دفتر شعر

یاد عشق های بی هوس بخیر

این؛ منم 
درست بیست سال پیش
در بهشت شیطنت
با همان شلوغی یواشکی

این؛ تویی
یادگار روزهای ساده ام
بی غل و غش و دروغ
روزهای دل به هیچ کس نداده ام
روزهای آبی ام
روزگار آفتابی ام

یاد آشتیّ بعد قهرهای زودرس بخیر
یاد عشق های بی هوس بخیر

این؛ منم کنون
که زندگیّ خویش را
ساده باختم
این؛ منم که هیچ گاه با خودم نساختم

این؛ منم که روبه روی تو شبیه آینه
اگرچه تار اگرچه خسته و شکسته ام
نشسته ام
با نگاه حق به جانب و
پر از غرور و
طرز فکرهای رسمی و سیاسی ام
این؛ منم
درست بیست سال بعد
می شناسی ام؟

آه عکس کودکی
 


23 فروردین 1397 17 0

خدا از ما نگیرد روز و شب شب زنده داری را

خدا از ما نگیرد روزی شب زنده داری را
نصیب ما کند یک بار دیگر بی قراری را

نشستم بر سر راه دلم یک عمر تا دیدم
غروب جادها را، لذت چشم انتظاری را

خراسان است اینجا گاه می بینی که تک بیتی
به آتش می کشد بازار آواز قناری را

دوبیتی های تربت می زند آتش به جان و دل
سه خشتی های قوچان می برد از سر خماری را

به شیخ آذری بردم توسل تا بپوشاند
به بلقیس غزل هایم ردای گل اناری را

شبانان خراسان نقل های دیگری دارند
دوبیتی خوانده می فهمد شب تلخ صحاری را

شنیدم با زبانی زبده می گویند شب تا صبح
خیابانهای بیهق قصه های سربداری را

ملایک نیز در تنهایی آفاق مشتاق اند
دوتار حاج قربان و سرود سبزواری را



21 خرداد 1396 895 0

خلق و خوي وحشي دبير زيست...

 

لکنت معلم زبان فارسي ،

وقت استرس گرفتن از شنيدن صداي گاو و گوسفند
در سکوت بچه ها!

حسرت و حسادت معاون و مدير مدرسه
به بد دهاني دبير بي رياي دين و زندگي!

چهره ي شکسته ی دبير ورزشي که دايما خمار بود!

ناله کردن معلم حساب و جبر
از فشار روزگار مثل قبر
خلق و خوي وحشي دبير زيست

گاه گاه
تنگ مي شود دلم
براي روزهاي پر تناقضي که نيست

مي شود دوباره ، روي تخته ي سياه

با گچ سپيد ،شعرهاي م. اميد را نوشت؟!

يا که در رديف آخر کلاس

بي حواس بي حواس
پشت ميز خسته ي کنار پنجره نشست و
قاه قاه

به ياد خنده هاي روزهاي مدرسه گريست؟!

 



11 اردیبهشت 1396 993 0

بانک بی اختلاس من، قلّک

 

باز دلتنگِ زنگ مدرسه ام
دنگ دنگی که می شود پر و بال
 
حسرت مشق های ننوشته،
لذت بیست های اوّل سال
 
مزه ی تلخ ترکه های انار
مزه ی ترش زال زالکِ کال
 
خنکای نسیم اول صبح
پرکشیدن در آسمان خیال
 
کیف و کفشی که آرزویم بود
نرسیدم به آرزوی محال
 
هم نوا با اذان صبح شدن
ذکر بی بی و عطر احمد و آل
 
با سماور چهارقُل خواندن
صبح دم شکر قادر متعال
 
اول صبح، دوری از مادر
زنگ آخر ترانه های وصال
 
آبرنگی که بارها گم شد
بین نقّاشی از جنوب و شمال
 
قصّه ی جنگ رستم و سهراب
داستان قشنگ رستم و زال
 
قصّه ی بوسه های شیطانی
ماجرای دو مار خوش خط و خال
 
قصّه ی لاک پشت و مرغابی
می توان پر کشید بی پر و بال
 
قصّه های کلیله و دمنه
مکر روباه و حیله های شغال
 
شب باران، صدای چکّه ی سقف
صبح برفی بدون چکمه و شال
 
آش شلغم، بخور بابونه
چه نیازی به دکتر اطفال؟!
 
