دفتر شعر

بادهای بی رمق حاشا که آبادم کنند

 
دوستانم خواستند اين روزها يادم کنند
نوحه خوانان را فرستادند، تا شادم کنند
 
ميزبانان عزيزم خنده بر لب آمدند
ميهمان سفره ي رنگين جلادم کنند
 
قفل هاي تازه بر زنجير کوبيدند و بعد
مژده ها دادند مي خواهند آزادم کنند
 
خاک گورستان به خون دل مگر گِل کرده اند
در ازل وقتي هوس کردند ايجادم کنند
 
آسيابي کهنه ام بيرون شهري سوخته
بادهاي بي رمق حاشا که آبادم کنند
 
سال ها چون مرده اي بر دوش خود افتاده ام
کاش خاکستر شوم، همبستر بادم کنند...
 


31 خرداد 1393 1097 0

مثل بهانه گيرترين کودک زمين

مجروح دست های پر از آب و دانه ام
از من مخواه پر کشم از آشيانه ام
 
روزی که سرنوشت مرا مي نوشته اند
همسايه ی شکارچيان بوده لانه ام
 
در گوشه ای نشسته ام و گريه مي کنم
تهران گذاشته ست سرش را به شانه ام
 
هرگز من و جنون مرا دست کم نگير
زيرا به سهم خود دو سه ديوانه خانه ام
 
گيرم که واژه هام همه بغض کرده اند
وقتی هوای زمزمه داری، ترانه ام
 
وقتی دلت گرفته، فقط گوش مي کنم
وقتی سرت خوش است، چه گرم است چانه ام
 
گفتم: «خوشا زمانه...» همه خنده شان گرفت
از نقش بازیِ چه قَدَر ناشيانه ام
 
مثل بهانه گيرترين کودک زمين
عمری ست عيب جوی زمين و زمانه ام
 
تنها تو مي توانی آرامشم دهی
دستت کجاست تا که بگيری بهانه ام؟
 


22 خرداد 1393 256 0

در نسخه ي چاپ قديم خمسه، ليلا هم

صبحانه شير داغ دارم، نان و خرما هم
نان از غزل، ابيات شيرين چون مربّا هم
 
رود آمده يک دسته زنبق پيشکش کرده
گلپونه ها آورده و يک بوته نعنا هم
 
تا سيني صبحانه ات بوي خوشي گيرد
بابونه ي بسيار آورده است صحرا هم
 
برخاستي ديدم لباست موج برمي داشت
طوفان خون انداختي در جان دريا هم
 
بعد از تو شيرين در حصار قصر خود پوسيد
در نسخه ي چاپ قديم خمسه، ليلا هم
 
پيراهنت يک گوشه افتاده است، مي ترسم
آخر بيفتد در هوس حتي زليخا هم
 
امروز با لبخند شيرين تو زيبا شد
در انتظار ديدنت بي تاب، فردا هم
 


22 خرداد 1393 158 0

اگر تاريخ چشمي داشت، خون و اشک کارش بود

 
اگر تاريخ چشمي داشت، خون و اشک کارش بود
اگر يک قطره غيرت داشت دنيا زهر مارش بود
 
اگر تاريخ دستي داشت، دستي در خودش مي برد
به جوي آب مي انداخت هرچه در شمارش بود
 
چرا دستي به ياري برنياورد آن زماني که
حسين بن علي تنها علي اصغر کنارش بود؟
 
چرا حرفي نزد وقتي فراز دار شد حلاج
و دست مؤمنان شهر گرم سنگسارش بود
 
بسا تيمور تاتاري که بر صدر جهان بنشاند
همين يک مشت لوک و لنگ تنها افتخارش بود
 
نگاه از چشم هاي خالي کرمانيان دزديد
مخنّث هاي بسياري عزيز تاجدارش بود
 
بلي گاهي نگاهش پشت خم گرديده اي را ديد
فقط وقتي که سلطان بن سلطاني سوارش بود
 
فقط از شاعران چاق درباري روايت کرد
نه از آن کس که روي شانه اش يک عمر دارش بود
 
چرا در کوچه ها ي تو به تويش تا ابد گم شد
هر آن کس که جهاني آرزو چشم انتظارش بود
 
اگر مي داشت چشمي، ميل در چشم خودش مي کرد
و گر که غيرتي مي داشت مِيل انتحارش بود
 


20 خرداد 1393 1093 0