دفتر شعر

دل روشنی دارم ای عشق

دل روشنی دارم ای عشق 
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدف های باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
چه رازی است
بگو با کدامین نفس
می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق
می توان تا شقایق خطر کرد؟ 
مرا می شناسی تو ای عشق 
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است 
و طوفان یک گل
مرا زیرورو کرد 
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر،
سلام سپیدار 
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من تپش های قلب علف ریشه دارد 
دل من، گره گیر چشم نجیب گیاه است
صدای نفس های سبزینه را می شناسم
و نجوای شبنم
مرا می برد تا افق های باز بشارت 
مرا می شناسی تو ای عشق 
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا 
گره خورده ام من به آن راز روشن
که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر 
مرا زنده کن زیر آوار باران 
مرا تازه کن در نفس های بار آور برگ 
مرا پل بزن تا سحر
تا سبد های بار آور باغ
تو را می شناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم 
و در کوچه عطر عبور تو پُر بود 
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چترباران 
کسی در نگاهم نفس زد!


09 مرداد 1398 8183 2

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 210 0

من و شوق پرواز

من و خاک
من و شوق پرواز در آسمانی که آبی
من و دست هایی که مأیوس
و ناگاه
پس از انفجاری که موجی از اعجاز
من و خاک
من و دست هایی که انگار
دو بال بدون پرنده در آن آّی محض
 


27 تیر 1398 234 0

دلا!

چه آسمان زلالی
هوس نمی کنی آیا، دلا!
شهید شوی؟
 


27 تیر 1398 209 0

گریه ات تمام شد

ناگهان زمین چه سوت و کور شد
ناگهان زمان چه گیج و منگ ماند
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه ی لبت به خنده باز شد
::
آه!
آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه 
مثل پهلویت شکسته بود


27 تیر 1398 540 0

...

دستان من نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو


01 تیر 1398 122 0

...

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جست و جوی شاخه گلی ست.


01 تیر 1398 124 0

حکایت

و داستان غم انگیزی ست
دستی که داس را برداشت
همان دستی ست
که روزی
در خواب های مزرعه گندم کاشت


01 تیر 1398 171 0

چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است

چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است
بهار، همنفس ذوالفقار در راه است

نگاه منتظران، عاشقانه مي خواند
كه: آفتاب شب انتظار، در راه است

به جاده هاي كسالت، به جاده هاي تهي
خبر دهيد كه: آن تكسوار در راه است

كسي كه با نفس آفتابي اش دارد
سر شكستن شب هاي تار، در راه است

كدام جمعه؟ ندانسته ام! ولي پيداست
كه آن وديعه پروردگار در راه است

دلم خوش است ميان شكنجه ی پاييز
چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است


16 آبان 1397 823 0

صدای شیهه ی رخش ظهور می آید

فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است 
رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است 
  
به خاک ِ کوچه ی دیدار ، آب می پاشند 
بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است 
  
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد ! 
مترس از شب ِ یلدا ، بهار ، آمدنی است 
  
صدای شیهه اسب ظهور می آید 
خبر دهید به یاران : سوار ، آمدنی است 
  
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند 
یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است 
  


16 آبان 1397 551 0

تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 

... ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای صدای لاله در عصر مغاک
 
ای زمان محکوم محرومیتت 
ای زمین تاوان مظلومیتت
 
خاک آدم تا ابد گلگون توست 
از خدا تا خاک رد خون توست
 
زخم دیدی تا زمین غلغل کند 
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
 
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 
با رگان خود بریدی تیغ را...
 
ماند جای سینه‌ات بر تیرها 
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
 
ای مچ زنجیر را وا کرده تو 
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو...
 
ای غروب عصر شوم قصرها 
ای بلای خواب بخت‌النصرها
 
ای نگین زخم بر انگشت تو 
نشتر تاریخ زیر مشت تو
 
زخم تو تقویم طغیان است و بس 
ماتم تو سوگ انسان است و بس
 
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست 
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
 
ای که می‌گردد به گردت هر بهار 
در طوافت عشق هفتاد و دو بار...
 
ما همه پیغمبر خون توایم 
زائران زخم گلگون توایم
 
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است 
قرن غیبت، قرن غبن و غربت است...

یا حسین اینجا درخت و دانه نیست 
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
 
ما شهود نور را گم کرده‌ایم 
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
 
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب 
نیست این جا ردپای آفتاب
 
عصر پخش روح شیطان در شب است 
عصر نفی نور و محو مذهب است
 
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم 
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم...
 


26 مهر 1396 850 0

برای لحظه های ساکت بقیع

نیافریده اند شانه های کوه را
مگر برای گریه های آسمان
که دم به دم نبودن نگاه آبی تو را بهانه می کند
و دشت را نیافریده اند
مگر برای باد
که پشت این حصار
به انتشار غربت غریب تو مسافری همیشگی ست

نیافریده اند گریه را
مگر برای چهره ی کبود
و ماه را
مگر برای روشنایی مزار بی نشان تو

نیافریده اند آه را
مگر برای لحظه های ساکت بقیع
مرا مگر برای شعر
و شعر را مگر مدیحه خوان، سیاه پوش تو

و مرگ را نیافریده اند
مگر در انتهای جستجوی زرد ما که تا کنار سبز تو نمی رسد
و زرد می شود
 


12 تیر 1396 586 0

جنگ خیالی


«گُمب و گُمب و گُمب»
این صدای چیست؟
سر به سوی آسمان بلند می کنم
در میان آسمان
یک طرف،
اسب های ابری سیاه
یک طرف
لشکر بزرگ باد
صف کشیده اند روبروی هم.

تیغ ها و نیزه ها بلند می شوند
برق نیزه ها کمند می شوند
ابرها
با صدای طبل های خود
جنگ را شروع می کنند
بادهم
با سپاه خود
گرمِ کارزار می شود
با هجوم بادها، سپاه ابر
رفته رفته تارومار می شود.

::

آسمان که چشم باز می کند
باز هم ستاره ها
چکّه
    چکّه
        می چکند
            در میان چشمه ها
کاشکی دل تمام خاکیان
مثل چشمه ها پر از ستاره ی زلال بود
کاشکی
جنگ های روی خاک هم
مثل شعر من، فقط خیال بو

 



05 تیر 1396 502 0

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد

چندان فرو برديم سر در زير پرها
تا پر زديم از يادتان اي همسفرها

جا داشت اي آسوده خاطرها بپرسيد
يکبار هم از حال ما خونين جگرها

لب تشنگاني مانده در بهت کويريم
يا آهواني خسته در کوه  و کمرها

اينجاست پيرامونمان صف هاي آتش
آنجاست پيشاپيشمان سيل خطرها

دل هايمان خالي است از شوق سرودن
ما را تهي کردند از آن شور و شرها

اي کاش دل را باز دريابد دعايي
از سينه عطر عشق برخيزد سحرها

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد
امروز بسيارند امّا اين «اگر»ها



02 خرداد 1396 1259 0

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد
جهان عوض بشود، جان عوض نخواهد شد

ظهور یک دو گل آن‌قدر خوش‌دلت نکند
به یک دو گل که گلستان عوض نخواهد شد

مسیر گلّۀ گم‌کرده‌راه در طوفان‌
به یک اشارۀ چوپان عوض نخواهد شد

عوض نکرد خدا سرنوشت قومی را
و جز به همّت انسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن مردمان رئیس خودند
ریاستی که به فرمان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن کس نگفت «من هستم‌
و جای بنده به طوفان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «این مهتری خداداد است‌
و مثل آیۀ قرآن عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «صندوق اگر به باد رود
وکیل مردم کرمان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «منجیل اگر خراب شود
رئیس بیمۀ گیلان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «اگر اردبیل یخ بزند
وزیر نفت به تهران عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «نجنبد بشارتی از جای»‌
کسی نگفت که «تُرکان عوض نخواهد شد»

ولی همین‌، خودمانیم‌، قدری اغراق است‌
که این عوض نشود، آن عوض نخواهد شد

کمی دروغ که البتّه عادت شُعَراست‌
و عادتی است که آسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، شخم شد زمین‌هاتان‌
و تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی کنار شما کشتگاه همسایه‌ است‌
که مثل طالع دهقان عوض نخواهد شد

چه عمرهاست که زندانیان تقدیریم‌
و گفته‌اند که زندان عوض نخواهد شد

بله‌، لباس عزای زنان نوبیوه‌
به قریه‌های بدخشان عوض نخواهد شد

حدیث غربت پروانه‌های سوخته‌بال‌
به کوی و برزن پروان عوض نخواهد شد

و سرنوشت سوارانِ رخش‌گم‌کرده‌
دگر به شهر سمنگان عوض نخواهد شد

نخواهد آمد تهمینه‌ای‌، و نوع شکار
برای رستم دستان عوض نخواهد شد

برای دیدن نوروز در مزار سخی
رواق و درگه و ایوان عوض نخواهد شد

لباس سرخ‌، شب عید اتو نخواهد خورد
و خاک کهنۀ گلدان عوض نخواهد شد

گلیم ناقص کبرا نمی‌شود تکمیل‌
و کفش پارۀ قربان عوض نخواهد شد

و درس اولِ «بابا تفنگ داد» دگر
از این تکیده‌دبستان عوض نخواهد شد

بله‌، حکومت دجّال‌های یک‌چشم است‌
و تا ظهور سواران عوض نخواهد شد

زمین به خواهش اهل قلم نمی‌چرخد
زمان به میل سخندان عوض نخواهد شد

به نظم سُست من و شعر محکم رفقا
شعور ناقص حیوان عوض نخواهد شد

شتر، دمی که طناب ریاستی بیند
به پند و وعظ شتربان عوض نخواهد شد

کنون که با قلم و درس و دفتر و دیوان‌
سرشت غول بیابان عوض نخواهد شد،

و گر که پوست شود کلّۀ مسلمانان‌
امیر نیمه‌‌مسلمان عوض نخواهد شد،

مرا چه کار به نصب امیر و عزل وزیر؟
که خر، خر است و به پالان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی چه سود به احوالِ قومِ آواره‌
که رخت دربه‌دری‌شان عوض نخواهد شد

همیشه پُتک سرش را به سنگ می‌کوبد،
ولی درشتی سندان عوض نخواهد شد

درختِ سوخته‌، آری‌، عوض شود آسان‌
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد
شهریور ۱۳۷۶

از: کانال شاعر:
@mkazemkazemi


30 اردیبهشت 1396 529 0

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد؛ نیامدی

چه روزها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي

خليل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ، نه
ولی براي عده اي چه خوب شد نيامدي!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي...
 



22 اردیبهشت 1396 10511 7

ابری که روی صندلی چرخدار بود

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را
بغضی که روی صندلی چرخدار بود



26 فروردین 1396 3248 1

می‌گفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب

ای یکه‌سوار شرف، ای مردتر از مرد! 
بالایی من! روح تو در خاک چه می‌کرد؟

می‌گفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب 
می‌گفت بمان، عقل چنین گفت که برگرد

دیروز یکی بودیم با هم، ولی امروز 
تو نورتر از نوری و من گرد تر از گرد

یک روز اگر از من و عشق تو بپرسند 
پیغمبرتان کیست، بگو درد، بگو درد

ای سرخ‌تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز 
آن سوی، درختان همه زردند، همه زرد

ای دست و زبان شهدا، هیچ زبانی 
چون حنجره‌ات داغ مرا تازه نمی‌کر


20 فروردین 1396 943 0

رفت و روب کرده ایم خانه را برای تو

ای نسیم خوش نفس
کی می آیی از سفر؟
کی از آبشار گل
می  کنی مرا خبر؟

شاپرک به دور خود
پیله ای تنیده است
وقت پر گشودنش
بی گمان رسیده است

کی برای شاپرک
بال در می آوری؟
یا برای قاصدک
بال و پر می آوری؟

رفت و روب کرده ایم
خانه را برای تو
تا دوباره پر شود
از صدای پای تو

ای نشانه ی بهار!
ای نسیم خوش خبر!
خسته ایم و منتظر
کی می آیی از سفر؟

 



26 اسفند 1395 1484 0

خنده ام مشت مرا وا می کند

آفتاب امروز غوغا می کند
آتشی در کوچه برپا می کند

مادرم می آید و از لای در
بازی ما را  تماشا می کند

خوب می دانم، مرا می خواهد او
چون که هی این پا و آن پا می کند

باز شیطان می رسد، با شیطنت
بیخ گوشم گرم نجوا می کند

می روم یک گوشه ی دنج و مرا
هرکه در کوچَه ست، حاشا می کند

از ته دل خنده ای سرمی دهم
خنده ام مشت مرا وا می کند

عاقبت مادر، مرا در کنج در
پشت یک لبخند، پیدا می کند

چشم های او برایم عشق را
با  زبانی ساده معنا می کند

 



14 شهریور 1395 1705 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها