دفتر شعر

هر پاییز

هر مهر
بی هیچ علت غمگینم
هر آبان
بیخود دلتنگم
هر آذر
بیهوده بی تابم
در مغزم، در قلبم انگار
تق تق تق تق تق تق غوغایی ست
هر پاییز
میخی دیگر بر تابوتم می کوبند


27 تیر 1398 14 0

ما ولی برخاستیم

بر لب جویی نشین و...
ما ولی برخاستیم
ما ولی رفتیم
بر لب صحرا نشستیم و عبور مرگ را دیدیم


27 تیر 1398 9 0

بن بست ها خوبند

بن بست ها خوبند
وقتی که دیگر ناامید ناامید
بر آخرین دیوار
سرمی گذاری اشک می ریزی
وَ آن پلاک گم شده در کوچه ای دیگر در این شهر دراندردشت
آرام خوابیده ست بر دیوار


27 تیر 1398 13 0

دهقان

ابر ملخ رسید و گذشت
دهقان
بر شانه ی نحیف مترسک
چون ابر سرگذاشت و 
یک ریز گریه کرد


27 تیر 1398 11 0

ولی چه فایده؟

بچه بودم و 
دست من نمی رسید
قد کشیده ام
بچه نیستم
ولی چه فایده؟
دست من هنوز هم نمی رسد به ماه


27 تیر 1398 4 0

بی اعتنا به زندگی

هر رود عابری ست
بی اعتنا به روز
بی اعتنا به شب
بی اعتنا به کوه
به جنگل
بی اعتنا به آدم ها...
ما هم
بی اعتنا به زندگی
تا مرگ می رویم


27 تیر 1398 13 0

یک جاده جای آن همه کاج

پاییز هرچه کرد
زورش به کاج ها نرسید...
یک لشکر ارّه برقی
یک روز آمدند و
فردا
یک جاده جای آن همه کاج
روییده بود بر خاک...
پاییز آن طرف تر
همراه با چنار و سپیدارها
آرام می گریست


27 تیر 1398 10 0

نجیب یعنی اسب

سوار را
به روی سکّو بردند
و جام دادند
و جام ها نوشاندند
به اسب اما
همان علوفه ی هر روز
در همان آخور
در این لغت مامه
ببه روی سردر آخور نوشته اند:
نجیب یعنی اسب


27 تیر 1398 10 0

مبادا بدانند

مبادا
مبادا بدانند
مبادا که از چشم هایت بخوانند
که دلتنگی ات را
غریبانه
در خلوتت
گریه کردی
تو 
مَردی!


27 تیر 1398 8 0

آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میان دودها سوسوی مشعل گم شده

شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختری در بیـن خار و خون و تاول گم شده ...

برق دندان شغالان و هجوم سایه ها
آهویی در وحشت شبهای جنگل گم شده
...
گریه کردم ، گریه، مثل مادری که ناله اش
در صدای تعزیه خوان های مقتل گم شده


24 تیر 1398 32 0

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست

تنها خودت حس می کنی تنهایی ات را
شب های گریه غربت یلدایی ات را

اندوه تو از جنس اندوه کسی نیست
چندین برابر کرده غم زیبایی ات را

هر جنگلی در آرزوی شال سبزت
هر چشمه ای اما دل دریایی ات را...

ای قبله ی ریحانه ها، در سجده هستند
بابونه ها عطر خوش صحرایی ات را
::
در فاطمیه گریه کردم، عهد بستم
تا چله بنشینم غم زهرایی ات را


24 تیر 1398 34 0

من شام بدخشانم و تو صبح نشابور

از چشم تو سرشار شدم ای غم پرشور
تا سرزده آمد به دلم خاطره ای دور

دو پولک براق، دو شب مخما غمگین
دو مست غزل ساز دو میخانه ی مستور

تو سیب.. تو گندم.. تو گناهی اگر ای عشق
من دست پر از خواهشم ای جذبه ی مغرور

تو ماه به رقص آمده در آینه ی حوض
من چشم به شور آمده با گریه ی ماهور

بگذار که سرمست خیالات تو باشم
با یاد لب توست که شیرین شده انگور

تقدیر چنین است به مقصد نرسیدن
من شام بدخشانم و تو صبح نشابور


24 تیر 1398 28 0

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست

سلام رنج کهنه ام سلام داغ روشنم
من از جهان بی ستاره با تو حرف می زنم

چقدر پشت شیشه ماه چهره ات کدر شده
طلوع کن چراغ تار و بی فروغ میهنم

بخوان که بشکنم حصار سرد این سکوت را
در این قفس به خاطر غم تو واژه می تنم

کسی که درد می کشد شبیه من فقط تویی
کسی که مثل تو همیشه رنج می برد منم

چه فرق می کند مگر هزاره یا که ازبکم
بلوچ یا که ترکمن... که من شبیه تو زنم

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست
بخند از دلیل شعر ساده و مطنطنم


