دفتر شعر

دل روایت کرد فتح تازه‌ای در پیش روست

زندگی یک راه سربالا و سرپایینی است
هرکه عاشق ماند، سالم ماندنش تضمینی است

بارها گفتم به دل عاشق نشو، نشنید و شد
مصرع از من نیست، مال عبرت نائینی است!

عاشقی تلخ است گاهی، عاشقی شوریدگی ست
لیک پایانش به صرف شربت و شیرینی است!

عاشقی گفتم، پرستاري مرا آمد به یاد
چونکه مثل عاشقی باری به این سنگینی است

اعتقاد، ایمان، فداکاری، شجاعت، راستی
هر پرستاری خودش یک ترم درس دینی است

می‌رسد روزی که می‌آید به کار این روزها
غصه‌ها و شادیِ این روزها تمرینی است

دل روایت کرد فتح تازه‌ای در پیش روست
ساخت این مستند کار شهید آوینی است
 


29 مهر 1399 64 0

امسال دوریم از تو... لابد حکمتی دارد


امسال دوریم از تو... لابد حکمتی دارد
باشد، ولی عاشق دل کم‌طاقتی دارد

مشتاقی و مهجوری و دلتنگی و دوری
این قسمت ما بود... هر کس قسمتی دارد

جز آه چیزی در بساطم نیست، اما آه...
گویند آهِ دلشکسته قیمتی دارد

نذر زیارت داشتم از جانب «سردار»
اینک ولی او با ضریحت خلوتی دارد

این اربعین دنیا زیارتگاه یار ماست
هر گوشه‌ای یک دلشکسته حاجتی دارد
 


18 مهر 1399 221 1

به هوش باش، صدای حسین می‌آید

صدای کرب‌وبلای حسین می‌آید
به هوش باش، صدای حسین می‌آید

تجارت و زن و فرزند و دین و دنیا را
کسی که کرده فدای حسین، می‌آید

یکی به پای ترک خورده و پر از تاول
به شوق بوسه به پای حسین می‌آید

یکی به منصب سقّایی است و مشک به دوش
به سوی واعطشای حسین می‌آید

یکی به گردنش انداخته غل و زنجیر
به نیّت اُسرای حسین می‌آید

یکی به هروله با دسته‌ی طُوَیرجیان
مگر به سعی و صفای حسین می‌آید

توان آمدن کربلا نداشت یکی
به دست کارگشای حسین، می‌آید

یکی خیال نمی‌کرد قسمتش باشد
می‌آید و به دعای حسین می‌آید

مسیحی، اهل تسنّن، سیاه و سرخ و سفید
هرآنکه هست، برای حسین می‌آید

خوشا زیارت آن کس که بعد برگشتن
به پرسش فقرای حسین می‌آید

فرشته تا به قیامت فرستدش صلوات
که اربعین به عزای حسین می‌آید

شهید کوچه‌ی ما بین کاروان با ماست
به دیدن شهدای حسین می‌آید

نگاه می‌کنم و قاسم سلیمانی ست
چه شادمان به لقای حسین می‌آید

خدا گواست که از این حماسه پژواکِ
تجلّیاتِ خدای حسین می‌آید

دم ورودی کرب‌وبلا چه غوغایی است
نوای نوحه‌سرای حسین می‌آید

عمود آخر جاده ست و روضه‌خوان می‌گفت
جواب أدرک أخای حسین می‌آید

حسین داغ دلش تازه است و عبّاسش
به پیشواز، به جای حسین می‌آید

خدا کند سخن روضه‌خوان غلط باشد
که خنجری به قفای حسین می‌آید

تکان پرچم توحید را تماشا کن
نسیم باد صبای حسین می‌آید

به گوش باش، عزیز حسین در راه است
به هوش باش، صدای حسین می‌آید
 


10 مهر 1399 178 0

در فکر محو این همه شمر و یزید باش

یک عمر زنده باش ولیکن شهید باش
هر دم پی حماسه و عزمی جدید باش

حتی اگر تمام جهان غرق تیرگی است
چون ماه در سراسر شب روسفید باش...

یک لحظه از امید دلت را تهی مکن
اما ز هر چه غیر خدا ناامید باش

چون سرو، سرفراز میان ستمگران
در خلوت و نماز ولی مثل بید باش

وقتی که از فرشته، مقام تو برتر است
پاکیزه از پلشتی نفس پلید باش

بر دست اهل صدق بزن بوسه چون نسیم
بر قامت نفاق چو توفان، شدید باش

با جسم خود بسوز چو شمعی میان جمع
اما چو روح وقت گنه، ناپدید باش

بر چهره های غم زده، جاری چو خنده شو
در قفل های بسته به هر سو کلید باش

در ماتم حسین علی گریه کن ولی
در فکر محو این همه شمر و یزید باش
 


10 مهر 1399 176 0

خوش آمدی به جهان ای محرّم متفاوت

غم بزرگ، غم مهربان، غم متفاوت
حدیث زخم و نمک، سوز و مرهم متفاوت

تمام آینه‌ها اسم اعظمند خدا را
تو ای شکسته‌ترین اسم اعظم متفاوت

میان اینهمه افسون و غمزه‌ی متشابه
کرشمه‌های تو آیات محکم متفاوت

کسی که عشق تو را دارد و کسی که ندارد
دو آدمند ولی در دو عالم متفاوت

صفوف سینه‌زنانت مُنظمند و مشوّش
منظمند و پریشان، منظم متفاوت

تو با تمام جهان فرق می‌کنی، تو که هستی؟
ضریح و تربت و آیین و پرچم متفاوت

چگونه می‌کشی و زنده می‌‎کنی، دل و جانم
فدای چشم تو، عیسی بن مریم متفاوت

تو آمدی که جهان را از این ستم برهانی
خوش آمدی به جهان ای محرّم متفاوت


06 شهریور 1399 419 1

به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

غریبیِ پدر را می‌زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی

گلویت از زبانت زودتر واشد، نمی‌بینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامی

تو در شش بیت حق مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی

علی را استخوانی در گلو بود و تورا تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامی

تورا از واهمه در قامت عباس می‌بیند
اگر تیر سه‌شعبه کرده پیشت عرض اندامی

الا یا قوم ان لم ترحمونی فارحمو هذا...
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابه‌هنگامی

چنان سرگشته شد آرامش عالم که برمی‌داشت
به سوی خیمه ها گامی به سوی دشمنان گامی

برایت با غلاف از خاک ها گهواره می‌سازد 
ندارد دفنت ای شش‌ماهه غیر از بوسه احکامی

چه خواهد کرد با این حلق اگر ناگاه سر نیزه...
چه خواهد کرد با این سر اگر سنگ از سر بامی...

کنار گاهواره مادر چشم‌انتظاری هست
برایش می‌برد با دست خون‌آلوده پیغامی
 


05 شهریور 1399 1796 3

خودت برای خودت هیاتی فراهم کن

دلت گرفته اگر، یادی از محرم کن
دو قطره اشک بریز و دو دیده خرم کن

اگر زمین و زمان را به هم بیاشوبند
خودت برای خودت هیاتی فراهم کن

بپوش پیرهن مشکی ارادت را
اتاق خلوت و آشفته‌ را منظم کن

اجاق مجلس روضه همیشه روشن باد!
مباد سرد شود داغ! چای را دم کن!

کنار پنجره بنشین و در هوای حسین
تمام منظره را غرق رقص پرچم کن

《هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید》
دو بیت روضه بخوان از غم جهان کم کن

ورق بزن صفحات شلوغ مقتل را
برو به خیمه‌ی محبوب و عهد محکم‌ کن

 برو کنار فرات و نگاه کن در آب
گلوی کودک شش ماهه را مجسم کن

دلت گرفته اگر رو به کربلا برخیز
سلام کن به حسین غریب و سر خم کن

 سری به نیزه بلند است و عمر ما کوتاه
تمام عمر به سر در غم محرم کن!
 


31 مرداد 1399 438 1

عاشق و مهربان باش انسان

سوی دریا روان باش انسان
رود شو، بی‌کران باش انسان
جاری و جاودان باش انسان
آبروی جهان باش انسان
هرچه عشق است، آن باش انسان

شوق فرهادی بیستون را
شور و شیرینی ارغنون* را
بایدوشاید و چندوچون را
عقل و احساس و عشق و جنون را
با هم و توأمان باش انسان

آه و درد و فغان باش؟ هرگز
سرد و خشک و خزان باش؟ هرگز
با همه سرگران باش؟ هرگز
دوست با دشمنان باش؟ هرگز
دشمن دشمنان باش انسان

قصه‌ها خالی از کیقبادند
غرق افراسیاب و شغادند
پُر یزید و پُر اِبن زیادند
پهلوانان ولی شیرزادند
رستم داستان باش انسان

نی بزن، عابران را خبر کن
هو بکش، حاضران را خبر کن
خوش بخوان، زائران را خبر کن
دف بزن، شاعران را خبر کن
کف بزن، شادمان باش انسان

بی تو ای عشق، ایمان چه حاصل
بی تو ای عشق، سامان چه حاصل
بی تو ای عشق، چندان چه حاصل
بی تو ای عشق، انسان چه حاصل
عاشق و مهربان باش انسان


25 خرداد 1399 574 0

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد


ماشینِ اوفتاده به پت‌پت! چگونه‌ای
بحران دستمالِ توالت! چگونه‌ای

ای مرد عنکبوتیِ در تار خود اسیر
ای بَتمنِ نشسته به فِت‌فت* چگونه‌ای!

ای سازمان بی‌ملل، ای بی‌بشر حقوق!
هنگام ظلم، لالی و ساکت، چگونه‌ای؟

ای واضع تمام قوانین جنگلی
ای ناقض تمام ضوابط چگونه‌ای؟

ما نفتمان به آن طرف آب‌ها رسید
ای زنده‌ات مشابه میّت! چگونه‌ای

پهپادِ سرنگون شده در آبی خلیج!
توقیفِ کِشتی الیزابت! چگونه‌ای

ای آبروی رفته‌ی عین الأسد، هنوز
آمار کشته‌های تو سِکرت! چگونه‌ای

با ضربه‌ی ملایم مغزی چه می‌کنی
تخم عقابتان شده اُملت! چگونه‌ای

ای تایتانیکِ غرق شده، غرق‌تر شده
اینبار اندکی متفاوت؛ چگونه‌ای

خاک سیاه بر سر کاخ سفید شد
ای زرد، ای ترامپِ ترومپت چگونه‌‎ای

پوشک خریده باش و تل‌آویو را بگو
با چند موشک و دو سه راکت چگونه‌ای؟


* فِت‌فت کردن: آهسته و به شتاب گفتنِ چیزی به کسی و غالباً با نیّتی بد
(فرهنگ معین)


19 خرداد 1399 601 4

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند... (زبان حال مسجدالاقصی)

چقدر ها کند این دست‌های لرزان را؟
چقدر؟ تا که کمی سردی زمستان را...

چقدر با تن یخ بسته، باز صبر کند
هجوم رخوت و تخدیر برف و بوران را؟

به سینه و سر خود می‌زنند پنجره‌ها
کسی نواخته انگار طبل طوفان را

به پشت پنجره‌های شکسته می‌بیند 
تمام روز تگرگ و گلوله‌باران را

مسیرها همه صعب‌العبور و نافرجام
خدا به‌خیر کند جاده‌های لغزان را

به دوش خسته کشیده‌ست سالیان زیاد
شبیه گنبد خود درد و رنج انسان را

به لطف هُرم نفس‌های انبیاست، اگر
رسانده تا به چنین روز نیمۀ جان را

اگر صدای گلوله امان دهد شاید 
به گوشمان برساند نوای ایمان را 

کنار منبر گوشه‌نشین خود دیده‌ست
نفس نفس زدنِ آیه‌های قرآن را

شریک گریۀ محراب می‌شود گاهی
مگر کمی ببرد غربت شبستان را

میان حلقۀ لات و هبل گرفتار است
چقد گریه کند خنده‌های شیطان را؟ 

بخوان دو کاسۀ خون در هجوم اشک‌آور
برای ندبۀ آدینه چشم گریان را

نماز جمعۀ این هفته هم اقامه نشد
کجای دل بگذارد غم فراوان را 

هنوز حسرت یک عید بی عزا دارند 
مناره‌ها که ندیدند ریسه‌بندان را 

تنیده تار به تکرار عنکبوتی پیر
که سهم خویش کند گوشه‌های ایوان را 

مترسکی که اجیر کلاغ‌ها شده است 
شکسته با تبرش حرمت درختان را 

به حُسن یوسف خود آب می‌دهد با اشک 
و مرهمی شده این‌گونه زخم گلدان را

«نماز نور بخوانید بر جنازۀ شمع»*
شنیدم از زکریا به مصرعی آن را 

به کوچ شانه‌به‌سرهای این دیار قسم 
که باد نوحه شده غربت سلیمان را-

به آن عزیز که از چاه آمد و با آه
کشید در بر خود میله‌های زندان را 

به نغمه‌های مناجات حضرت داوود 
که برده بود دل عاشق پریشان را

به آسمان چهارم که در جوار مسیح 
به انتظار نشسته غروب هجران را 

به گریه‌های جگرسوز حضرت یعقوب 
که قطره قطره به غم بُرد شهر کنعان را 

به کوه طور که در سوگ حضرت موسی
به انکسار کشانده‌ست کوه فاران را 

به الخلیل که در سوگ لاله‌ها دیده‌ست 
به کوچه کوچۀ خود حجلۀ شهیدان را 

-از آن مسجدالاقصی‌ست لحظۀ معراج 
که با صلابت خود جار می‌زند آن را

هنوز منتظر است و...، هنوز منتظریم
چقدر صبر کند سردی زمستان را؟

به سمت کعبه نگاهش نماز می‌خواند
به این ‌امید که آن آفتاب پنهان را...


02 خرداد 1399 569 0

شب گل دادن باغ انار است

زمستان رفته و گل بی‌قرار است
زمین سبز است هنگام بهار است

میان بوته‌گل‌ها میهمانی‌ست
قرار شاخه و گل برقرار است

هوا غوغاست از باران نم نم
غذای چشمه آب خوشگوار است

قنات روستا از اول صبح
به راه افتاده و سرگرم کار است

کلاس جوجه‌ای در جیک جیک و
کلاغی گرم مشق قار قار است

خبرهای خوشی امروز در باغ
به دست پستچی در انتشار است

همین بادی که می‌گویند عمری‌ست
رفیق ابرهای آبیار است

خدا جشنی تدارک دیده امشب
شب گل دادن باغ انار است


31 اردیبهشت 1399 588 0

شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من

کشاندم با چه رویی خویشتن را تا به اینجا من
به مسجد دعوتم کردی چه کاری داشتی با من؟

ملایک بندگانت را صلا دادند اما حیف
چه شب‌ها تا توام خواندند و جا ماندم چه شب‌ها من

هبا بود و هدر یک سال پیش از این و امشب هم
کتابت می‌شود تقدیر یک سال من اما من ...

سعادت یا شقاوت؛ هان؟! چه تقدیری رقم خورده‌ست
چه راهی را از امشب می‌روم تا صبح فردا من

خدا جاریست در دل‌ها و از این مهر بی‌پایان
تمام مردم امشب توشه می‌گیرند الا من

هواخواه کدامین دیدگاهی؟ نور یا ظلمت؟
پس از این بی‌قرار چیستی ای چشم تردامن!

ببار ای چشم تا امشب نریزی آبرویم را
مبادا او که خوابیده‌ست من باشم مبادا من

شب قدر است قدر خویش را می‌دانی آیا تو؟
شب قدر است قدر خویش را می‌دانم آیا من؟


31 اردیبهشت 1399 510 0

می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

از جهانی که پر از تیرگی ما و من است
می گریزم به هوایی که پر از زیستن است

می گریزم به جهانی که پر از یکرنگی ست
به جهانی که پر از گریه کن و سینه زن است

به همان جا که نفس قیمت دیگر دارد
اشک ها درّ نجف، سینه عقیق یمن است

به همان جا که در آن باد صبا بسته دخیل
به عبایی که پر از رایحه ی پنج تن است

چه خراسان چه مدینه چه عراق و چه دمشق
هر کجا پرچم روضه ست همان جا وطن است

دم من زندگی و بازدمم زندگی است
تا که روی لب من ذکر حسین و حسن است

قلب آن است که لبریز محبت باشد
تا ابد خانه ی اولاد علی قلب من است

 


25 اردیبهشت 1399 1072 5

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد

جهانِ درد دیده، عمر بسیاری نخواهد داشت 
جهان غیر از پر و بالت پرستاری نخواهد داشت

شنیدم بعد تو بوی سلامت می دهد دنیا 
جهان هم پیش تو احساس بیماری نخواهد داشت 

شنیدم شنبه ها تلخی نخواهد کرد بعد از تو
 و این تقویم دیگر روز تکراری نخواهد داشت

زمان چون ساعتی در دست تو تنظیم خواهد شد
زمین خوار و زمین خواری، هواداری نخواهد داشت 

دل دلال ها می لرزد آن روز از نگاه تو 
دلار لعنتی ها هم خریداری نخواهد داشت 

تو روشن می کنی وقتی حساب بی حسابی را
ترازوی تورم هیچ بازاری نخواهد داشت

 در این بی دولتی ها در هوای دولتی هستم
که می دانم مدیران ریاکاری نخواهد داشت 

برای کلبه های دربه در آغوش خواهی شد
ولی با کاخ ها، چشم تو دیداری نخواهد داشت 

جهان در بستر آلوده ای از خاک و خون خفته است
که دور از پلک تو، میلی به بیداری نخواهد داشت...


20 فروردین 1399 831 2

جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

زمین خوابید و پاشد ناگهان در عالمی دیگر
که گوئی رو نمائی می کنند از آدمی دیگر

شب از عشاق؛شهر از بوسه؛ دِیْر از آه خالی شد
نه تنها میکده... حتی عبادتگاه خالی شد

(وبا)ی عزلتی ناگه به جان ازدحام افتاد
(وبا) آری وبا تنها به جان خاص و عام افتاد

نبود اصلا حریف گام او یک سرزمین حتی
که سد راه آشوبش نشد دیوار چین حتی

تنفس کرد صبح هستی و شب از نفس افتاد
جهان زیبا شد از وقتی که آدم در قفس افتاد

نه جنگی ناجوانمردانه می بینی نه کشتاری
نه از مستی دهانی باز شد دیگر نه بازاری

زمین برگشته در آغوش گرم آسمان خویش
پیامی دارد انگاری برای ساکنان خویش

به یاد آرید! تنها یک دوشب مهمان من هستید
که می گوید شما ای خاکیان! سلطان من هستید؟ 
 


20 فروردین 1399 577 0

فرصت خوبی ست این منزل نشینی‌ها بیا

باد جادو می وزد، این سحر را باطل کنیم!
بانگ "یا قدّوس" را امشب چراغ دل کنیم

از صراط المستقیم او به دور افتاده‌ایم
قبله‌ی دل را کمی سمت خدا مایل کنیم

کشتی دل را به "مجراها و مرساها" دهیم
شورش گرداب را آرامش ساحل کنیم

سیب سرخ و سنجد و سکه، سماق و سبزه هست
با سلامت هفت سین سفره را کامل کنیم

در سماوات خدا هم گاه‌گاهی پر کشیم
چند روزی ترک این دنیای آب و گل کنیم

خانه‌‌هامان مسجد حق، قلبمان محراب اوست
یک دو روزی در خرابات خدا منزل کنیم

فرصت خوبی ست این منزل نشینی‌ها بیا
لااقل فکری به حال این دل غافل کنیم!


16 فروردین 1399 783 0

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟

با دردهای تازه‌ای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم

هربار غم‌ها بیشتر سویم هجوم آورد
دیدم درخشان‌تر شده آیینۀ جانم

آیینۀ صبر و وقار و مهر و لبخندم
این روزها سرتابه‌پا، آیینه‌بندانم

در من درخشیده شکوهی تازه از ایمان
«اینجا چراغی روشن است» آری چراغانم

هر کوچه‌ای اینجا چراغانی شده با عشق
من زنده‌ام از عشق، از این عشق تابانم

تابنده‌تر شد خاک من با گوهر ایثار
این خاکِ گوهربار ایران است، ایرانم

در دست دارم خاتم سرخ شهادت را
با این نگین، روی زمین، مُلک سلیمانم

خورشیدباران است خاک روشنم هر صبح
هشت آسمان پیداست از خاک خراسانم

در سایه‌سار بانوی آیینه و آبم
از عطر یاسش پر شده هر صبح ایوانم

از جلوۀ شاه چراغ اینجا چراغان است
من در پناه سایۀ دروازه قرآنم

گاهی غباری هم اگر در آسمان پیداست...
باران که می‌آید پر از عطر بهارانم

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟
عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانم

چشم‌انتظار رؤیت ماهم در این شب‌ها
کی می‌دمد خورشید از شرق شبستانم؟


12 فروردین 1399 712 1

گیرم که تدبیری در میخانه‌ را بسته

دور از هم و آشفته‌حال و دست و پا بسته
در خانه‌ها‌ حبسیم، چون غم کوچه را بسته

آن سوی این دیوارها هرچند با شادی
باغ اناری گیسوانش را حنا بسته

داغ جوان دیده‌ست در اوج بهارانش
شهرم اگر در عید هم شال عزا بسته

ماییم اسیر چاردیواری تنهایی
ماییم و راهی از قفس تا ناکجا بسته

اما دل این خانه روشن می‌شود روزی
هرچند چندی در به روی آشنا بسته

پیمانه‌ها خالی چرا؟ ساقی هنوز اینجاست
گیرم که تدبیری در میخانه‌ را بسته

یک عمر مهمان همین سفره‌ست، از هرجا
هرکس که روزی دل به این زائرسرا بسته

حتی سلام از دورها هم می‌رسد، آری
فرقی ندارد صحن بانو باز یا بسته

حتما به لطف خود عیادت می‌کند از ما
وقتی نفس‌هامان به مهر اوست وابسته
 


07 فروردین 1399 601 0

کنون دریای طوفانی‌ست ایران ناخدایی کن

فلق در سینه‌اش آتش‌فشان صبحگاهی داشت
که خون‌آلود پیغام از کبوترهای چاهی داشت

طراوت در هوا از ریشۀ زنجیر می‌روید
زمین در خود سپیداری در اعماق سیاهی داشت

مگر خورشید را هم می‌توان خاموش کرد آخر
کسی از تیرۀ شب در سرش افکار واهی داشت

عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکی‌تر
که در آن نخ‌نما آغوش اسرار الهی داشت

کدامین گل به جرم عطر افشاندن گرفتار است
مگر او نیت دیگر به غیر از خیرخواهی داشت

هماره آه او خرج دعا بر دیگران می‌شد
اگر در سینه‌اش یارای آهی گاه‌گاهی داشت

به تسبیحش قسم، زنجیرۀ عالم به دست اوست
چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت

چه بنویسم از آن گودال، از آن قعر سجون، از زخم
از آن زندان که حکم روضه‌های قتلگاهی داشت

تمام کشور من، کاظمین کوچک مردی‌ست
که در هر گوشه‌ای از خاک ایران بارگاهی داشت

تمام سرزمینم غرق در موسی بن جعفر شد
تو حَوّل حالنایی، حال و روزم با تو بهتر شد

تو مثل جان، درون خاک من هر گوشه پنهانی
تو شیرازی، خراسانی، قمی، آری تو ایرانی

کنون دریای طوفانی‌ست ایران ناخدایی کن
نمک‌گیر تبار توست این کشور دعایی کن

دلم روشن، نگاهم گرم، حالم اَحسَنُ الاَحوال
به لطف روضه‌های تو چه سالی می‌شود امسال

که ایران در تو می‌بیند بهار سرزمینش را
کنار سفرۀ باب‌الحوائج هفت‌سینش را
 


01 فروردین 1399 856 0

سلام بر همه خوبان! سلام! خسته نباشید!

سلام بر همه خوبان! سلام! خسته نباشید!
نشسته‌اید و الهی ز پانشسته نباشید

چه می کنید؟ کجایید؟ در چه فکر و خیال اید؟
دل شکسته که دارید، سرشکسته نباشید!

جدا جدا بنشینید و دل به هم بسپارید
خدا نکرده عزیزان! زهم گُسسته نباشید

به ساز شعبده‌بازان افتراق نرقصید!
به ضرب فتنه‌گری‌ها هزاردسته نباشید!

نمی رسید سحرگه به سمت خانه خورشید
چو ماه نیمه‌شبان گر زخویش رَسته نباشید

به پای عقل بپویید و دست دل بگشایید
به بال عشق بیایید و چشم بسته نباشید


29 اسفند 1398 691 0
صفحه 1 از 36ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها