري هنوز
 
بعدِ عمري رفو شدن، نو شدن، زير و رو شدن
در همان کاري، اي فلک! سفله مي پروري هنوز...
 
 
آسمانا! به خون بخوان ماجرا را به گوشِ ابر
تشنه مانده ست بر زمين نخلِ بارآوري هنوز
 
دشنه اي در غلافِ خون، بيرقي سبز سرنگون
مي درخشد در آفتاب تيغه ي خنجري هنوز
 
لاله ها سبز مي کنند خونِ گرمِ حسين را
آتشي سرخ روشن است زيرِ خاکستري هنوز
 


15 خرداد 1393 1212 0

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است

 
قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعيت داشت: انسان زيان کار است
 
باري به راحت رفت، باري کراهت رفت
هربار مي گفتم: اين آخرين بار است
 
کاري به باري نيست، وقتي عياري نيست
در لشکر کوران يک چشم سردار است
 
گاهي که لبخند است، دامي ست، ترفندي ست
از چيدنش بگذر، گل طعمه ي خار است
 
در امتدادِ باد بيدي خميد و گفت
من روسياهم، آه، حق با سپيدار است
 
حق با جماعت نيست، حتي اگر بسيار
بسيار ناچيز است، ناچيز بسيار است
 
همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد
در موضعِ بهتان انکار، اقرار است...
 
از گريه آکنده، چشمم به فرداهاست
بيدار مي مانم، شب نيز بيدار است
 
از کف نخواهم داد اين آخرين دژ را
«پايانِ تنهايي آغازِ بازار است»
 

 



08 خرداد 1393 169 0