24 تیر 1398 29 0

آرزوهای به غارت رفته ی اجدادی ام

تلخ و شیرینم اگر تلفیق غم با شادی ام
هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

ریشه در تنهایی ام دارد اگر آشفته ام
ریشه در آوارگی، اندوه مادرزادی ام

بارها در گورهای دسته جمعی دفن شد
آرزوهای به غارت رفته ی اجدادی ام

کاخ رؤیاهای من آجر به آجر هیچ بود
پله پله پوچ پوچم، اوج بی بنیادی ام

روبه رو ویرانی ام در جاده های دربه در
پشت سر جا مانده اما خانه ام آبادی ام


24 تیر 1398 9 0

دوباره بعد زمستان بهار می آید

نه بی تو بر دل زارم قرار می آید
نه غصه با دل تنگم کنار می آید

برای آنکه بسوزد به هر بهانه دلم
چقدر خاطره هایت به کار می آید

چقدر قصه ی خیس از تو در نگاهم ماند
چقدر گریه به چشمان تار می آید

نهال کوچک من! خسته ای بخواب آرام!
دوباره شاخه ی خشکت به بار می آید

دوباره شاخه ی خشکت شکوفه خواهد داد
دوباره بعد زمستان بهار می آید


24 تیر 1398 27 0

اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

تمام حاصلم را در بساط شهر گستـردم
خریداری ندارد بین این بـی دردها دردم

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم
که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

اگر آواره ام ، گم کرده ام ایل و تبارم را...
که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم
اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

نسیمی از شمال شرق از بلخم تماشا کن
که رقصی مولوی تر از غزل های تو آوردم ...

 


24 تیر 1398 29 0

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج
اسطوره ی افسانه های رفته بر تاراج

رسواترین پیغمبر منظـومه ی تاریخ
ای آمده از اوج عرش ای رفته تا معراج

مثل منی آرامش متروک یک ساحل
مثل توام زاییده ی وحشی ترین امواج

چوگان سرگردان تر از گویم چه می گویم ؟
بازیچه ی اسب و سوار و آبنوس و عاج

مستفعلن مستفعلن معشوق یا عاشق ؟
مستفعلن مستفعلن مشتاق یا محتاج ؟


24 تیر 1398 28 0

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...

دختر بافنده رویاهات را محکم بباف
در ترنج رنج، عرش و فرش را در هم بباف
 
بر گلیم چرت های پاره دارت می زنند
تیغ را بردار و خواب فرش ابریشم بباف

هفت سین از سینه ریزت سیب حوا چیده است
سبزه بالا سیر و سرکه بر دل آدم بباف

اشک شیرین، چشم لیلا، غمزه ی گردآفرید
عشق و عصمت را زلیخایی تر از مریم بباف

بیـدلی کن بر خیالاتی که می بافی بخند
فرخی شو حله ای با تار و پود غم بباف

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...
ریشه ریشه، واژه واژه عشق را  "تکتم" بباف


24 تیر 1398 30 0

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را
از مــرمـــر لبخنــــــــدهـــایــت روشــنــــی ها را

تا پر شـــوم از حــس جنگـل،حال کوهســـتان ...
بو مــــی کشـــم موهایـــت این آویشــنــی ها را

هر شــــب در آغــــوش خیالت خواب می بینــم
هـــــم دیدنـــی ها را و هــــم نــا دیدنــــی ها را

جان هستی و این جسم عاصی را نمی خواهی
تا کــــی به جــــان خود بـــــدوزم ناتنـــــی ها را

هــر چه بخواهــی میل میل توســت می خواهم
حتـــــی به جــای دوستـــی ها دشمنــــی ها را

اما طلای نـــاب مـــن هـرگـــــز نمـــــی فهـمــــی
انــــــدازه ی انــــدوه آدم آهــــنــــــــی هــا را ....

 


24 تیر 1398 29 0

شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...


06 تیر 1398 198 0
صفحه 1 از 32ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها