دفتر شعر

همين پنجاه سالِ پيش هم لبخند و هم نان داشت


همين پنجاه سالِ پيش هم لبخند و هم نان داشت
به آب روستا خوش بود اما عشق تهران داشت

پدر با لهجه ي شيرين آذربايجاني هم
به چاي تلخِ قوري هاي مادر سخت ايمان داشت

دو تا قوري يکي رنگ طلا مخصوص صبحانه
يکي هم نقره اي، در شب که رنگ ماه و باران داشت

اگر من هم يکي از دختران روستا بودم
به جاي شعر، شور ديگري در چشم من جان داشت

درون قلعه ي سرخي خودم را حبس مي کردم
که هرگوشه دري و هر دري هم يک نگهبان داشت

که چوپان عاشقم مي شد، و گرگي گله را مي زد
دل من هم خنک مي شد به هر شکلي که امکان داشت

پدر آقاي ده بوده ولي کم کم در او حل شد
همان حسي که يک «شهري» ميان شهروندان داشت

 



24 مهر 1393 914 0

رفتگرها همه روان کاوند شهر را از عزا درآوردند


کيسه ها را خودم مهم کردم آن قَدَر تا ادا در آوردند
چشم و گوش زباله ها وا شد، و سپس دست و پا درآوردند

مثل انسان نگاهشان کردم فکر کردند جاودان هستند
با تمام مچالگي هاشان، باز از خود صدا در آوردند

ميکروب ها خطابه مي خواندند قيفِ پاره بلندگوشان بود
همه کف مي زدند و مشکل من اين که سر از کجا در آوردند

قوطيِ باد کرده ي مغرور، از غذاهاي مانده شاکي بود
با لبِ بسته ادّعا مي کرد که دمارِ مرا درآوردند

کيسه ها را گره زدم بردم جشنِ جارو دوباره برپا شد
رفتگرها همه روان کاوند شهر را از عزا درآوردند

 



09 شهریور 1393 1105 0

وليکن دست کاري توي خير و شر نمي کردم


بدون قل هوَ اللّهي شبم را سر نمي کردم
به جز قرآن و جدول ضرب را از بر نمي کردم

چه حکم مطلقي در خاک و خون خاندانم بود؟
که بي اذن پدر هرگز لبم را تر نمي کردم

اگر در کودکي شاعر نبودم خوش زبان بودم
که از پر حرفي ام گوش فلک را کر نمي کردم

سرانگشتي نهايت مي رساندم تا کليدِ برق
وليکن دست کاري توي خير و شر نمي کردم

بزرگم مثل اين پرسش: چرا در کودکي هايم
خدا را خوب مي ديدم ولي باور نمي کردم؟



25 مرداد 1393 1120 0

حقيقت! چرا واقعيت نداري؟


هم آغوشِ توفان، علف زار عريان
چه مي خواهد از ريشه هاي درختان

همه قوم من خشک سالي پرستند
بگو با چه لحني بگويم به باران

حقيقت! چرا واقعيت نداري؟
مگر تا کجا مي رسد دست شيطان؟

خدايا چرا من؟ مگر زن نبودم؟
چه شادم از اين غم که در نوعِ انسان ـ

ـ کسي هرگز اين قدر ثروت ندارد
نه قارون نه حاتم نه حتي سليمان

 



19 تیر 1393 135 0