دوره ی شام های نان و پنیر
دوره ی نان بربری دو ریال
 
دوره ی یک قران و ده شاهی
عهد یک سیر شانزده مثقال
 
سر سفره نگاه کارد، پنیر
باز دعوای قاشق و چنگال
 
شب چلّه، هوای کرسی داغ
همه بی غلّ و غش، همه خوشحال
 
هرکسی صبح زودتر می رفت
بود خوش تیپ خانه بی جنجال
 
دست مادر بزرگ، حافظ بود
تا برای همه بگیرد فال
 
قصّه ی غصّه ی عمو نوروز
ننه سرما و خواب آخر سال
 
شوق عیدی گرفتن از بابا
ناگهان «یا محوّل الاحوال»
 
جای ماهی سفید، در حلقوم
تیغ ماهی کپور بود و کفال
 
نرود از مشام جان هرگز
بوی بابا و عطر نان حلال
 
می زد از دیدن طلبکاران
گاه گاهی لب پدر تبخال
 
آب و نان مرا به سختی داد
تا رسیدم به درس صفحه ی دال
 
چند روزی شدم کمک خرجش
تقّ و تق می کند هنوز بلال
 
بانک بی اختلاس من، قلک
سرفه ی سکّه از گلوی سفال
 
جور کردیم پول مشهد را
عمر بی بی ولی نداد مجال
 
خواب دیدم در آسمان حرم
چون کبوتر پرید و شد تک خال
 
یاد روزی که مثل اعیان ها
دل ما هم خنک شد از یخچال
 
یاد روزی که چشم ما وا شد
به تماشای اوّلین سریال
 
قصّه ی عشق کودکانه ی من
گل نسرین باغ مش اسمال
 
ناگهان زیر چرخ یک نیسان
شد گل آرزوی من پامال
 
شعرهای فروغ فرّخ زاد
در کنار نوشته های جلال
 
طنزهای عبید هم دیگر
از رخ من نبرد گرد ملال
 
شب قدر و قرائت قرآن
عالمی داشتم؛ برای مثال:
 
دست بی دست و پای من لرزید
از تماشای سوره ی زلزال
 
 
داستان یتیم و کاسه ی شیر
ماجرای عقیل و بیت المال
 
قصه ی صبح جمعه، مهدیه
روضه ی «کافی» و اذان «بلال»
 
تا پلیس محلّه مسجد بود
دزد ایمان ما نشد رمّال
 
از عنایات دوستِ ناباب
پسر مش کریم شد اغفال
 
پشتِ بام و نسیم بازیگوش
رؤیت ماه اول شوّال
 
طعنه می زد به روی ماه تمام
از لب حوض خنده های هلال
 
حوض آبیّ و ماهی قرمز
عشق پیروزی، عشق استقلال
 
دست یک جا شکست، پا یک جا
بازی فوتبال و بسکتبال
 
 با پنالتی، دقیقه ی آخر
تیم ما باخت از بد اقبال
 
نسیه می داد و ورشکست نشد
پیر اهل محل، نبی بقّال
 
هفته ها زیر منّت قصّاب
چوب خط همه بدین منوال
 
مثل پونه برای مار نبود
خواستگار بدون مال و منال
 
دلخوشیّ اتاق کنج  حیاط
یک جهیزیّه بار یک حمّال
 
روزی از مدرسه که برگشتم،
کسی از من نکرد استقبال
 
تک درخت کنار خانه شکست
نکند مادرم؟...زبانم لال!
 
دیگر آن شوق کودکانه گذشت
!آه از روزگار رو به زوال
 
ای دل! ای دل! دل شکسته! مرنج
ای دل! ای دل! دل شکسته! منال
 
آسمان از ولایت مولا
داد سهم مرا تمام و کمال
 
پدرم نوکر امام حسین
مادرم عاشق محمّد و آل
 
یاد آن روضه های هر هفته
عطر عود و تبسّم تمثال
 
با صدای گرفته ی  مرشد
باز می شد همیشه راه وصال
 
خیمه ی بچّه ها غریبِ غریب
چشمه ی اشک ما زلالِ زلال
 
در هیاهوی ظهر  عاشورا
کشته می داد روضه ی گودال
 
قصّه ی انقلاب و قصّه ی جنگ
کرد خوبان قصّه را غربال
 
سینه سرخان مسجدی رفتند
تا فراسوی آسمان خیال
 
رنگ دشمن، سفید شد چون گچ
روی ظالم، سیاه مثل زغال
 
دوستانم شهید گمنامند
نام من شد بسیجی فعّال
 
سال ها رفت و پای درس حساب
کسی از حال ما نکرد سؤال
 
الغرض، یک کلام هم با عشق:
حکم، حکمِ تو بود در همه حال

 



16 فروردین 1396 1938 3

آه ای خنده ی سیاه و سفید

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
 
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت
 
مثل این که همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
 
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت
 
رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
 
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...
 
هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
 
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد  
 
دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
 
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید
 
تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
 
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند
 
صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
 
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم


03 اسفند 1395 2475 0

دور از چشم پدر گاهی لواشک می خریدم

 

با تمام مشق هایم روی قالی می خزیدم

شیون آرنج های زخمی ام را می شنیدم

 

یک فرشته می کشیدم با دو تا بال سفیدش

از مقواهای آبی آسمان را می بریدم

 

باز باران با ترانه دست من در دست مامان

می پریدم از لب جو مثل آهو می دویدم

 

پول توجیبی به شرط بستنی یا کیک اما

دور از چشم پدر گاهی لواشک می خریدم

 

ناظم اخموی ما "خانوم خیراندیش" بود و

خط ابروهای او را روی کاغذ می کشیدم

 

میز پشتی تا صدایش را کمی تقلید می کرد

از هراس این که شاید اوست از جا می پریدم

 

یاد دوران دبستانم به خیر آری اگر چه...

شادی ام را پنج سالی دیدم و دیگر ندیدم

 



03 اسفند 1395 1397 0

آتشی می زد به جانم نوحه های آذری


می وزد از ضبط صوت کودکی های "پری"

های های سنج و طبل و روضه های "کوثری"

چیزی از معنایشان هرگز نفهمیدم ولی
آتشی می زد به جانم نوحه های آذری

مثل پرچم های بی تاب عزا در رقص بود
طُرّۀ مویی که بیرون مانده بود از روسری

چون لباس مشکی ام،پیراهنی می خواستند
از منِ مادر،عروسکهای پیراهن_زری

خفته بر درگاه مسجد،حالت معراج داشت
غرق خاک کفش های سینه زن ها، پا دری

پای من در گِل فرو می شد،دلم در عشق،تا
نوحه ای می خواند ابری با زبان مادری

باز می گشتند قزغان های نذری،رو سفید
پیش از آغاز محرم از دکان مسگری

می دود حسّ لذیذی در دلم از آن زمان
تا برای خانۀ همسایه نذری می بری...

باد می آید ولی این برگ های سرخ و زرد
می وزد از ضبط صوت کودکی های پری


14 مهر 1395 509 0

اوّل مهر رسید و من در همان «اوّل آ» بودم

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟ »خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟
»تو نبودی... تو چهل سال است... «من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



01 مهر 1395 1365 0

صدات میاد اما خودت کجایی؟

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت



29 اسفند 1394 996 0

عید بود اما گلی با ما نبود...


خانه ام روزی در این جا بود و نیست
آن طرف همسایه ی ما بود و نیست

بعضی از این کوچه ها بن بست بود
آن طرف یک خانه یادم هست، بود

می شناسم این در و دیوار را
این خراب آباد و این آوار را

یک شب این جا باغ پوپک هاش سوخت
کودک من با عروسک هاش سوخت

کودک من قصه ها را دوست داشت
"هیچ کس غیر از خدا" را دوست داشت

گفتگو از میش بود آن شب که گرگ
قصه را دزدید از مادر بزرگ

کودکم در هول جنگل مانده بود
گرگ دست قصه ها را خوانده بود

بید بود و باد و باران تبر
کوه می لرزید و جنگل شعله ور

شب همان شب کودکم را برد گرگ
برد مثل قصه ی مادر بزرگ

می شناسم این همان باغ من است
این مصیبت نامه ی داغ من است

پیش از این با دست های خسته ام
کوله بارم را همین جا بسته ام

وقتی از فریاد شب های جنوب
خون شتک می زد به دامان غروب

خاک در باران آتش آب شد
شهر من از تشنگی بی تاب شد

آب تا زانو... پلی با ما نبود
عید بود اما گلی با ما نبود

هر چه کردم غم فراموشم نشد
غربتم هم سنگ آغوشم نشد

غربتم را سال ها بردم به دوش
غربت عریان شهری زخم پوش

سینه ی من کوره ی خورشید بود
سالها در من عطش تبعید بود

سوختم، آتش شدم، از یاد رفت
سالها خاکسترم بر باد رفت

زیر آتش باز می سوزد پرم
می دمد ققنوس از خاکسترم

سوز آواز من است این شعله ها
زخم ها، فریادهای بی صدا

آسمان جولانگه بال من است
من عقابم، آسمان مال من است

آمدم این جا که روزی شهر بود
آسمان با خاک خوبش قهر بود

آمدم با آسمان صحبت کنم
هرچه دارم با زمین قسمت کنم

 



19 اسفند 1393 1987 0

برف می بارد چه برفی هم

برف می بارد

چه برفی هم

یاد سال پیش می افتم

برف می بارید و ما خندان

یاد آدم برفی و شال و کلاه آن

برف می بارد چه برفی هم

رفته ای افسوس

رفته ای جایی که برفی نیست

ای مسافر

کاش می گفتی که بعد از رفتنت هم بازی من کیست

برف می بارد چه برفی هم

بارش این برف دردی در دلم انداخت

این که آدم برفی امسال را

فردا

با که باید ساخت...

برف می بارد

چه برفی هم

 



06 بهمن 1393 1426 0

نشسته ایم صمیمانه روی ماسه ی تر

کمی بهانه ی رفتن کمی نیاز سفر
غمی بزرگتر از غربت غروب خزر

مرور رابطه ی انهدام جنگل و آب
صدای واقعه ی مبهم درخت و تبر

رسانده روح مرا تا دیار ساحلی ام
کنار پنجره ی سال های زود گذر

دوباره پرسه زدن روی ماسه های سیاه
دوباره سنگ پراندن به موج وسوسه گر

هجوم وحشی توفان، نهیب جاری باد
غریو مرتعش مرغکان ریخته پر

حصار های شکسته اتاق های نمور
صدای چک چک باران و باز زنگ خطر

غم همیشه ی صیاد و تورهای تهی
و خنده های تماشاگران تنگ نظر

من و تداعی پسکوچه ها کودکی ام
نشسته ایم صمیمانه روی ماسه ی تر

دوباره میل سفر می برد خیال مرا
به کوچه های غم انگیز خاطرات دگر

 



29 دی 1393 1154 0

در تاریخ را ببند و برو...

این گرام شکسته روی سکوت
سوزنش گیر کرده است انگار
 
این قناری چقدر بی تاب است
مادرش دیر کرده است انگار
 
چه سماور ذغالیِ کسلی
هیچ کس چای از آن نمی نوشد
 
!نکند مرده اند اهل محل
در دلش سیر و سرکه می جوشد
 
شمعدان های رنگ رو رفته
قوریِ لب پریده ی چینی
 
هوس چای تازه کرده دلم
آی مادر! مرا نمیبینی؟
 
این صدای که بود می آمد
«سعدی از دست دوستان فریاد»
 
آن طرف بود روی آن دیوار
یادگاری به خط میر عماد
 
این دولول لمیده بر لب میز
عاشق بوی تند باروت است
 
چون خماری که دور مانده ز می
تشنه کام شراب شاتوت است
 
درکنار هم اند مثل دو چشم
هر دو چشم انتظار و چشم به راه
 
هردوشان پادشاه یک قلیان
شاه عباس و ناصرالدین شاه
 
تا که دنیا به هم نریخته است
روی این سفره ی قلمکاری
 
در تاریخ را ببند و برو
حاج عباس خان سمساری!


21 شهریور 1393 1089 0

من کلاس چندمم؟

ساده با تو حرف می زنم
مثل آب
با درخت
مثل نور
با گیاه
مثل شب نورد ِ خسته ای
با نگاه ماه
ساده با تو حرف می زنم
ناگهان مرا چرا چنین
به ناکجا کشانده اند ؟!
کیست اینکه خیره مانده این چنین
مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟
من؟ نه،
این، نه من
نه، نیستم!
این غریب!
این غریبه ی شکسته!
کیستم؟
مادرم کجاست؟
من کلاس چندمم؟
دفترم
کتاب فارسی
جزوه های خط من کجاست؟
من چرا چنین هراسناک و مضطرب.. ؟
من که در کلاس
جزو بچه های خوب بوده ام
ساکت و صبور
من همیشه گوش داده ام
دفتر مرا نگاه کن
بارها و بارها
بی غلط نوشته ام :
"آب"
"آذر"
"آفتاب"
مشق های من مرتب است
موی سر و ناخنم....
پس چرا چنین؟
این غریب
این غریبه
در حصار قاب ِ آینه
این که شانه می کشد به موی خویش
کیست؟
شانه؟!
من کلاس چندمم؟
مات و گیج و گنگ
مانده ام میان
آنچه هست و نیست
نه، نبوده، هیچگاه
این حصار و قاب
جزو درس های من نبوده است
من هنوز کوچکم
این لباس را
پس چرا بزرگ کرده اند؟
این یکی دو شیشه قرص
این سه چهار قبض برق و آب
این جواب آزمایش
این غذای بی نمک
این خطوط مبهم کتاب
عینکی که مانده روی میز
این زنی که هست
مادری که نیست
این سوال های بی جواب
مال کیست ؟
ساده با تو حرف می زنم
این توقف عجیب
این همه حساب
این شتاب صبح
این حقوق
این اداره
این دروغ چیست ؟
من مدیر نیستم
این اتاق هست
میز هست
پله هست
پشت در دوباره کیست ؟
حس مبهمی میان هست و نیست!
من بزرگ نیستم
شاعرم ولی
شعرهای این کتاب را
بچه های کوچه "دوآبه" گفته اند
من دلم برای بچه های کوچه "دوآبه" می تپد
من دلم برای "هفت سنگ"
من دلم برای "زو"
"ماله" و "گلو"
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای
ـکه عاشقانه بود
آن سیاهی و
سکوت
چشمک ِ ستاره های دور
من دلم برای «او» گرفته است
ساده با تو حرف می زنم
من دلم برای روزهای دورتر
قصه ی شبانه پدر
من دلم برای نعمت
احمد و منیر
طاهره
من دلم برای باغ گوشه
فرصت غروب
اولین ستاره
پنجیمن درخت سیب
من برای چشمه ای
که با دلم همیشه حرف داشت
حس و حال قورباغه ها
من دلم برای تخت ِ چوبی سه لنگه ای
چراغ ِ گرد سوز
رقص برگ و
بازی نسیم
من دلم برای سفره ای که ساده بود
نان تازه ی "تـِـو ِی"
چشم های مهربان
دست های کار
من دلم برای روزهای زندگی گرفته است
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد ؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه های این انار
طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته
هر چه می روم نمی رسم
رد پای دوست
کوچه باغ عشق
سایبان زندگی کجاست ؟
من کلاس چندمم ؟
کودکی
بهانه ی بهار را گرفته است
دخترم نسیم
او که اضطراب امتحان
به چهره اش نشسته است
او که تکیه می دهد به من
او چرا
مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟
ساده با تو حرف می زنم
من چقدر تشنه ام!
مادرم کجاست ؟
من چگونه بی چراغ
من چگونه، بی اشاره ای درست
می رسم به چشمه ای
که چاره ساز زندگی است
دخترم نسیم
روبروی من نشسته است
مات!
خیره!
خنده!
خواب نیستم
بوی خاطرات دور
بوی پونه
کوچه ی "دوآبه"
حوض سبز
دخترم سلام می کند
مادرم کنار در
مات!
خیره!
خنده!
ناگهان
هر سه کودکیم
هر سه پشت میز یک کلاس
زنگ فارسی است
باز:
"آب"
"آذر"
"آفتاب"
این پرنده ای که من کشیده ام
این پرنده می پرد
این پرنده آشناست
این پرنده در تمام مشق های من
نوشته می شود
این پرنده
بوی کوچه ی "دوآبه" می دهد
این پرنده خسته نیست
این پرنده با نسیم حرف می زند
چشم های این پرنده
چشم های مادر من است
قاب ها
حصارها
شکسته است
خواب نیستم
کیف من کجاست
دیر شد
به مدرسه نمی رسم


01 شهریور 1393 1167 0

عشقم پر از درستي و مشقم پر از غلط


باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک
پر مي کشي به سوي دلم مثل شاپرک

يادش به خير آن پسر سرکش و شلوغ
يادش به خير دخترکي شاد و با نمک

ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها
غوغاي گرگ و گله و شور الک دولک

انگار باز گوشه ي ايوان نشسته اي
انگار باز مي کشم از باممان سرک

عشقم پر از درستي و مشقم پر از غلط
چشمت هميشه خيس از اين که مرا فلک...

با دفتري که پر شده از قلب هاي جفت
با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک

من با اميد ديدن تو پاي ديگ آش
تو ناز... با بهانه ي يک شربت خنک

... آن روز مثل اينکه قدم هات مانده بود
در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک

يک بغض،... يک نگاه، که يعني تمام شد
مادر و يک اشاره که يعني برو کمک

ماشين درست از وسط عشق ما گذشت
و زير چرخ هاش دلم شد تَرک تَرک

رفتي و من هزار غزل، نامه نامه درد
مي خواندم از فراق تو در گوش قاصدک

کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند
يک دفتر سياه و قلم دست آدمک

... حالا دوباره از دل آن خاطرات دور
تو مي رسي و سايه ي عشقي که نم نمک...



19 تیر 1393 1348 0

کودکی هایم اتاقی ساده بود

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای، دورِ اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


03 خرداد 1391 3067 1